|

امید به تغییر

بازآفرینی قدرت اثرگذاری جمعی

هر جامعه‌ای برای ترمیم و نوزایی، باید اول باور داشته باشد می‌تواند بر سرنوشت خود اثر بگذارد. اینکه نقد می‌تواند تصمیمی را اصلاح کند، هشدار می‌تواند مسیر خطایی را متوقف کند و کنش می‌تواند به نتیجه برسد. وقتی هشدارها مدام بی‌پاسخ می‌ماند و تلاش‌ها به نتیجه نمی‌رسد، این باور به‌تدریج فرسوده می‌شود و مردم به‌ویژه نخبگان ناامید می‌شوند و رابطه جامعه با آینده تغییر می‌کند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

هر جامعه‌ای برای ترمیم و نوزایی، باید اول باور داشته باشد می‌تواند بر سرنوشت خود اثر بگذارد. اینکه نقد می‌تواند تصمیمی را اصلاح کند، هشدار می‌تواند مسیر خطایی را متوقف کند و کنش می‌تواند به نتیجه برسد. وقتی هشدارها مدام بی‌پاسخ می‌ماند و تلاش‌ها به نتیجه نمی‌رسد، این باور به‌تدریج فرسوده می‌شود و مردم به‌ویژه نخبگان ناامید می‌شوند و رابطه جامعه با آینده تغییر می‌کند. انسان ابتدا می‌پرسد‌ «چه می‌توان کرد؟»، اما وقتی بارها هشدار می‌دهد، حرف می‌زند و نتیجه‌ای نمی‌بیند، سؤال به‌تدریج تغییر می‌کند: «چه اتفاقی خواهد افتاد؟». از اینجا، آینده دیگر به رویدادی تبدیل می‌شود که باید منتظر وقوعش ماند. انسان به‌جای آنکه خود را در ساختن آینده کشورش مؤثر بداند، لابد چشم به اتفاقی مبهم می‌دوزد که قرار است شرایط را عوض کند. اینجاست که بی‌اثری از یک احساس فردی فراتر می‌رود و به یک وضعیت اجتماعی تبدیل می‌شود و انتظار، آرام‌آرام جای کنش را می‌گیرد. برای مثال، ممکن است تغییر یا عدم تغییر مدیر رسانه‌ ملی، به‌خودی‌خود مهم یا تعیین‌کننده نباشد، اما معنای اجتماعی آن می‌تواند فراتر از خود آن تصمیم باشد. وقتی کارشناسان و دلسوزان کشور بارها درباره یک وضعیت هشدار می‌دهند و دست‌آخر هیچ نشانه‌ای از توجه به این نقدها دیده نشود، این تصور شکل می‌گیرد که اساسا صدای کارشناسی شنیده نمی‌شود. در چنین شرایطی، حتی یک تصمیم مدیریتی معمولی هم می‌تواند به نشانه‌ای از بی‌اثربودن تعبیر شود. آینده، در نگاه انسان کنشگر، قلمرو امکان است، جایی که می‌توان بر مسیر آن اثر گذاشت. اما وقتی احساس بی‌اثری گسترش پیدا ‌کند، آینده آرام‌آرام از قلمرو «کنش» به قلمرو «انتظار» منتقل می‌شود. جامعه به‌جای آنکه بپرسد «چه باید کرد؟»، بیشتر منتظر می‌ماند ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد. نگاه‌ها به بیرون دوخته می‌شود؛ به یک حادثه، نتیجه انتخاباتی در کشوری دیگر یا اتفاقی پیش‌بینی‌ناپذیر که شاید معادلات را به هم بزند. در این وضعیت، آینده چیزی است که باید رسیدنش را انتظار کشید. همچنین جهان امروز به‌هم‌پیوسته است و قدرت‌های بزرگ براساس منافع خود بر سرنوشت دیگر کشورها اثر می‌گذارند و نمی‌توان نقش عوامل خارجی را نادیده گرفت. اما مسئله این است‌ که نقش بیرون آن‌قدر پررنگ شود که توان و مسئولیت خودمان در ساختن آینده به حاشیه برود. وقتی برای هر اتفاقی چشم به بیرون داشته باشیم، به‌تدریج فراموش می‌کنیم‌ که بخشی از آینده، به تصمیم‌ها و عملکرد خود ما بستگی دارد. اما چرا چنین احساسی شکل می‌گیرد؟ بخشی از پاسخ را باید در خود ساختار تصمیم‌گیری جست‌وجو کرد. سیستم حکمرانی، هر اندازه هم‌ که در سخن از تغییر و بهبود اوضاع استقبال کند، لزوما به تغییرات جدی و پرهزینه تمایل ندارد. تغییر واقعی، سیاست‌ها را عوض می‌کند. منافع، روابط، امتیازات و موقعیت‌های تثبیت‌شده را جابه‌جا می‌کند. وضع موجود، حتی اگر برای بخش بزرگی از جامعه رضایت‌بخش نباشد، معمولا ذی‌نفعانی دارد که از ادامه آن سود می‌برند. این ذی‌نفعان الزاما یک گروه منسجم و سازمان‌یافته نیستند. گاهی مجموعه‌ای از منافع کوچک و بزرگ‌اند که در یک نقطه مشترک به هم می‌رسند که چیزی تغییر نکند. هر اصلاح جدی، ممکن است بخشی از این منافع را به خطر بیندازد. بنابراین طبیعی است که در برابر تغییر، مقاومت آشکار یا پنهان شکل بگیرد. اما مقاومت در برابر تغییر و اصلاح همیشه با «نه»گفتن مستقیم اتفاق نمی‌افتد. یکی از روش‌ها، تولید راه‌حل‌هایی است که ظاهر تغییر دارند، اما مسئله اصلی را دست‌نخورده باقی می‌گذارند. اینجاست که راه‌حل‌های سراب‌گونه و توهمی اهمیت پیدا می‌کند. راه‌حل توهمی ممکن است کاملا منطقی، کارشناسی و حتی جذاب به نظر برسد، اما مسئله اصلی را دور بزند. به‌جای اصلاح علت، به نشانه‌های مسئله می‌پردازد. به‌جای تغییر قاعده بازی، چند دستورالعمل جدید تولید می‌کند. به‌جای اصلاح سازوکار، شعار می‌دهد. به‌جای حل مسئله، مسئله را مدیریت می‌کند. خطر چنین راه‌حل‌هایی این است که به سیستم احساس می‌دهد در حال تغییر است، در حالی که تغییر واقعی احساس نمی‌شود. در نتیجه، هم منتقدان خسته می‌شوند و هم ساختار موجود آرام می‌گیرد. منتقد می‌گوید «دیدید باز هم نتیجه نداشت» و سیستم می‌گوید «دیدید برای این مسئله هم راه‌حل ارائه شد». در این میان، مسئله اصلی به حیات خود ادامه می‌دهد. این چرخه اگر طولانی شود، آثار اجتماعی عمیقی دارد. کارشناسی که بارها هشدار داده و نتیجه‌ای ندیده، ممکن است دیگر هشدار ندهد. روزنامه‌نگاری که احساس کرده نقد او تغییری ایجاد نمی‌کند، ممکن است از پیگیری دست بکشد. اقتصاددان یا جامعه‌شناسی که بارها پیشنهاد داده و نادیده گرفته شده، ممکن است سکوت را انتخاب کند. شهروندی که تجربه کرده مشارکت او بی‌اثر است، ممکن است از مشارکت سیاسی فاصله بگیرد. در این نقطه، سرمایه‌ای به نام «اعتماد به امکان اصلاح» در حال فرسایش است. جامعه بیش از هر چیز به تجربه‌های کوچک اما واقعیِ اثرگذاری نیاز دارد. باید دوباره بتواند ببیند گفت‌وگو نتیجه دارد و نقد می‌تواند سیاستی را اصلاح کند. مسئله امروز بازگرداندن احساس امکان تغییر به جامعه است. این کار با تغییرات واقعی ممکن است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.