گفتوگو با ابوالحسن تهامینژاد، دوبلور و مترجم پیشکسوت
اشکها و لبخندهای یک دوبلور
ترجمه تمام آثار اسکار وایلد را به پایان رساندهام
ابوالحسن تهامینژاد را با صدای خاطرهانگیزش میشناسیم؛ صدایی که در دوبله صدها فیلم جاری بوده و در آنونسهای مختلف بارها شوق رفتن به سینما را در دل مخاطب کاشته است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
آرتین توکلی: ابوالحسن تهامینژاد را با صدای خاطرهانگیزش میشناسیم؛ صدایی که در دوبله صدها فیلم جاری بوده و در آنونسهای مختلف بارها شوق رفتن به سینما را در دل مخاطب کاشته است. برای درک عیار هنری این دوبلور برجسته، همین بس که بدانیم او بهجای ستارگانی همچون جیمز استوارت، کری گرانت، پیتر اوتول، رکس هریسون، الک گینس، جک پالانس، کریستوفر پلامر، ترنس هیل، ویتوریو دسیکا و آنتونی هاپکینز سخن گفته و در کارنامهاش گویندگی چنین فیلمهایی را ثبت کرده: «اشکها و لبخندها»، «بانوی زیبای من»، «معما»، «مری پاپینز»، «ال سید»، «سرگیجه»، «همسفر»، «شعله»، «کازینو رویال»، «وداع با اسلحه»، «شب ژنرالها» و «دکتر ژیواگو». او علاوهبر صداپیشگی، مدیریت دوبلاژ بسیاری از آثار شناختهشده سینما را نیز بر عهده داشته؛ از «راکی» و «رومئو و ژولیت» گرفته تا «مری پاپینز»، «پیکنیک»، «حرفهایها»، «بانی و کلاید»، «کتاب جنگل»، «برادران کارامازوف»، «این گروه خشن»، «ماجرای نیمروز»، «چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟»، «داشآکل»، «ستارخان»، «بیتا»، «رگبار» و بسیاری دیگر. اما دامنه هنر او به دوبله محدود نمیماند؛ چراکه تهامینژاد مترجمی چیرهدست است و در بین کارهایش ترجمه کتابهای متعددی نیز دیده میشود: «شور زندگی»، «کمدی الهی»، «تصویر دوریان گری»، «هملت»، «مکبث»، «اتللو»، «رومئو و ژولیت»، «تاجر ونیزی»، «هنری پنجم»، «شاهلیر» و همچنین «ماجراهای تام سایر» و «ماجراهای هاکلبری فین». با اینهمه، من ابوالحسن تهامی را بیش از هر چیز با صداپیشگیاش در «بانوی زیبای من» به یاد میآورم؛ جایی که چنان به هنری هیگینز (با بازی رکس هریسون) جان میبخشد و کلمات را بر زبان میآورد که گویی خود اوست که نقش را ایفا میکند و در کالبد هریسون جای گرفته است. آن صدا هنوز رسا و قوی و درخشان است. گرچه این روزها تهامینژاد از دنیای دوبله دور است و کمتر آنونس میگوید، اما او همچنان حافظهای به زلالی آب و کلامی به گیرایی گذشته دارد. گفتوگوی پیشرو، تلاشی است برای مرور مسیری که او در عرصه هنر و ادبیات ایران پیموده. اگرچه در این مجال اندک، حق مطلب ادا نمیشود، اما این کلمات، ادای دینی است به سالها حضور درخشان این دوبلور و مترجم پیشکسوت.
آقای تهامی، اگر موافق باشید گفتوگو را با نگاهی به وضعیت امروز دوبله در ایران آغاز کنیم. دوبله ایران در دهههای 40 و 50 خورشیدی بسیار درخشان ظاهر شد و به جایی رسید که بهزعم بسیاری حتی در مقابل کشورهای خارجی هم حرف اول را میزد. اما امروز شاهد گذاری عجیب هستیم؛ از آن دوران درخشان، رسیدهایم به روزگاری که مخاطب برای تماشای آثار جدید، زبان اصلی و زیرنویس فارسی را به دوبله ترجیح میدهد. بسیاری از بزرگان این عرصه را از دست دادهایم و در گفتوگو با پیشکسوتان باقیمانده و برخی جوانان این حوزه نیز نوعی یأس عمیق نسبت به آینده این حرفه احساس میشود. به نظر شما ریشههای اصلی حاکمشدن این فضای رخوتبار و افت کیفی دوبلهها کجاست؟
صادقانه باید بگویم اشراف چندانی بر دوبلههای کنونی ندارم؛ چراکه بهعنوان تماشاگر ترجیح میدهم فیلمها را با زبان اصلی ببینم. همانطور که اشاره کردید، این انتخاب به یک رویه عمومی بدل شده و شاید باید ریشه آن را در افت کیفی دوبلهها جستوجو کرد. هرگز قصد ندارم همکارانم را سرزنش کنم؛ چراکه آنها نیز بیشک کوشش خود را میکنند. اما واقعیتی که شنیدهام و آثارش را نیز دریافت کردهام، این است که برای دوبله پول چندانی پرداخت نمیشود، در حالی که دوبله خوب مستلزم سرمایهگذاری مالی مناسب، زمان کافی و حضور افراد متخصص است. متأسفانه با حذف نظارتهای دقیق بر صحت دوبلاژ شاهد ورود افرادی به این عرصه هستیم که شایستگی لازم را ندارند؛ چه از اعضای انجمن باشند و چه غیر آن. این بینظارتی ضربه مهلکی به پیکره دوبله زده است. چند سال پیش داشتم فیلمی میدیدم؛ در یک صحنه، شخصیت مردِ فیلم در حال صحبت بود و تماشاگرانش مدام میخندیدند. اما من که بهعنوان مخاطب فارسیزبان داشتم فیلم را تماشا میکردم، هیچ نکته خندهداری در آن صحنه نمییافتم. اینجا مشخص است کسی که فیلم را دوبله کرده اصلا درک نکرده که ماجرا چیست و مردم چرا میخندند. طبیعتا اگر ترجمهای که پیشروی مدیر دوبلاژ قرار میگیرد ضعیف باشد، نتیجه کار هم ضعیف خواهد بود. در گذشته، بزرگانی مثل علی کسمایی، سعید شرافت، عطاءالله کاملی و محمدعلی زرندی اگر با ترجمه بدی مواجه میشدند، آن را قاطعانه رد میکردند. بسیاری از آنها خود به زبان خارجی مسلط بودند؛ مثلا کسمایی به زبان فرانسوی مسلط بود و شرافت و کاملی انگلیسی میدانستند. به همین دلیل هم بود که دوبلههای آن زمان به آن جایگاه شایسته میرسید. متأسفانه در حال حاضر به این صورت نیست. اما امیدوارم که به این صورت دربیاید. یعنی اینکه شرط مدیریت دوبلاژ دستکم دانستن زبان انگلیسی باشد. امروزه پلتفرمهای آنلاین فیلمهای جدید را با دوبلههای مختلفی پخش میکنند و اصلا برایشان مهم نیست که کیفیت دوبله چگونه است. شنیدهام کسانی هستند که فیلمها را با نازلترین قیمت از این پلتفرمها میگیرند و به اسم دوبله آثار را سلاخی میکنند! حتی برخی از هوش مصنوعی برای ترجمه استفاده میکنند! وقتی از افت کیفی دوبله میگوییم، دلیلش همین است. البته که هرکس باید معاش خود را تأمین کند، اما کار فرهنگی، تخصص و استعداد میطلبد.
حق با شماست. بسیاری از سایتها، فیلمهای خارجی را با کیفیتی پایین و دوبلههایی شتابزده منتشر میکنند؛ آنهم با سانسور زیاد. طبیعتا مواجهه با چنین آثار بیکیفیتی، مخاطب را از دوبله دلزده میکند و او را به سوی زیرنویس فارسی یا زبان اصلی سوق میدهد.
به همین دلیل است که باید بر دوبلهها نظارت فرهنگی صورت بگیرد. البته هنوز هم معدود افرادی هستند که به شکل درست و حرفهای کار کنند؛ مثلا آقای امیرهوشنگ زند.
گویا آقای زند مدتی در سندیکا نبوده و حالا چند سالی است برگشته به انجمن.
متأسفانه من از جزئیات بیخبرم؛ چراکه سالهاست خودم را بازنشسته کردهام. بیشتر از ۱۶ سال است که بهطور مستمر مدیریت دوبلاژ نکردهام و فکر میکنم حدود چهار، پنج سالی است که دیگر فیلمی برای دوبله نپذیرفتهام؛ گمانم آخرین اثری که مدیریت کردم «مکبث» بود.
در استودیو کوالیما؟
بله، همانجا.
چنانکه فرمودید، مدتهاست حضور شما در جایگاه مدیر دوبلاژ و دوبلور کمتر شده و تمرکزتان بیشتر بر گویندگی آنونس بوده. آیا دلایل خاصی برای این کمکاری وجود دارد؟
در مورد گویندگی آنونس هم حدود یک سال و نیم است که کمتر سراغ این کار رفتهام. من از سال 1337 وارد این عرصه شدم. نزدیک به 70 سال. بسیاری از کسانی که در ادارات مختلف کار میکنند، بعد از 30 سال بازنشسته میشوند؛ برخی حتی زودتر. به گمان من ۶۸ سال فعالیت کفایت میکند. باید میدان را برای جوانترها خالی کرد. من مدیریت دوبلاژ را کنار گذاشتم تا فرصت برای دیگران فراهم شود. تنها دلبستگیام آنونسگویی بود که تا همین اواخر ادامه دادم. اکنون به نقطهای رسیدهام که حتی بدون درآمد آنونس هم زندگیام میگذرد و نیازی به این کار ندارم. هدف اصلیام این بود که جوانانی عرصه را باز ببینند و آنونسگویی را در دست بگیرند.
شما فعالیت هنریتان را با تئاتر آغاز کردید. بسیاری از همنسلان شما که بعدها به چهرههای ماندگار دوبله بدل شدند نیز از صحنه تئاتر به این حرفه راه یافتند. تجربیات تئاتری تا چه اندازه بر دوبلههای شما تأثیر گذاشت؟
بسیار تأثیرگذار بود. قبل از سال 1337، من نزدیک به سه سال در مؤسسات خصوصی تئاتر خوانده بودم و تمرین تئاتر کرده بودم. در یکی از مؤسسات به ما بازیکردن روی صحنه، نکوخوانی انواع شعرها و نثرها، شمشیربازی و دانستن رقص را یاد میدادند. رقص برای آن بود که بدن بازیگر روی صحنه خشک نباشد و بتواند درست روی صحنه راه برود. من سال 1336 وارد تئاتر تهران شدم. تئاتر تهران یک امتحان ورودی داشت که خواندن شعری از منوچهر شیبانی و اجرای پانتومیم بود. کسی که امتحان ورودی را میگرفت، صاحب تئاتر تهران، دکتر فتحالله والا بود. بعد از اینکه اجرا تمام شد، آقای والا با من دست داد و گفت: «ما از 25 نفر آزمون گرفتیم و شما اولین کسی هستید که پذیرفته میشوید». بعد هم ایشان ورود مرا به خانواده تئاتر تهران تبریک گفت. جالب آنکه وقتی نتایج اعلام شد، دیدم من نفر اول نیستم؛ فرد دیگری دقیقا نمره مرا کسب کرده بود. آن شخص، چنگیز جلیلوند بود. دوستی ما از همانجا آغاز شد و سالها تداوم یافت. اکنون که نامش را میآورم، بسیار متأسفم که او از میان ما رفته. جلیلوند هنرمندی به تمام معنا و گوهری ارزشمند بود که جای خالیاش همیشه احساس میشود. بگذریم... اساتید ما در تئاتر تهران، تأکید ویژهای بر شناخت ادبیات فارسی داشتند. ما متون کهن و بهویژه شاهنامه را با هدایت اساتیدی همچون هوشنگ سارنگ میخواندیم و تحلیل میکردیم. البته پیشزمینه تحصیلیام نیز یاریرسان بود؛ از دبیرستان دارالفنون تا دانشگاه با آثار بزرگی چون «تاریخ سیستان»، «چهارمقاله» نظامی عروضی و «تاریخ بیهقی» انس داشتم.
تسلط بر ادبیات فارسی و زبان انگلیسی تا چه حد در حرفه دوبله عصای دست شما شد؟
در تئاتر، «گفتار» و «گفتوگو» مطرح است و در سینما و دوبله نیز چیزی جز این نیست. بهعنوان دوبلور، شما باید واژهها را چنان بجا و درست ادا کنید که حتی اگر نقش انسانی بیسواد یا کسی را که بد حرف میزند میگویید، باز هم مخاطب معنا و عمق کلام شما را بفهمد. امتیاز من در آن روزگار همین تسلط بر ادبیات بود؛ نه در حد یک استاد، اما دستکم در حد جوانی نوزدهساله که میدانست چگونه نثرهای کهن و اشعار فردوسی را بخواند. اگر بخواهم صادقانه بگویم، پیشرفت من در آن زمان به دلیل کمیابی چنین تواناییهایی بود؛ همان جمله معروف که «در شهر کوران، یکچشم پادشاه است». البته نمیخواهم بگویم که همکاران من سراسر بیسواد بودند. به هر روی، تسلط من بر زبان انگلیسی باعث شد خیلی سریعتر از دیگران به مدیریت دوبلاژ برسم. برای کسی مثل چنگیز جلیلوند این مسیر شش تا هفت سال طول کشید، اما برای من نزدیک به دو سال. البته تعریف از خود خوب نیست، ولی اینها چیزهایی است که پیش آمده و گذشته.
علت خاصی دارد که کمتر به سراغ دوبله انیمیشن رفتهاید؟
نه، ولی من انیمیشن هم دوبله کردهام؛ مثلا بسیاری از قسمتهای «تام و جری». پیش از انقلاب، کمپانیهای بزرگ جهانی در ایران نماینده داشتند. در آن دوران، سینمایی به نام «شهر قصه» نیز در تهران تأسیس شده بود که عمدتا فیلمهای کودک نمایش میداد و نمایش این آثار بسیار باب شده بود. کمپانی «مترو گلدن میر»، مالک تمامی قسمتهای «تام و جری» بود. نماینده این کمپانی خارجی، تمامی قسمتهای دهدقیقهای «تام و جری» را برای من در استودیو پاسارگاد فرستاد. در آن زمان، من مدیرعامل و مدیر دوبلاژ این استودیو بودم و با فرد دیگری شراکت داشتم. نماینده «مترو گلدن میر» از من خواست از مجموعه حدود بیست فیلم کوتاه یک فیلم سینمایی درست کنم. من چهار، پنج بار تمامی این فیلمهای کوتاه را دیدم و آنها را بهگونهای پشت سر هم چیدم که روایتی مسلسل و منسجم داشته باشد؛ چراکه این قسمتها در اصل مستقل بودند و شخصیتهای فرعی متفاوتی داشتند. من علاوه بر دوبله شخصیتها، نریشن یا روایتی برایشان نوشتم که این اپیزودهای پراکنده را به هم پیوند میداد. این مجموعه بهعنوان یک برنامه سینمایی در تهران اکران شد و فروش بسیار خوبی داشت. نماینده کمپانی گزارشی از این کار به دفتر مرکزی «مترو گلدن میر» در لسآنجلس فرستاد. آنها نیز خواستند نسخه فارسی و متن ترجمهشده نریشنها را برایشان بفرستیم تا برنامهای جهانی ترتیب دهند.
به خاطر دارید دوبله این نسخه از «تام و جری» در چه سالی انجام شد؟
دقیقا خاطرم نیست. دهه50 بود. آن زمان فرزندانم کمسنوسال بودند. برای اینکه از کیفیت دوبلهها مطمئن شوم، نسخهای از این انیمیشنها را به خانه میبردم و برای بچههایم نمایش میدادم. آنها عاشق این انیمیشنها بودند.
این نسخه به اکران جهانی هم رسید؟
متنها را از ما خواستند و ما هم ارسال کردیم، اما اینکه در نهایت در چه مقیاسی اکران شد، اطلاع دقیقی ندارم. شاید برای کشورهای آسیایی یا آمریکای جنوبی فرستاده باشند. جدا از اینها، من فیلمهای زیادی از والت دیزنی دوبله کردهام. برای نمونه، پیش از انقلاب بهجای میکی ماوس حرف زدم؛ در یکی از نسخههای بسیار قدیمی این انیمیشن. در آن زمان، خودِ والت دیزنی گوینده میکی ماوس بود و من سعی کردم دقیقا همان لحن و صدای او را تقلید کنم. من انیمیشنهای بسیاری را در آن سالها دوبله کردم، اما متأسفانه بسیاری از آنها در گذر زمان از بین رفتند و امروز در دسترس نیستند.
در کارنامه هنری شما، مدیریت دوبلاژ فیلمهای ایرانی مشهوری مثل «رگبار» بهرام بیضایی، «بیتا»ی هژیر داریوش و «داشآکل» مسعود کیمیایی به چشم میخورد. اصلا چه شد که مدیریت دوبلاژ «داشآکل» را به شما سپردند؟
این فیلم در استودیو راما دوبله شد. من با آقای هوشنگ کاوه در استودیو شریک بودم و از آنجایی که ایشان تهیهکننده «داشآکل» بود، مدیریت دوبلاژش را به من سپرد. آن زمان، مسعود کیمیایی جوانی حدودا سیساله بود و ما تقریبا همسنوسال بودیم. علاوه بر این، ایشان مدیریت دوبلاژ مرا قبول داشتند.
خود آقای کیمیایی هم در پروسه دوبله حضور داشتند؟
به نظرم نیازی نمیدیدند که در حین دوبله «داشآکل» حضور داشته باشند.
یکی از شاخصترین فیلمهایی که در آن صحبت کردهاید، «اشکها و لبخندها» است؛ اثری که دوبلهاش را شاهکاری بیبدیل و نمادی از دوران طلایی دوبله ایران میدانند. اگر ممکن است کمی از فرایند دوبله این اثر ماندگار برایمان بگویید.
«اشکها و لبخندها» را استاد علی کسمایی مدیریت کرد. راستش را بخواهید، از نظر من «اشکها و لبخندها» کار عجیبی نبود و تفاوت فاحشی با فیلمهای دیگر نداشت. تنها ویژگی متمایزش آوازهایش بود که البته آوازهای کریستوفر پلامر را من نخواندم؛ آقای رشید وطندوست که در آن زمان در وزارت فرهنگ و هنر اپرا کار میکرد، خواند. اما در «بانوی زیبای من» تمام آوازهای رکس هریسون را خودم اجرا کردهام و ترانهها را نیز خودم برگرداندهام. البته سرودن کلیات اشعار را دوست عزیزم، زندهیاد تورج نگهبان بر عهده داشت. فرایند دوبله «بانوی زیبای من» بسیار دشوار و زمانبر بود. من آوازها را زیر نظر یک مربی آواز میخواندم. هر قطعه را شاید بیست یا سی بار تمرین میکردیم و ضبط نهایی هر آواز سه تا چهار روز طول میکشید؛ چراکه مربی آواز باید حتما تأیید میکرد که تحریرها و ادای کلمات با موسیقی فیلم هماهنگ شده است.
دوبله «بانوی زیبای من» مجموعا چقدر طول کشید؟
نزدیک به دو ماه.
فرهاد مهراد هم بخشی از آوازهای این فیلم را اجرا کرده بود، درست است؟
بله. ایشان خودش بهتنهایی به استودیو آمد و آوازهایش را جداگانه ضبط کردند.
آقای تهامی، یک سؤال کلیشهای و شاید سخت؛ کدامیک از بازیگرانی که بهجایشان حرف زدهاید، محبوب شماست؟
برای خودم مشخص نکردهام که کدام بازیگر محبوب من بوده، اما کری گرانت و رکس هریسون را خیلی دوست دارم. بهجای آنتونی هاپکینز هم در فیلم «شیر در زمستان» صحبت کردهام که تجربه جالبی بوده. لاندو بوزانکا هم از آن بازیگرانی است که با خودش و نقشهایش ارتباط خوبی برقرار کردهام.
نقشی هم بوده که خیلی با آن احساس نزدیکی کرده باشید و بر شما تأثیر گذاشته باشد؟
شاید هنری هیگینزِ «بانوی زیبای من» بر من تأثیر گذاشته باشد. البته نه اینکه کلا مرا تغییر دهد و آدم دیگری کند، اما تأثیرات جزئی داشته است. این شخصیت وجوه مشترکی با من داشت؛ او نیز همچون من باور داشت که باید کلام را درست و پاکیزه ادا کرد.
یکی از آثاری که در آن بهجای کری گرانت صحبت کردهاید، «گرفتن یک دزد» است؛ فیلمی از آلفرد هیچکاک که گریس کلی هم در آن بازی میکند. نسخهای که شما در آن گویندگی کردهاید چندمین دوبله فارسی فیلم محسوب میشود؟
احتمالا دوبله چهارم یا پنجم باشد. این فیلم نخستین بار در ایتالیا دوبله شد و من همان موقع فیلم را در سینما دیدم؛ اسمش را گذاشته بودند «گربه سیاه». من اولین بار در فیلم «معما»، که قبل از انقلاب دوبله شد، بهجای کری گرانت حرف زدم و گوینده ثابت او شدم.
فیلمهای بسیاری هستند که در ایران چندینبار دوبله شدهاند؛ آثاری مثل «لورنس عربستان»، «ماجرای نیمروز»، «شمال از شمال غربی» و... اساسا چقدر موافق دوبله دوباره فیلمهای بزرگ هستید و فکر میکنید این دوبلههای مجدد چه جایگاهی دارند؟
به نظر من درست نیست که هر پلتفرمی برای هر فیلم نو دوبله جداگانهای ترتیب دهد و آن را شتابزده منتشر کند. اما اگر فیلمی در گذشته دوبله شده باشد و دوبله قدیمی آن موجود نباشد، دوبله دوباره هیچ اشکالی ندارد. پیش از انقلاب شرایط بهگونهای بود که وقتی دوره کپیرایت یک فیلم تمام میشد، شخص دیگری حق امتیاز آن را برای چند سال خریداری میکرد؛ مثلا فرض کنید فیلم «چهار سوار سرنوشت». اگر دوبله قبلی متعلق به صاحب قبلی اثر بود و او اجازه نمیداد از آن استفاده شود، خریدار جدید ناچار بود فیلم را دوباره دوبله کند.
شما هم قبل از انقلاب فیلم میخریدید؟
بله. زمانی که در استودیو پاسارگاد بودم، گاهی در مسیر سفر به استرالیا، در هنگکنگ توقف میکردم تا چند فیلم هنگکنگی بخرم؛ یا به بمبئی میرفتم و فیلمهایی را که برای بازار ایران مناسب بود میخریدم. این آثار بعد از دوبله، به بخشی از داراییهای استودیو تبدیل میشدند.
پیشتر سابقه داشته که بازیگران مطرح خارجی به ایران بیایند و با دوبلورهای ایرانی دیداری داشته باشند؟
بله. ما در دوران پیش از انقلاب، فستیوال فیلمی داشتیم که در آن، بازیگران و کارگردانان خارجی برای نمایش آثارشان یا تبلیغ پروژههای بعدی به ایران میآمدند. در همین زمان بود که دیداری میان تونی کرتیس و امیرعباس همایونی -که در یک سریال بهجای کرتیس حرف زده بود- شکل گرفت. اما درباره آنتونی کویین داستان جالبی وجود دارد. او برای بازی در فیلمی به ایران آمده بود. فیلمی که بهروز وثوقی هم در آن بازی میکرد. در همان زمان فیلم دیگری از آنتونی کویین در سینماها اکران میشد. او ابراز علاقه کرد که برود و فیلمش را با دوبله فارسی تماشا کند. بهجای او، استاد بزرگ ما، منوچهر اسماعیلی صحبت کرده بود. ظاهرا کویین پس از تماشای فیلم با حیرت میگوید: «من اصلا نفهمیدم چطور به این خوبی فارسی صحبت میکنم! انگار این صدا از حنجره خودِ من درمیآمد، اما نمیدانم چرا اینقدر خوب فارسی حرف میزد!». او درواقع داشت از گویندگی درخشان اسماعیلی تمجید میکرد. همینطور ویلیام هولدن -بازیگر مطرحی که من و استاد اسماعیلی بهجای او حرف زده بودیم- به دعوت مصطفی اخوان (صاحب سینماهای مولنروژ و نماینده کمپانی یونایتد آرتیست) به ایران آمد. هولدن مدتی در تهران بود و به تماشای یکی از فیلمهایش که در سینما مولنروژ اکران میشد رفت و بعد از تماشای فیلم نیز از گویندگی اسماعیلی شگفتزده شده بود. لاندو بوزانکا هم -که آن سالها در ایران بسیار معروف بود- به ایران آمد و فیلمهایی را که با صدای من بهجای او دوبله شده بود دید و پرسید دلیل محبوبیت فیلمهایش در ایران چیست؟ به او گفته بودند: «چون این گوینده (اشاره به من) با لحن روستایی بهجای شما صحبت میکند». بوزانکا در پاسخ گفته بود: «او از کجا متوجه شده که من با لحن روستایی صحبت میکنم؟ خودِ من در ایتالیا با همین لحن صحبت میکنم و رمز موفقیتم در آنجا همین لحن روستایی است». آن زمان من در استرالیا بودم و فرصت دیدار با بوزانکا برایم فراهم نشد، اما اینها را از دوستانم شنیدم. اینها همگی تأییدیهای است بر نکتهای که در ابتدای مصاحبه به آن اشاره کردید؛ اینکه دوبلههای آن دوران تا چه حد عمیق و ماندگار بودند.
زیست هنری شما گستره متنوعی از فعالیتها را در بر میگیرد؛ از دوبله و گویندگی آنونس گرفته تا ترجمه ادبی، نقد دوبله، تألیف کتاب و البته تجربه حضور در تئاتر. کدامیک از این حوزهها برایتان شیرینتر بوده و ترجیح میدهید شما را بیش از همه با کدامیک از اینها به یاد بیاورند؟
برایم تفاوتی ندارد. هرچه مرا با آن به یاد بیاورند میپذیرم. همین که کسی کتابم را میخواند و فیلمها و آنونسهایی را که گفتهام میبیند و مرا به یاد میآورد، برایم کافی است. اما خوشترین دوران کاریام همان دهههای ۴۰ و ۵۰ است؛ دورانی که در کنار بزرگانی همچون چنگیز جلیلوند، ژاله کاظمی، ایرج ناظریان، منوچهر اسماعیلی، منوچهر زمانی، فهیمه راستکار، آذر دانشی، خانواده دوستدار (ایرج، کاووس و فریبرز)، زهره شکوفنده، ناهید امیریان و دیگران، فیلمها را دوبله میکردیم. واقعا دوران درخشانی بود؛ از کارمان لذت میبردیم و دستمزد بسیار خوبی هم میگرفتیم.
در آن زمان دوبله چقدر در فروش یک فیلم تأثیر داشت؟ یعنی میشد بهجز نمونههایی مثل گویندگی ایرج دوستدار بهجای جان وین، مخاطب بهخاطر حضور یک دوبلور یا کیفیت یک دوبله خاص به سینما برود؟
بله، قطعا. مثلا بسیاری از مردم بهخاطر صدای خسرو خسروشاهی به سینما میرفتند. خدا ایشان را حفظ کند. مردم شیفته صدای او بودند. حتی شاهد بودم که در برخی مجالس عروسی جوانان برای مجلسآرایی صدای آقای خسروشاهی را تقلید میکردند. صدای خودم را هم در آنونسها تقلید میکردند، اما استقبال از تقلید صدای آقای خسروشاهی بیشتر بود. درباره مثال جان وین هم کاملا درست گفتید؛ صدای ایرج دوستدار عملا مُهر تضمین فروش بسیاری از فیلمها، بهویژه فیلمهای جان وین بود. البته این مربوط به پیش از انقلاب است. بعد از انقلاب فیلمی دوبله شد به نام «سه پسرخوانده»؛ مدیریت دوبلاژ آن را امیرعباس همایونی -که اکنون ساکن هالیوود است- بر عهده داشت و من هم مترجم فیلم بودم. در آن زمان، آقای همایونی این فیلم را با صدای ایرج دوستدار دوبله کرد، اما وقتی فیلم به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رفت، اجازه پخش ندادند و گفتند دوبله باید تغییر کند. در نهایت، نقش را به خسرو شایگان سپردند؛ اما ارشاد از گفتار ایشان هم ایراد گرفت و معتقد بود لحن دوبله «لاتی» است و باید سادهتر صحبت کنند.
اگر موافق باشید درباره ادبیات هم صحبت کنیم. نگاهی به ترجمههای شما از آثار ادبی نشان میدهد که انتخابهای متنوعی داشتهاید؛ از آثار شکسپیر و دانته گرفته تا نوشتههای اسکار وایلد و مارک تواین. بهطور کلی معیار شما برای برگزیدن این آثار چیست؟
انتخاب آثار ادبی مقدار زیادی به ناشر مربوط میشود. مثلا اولین اثری که با همکاری انتشارات نگاه منتشر کردم، کتاب «آیین زرتشت؛ کهنروزگار و قدرت ماندگارش» نوشته مری بویس، بانوی دانشور انگلیسی بود. این خانم حقیقتا شایسته تکریم است. او از سر اشتیاق و برای واکاوی دقیق آیین زرتشت، در دوران جوانی به روستاهای دورافتاده کویر یزد سفر کرد و سالها زیست تا با آداب زرتشتیان و مراسم و آتشکدههایشان از نزدیک آشنا شود. او به خطوط پهلوی و اوستایی تسلطی کمنظیر داشت. وقتی نسخه انگلیسی کتابش را خواندم، چنان مجذوبش شدم که تصمیم گرفتم آن را با نگاهی نو و روایتی متفاوت برای بار دوم ترجمه کنم.
پیش از آن هم فیلمهای بسیاری را ترجمه کرده بودید، اما چه شد که از آنونس و دوبله به ترجمه کتاب رسیدید؟
داستان از یک میهمانی شروع شد که آقای علیرضا رئیسدانا و دوستان دیگر هم آنجا حضور داشتند. همسرم، خانم امید بهبهانی، در آن میهمانی به من گفت: «حالا که اینهمه فیلم ترجمه کردهای، چرا کتاب ترجمه نمیکنی؟ اسامی مترجمان فیلمها معمولا در تیتراژ نمیآید و مخاطب نمیداند چه کسی این آثار را ترجمه کرده است؛ اما کتاب میماند و نام تو هم بر آن درج میشود». همانجا آقای رئیسدانا گفت: «حتما ترجمه کن، من خودم چاپش میکنم». و ایشان همان کتاب «آیین زرتشت» را به بهترین شکل، در قطع وزیری و با جلدی نفیس منتشر کرد. گمانم این کتاب اکنون به چاپ ششم رسیده باشد.
ظاهرا ترجمههای شما از آثار اسکار وایلد و شکسپیر نیز مورد استقبال قرار گرفتهاند.
بله، خوشبختانه کارهای من همگی با اقبال کتابخوانان مواجه شدهاند و هیچکدام در چاپ اول نماندهاند. مثلا «تصویر دوریان گریِ» اسکار وایلد به چاپ شانزدهم یا هفدهم رسیده است. «هملتِ» شکسپیر تا چاپ پانزدهم پیش رفته و سایر آثار شکسپیر هم چاپهای سوم و چهارم را پشت سر گذاشتهاند. من تقریبا ترجمه تمام آثار اسکار وایلد را به پایان رساندهام؛ آخرینش مجموعهاشعار اوست که دو سال است در انتشارات نگاه در نوبت چاپ مانده و هنوز بختش باز نشده.
برخی بر این باورند که اسکار وایلد و آثارش آنچنان که باید، در ایران دیده و خوانده نشدهاند. شما چقدر با این مسئله موافقید؟
شاید بتوان گفت که اسکار وایلد در ایران برای مقطعی مغفول واقع شد. پیش از انقلاب، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، یکی دو نمایشنامه از وایلد را ترجمه کرد، اما آن ترجمهها نایاب شدند و دیگر منتشر نشدند. من بعدها در قالب مجموعهای با عنوان «پنج نمایشنامه» آنها را دوباره ترجمه کردم که ابتدا با شمارگان محدودی (حدود ۴۰۰ نسخه) چاپ شد، اما در کمتر از هفت ماه تمام شد و در نهایت، این مجموعه حدود چهار، پنج هزار نسخه فروش داشت. یا مثلا ترجمه من از «تصویر دوریان گری»، بیش از ده، دوازده هزار نسخه فروش داشته است. جالب اینجاست که بعد از موفقیت ترجمههای من، بازار با نسخههای دیگری از این آثار اشباع شد که تاریخ انتشار همگیشان بعد از ترجمه من است. کتاب «ماهیگیر و روحش» که شامل ۱۳ داستان کوتاه اسکار وایلد است نیز به چاپ چهارم یا پنجم رسیده. بنابراین، اگرچه برای یک دوره آثار اسکار وایلد در ایران ناشناخته ماند، اما الان وضعیت بهتر است.
در حال حاضر کتابی در دست ترجمه یا زیر چاپ دارید؟
یک کتابی هست از اسکار وایلد، به اسم «چهار نمایشنامه». «پنج نمایشنامه»اش منتشر شده و این «چهار نمایشنامه» حدود هشت سال است که در انتظار چاپ مانده و آن هم یک روزی منتشر خواهد شد.
مشکل خاصی دارد که هشت سال است منتشر نشده؟
مشکلش فقط شانس است؛ فقط بدشانسی آورده است!
در حال حاضر چطور؟ کتاب جدیدی در دست ترجمه دارید؟
این روزها مشغول ترجمه کتابی از هاوارد فاوست هستم. فعلا اسمش را گذاشتهام «سرنوشت یک مرد، سرنوشت یک کشور». البته این عنوانی است که خودم انتخاب کردهام، نام اصلیاش چیز دیگری است.
هنگام تلفظ نام «هاوارد فاست»، به ذهنم رسید که چقدر دقیق و جذاب اسامی خارجی را ادا میکنید؛ مهارتی که در آنونسهای بیشمارتان هم مشهود است. احتمالا تسلط بر زبان انگلیسی در کیفیت آنونسگوییها بسیار به کارتان آمده، درست میگویم؟
دقیقا. بد نیست این را هم بدانید که پس از ورود من به عرصه آنونسگویی تلفظ نام بسیاری از هنرپیشههای خارجی در ایران تغییر کرد. مثلا «جان وین» را آن زمان «جون واین» تلفظ میکردند! یا «برت لنکستر» را «بورت لانکاستر» و «کرک داگلاس» را «کورک داگلاس» مینامیدند. من سعی کردم تلفظ درست اسامی را جا بیندازم.
از آنجا که شما داماد زندهیاد سیمین بهبهانی هستید، از ایشان در خلوت خانواده و دور از هیاهوی ادبی هم بگویید؟
سیمین بهبهانی بانویی بود به تمام معنا؛ شریف، مهربان و باوقار. او در نقش مادر و بهعنوان بزرگ خانواده، با تسلطی خیرهکننده بر ادب فارسی، در هر گفتوگو و هر نشست دوستانه، از سعدی، حافظ، مولوی و حتی شاعرانی که نامشان را نشنیده بودیم، شاهد میآورد و سخن میراند. بهبهانی حافظهای عجیبوغریب داشت؛ گویی برای هر شخصیت ادبی پروندهای در ذهن داشت و بیدرنگ ویژگیها و نمونه شعرها و گوشهای از آثارش را بازگو میکرد. حیف که از میان ما رفت، اما آثارش باقی است و یادش گرامی. خوشحالم که نسل جوان همچنان شعر او را میخواند و درک میکند و برایش احترام قائل است.
از میان آثار خانم بهبهانی کدام شعر محبوب شما و همسرتان است؟
شعرهای بسیاری را از او دوست داریم؛ بهویژه شعر شتر: «و نگاه کن به شتر، آری». یا آن شعر «مردی که یک پا ندارد». علاوه بر اینها، اشعار «بودا» و «کولی» ایشان هم بسیار درخشاناند.
در پایان، اگر مایلید قدری هم از آرزوها و دغدغههای این روزهایتان بگویید.
دغدغههایم همان دغدغههای مشترک همه هممیهنانم است؛ اینکه وضعیت کشور روبهراه شود و مردم در آرامش و رفاه باشند. این تمام آرزوی من است. امیدوارم... .
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.