|

در سوگ زندگی نداشته

همواره در طول تاریخ، نظریه‌های فلسفی آمده و رفته‌اند تا زیست بهتری برای انسان در جامعه‌اش ترسیم کنند، جنبش‌های فمینیستی یکی پس از دیگری آمدند، هرکدام نظریه‌ای تازه با خود آوردند و بر جایِ پیشین نشستند، اما در نهایت این ادبیات است که یارای آن را دارد تا از خلال زیست انسان‌ها، زخم‌هایی را که در سکوت، روان و تن یک جامعه را می‌درند و می‌گزند، به عینیت درآورد. مائده مرتضوی در آخرین رمان خود از زخم‌هایی نادیدنی می‌گوید که نسل به نسل می‌چرخند و گاه حتی رهایی از آنها ممکن نیست.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

سارا شمسی:  همواره در طول تاریخ، نظریه‌های فلسفی آمده و رفته‌اند تا زیست بهتری برای انسان در جامعه‌اش ترسیم کنند، جنبش‌های فمینیستی یکی پس از دیگری آمدند، هرکدام نظریه‌ای تازه با خود آوردند و بر جایِ پیشین نشستند، اما در نهایت این ادبیات است که یارای آن را دارد تا از خلال زیست انسان‌ها، زخم‌هایی را که در سکوت، روان و تن یک جامعه را می‌درند و می‌گزند، به عینیت درآورد. مائده مرتضوی در آخرین رمان خود از زخم‌هایی نادیدنی می‌گوید که نسل به نسل می‌چرخند و گاه حتی رهایی از آنها ممکن نیست. پیش از آنکه به دنیا بیاییم، جای ما در ساختار خانواده و جامعه تعیین شده است. درست همانند آرزو که پیش از آنکه متولد شود، قرار است جایگزینی برای سوگ سرکوب‌شده‌ خواهر ازدست‌رفته‌ مادرش ‌شود. فصل اول رمان که راوی آن امید است، یک «گفتمان مردانه» است؛ روایت زندگی‌ای که او تصور می‌کرده فقط یک مرحله است که باید از آن عبور کند و وارد مرحله‌ جدید شود، بدون اینکه بهای متعاقب آن را تصور کرده باشد. میشل فوکو معتقد بود قدرت مثل یک جریان در تمام روابط اجتماعی جاری است و فقط از بالا به پایین اعمال نمی‌شود. قدرت از طریق زبان، دانش و روایت تولید و بازتولید می‌شود. در نگاه فمینیستی، این یعنی مردان از طریق «روایت‌کردنِ زنان»، قدرت خود را اعمال می‌کنند. امید با روایت خود، این قدرت را دارد که خودش را قربانی این زندگی مشترک نشان دهد؛ وظیفه پرستاری از دخترِ مادری که خود را مدیون او می‌دانست. او از فواید حاصل از رابطه و ازدواج با رؤیا برخوردار می‌شود، اما در بزنگاه‌های مهم، چون فهمی از مشکلات شخصیتی همسرش ندارد، به تدارک غیاب خود می‌رود. مائده مرتضوی این چرخش در رفتار شخصیت‎‌ها را به‌خوبی نمایان می‌کند. در نظام مردسالار، مرد مجاز است زنِ ناقص یا دیوانه را طرد کند، چون او دیگر کارکرد سنتی خود، همسر و مادری موفق را ندارد. خشونت نمادین در این است که امید، ضعف روانی رؤیا را بهانه‌ای برای نادیده‌گرفتن او و خروج از زندگی مشترک می‌کند. شواهد درون‌متنی نشان می‌دهد که رؤیا از اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) ناشی از فقدان پدر و خواهر رنج می‌برد و نشانه‌های آن پس از زایمان، با دیدن و شنیدن صدای خواهرش، عود می‌کند. با این حال، واقعیت بیماری، نه‌تنها رفتار امید را توجیه نمی‌کند، بلکه ابعاد تازه‌ای از خشونت ساختاری علیه زنان را آشکار می‌کند. در وهله‌ اول، با خواندن روایت امید و دیدن دلایل متقاعدکننده‌اش ممکن است خواننده حقیقتی را که امید در شرف تثبیت آن است، به‌راحتی بپذیرد. هوشمندی نویسنده در اینجاست که با روایت رمان با ساختار چندصدایی «اثر راشومون»، اجازه می‌دهد وقایع را از دیگر زوایای دید نیز ببینیم. در رمان «در تدارک زندگی نکرده»، اثر راشومون به‌عنوان یک ساختار روایی بنیادین، با ارائه چهار روایت متوالی از یک زندگی مشترک، خواننده در موقعیتی مشابه فیلم «راشومون» قرار می‌گیرد؛ در میان انبوهی از حقیقت‌های متناقض، کدام‌یک برای پایان تراژیک یک زندگی پذیرفتنی است؟ جایی که هرکس روایت خودش را از ماجرا دارد و هیچ‌کدام بر دیگری برتری ندارد. در فصل دوم می‌فهمیم رؤیا به‌واقع از اختلال استرس پس از سانحه رنج می‌برد. آنچه در اینجا اهمیت دارد، نحوه روایت امید است. او با برچسب «بیماری»، رؤیا را از جایگاه یک سوژه به یک ابژه یا «دیگری بیمار» تنزل می‌دهد که باید طرد شود. دقیقا همان تعریفی که دوبووار ارائه می‌دهد: مرد، با تعریفِ زن، او را کنترل و حذف می‌کند. رؤیا هیچ‌وقت «سوژه» زندگی خودش نبوده است. کودکی‌اش تحت سلطه مادرِ غایب-حاضر بوده، جوانی‌اش با ازدواج تحمیلی مادر رقم خورده، و حالا در چهل‌سالگی، شوهرش می‌خواهد او را خط بزند و دور بیندازد. امید و رؤیا هر دو اذعان می‌کنند که مشکلاتشان را از هم پنهان می‌کنند. رؤیا هرگز سوگ خواهرش را به درستی ادا نکرده است، چون پدر و خواهر با هم می‌روند و برنمی‌گردند‌ و مادرش پدر را طرد می‌کند و تمامی حقایق توسط مادر از دید رؤیا پنهان می‌ماند. هنگامه، رؤیا و مادرش، همگی قربانی سوگ، فقدان و تنهایی‌اند. با این تفاوت که هنگامه زنی ا‌ست که فعالانه انتخاب‌های خود را انجام می‌دهد، برخلاف رؤیا که همه چیز برایش انتخاب‌ شده است. هنگامه همان خواهر رقیب برای رؤیا می‌شود و مادر جایگزین برای آرزو. اما در پایان داستان می‌بینیم که هر سه زن شکست می‌خورند. رؤیا خودکشی می‌کند. هنگامه مورد حمله آرزو قرار می‌گیرد و در نهایت آرزو از ایران می‌رود. رمان نشان می‌دهد که در ساختار موجود، زنان هرچقدر هم تلاش کنند صدای خود را پیدا کنند، جامعه مردسالار راهی برای سرکوب آنها پیدا می‌کند و تمامی تلاش شخصیت‌ها برای تعریف نقش خودشان در ساختار موجود نافرجام می‌ماند. این پایان تراژیک نشان می‌دهد که حتی نسل آگاه‌تر نیز نمی‌تواند از چرخه خشونت و دیگری‌سازی بگریزد. هنگامه نیز روایت خودش را از مهاجرت، عشق نافرجام و سقط جنین تعریف می‌کند. او تلاش می‌کند نشان دهد که انتخاب‌هایش در شرایط خاص خودش معنا داشته است. اینکه چگونه برای ازدواج موقت با مردی متأهل آماده است و آن را نهایت خوشبختی خود می‌داند، هرچند موقت باشد. آرزو در حال جمع‌آوری و ساختن روایت کل داستان برای کلاس نویسندگی است. او می‌خواهد همه این روایت‌ها را در یک کل منسجم ببیند و حقیقت را خودش کشف کند. این انگیزه، روایت بسیار قوی رمان را یک پله بالاتر می‌برد و روایت را از یک ساختارِ فرمی به چیزی زیسته و طبیعی تبدیل می‌کند. رؤیا، هنگامه و آرزو هرکدام روایت خود را تعریف می‌کنند، اما همگی این روایت‌ها به تصمیمات محوری مادر رؤیا گره خورده است. کسی که فصلی برای خود در رمان ندارد اما تمام لحظات سرنوشت‌ساز شخصیت‌های رمان با تصمیمات او شکل می‌گیرد. حضور سایه‌وار زنی که در عین حال که قدرتمندترین آنهاست، بی‌صداترین آنهاست. رمان به ما می‌گوید‌‌ شاید بتوانیم سرنوشت را روایت کنیم، اما نمی‌توانیم «منشأ قدرت» را روایت کنیم. این نشانه‌ای از ناتوانی زبان در به تصویر کشیدن ساختارهای عمیق قدرت است. او در رمان هیچ فصل مستقلی برای روایت خود ندارد و از زبان دیگر شخصیت‌ها معرفی می‌شود. این ویژگی، او را به شخصیتی مرموز و «غایب حاضر» تبدیل کرده است. حضور پرقدرت مادر رؤیا و غیبت روایی‌اش، شباهت بسیاری به «ایزیس» نمود کهن‌الگویی از مادر سوگوار و قدرتمند دارد. در اسطوره‌های مصر باستان، «ایزیس» الهه‌ مادری است که نیروهای بسیاری دارد. الهه‌ای که در گفتار تواناتر از میلیون‌ها الهه و از همه آنان داناتر است. مادر رؤیا نیز زنی قدرتمند است که تمام طول زندگی خود در تلاش برای جاودانه نگه‌داشتن مردگانش (مومیایی‌کردن اشیای به‌جامانده از آنها) و به‌دوش‌کشیدن بار تنها فرزند بازمانده‌اش است. مادر رؤیا مانند ایزیس، زنی است که فقدان و تنهایی را تجربه کرده، او پس از مرگ دخترش و طرد پدر خانواده، بار مسئولیت خانواده را به دوش می‌کشد و به‌عنوان تنها تصمیم‌گیرنده، سرنوشت زندگی رؤیا را رقم می‌زند. ایزیس، با وجود قدرتی عظیم، در متون کهن اغلب در سکوت یا در قامت زنی عزادار ظاهر می‌شود. این سکوت پر از معنا، به مادر رؤیا نیز اجازه می‌دهد که در پس‌زمینه داستان، چنان قدرتمند و تعیین‌کننده ظاهر شود که همه شخصیت‌ها، از وزن و تأثیر تصمیماتش بگویند. سکوت، در اینجا به ابزاری برای حفظ این قدرت اسرارآمیز و غیرقابل‌چالش تبدیل می‌شود. مادر رؤیا نشانه‌ای از یک تناقض است: او در سطح، یک «مادرسالار مطلق» به نظر می‌رسد، اما در باطن، ابزاری برای بازتولید نظام مردسالار است. او برای ایجاد امنیت و بقای دخترش در جهانی که مردسالار است، امید را به زندگی خودشان دعوت می‌کند. این تصمیم، پاسخی مادرانه به ترس از تنهایی و ناامنی دختر در آینده است، اما با دادن پول به امید و انتخاب همسر برای دخترش، عملا به‌جای اینکه دخترش را آزاد کند، او را به یک ازدواج تحمیلی گرفتار می‌کند. او ساختار سلطه را تغییر نمی‌دهد؛ تنها جایگاه «تصمیم‌گیرنده» را از مردان خانواده پس گرفته، اما همچنان بر اساس منطق همان ساختار عمل می‌کند.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.