دام «هم جنگ، هم صلح»
پس از جنگ 12روزه و جنگ رمضان، مناسبات ایران و آمریکا دچار تغییری گسترده شد. آمریکا دریافت که نمیتوان ایران را در چارچوب الگوهایی دید که پیشتر در آنها مداخله کرده بود؛ برای ایران نیز این تجربه روشن کرد که ابزارهای لازم برای جلوگیری از تحمیل، پاسخگویی و ایجاد قدرت چانهزنی را در اختیار دارد. با این حال مسئله اصلی همچنان باقی است: آیا این قدرت میتواند به توافقی پایدار و به دستاوردی سیاسی تبدیل شود؟ بنابراین این رابطه دیگر در چارچوب قدیمی «نه جنگ، نه صلح» توضیحدادنی نیست.
پس از جنگ 12روزه و جنگ رمضان، مناسبات ایران و آمریکا دچار تغییری گسترده شد. آمریکا دریافت که نمیتوان ایران را در چارچوب الگوهایی دید که پیشتر در آنها مداخله کرده بود؛ برای ایران نیز این تجربه روشن کرد که ابزارهای لازم برای جلوگیری از تحمیل، پاسخگویی و ایجاد قدرت چانهزنی را در اختیار دارد. با این حال مسئله اصلی همچنان باقی است: آیا این قدرت میتواند به توافقی پایدار و به دستاوردی سیاسی تبدیل شود؟ بنابراین این رابطه دیگر در چارچوب قدیمی «نه جنگ، نه صلح» توضیحدادنی نیست. آن وضعیت بر بازدارندگی، تهدید و پرهیز دو طرف از ورود به جنگ مستقیم استوار بود؛ اما اکنون جنگ از سطح احتمال عبور کرده و به تجربهای تکرارشونده تبدیل شده است. مذاکره ادامه دارد، اما همزمان حمله نیز رخ میدهد؛ آتشبس برقرار میشود، اما هیچ سازوکار مطمئنی برای جلوگیری از شکستن آن وجود ندارد؛ خاک ایران هدف قرار میگیرد و ایران نیز پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را هدف قرار میدهد. در نتیجه، رابطه تهران و واشنگتن از «نه جنگ، نه صلح» به وضعیتی رسیده که میتوان آن را «هم جنگ، هم صلح» نامید. این عبارت را نخستینبار از دکتر علی عربمازار شنیدم؛ وضعیتی که در آن نه منازعه پایان یافته، نه مسیر سیاسی به نتیجه رسیده و نه هیچیک از طرفین توانستهاند قواعدی پایدار برای مهار خشونت بسازند. مسئله ایران اکنون، فراتر از یافتن سازوکارهای توقف جنگ، این است که آیا میتواند از این تعلیق پرهزینه خارج شود یا قرار است مذاکره و حمله، به طور همزمان، به شکل دائمی رابطه با آمریکا تبدیل شود.
برای پاسخ به این پرسش، میتوان به تجربه روابط کشورهای منطقه با اسرائیل، مهمترین متحد آمریکا در خاورمیانه، نگاه کرد. البته مسئله ایران و آمریکا با منازعه اعراب و اسرائیل یکسان نیست؛ اما در هر دو، یک پرسش مشترک وجود دارد: وقتی منازعه حل نمیشود، جنگ نیز پایان قطعی پیدا نمیکند و طرفها برای مدتی طولانی میان بازدارندگی، مذاکره و درگیری معلق میمانند، زمان به سود چه کسی کار میکند؟ تجربه کشورهای عربی نشان میدهد که ماندن طولانیمدت در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» الزاما به حفظ تعادل منجر نمیشود؛ گاهی این وضعیت فقط جنگ را به تعویق میاندازد و گاهی نیز بهتدریج موازنه قدرت را به سود طرف برخوردار از توان نظامی، فناوری، سرمایه و ائتلافهای گستردهتر تغییر میدهد.
مصر از سال ۱۹۴۹ تا جنگ ۱۹۷۳، در دورههایی میان آتشبس، جنگ محدود و جنگ گسترده در رفتوآمد بود. اما پس از جنگ ۱۹۷۳، آتشبس را به مرحلهای انتقالی تبدیل کرد و در نهایت با مذاکره، صحرای سینا را بازپس گرفت و از چرخه جنگهای مداوم خارج شد. مصر در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» متوقف نماند؛ از قدرت نظامی برای ایجاد امکان مذاکره و از مذاکره برای دستیابی به یک هدف روشن ملی استفاده کرد.
سوریه هم پس از «توافق جداسازی نیروها» در سال ۱۹۷۴، که در پی جنگ یومکیپور یا جنگ اکتبر ۱۹۷۳ امضا شد، چند دهه در وضعیتی شبیه «نه جنگ، نه صلح» باقی ماند. جبهه جولان برای مدتی طولانی نسبتا آرام بود، اما مسئله سرزمین حل نشد. با گذشت زمان، موازنه قدرت تغییر کرد و سوریه بدون دستیابی به راهحل سیاسی، بخش مهمی از قدرت چانهزنی خود را از دست داد. لبنان نیز نشان داد که آتشبس رسمی میان دولتها الزاما جنگ را متوقف نمیکند. هنگامی که دولت قادر نباشد تصمیم جنگ و صلح را به طور کامل در اختیار داشته باشد، درگیری از سطح دولتها به سطح بازیگران غیردولتی منتقل میشود و کشور ممکن است به میدان دائمی رویارویی دیگران تبدیل شود. اگر دولت مرکزی تنها مرجع تصمیمگیری درباره جنگ و صلح نباشد و گروههای مسلح مستقل بتوانند از خاک کشور وارد درگیری شوند، کشور ممکن است بدون تصمیم رسمی دولت، به میدان دائمی تقابل آن گروهها با قدرتهای خارجی تبدیل شود.
پرونده فلسطین، صورت خطرناکتر همین تعلیق است. توافقی که قرار بود مرحلهای موقت برای رسیدن به راهحل نهایی باشد، خود به وضعیتی دائمی تبدیل شد. نه دولت مستقل و کامل فلسطینی شکل گرفت، نه اشغال پایان یافت و نه صلحی پایدار برقرار شد. در این فاصله، طرفی که کنترل بیشتری بر زمین، امنیت و منابع داشت، توانست شرایط موجود را به سود خود تغییر دهد و موقعیت طرف فلسطینی را ضعیفتر کند. تجربه فلسطین نشان میدهد که در یک منازعه نابرابر، طولانیشدن وضعیت به معنای ثابتماندن موازنه نیست. در منازعهای نامتقارن، زمان بیطرف نیست و معمولا به سود طرفی کار میکند که قدرت و کنترل بیشتری در اختیار دارد.
البته در بیان این مثالها باید تأکید کرد که ایران امروز نه سوریه و لبنان و فلسطین است و نه مصرِ وابسته به کمکهای خارجی و محدودشده در معادلات منطقهای. ایران کشوری بزرگ، پرجمعیت و برخوردار از انسجام سرزمینی، دولت مرکزی، عمق راهبردی جغرافیایی، منابع گسترده انرژی، توان بازدارندگی نظامی و ظرفیت اثرگذاری مستقل در معادلات منطقهای است. ازاینرو نمیتوان تجربه آن کشورها را عینا به ایران تعمیم داد. با این حال، حتی کشوری با مختصات و ظرفیتهای ایران نیز ممکن است در سیاست خارجی گرفتار همان منطق فرسایشی شود؛ وضعیتی که در آن، کشور هزینههای جنگ را میپردازد، زیر فشار تحریم و نااطمینانی اقتصادی قرار دارد، اما از منافع صلح نیز برخوردار نمیشود. مذاکرات ادامه دارد، اما حمله نیز متوقف نمیشود؛ کشور برای بازسازی زیرساختها برنامهریزی میکند، اما همزمان باید خود را برای حمله بعدی آماده نگه دارد؛ اقتصاد نیازمند افق بلندمدت است، اما سرمایهگذار، تولیدکننده و در لایههای پایینی نهاد خانواده نمیدانند چند هفته بعد آتشبس همچنان برقرار است یا جنگ از سر گرفته خواهد شد.
این وضعیت احتمالا برای اسرائیل نامطلوب نیست. اسرائیل ممکن است نه به دنبال جنگی بیپایان و پرهزینه، بلکه به دنبال حفظ ایران در شرایطی باشد که نه فرصت بازسازی کامل پیدا کند، نه از فشار تحریم خارج شود و نه بتواند روابط اقتصادی و سیاسی عادی با جهان برقرار کند. در چنین الگویی، حملات دورهای میتواند توان دفاعی و زیرساختی ایران را مستهلک کند، درحالیکه نبود یک جنگ تمامعیار، فشار لازم برای دستیابی فوری به توافق سیاسی را نیز کاهش میدهد. به بیان دیگر، مطلوب اسرائیل میتواند نه توافق آمریکا با ایران باشد و نه الزاما پرداختن هزینه یک جنگ دائمی؛ بلکه ایرانی باشد که همیشه در فاصله کوتاهی با جنگ بعدی زندگی کند.
ازاینرو ماندن ایران در وضعیت «نه جنگ، نه صلح» یا تعبیر دقیقتر آن، «هم جنگ، هم صلح»، یک دام است. البته خروج از این دام به معنای تسلیم، کنارگذاشتن بازدارندگی یا پذیرش هر توافقی نیست. راهحل نیز انتخاب میان جنگ دائمی و صلح به هر قیمت نیست.
به تعبیر نورث و همکارانش، مسئله بنیادین هر نظم سیاسی، مهار خشونت است. خشونت صرفا با اعلام آتشبس مهار نمیشود. در این مسیر باید ترتیباتی شکل بگیرد که در آن، بازیگران مؤثر از حفظ آرامش بیش از برهمزدن آن سود ببرند و هزینه بازگشت به درگیری برایشان بالا باشد. از این زاویه، مسئله فقط نبود یک توافق رسمی نیست. هنوز نظمی مبتنی بر منافع متقابل، خطوط قرمز روشن، ضمانتهای معتبر و هزینههای بازدارنده شکل نگرفته است که حمله دوباره را برای طرفها پرهزینه کند.
بدتر آنکه تداوم وضعیت اضطراری میتواند در داخل نیز منافع، شبکهها و ساختارهایی ایجاد کند که از تحریم، نااطمینانی و اقتصاد جنگی تغذیه میکنند. در چنین شرایطی برخی مناسبات داخلی نیز ممکن است به مانعی در برابر حل مسئله تبدیل شوند. این یعنی اینکه پایان احتمالی بحران منافع و موقعیتهایی را که در دل بحران شکل گرفتهاند، به خطر میاندازد. به تعبیری، صلح یا توافق برای همه بازیگران خبر خوبی نیست.
ایران به راه سومی نیاز دارد. ترکیب بازدارندگی مؤثر با دیپلماسی نتیجهمحور. بازدارندگی باید مانع تحمیل اراده و تکرار حمله شود و دیپلماسی باید این توان را به دستاوردی سیاسی، اقتصادی و پایدار تبدیل کند. ایران نه باید به صلحی شتابزده و نامتوازن تن دهد و نه میتواند برای مدتی نامعلوم در وضعیت تعلیق، میان آتشبس و جنگ باقی بماند.
این راه سوم باید اهدافی روشن و سنجشپذیر داشته باشد: حفظ تمامیت ارضی، تثبیت حاکمیت ایران بر تنگه هرمز همراه با تضمین امنیت کشتیرانی، جلوگیری از حملات مجدد، رفع مرحلهای و واقعی تحریمها، تعیین تکلیف اختلافات هستهای و بازگشت ایران به نقشه اقتصاد و سیاست جهانی. حاکمیت مؤثر ایران بر تنگه هرمز زمانی به یک امتیاز پایدار ملی تبدیل میشود که به انزوای بیشتر ایران و شکلگیری ائتلافی تازه علیه آن منجر نشود، بلکه در قالب نظمی مورد توافق در منطقه، امنیت و حاکمیت ایران را با امنیت تجارت جهانی پیوند بزند.
ایران میتواند از مسیر گامهای محدود اما سنجشپذیر حرکت کند. تثبیت آتشبسی نظارتپذیر، ایجاد خط تماس برای مدیریت بحران، توقف حمله به زیرساختهای حیاتی، دستیابی به توافقی مرحلهای در پرونده هستهای، کاهش واقعی و قابل ارزیابی تحریمها و سپس حرکت به سوی نظمی وسیعتر و پایدارتر.
تجربه کشورهای منطقه نشان میدهد که طولانیشدن وضعیت نه جنگ و نه صلح الزاما به سود طرفی که زمان میخرد، تمام نمیشود. مصر توانست از قدرت نظامی و مذاکره برای بازپسگیری سینا و خروج از چرخه جنگهای مداوم استفاده کند، هرچند این صلح با محدودیتهایی در استقلال راهبردی و سیاست منطقهای آن همراه شد. در سوریه، تعلیق منازعه بدون دستیابی به راهحل سیاسی، به کاهش تدریجی قدرت چانهزنی انجامید. در لبنان، تضعیف انحصار دولت بر تصمیم جنگ و صلح، کشور را در معرض درگیریهای مکرر قرار داد و در فلسطین، موقتماندن راهحل سیاسی، به تثبیت وضعیتی انجامید که موازنه را بیشازپیش به زیان طرف ضعیفتر تغییر داد.
ایران هیچیک از این کشورها نیست، اما از منطق مشترک این تجربهها نیز مصون نمیماند. اگر بازدارندگی به ترتیبات سیاسی پایدار تبدیل نشود و آتشبس راهی به سوی حل مسئله باز نکند، گذشت زمان لزوما قدرت ایران را افزایش نمیدهد. این وضعیت ممکن است منابع کشور را فرسوده کند، ساختارهای رسمی را در وضعیت اضطراری نگه دارد، قدرت تصمیمگیری دولت مرکزی را محدود سازد و امکان برنامهریزی بلندمدت را از دولت، اقتصاد و جامعه بگیرد.
تداوم این وضعیت بر رابطه دولت و ملت نیز اثر میگذارد. دولتی که ناچار است بخش مهمی از توان خود را صرف مدیریت دائمی بحران کند، با دشواری بیشتری میتواند امنیت، ثبات اقتصادی و چشماندازی روشن از آینده ارائه دهد. در مقابل، جامعهای که نمیتواند درباره شغل، سرمایه، مهاجرت، تحصیل یا زندگی روزمره خود تصمیمی بلندمدت بگیرد، بهتدریج اعتماد و آمادگی کمتری برای همراهی با تصمیمهای بزرگ ملی خواهد داشت؛ بنابراین خروج از این تعلیق به ظرفیت حکومتکردن در داخل و حفظ پیوند میان دولت و جامعه نیز مربوط است.
آتشبس برای متوقفکردن جنگ ضروری بود، اما پاسخ نهایی ایران نیست. آتشبس باید به مسیری برای جلوگیری از حمله دوباره، تثبیت اقتدار دولت مرکزی، بازگرداندن کارکرد عادی نهادهای کشور و کاهش نااطمینانی اقتصادی تبدیل شود. هر تفاهمی نیز زمانی ارزش دارد که نهفقط وقفه میان دو درگیری را طولانیتر کند، بلکه قواعدی ایجاد کند که شکستن آرامش را پرهزینه و حفظ آن را به سود طرفها تبدیل سازد. ما نیازمند آینده مشترک با دنیا هستیم و نباید کشور در وضعیتی متوقف شود که در آن جنگ پایان نیافته، صلح شکل نگرفته و در مقابل دولت فرسوده شده و جامعه توان تصور و ساختن آینده را از دست داده است.