محمد کوچکپور؛ مردی که زمان را عکاسی کرد
بعضی آدمها را باید بعد از رفتنشان دوباره خواند. سالها از روزی که برای گفتوگو با محمد کوچکپور کپورچالی به کپورچال انزلی رفتم گذشته است. آن روز، این گفتوگو فقط یک مصاحبه با یکی از شناختهشدهترین عکاسان مستند ایران بود؛ اما امروز، پس از خاموششدن او، همان کلمات و همان روایتها معنای دیگری پیدا کردهاند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمد غلامیپور
بعضی آدمها را باید بعد از رفتنشان دوباره خواند. سالها از روزی که برای گفتوگو با محمد کوچکپور کپورچالی به کپورچال انزلی رفتم گذشته است. آن روز، این گفتوگو فقط یک مصاحبه با یکی از شناختهشدهترین عکاسان مستند ایران بود؛ اما امروز، پس از خاموششدن او، همان کلمات و همان روایتها معنای دیگری پیدا کردهاند. انگار آنچه در آن چند ساعت گفته شد، دیگر فقط خاطره یک عکاس نیست؛ وصیت نانوشته مردی است که بیش از چهار دهه، حافظه تصویری بخشی از ایران را بر دوش کشید.
کوچکپور از خودش کمتر حرف میزد. هر بار که پرسشی درباره زندگیاش مطرح میشد، پاسخ را به آدمهای داخل عکسهایش میرساند؛ به کودکانی که امروز پدر و مادر شدهاند، به دامدارانی که دیگر کوچ نمیکنند، به جنگلهایی که بخشی از آنها دیگر وجود ندارند، به تالابهایی که آرامآرام از نقشه جغرافیا محو میشوند و به آیینهایی که فقط در قابهای او میتوان سراغشان را گرفت.
شاید به همین دلیل است که مرور زندگی او، بدون مرور عکسهایش ممکن نیست. از جاده انزلی که خارج میشوم، نام کپورچال بیشتر شبیه نامی است که فقط روی تابلوها دیده میشود؛ روستایی آرام که کمتر کسی تصور میکند یکی از مهمترین آرشیوهای عکاسی مستند ایران را در خود جای داده باشد. هنوز مقصد را کامل برای راننده تاکسی توضیح ندادهام که لبخندی میزند و میگوید: «استاد کوچکپور؟». سؤالش بیشتر شبیه یک اطمینان است تا پرسش. چند دقیقه بعد، مقابل ساختمانی ساده توقف میکنیم؛ جایی که سالها محل رفتوآمد عکاسی بوده که آوازه آثارش بسیار دورتر از محل زندگیاش رفته، اما خودش هیچوقت علاقهای به رفتن نداشت. بسیاری از عکاسان برای دیدهشدن به پایتخت مهاجرت کردند؛ او اما ترجیح داد کنار همان مردمی بماند که سوژههای اصلی عکسهایش بودند. در را که باز میکند، اولین چیزی که جلب توجه میکند، دوربینها نیستند؛ عکسها هستند. صدها قاب، روی دیوارها، روی میزها و میان پوشهها پراکندهاند؛ کودکانی که لبخند میزنند، پیرمردهایی که نگاهشان از قاب بیرون آمده، زنان عشایری که در مسیر کوچاند، مهی که جنگل را بلعیده، اسبهایی که در ارتفاعات میدوند و رودخانههایی که امروز دیگر آنقدر پرآب نیستند.
برای او، هیچکدام از این عکسها یک اثر هنری صرف نبودند؛ هرکدام، بخشی از زندگیاش بودند.
محمد کوچکپور کپورچالی، سال ۱۳۳۴ در کپورچال بندر انزلی به دنیا آمد. عکاسی را نه در دانشگاه آموخت و نه در کلاسهای آموزشی؛ همه چیز از علاقهای شخصی آغاز شد؛ علاقهای که سالها حتی اجازه بروز پیدا نکرد. وقتی از نخستین روزهای عکاسی میپرسم، لبخندی میزند؛ لبخندی که بیشتر به یادآوری یک شیطنت نوجوانانه شبیه است. «پیش از انقلاب از نوجوانی عاشق عکاسی بودم، اما خانوادهام به خاطر اعتقادات مذهبی با این کار موافق نبودند. میترسیدند از نامحرم عکس بگیرم. برای همین هیچوقت نتوانستم دوربین داشته باشم».
این علاقه سالها در او ماند تا اینکه زندگی مسیر دیگری پیش پایش گذاشت. «بعد از ازدواج، هفدهم فروردین ۱۳۵۸ همراه همسرم برای ماه عسل به مشهد رفتیم. همانجا یک دوربین روسی خریدم و اولین عکسهایم را گرفتم». دوربین را که به خانه آورد، آن را از خانواده پنهان کرد. «طوری قایمش کرده بودم که کسی نفهمد. تا اینکه یکی از اولین عکسهایم از طبیعت کپورچال در مجله جوانان چاپ شد. دیگر همه فهمیدند». شاید همان صفحه مجله، سرنوشت او را عوض کرد. آن روزها چاپشدن یک عکس در مطبوعات، اتفاق کوچکی نبود. سردبیرها بهسادگی عکس چاپ نمیکردند و انتشار یک تصویر، برای یک عکاس جوان، بیشتر از هر جایزهای معنای تأیید داشت. از او میپرسم آیا همان زمان تصمیم گرفت زندگیاش را وقف عکاسی کند؟
کمی فکر میکند و بعد میگوید: «همان چاپ باعث شد خودم را پیدا کنم. فهمیدم عکسهایم ارزش دیدهشدن دارند. بعد از آن، دیگر نتوانستم عکاسی را کنار بگذارم».
مثل بسیاری از عکاسان جوان، ابتدا مجذوب درختها، رودخانهها، مه و کوهستان شد؛ اما خیلی زود فهمید منظره، بدون انسان روایت کاملی ندارد.
کمکم دوربینش را از جنگل به سمت آدمهایی چرخاند که در دل همان جنگل زندگی میکردند؛ دامدارها، کوچنشینها، زنان چایچین، کودکان روستا، بازارهای هفتگی، مراسم مولودیخوانی، عروسیهای سنتی، عزاداریها و کوچهای فصلی. جایی در همان سالها، عکاسی برای او از ثبت منظره به ثبت زندگی تغییر مسیر داد. از او میپرسم چرا مردم؟
میگوید: «طبیعت همیشه زیباست، اما این آدمها بودند که هر سال تغییر میکردند. حس کردم اگر از آنها عکس نگیرم، شاید دیگر فرصتی نباشد».
آن زمان هنوز کسی از واژه «پروژه مستند بلندمدت» استفاده نمیکرد؛ اما کوچکپور، بدون آنکه خودش بداند، دقیقا همین کار را انجام میداد.
او فقط عکس نمیگرفت؛ سالها بعد دوباره به سراغ همان آدمها میرفت؛ کودکی که یک روز گوسفند میچراند، چند سال بعد نوجوانی شده بود که همراه پدرش کوچ میکرد و سالها بعد، پدری که فرزندش را در آغوش گرفته بود. او در واقع، زندگی را فصل به فصل عکاسی میکرد. این همان تفاوتی بود که بعدها نام محمد کوچکپور را از بسیاری از عکاسان طبیعت جدا کرد. از او میپرسم آن روزها، با آن جادههای خاکی و نبود امکانات، اصلا چطور به ییلاقها میرسید؟ میخندد: «پیاده».
بعد مکث میکند و ادامه میدهد: «سالها همه مسیرها را پیاده رفتم. بعد مجبور شدم یک موتور هوندا بخرم. با همان موتور، مسیر کوچ عشایر را میرفتم. بیشتر دامدارها را در بازارهای هفتگی پیدا میکردم. آنجا میفهمیدم چه زمانی کوچ دارند، کجا عروسی است، کجا مولودیخوانی برگزار میشود. بعد راه میافتادم».
برای او، سفر بخشی از عکاسی نبود؛ خود عکاسی بود. اگر قرار بود عکسی ثبت شود، باید همان مسیری را میرفت که سوژهاش میرفت؛ همان سرما را تحمل میکرد، همان باران را، همان گل و همان خستگی را. به همین دلیل است که وقتی امروز به عکسهایش نگاه میکنیم، بیشتر از آنکه قابهایی زیبا باشند، تجربهای زیستهاند؛ عکسهایی که بوی راه میدهند.
ادامه این گفتوگو را در سایت شرق بخوانید