واکاوی چرایی و تبعات بلاتکلیفی در سیاست خارجی در گفتوگو با حشمتالله فلاحتپیشه
تندروها از تنش ارتزاق میکنند
در روزهای پس از آتشبس، سیاست خارجی در وضعیتی میان تصمیم و تعلیق حرکت میکند؛ نه از ثبات راهبردی کافی برای ترسیم افقهای روشن برخوردار است و نه از قطعیت لازم برای عبور از عدم قطعیتهای فعلی. این وضعیت خاکستری، موجب شده است بسیاری از حوزههای داخلی نیز تحت تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم نوسانات بیرونی قرار گیرند و امکان برنامهریزی پایدار در سطوح مختلف کاهش یابد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
در روزهای پس از آتشبس، سیاست خارجی در وضعیتی میان تصمیم و تعلیق حرکت میکند؛ نه از ثبات راهبردی کافی برای ترسیم افقهای روشن برخوردار است و نه از قطعیت لازم برای عبور از عدم قطعیتهای فعلی. این وضعیت خاکستری، موجب شده است بسیاری از حوزههای داخلی نیز تحت تأثیر مستقیم یا غیرمستقیم نوسانات بیرونی قرار گیرند و امکان برنامهریزی پایدار در سطوح مختلف کاهش یابد. در نتیجه، بلاتکلیفی موجود صرفا یک وضعیت گذرا یا مقطعی نیست، بلکه به تدریج به یک ویژگی ساختاری در تعاملات خارجی کشور تبدیل شده که پیامدهای آن در سطوح مختلف سیاستگذاری و تصمیمگیری به وضوح قابل مشاهده است. در تحلیل دقیقتر وضعیت سیاست خارجی، حشمتالله فلاحتپیشه در گپوگفت خود با «شرق»، ارزیابی دیگری دارد و به اعتقاد رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس دهم، «هنوز امید به دیپلماسی و حصول تفاهم بین تهران و واشینگتن وجود دارد». البته از منظر این استاد روابط بینالملل و تحلیلگر ارشد حوزه سیاست خارجی، «هیچ کشوری اختلافات راهبردی خود را با یک قدرت بزرگ و مسلح کهنه نمیکند». متن پیشرو، مشروح این گفتوگو است.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران در مقطع کنونی در وضعیتی قرار گرفته که نه نشانههای یک تقابل تمامعیار در آن مشاهده میشود و نه چشمانداز روشنی از آغاز مذاکرات مؤثر و پایدار به چشم میخورد. با این اوصاف، شرایط فعلی روابط ایران و آمریکا را چگونه تحلیل میکنید و آینده این وضعیت را به چه سمتی در حال حرکت میدانید؟
من معتقدم در شرایط کنونی، بهطور طبیعی ایران و آمریکا در حال آزمودن و سنجش میزان تابآوری یکدیگر هستند. در یک سوی این معادله، آمریکا قرار دارد که عملا به دلیل محدودشدن وضعیت تنگه هرمز با چالشهای جدی در عرصه بینالمللی مواجه شده است. ایالات متحده بهعنوان یک قدرت هژمون، همواره ادعاهایی را درباره امنیت تنگه هرمز و نیز پرونده هستهای ایران مطرح کرده است. طبیعی است که قدرتهای بزرگ، بهویژه قدرتهایی که از مؤلفههای هژمونیک برخوردارند، اگر نتوانند ادعاهای خود را عملیاتی کنند، با ضعف و افول هژمونی مواجه خواهند شد. در داخل آمریکا نیز دونالد ترامپ به مقطع مهمی نزدیک میشود و اگر نتواند در بزرگترین بحران و منازعه پس از جنگهای دوران بوش به اهداف مدنظر خود دست یابد، طبیعتا موقعیت جمهوریخواهان در داخل آمریکا تضعیف خواهد شد. این یک سوی ماجراست.
در ایران چطور؟
در قبال ایران، آمریکا تلاش میکند از طریق فشارهای دریایی و محدودیتهایی که در این حوزه ایجاد کرده است، مشکلات اقتصادی ایران را به یک برگ برنده برای خود تبدیل کند. بنابراین هر دو طرف در حال انجام اقداماتی هستند که هدف آن محکزدن تابآوری طرف مقابل است.
پس توافقی در کار هست؟
شخصا معتقدم که برخلاف روزهای نخست پس از آتشبس، اکنون شرایط بیشتری برای دستیابی دو طرف به یک متن و چارچوب بنیادین جهت توافق فراهم شده است؛ مشروط بر آنکه هر دو طرف از بخشی از خواستههای حداکثری خود عقبنشینی کنند. البته از آنجا که هنوز مذاکرات مستقیم میان دو طرف شکل نگرفته و زمینه لازم برای آن فراهم نشده، این امکان همچنان در حد یک ظرفیت بالقوه باقی مانده است.
برخی معتقدند ترامپ اساسا توجه چندانی به پنجرههای زمانی، ازجمله انتخابات کنگره یا رویدادهایی همچون جام جهانی فوتبال ندارد. ارزیابی شما در این زمینه چیست؟
از سال ۲۰۱۱ و همزمان با خروج ایالات متحده از عراق، یک بحث اساسی در محافل فکری و سیاسی آمریکا شکل گرفته که تحت عنوان «سرنوشت رقابتهای هژمونیک آمریکا» شناخته میشود. درواقع، بخش مهمی از رفتار سیاست خارجی آمریکا در چارچوب همین رقابتهای هژمونیک قابل تحلیل است. در این فضا، بسیاری از منتقدان مداخلات خارجی آمریکا همواره به رؤسای جمهور این کشور هشدار دادهاند که اگر دست به اقدام نظامی بزنند اما آن اقدام به اهداف اصلی خود نرسد، نتیجه آن چیزی جز تضعیف جایگاه هژمونیک آمریکا نخواهد بود. بنابراین پیرو نکته شما، وقتی ترامپ اعلام میکند به برخی محدودیتهای زمانی توجهی ندارد، طبیعی است که نمیخواهد این تصور ایجاد شود که تحت فشار زمان قرار دارد؛ زیرا در این صورت، چنین موضوعی به یک برگ برنده برای طرف مقابل تبدیل خواهد شد.
یعنی جنگ دوباره را جدی نمیدانید؟
من معتقدم نباید در مورد غلبه ترامپ بر واقعیات میدانی اغراق کرد. اگر واقعا شرایط به آن شکلی بود که برخی تصور میکنند، ترامپ پنج بار ضربالاجل حمله به ایران را به تعویق نمیانداخت. به همین دلیل، تصور میکنم نباید قدرت مانور او را فراتر از واقعیتهای موجود ارزیابی کرد.
ولی اسرائیل سیاست تحریک و تخریب خود را دارد؟
البته موضوع اسرائیل بحث جداگانهای است و تحلیل مستقلی را میطلبد. از نگاه من، تنها چیزی که منافع راهبردی اسرائیل را تأمین میکند، استمرار وضعیت جنگی و تنش دائمی در منطقه است. اما در مورد ایران و آمریکا، معتقدم مهمترین نکته این است که هیچیک از دو طرف تمایلی به بازگشت به شرایط جنگی ندارند. همین مسئله میتواند مهمترین عامل برای رسیدن به یک توافق احتمالی باشد. واقعیت آن است که نه ایران و نه آمریکا خواهان بازشدن یک جبهه گسترده جدید نیستند. حتی اگر در مقاطعی شاهد برخی درگیریها یا اقدامات محدود باشیم، این اقدامات بیش از آنکه در راستای تشدید بحران باشد، برای حفظ موازنهها و شرایط میدانی صورت میگیرد.
بااینحال، بار دیگر تأکید میکنم که مهمترین ضعف دیپلماسی میان ایران و آمریکا، این است که دو کشور تنها یک بار و آن هم در جریان برجام توانستند در مورد یکی از اختلافات خود، یعنی پرونده هستهای، به یک چارچوب مشخص برسند و آن اختلاف را تا حد زیادی مدیریت کنند، اما در سایر حوزهها، بهویژه امروز، چنین وضعیتی وجود ندارد. طرفین نتوانستهاند برای موضوع جنگ و سایر اختلافات خود نیز چارچوبی مشخص تعریف کرده و دامنه اختلافات را محدود کنند. به همین دلیل، اکنون تقریبا همه اختلافات انباشتهشده طی دهههای گذشته بر سر میز مذاکره حاضر شدهاند. در چنین شرایطی، دیپلماتها نهتنها با محدودیت توان، بلکه در برخی موارد با محدودیت اراده نیز مواجه هستند. نتیجه آن است که کسانی که به دنبال برهمزدن مسیر دیپلماسی هستند و به تعبیر من از تنش و تحریم ارتزاق سیاسی میکنند، بیشترین بهره را از این وضعیت میبرند.
این خط تحلیلی شما مؤید گفته من نیست که رادیکالهای دو طرف هم معادلات را به سمت جنگ سوق میدهند؟
چه در آمریکا و چه در ایران، مخالفان هرگونه توافق یا گفتوگو، بار دیگر تمامی موضوعات و اختلافاتی را که در ۴۷ سال گذشته مطرح بوده است، به میان میآورند. آنان شعارها، اختلافها و منازعههای گذشته را مجدد بازتولید میکنند تا این گزاره را القا کنند که اساسا هرگونه دیپلماسی میان ایران و آمریکا ناممکن است. در آمریکا، مخالفان جدی این روند، بهویژه جریانهای نزدیک به لابیهای حامی اسرائیل، فعال هستند. در داخل ایران نیز شاهد هستیم که برخی افراد در رسانهها و تریبونهای مختلف، مذاکرهکنندگان یا حامیان گفتوگو را با تعابیری نظیر «خائن» یا «فریبخورده» خطاب میکنند. این در حالی است که هر دو عنوان برای یک سیاستمدار یا دیپلمات اتهامی سنگین محسوب میشود. طبیعی است که چنین فضایی هزینه دستیابی به توافق را بهشدت افزایش میدهد. همان جریانی که در گذشته برای برهمزدن برجام، ادعاهایی نظیر «متمم تحویل سرداران ایران» را مطرح میکرد، امروز نیز به شکلی دیگر در پی شکست مذاکرات و جلوگیری از هرگونه توافق است. دلیل آن نیز روشن است؛ این جریانها در شرایط عادی و در فضایی عاری از تنش و تحریم، حرف چندانی برای عرضه به جامعه ندارند.
این جواب سؤال من نبود.
در پاسخ به پرسش شما باید گفت که نباید اجازه دهیم انبوه اخبار روزمره ما را از یک چالش بنیادین غافل کند. به اعتقاد من، چالش اصلی ایران در بیش از دو دهه گذشته، تقابل میان توسعه و مجموعهای از رویکردها و ادعاهای افراطی بوده است؛ رویکردهایی که عملا در تضاد با توسعه قرار دارند. من این موضوع را اتفاقی نمیدانم که در آغاز اجرای سند چشمانداز ۲۰ساله کشور، یعنی در سال ۱۳۸۴، قرار بود ایران در پایان این دوره به جایگاهی ممتاز در منطقه دست یابد، اما در سال ۱۴۰۴ نهتنها بسیاری از اهداف چشمانداز محقق نشد، بلکه کشور با برخی از بزرگترین بحرانها و جنگهای دوران خود نیز مواجه شد. از نگاه من، چنین روندی بدون وجود یک راهبرد مشخص از سوی طرفداران تنش و تحریم قابل توضیح نیست. نمونه مشابه این وضعیت را در آمریکا و اسرائیل نیز میتوان مشاهده کرد. در آنجا نیز جریانهایی وجود دارند که میدانند اگر ایران بتواند با تکیه بر توانمندیهای خود و در فضایی کمتنش به اهدافش دست یابد، این مسئله به زیان راهبردهای آنان خواهد بود. بنابراین معتقدم اگر ایران بتواند در شرایط کنونی به یک توافق دست یابد، جایگاه کشور در رقابتهای هژمونیک جهان نیز ارتقا خواهد یافت. در آن صورت حتی کشورهایی مانند چین و روسیه نیز ایران را بهعنوان یک واقعیت جدید و تثبیتشده در معادلات بینالمللی به رسمیت خواهند شناخت. البته تحقق این هدف منوط بر آن است که ایران بتواند خود را از حوزه جنگ و تنش مستمر خارج کند.
در گفتوگویی که پیشتر با شما داشتم، نکتهای را مطرح کردید که برای من بسیار شایان تأمل بود. آن زمان هنوز جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه و تحولات بعدی رخ نداده بود و شما از ضرورت ایجاد «خط تلفن قرمز» یا «خط ارتباطی اضطراری» یا «میز سرخ» میان تهران و واشینگتن سخن گفتید. اکنون این پرسش مطرح میشود که اگر چنین کانالهایی میتوانستند مؤثر باشند، چرا این دو جنگ تحمیلی رخ داد؟
متأسفانه بسیاری از پیشبینیهایی که در سالهای گذشته مطرح کردم، در شرایطی محقق شد که برای بیان آنها هزینههای فراوانی نیز پرداختم. یکی از نمونههای روشن آن، موضوع FATF بود. پیش از آنکه اسرائیل در سازوکارهای مرتبط با FATF به موقعیت مؤثرتری دست یابد، تلاش بسیاری کردم که لوایح CFT و پالرمو در مجمع تشخیص مصلحت نظام به تصویب برسد. در همان جلسات و در دفاع از این لوایح، بارها تأکید میکردم که اگر این مصوبات تصویب نشوند، ایران نهتنها از فهرست خاکستری خارج نخواهد شد، بلکه وارد فهرست سیاه خواهد شد. همچنین هشدار میدادم که در آینده، حتی اگر ایران این لوایح را تصویب کند، ممکن است عضویت و جایگاه آن در سازوکارهای مالی بینالمللی تحت تأثیر مخالفت بازیگرانی مانند اسرائیل قرار گیرد. بعدها نیز دیدیم که پس از تصویب برخی از این لوایح، اسرائیل عملا با عضویت ایران مخالفت کرد. امروز افراد زیادی درباره پیامدهای تأخیر چندساله در تعیین تکلیف FATF سخن میگویند و آن را یک خطای بزرگ میدانند، اما کمتر کسی به یاد میآورد که در همان مقطع چه فشارها و برخوردهایی متوجه کسانی بود که چنین هشدارهایی را مطرح میکردند. درباره موضوع خط قرمز یا خط ارتباطی اضطراری که اشاره کردید نیز باید بگویم پرسش بسیار مهمی است. فلسفه شکلگیری خط تلفن قرمز میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ سرد این بود که دو طرف به یک توافق راهبردی رسیده بودند مبنی بر اینکه نباید وارد جنگ مستقیم شوند.
در واقع، هدف اصلی آن سازوکار جلوگیری از وقوع جنگ بود. به همین دلیل، زمانی که مسئولیت نمایندگی مجلس را بر عهده داشتم، همین پیشنهاد را مطرح کردم و هشدار دادم طرفهای ثالثی وجود دارند که برخلاف ایران و آمریکا، علاقه و شتاب فراوانی برای سوقدادن دو کشور به سمت درگیری نظامی دارند. ما بهخوبی میدانیم پیش از وقوع جنگ، اسرائیل مهمترین نقش را در این زمینه ایفا میکرد و حتی امروز نیز بسیاری از منتقدان جنگ در آمریکا معتقدند آنچه رخ داد، بیش از آنکه جنگ آمریکا باشد، جنگ اسرائیل بود. با این حال، همان زمان به دلیل طرح چنین پیشنهادی با شکایت و برخورد مواجه شدم. پس از سالها پیگیری، در نهایت رأی برائت من صادر شد و هیئت نظارت بر رفتار نمایندگان اعلام کرد این پیشنهاد در چارچوب وظایف نمایندگی و با هدف تأمین منافع ملی مطرح شده است. ولی واقعیت این است که اگر ایران و آمریکا از همان سالها یک سازوکار ارتباطی مستقیم برای مدیریت بحرانها و جلوگیری از جنگ ایجاد کرده بودند، بسیاری از اختلافات به مرحلهای نمیرسید که تصمیم نهایی درباره سرنوشت آنها عملا در اختیار بنیامین نتانیاهو قرار گیرد.
حرفتان درست، منتها سؤالم بیپاسخ ماند. پرسیدم سالها پیش از ضرورت ایجاد «خط سرخ» میان تهران و واشینگتن برای جلوگیری از جنگ سخن گفتید، اما با وجود شکلگیری کانالهایی مانند ویتکاف-عراقچی، جنگ رخ داد. در این صورت، این کانالها دقیقا چه کارکردی داشتند؟
کانال مذاکراتی که شما از آن با عنوان کانال ویتکاف و عراقچی یاد میکنید، در شرایطی تعریف شد که آمریکاییها عملا تصمیم خود را برای جنگ گرفته بودند. در آن مقطع، چماق جنگ بالای سر ایران قرار داشت و مذاکرات در سایه تهدید نظامی دنبال میشد. به اعتقاد من، در آن مرحله دیگر از نقطهای که میتوانستیم آن را «خط قرمز بازدارنده» بنامیم عبور کرده بودیم و فرصتهای پیشین از دست رفته بود.
با این توضیحات، همچنان این پرسش باقی میماند که آیا مشکل اصلی در دیپلماسی ایران بود یا در شیوه مذاکراتی؟ برخی معتقدند عباس عراقچی، فارغ از تواناییهای فردی خود، در چارچوب تصمیمات کلان نظام عمل میکند و طبیعتا نمیتواند از برخی خطوط قرمز عبور کند. اما در همین ساختار، پیشتر محمدجواد ظریف نیز حضور داشت و برجام نیز حاصل شد. از این منظر، آیا مشکل را باید در عملکرد عراقچی جستوجو کرد یا اساسا مسئله به شیوه مذاکراتی و دیپلماسی کشور بازمیگردد؟ ضمنا شما گفته بودید تنها کار دیپلماسی و دیپلمات، دورکردن کشور از «جنگ» است. لذا هر زمان جنگ رخ دهد، دیپلماسی و دیپلماتها مردود شدهاند؟
اول باید بگویم من معتقدم مشکل در دیپلماسی نبود، مسئله اصلی در جای دیگری قرار داشت.
در کجا؟
در کاخ سفید. به نظر من ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوری خود با رویکردی متفاوت وارد کاخ سفید شد و یکی از اولویتهای اصلی او، برخورد با ایران بود. به همین دلیل برای ایجاد زمینههای لازم برای تقابل با ایران، حتی از پروندهها و ادعاهای غیرواقعی نیز استفاده میکرد. برای نمونه، برخی اقدامات، ترورها و تهدیدهایی را که علیه شخص او صورت گرفته بود به ایران نسبت داد. همچنین جیدی ونس و برخی دیگر از مقامات آمریکایی در جلساتی که برای اقناع کنگره درباره ضرورت برخورد با ایران برگزار میکردند، از مجموعهای از اظهارات و مواضع برخی افراد در داخل ایران به عنوان مستند و شاهد استفاده میکردند. به عنوان مثال، اظهارات برخی نمایندگان تندرو که از حمله موشکی به واشینگتن سخن گفته بودند، در حالی مورد استناد قرار میگرفت که خود آمریکاییها نیز بهخوبی میدانند برنامه موشکی ایران دارای محدودیتهای مشخص بُردی است. یا برخی مواضع و سخنرانیهایی که در آنها از ضرورت دستیابی به سلاح هستهای سخن گفته میشد، به عنوان مستنداتی برای توجیه سیاستهای تقابلی مورد استفاده قرار میگرفت.
همه این موارد به تدریج به بهانههایی برای شکلگیری فضای جنگ تبدیل شد. به همین دلیل بود که من در آن مقطع در توییتی نوشتم: «از حضور این همه کودن در سیاست کشور نگرانم». همچنان نیز معتقدم بخشی از این اظهارات نسنجیده، بهانههای لازم را در اختیار ترامپ قرار داد. از نگاه من، ترامپ در دوره دوم بیش از گذشته در دام راهبردهای نتانیاهو قرار گرفت. اگر اشتباه نکنم، حدود یک ماه یا 40 روز پیش از آغاز جنگ، نتانیاهو سفری به واشینگتن انجام داد. همان زمان نیز در مصاحبهای تصریح کردم این سفر بیش از آنکه ماهیتی سیاسی داشته باشد، ماهیتی نظامی و عملیاتی دارد. برداشت من این بود که نتانیاهو در آن سفر، طرحهای عملیاتی علیه ایران را روی میز ترامپ گذاشته و تلاش کرده است هماهنگیهای لازم را برای اجرای آنها به دست آورد. جلسات طولانی و چندساعتهای که میان ترامپ، مقامات سیاسی-نظامی آمریکا و هیئت امنیتی-نظامی همراه نتانیاهو برگزار شد، از نظر من عمدتا معطوف به تطبیق و هماهنگسازی سناریوهای نظامی علیه ایران بود.
در مقابل، در داخل ایران شاهد بودیم حتی تا چند ساعت پیش از آغاز حمله، برخی افراد در رسانهها اصرار داشتند آمریکا و اسرائیل اساسا ارادهای برای حمله به ایران ندارند. این موضوع نشاندهنده ضعف در درک واقعیتهای راهبردی و کاهش ظرفیت تحلیل دقیق تحولات بود؛ ضعفی که به اعتقاد من همچنان نیز وجود دارد. نمونههای مشابهی را امروز نیز مشاهده میکنیم. برای مثال، برخی افراد پیشنهاد میکنند ایران باید اقدامات پیشدستانه علیه زیرساختها یا تأسیسات اقتصادی کشورهای منطقه انجام دهد. به اعتقاد من، این دقیقا بازیکردن در زمینی است که طرف مقابل طراحی کرده است. برعکس، من معتقدم کاهش تنش و حل اختلافات با کشورهای عربی منطقه میتواند یکی از مهمترین عوامل بازدارنده جنگ و در عین حال تقویتکننده دیپلماسی ایران باشد. کشورهای عربی نیز به این نتیجه رسیدهاند هرگونه درگیری نظامی گسترده بیش از همه به منافع و ثبات خود آنها آسیب خواهد زد. در عرصه بینالمللی، اقدام پیشدستانه معمولا متوجه اهدافی میشود که مستقیما در آستانه استفاده نظامی قرار دارند؛ اما وقتی فردی پیشنهاد حمله به تأسیسات پتروشیمی یا زیرساختهای اقتصادی کشورهای دیگر را مطرح میکند، معنای آن چیزی جز خرابکاری در سیاست خارجی نیست. واقعیت این است که سیاست خارجی ایران در سالهای گذشته کم از این نوع اقدامات و اظهارات خسارتبار آسیب ندیده است و همچنان نیز باید مراقب بود چنین رویکردهایی بر روند تصمیمگیریهای کلان کشور سایه نیفکند.
به نظر میرسد با یک سلسله خطاهای محاسباتی و تحلیلی در سیاست خارجی و پرونده هستهای مواجه بودهایم. آیا سلسله تحلیلها و محاسبات، ما را به نقطهای رسانده که عملا از افق یک توافق جامع فاصله گرفتهایم؟ به گونهای که اگر زمانی در نشست اسلامآباد و برخی مقاطع دیگر، امکان دستیابی به یک توافق گستردهتر وجود داشت، امروز سقف مذاکرات به یک تفاهم اولیه و گامهای محدود، نظیر آزادسازی بخشی از داراییها، تقلیل یافته است. آیا میتوان گفت عملا به نقطه آغاز بازگشتهایم؟
من معتقدم اساسا شکلگیری شرایط کنونی تا حد زیادی مرهون تلاشها و فداکاریهای مجموعهای از جوانان این کشور است؛ جوانانی که جان خود را برای دفاع از کشور به خطر انداختند و برخی از آنان نیز در این مسیر به شهادت رسیدند. واقعیت این است که تاریخ ایران همواره بر پایه ایثار و فداکاری همین انسانها شکل گرفته است؛ کسانی که در سختترین شرایط، در حوزههای دفاعی و امنیتی کشور ایستادگی کردند و با وجود دشواریهای فراوان، مسئولیتهای خود را به انجام رساندند. من بهخوبی میدانم این افراد و خانوادههایشان چه سختیهایی را در این سالها متحمل شدهاند.
حاصل این تلاشها آن بود که برای نخستینبار، در مواجهه میان یک قدرت بزرگ جهانی و کشوری که میتوان آن را در زمره قدرتهای متوسط منطقهای دانست، شرایطی نسبتا متوازن برای مذاکره ایجاد شد. این وضعیت یک فرصت محسوب میشود و به اعتقاد من باید از آن به درستی صیانت کرد.
بهویژه آنکه توان دفاعی ایران به اندازهای بازدارنده بوده که در مقاطع مختلف مانع از بازگشت آمریکا به گزینه جنگ شده است. اگر به خاطر داشته باشید، سه روز پس از پایان جنگ 12روزه، در مصاحبهای تأکید کردم حاصل حدود سه دهه سیاست دفاعی ایران، بهویژه در مناطق جنوبی کشور، ایجاد ظرفیت بازدارندگی در برابر تهدید و تهاجم آمریکا بوده است و این مسئله در جریان جنگ خود را نشان داد. در تمام این سالها تلاش کردم هشدارهای لازم را برای جلوگیری از وقوع جنگ مطرح کنم؛ زیرا همواره معتقد بودهام جنگ، نشانه شکست سیاستمداران است. حتی در طول جنگ نیز فقط یک مصاحبه انجام دادم. با وجود همه محدودیتها، موفق شدم پیامی ارسال کنم و در آن هشدار دادم اگر تأسیسات هستهای ایران هدف قرار بگیرد، جنگ وارد مرحلهای بسیار خطرناک و غیرقابل کنترل خواهد شد. طبیعتا تصمیمات کلان جنگ و صلح تحت تأثیر عوامل متعددی اتخاذ میشود، اما معتقدم ترامپ نیز بهخوبی میدانست گسترش جنگ میتواند آن را به مرحلهای بسیار پرهزینه و غیرقابل پیشبینی تبدیل کند. به همین دلیل در مجموع به این نتیجه رسید که از طریق جنگ به اهداف مورد نظر خود دست نخواهد یافت.
از این منظر، همین که یک قدرت بزرگ به این جمعبندی برسد که ابزار نظامی نمیتواند اهدافش را تأمین کند، خود یک فرصت مهم برای دیپلماسی محسوب میشود. به همین دلیل، من مذاکرات دومرحلهای را که اکنون مطرح میشود قابل فهم میدانم. در مرحله نخست، صحبت از یک تفاهم اولیه است، نه یک توافق جامع. هدف از این تفاهم آن است که مسائل فوری و اضطراری مدیریت شود تا زمینه برای مذاکرات بعدی فراهم شود. این نشان میدهد طرفین هم مطالبات فوری دارند و هم مطالبات بنیادین. مطالبات فوری شامل مسائلی نظیر رفع محدودیتهای اقتصادی، پایان محاصرههای عملی، تسهیل بازگشت منابع مالی ایران و ایجاد شرایط مناسب برای بازسازی پس از جنگ است. اما در کنار اینها، اختلافات بنیادینی نیز وجود دارد که حل آنها به زمان بیشتری نیاز خواهد داشت. با این حال، معتقدم اگر ایران و آمریکا نتوانند اختلافات بنیادی خود را حل کنند، خطر شکلگیری یک جنگ دیگر میان ایران، آمریکا و اسرائیل همچنان وجود خواهد داشت.
اجازه بدهید در همین نقطه نکتهای را مطرح کنم. اتفاقا خود دونالد ترامپ نیز در مقاطعی گفته بود باید همه اختلافات میان ایران و آمریکا از سال ۱۳۵۷ تاکنون مورد بحث قرار گیرد. اما در همان زمان، خود ترامپ و افرادی مانند جیدی ونس و مارکو روبیو نیز تصریح میکردند مسائل انباشتهشده طی نزدیک به نیمقرن را نمیتوان ظرف چند هفته یا چند ماه حل کرد. با توجه به آنچه در دو جنگ تحمیلی اخیر رخ داده و با در نظر گرفتن عمق بیاعتمادیها و کینههایی که ایجاد شده، آیا واقعا میتوان امیدوار بود این حجم از اختلافات ظرف دو یا سه ماه حلوفصل شود؟
بههیچوجه چنین چیزی امکانپذیر نیست.
پس جنگ است؟
نه الزما و اتفاقا من به همین دلیل بر دومرحلهایبودن روند مذاکرات تأکید دارم که میتواند راهگشا باشد.
ولی طیفی هم بر همین دومرحلهایبودن توافق نقد دارند و از توافق یکمرحلهای و جامع میگویند؟
اساسا هیچکس نمیتواند انتظار داشته باشد اختلافات انباشتهشده طی ۴۷ سال در چند هفته یا چند ماه برطرف شود. آنچه اکنون مطرح است و واقعبیانه خواهد بود، همان توافق دومرحلهای است. یعنی در مرحله نخست یک تفاهم است، نه یک توافق جامع. تفاهمی که بتواند نیازهای فوری طرفین را مدیریت کند؛ از جمله بازشدن مسیرهای حیاتی اقتصادی، کاهش فشارهای ناشی از محدودیتهای دریایی و آزادسازی بخشی از منابع مالی کشور برای عبور از شرایط پس از جنگ. اما موضوع توافق بنیادین کاملا متفاوت است. به اعتقاد من، هیچ کشوری در جهان اختلافات بنیادین و راهبردی خود را با یک قدرت بزرگ و مسلح کهنه نمیکند؛ زیرا در نهایت شرایطی مشابه آنچه طی یک سال اخیر شاهد بودیم به وجود میآید؛ یعنی عواملی ثالث وارد میدان میشوند و همین اختلافات حلنشده را به آتش یک بحران بزرگ تبدیل میکنند. ما بهوضوح دیدیم اسرائیل چنین نقشی را ایفا کرد. حتی برخی کشورهای عربی منطقه نیز که شاید در مقاطعی نگاه متفاوتی داشتند، امروز بهخوبی دریافتهاند تشدید تنش علیه ایران تا چه اندازه میتواند به ضرر ثبات منطقه تمام شود. نکته مهم این است که اکنون درباره «مذاکره پس از جنگ» صحبت میکنیم.
بدیهی است که هر جنگ خونینی با خود تلفات بیشتر، زخمهای عمیقتر و کینههای گستردهتری به همراه میآورد. اما در عین حال، تاریخ نشان داده است تقریبا همه جنگها در نهایت به نوعی توافق و مذاکره ختم شدهاند. حتی پس از دو جنگ جهانی نیز در نهایت مسیر گفتوگو و توافق در پیش گرفته شد. به اعتقاد من، اگر طرفین از عقلانیت سیاسی برخوردار باشند، باید مذاکرات را بر مبنای یک حاصل جمع مثبت طراحی کنند؛ یعنی توافقی که منافع هر دو طرف را در نظر بگیرد، نه توافقی که صرفا بر پایه شکست یک طرف و پیروزی طرف دیگر استوار باشد. در اینجا میتوان به تجربه تاریخی جان مینارد کینز اشاره کرد. او پس از جنگ جهانی اول ازجمله کسانی بود که هشدار میداد نباید توافقی یکجانبه و تحقیرآمیز علیه آلمان شکل بگیرد. استدلال او این بود که چنین توافقی، عقدهها و کینههایی را ایجاد خواهد کرد که در آینده زمینهساز جنگی دیگر خواهد شد. بعدها نیز دیدیم که این تحلیل تا چه اندازه درست بود.
از همین منظر، ایران و آمریکا اگر واقعا به دنبال امنیت منطقهای و تأمین منافع ملی خود هستند، باید به سمت یک توافق برد-برد حرکت کنند. البته برخی معتقدند آمریکا اساسا به دنبال تداوم تنش و جنگ است و حتی در ماههای اخیر نیز ادعاهایی درباره تبدیلشدن ایران به وضعیتی مشابه غزه مطرح شده است. اما من چنین تحلیلی را نمیپذیرم. اگر کسی واقعا معتقد باشد سرنوشت ایران قرار است به چنین نقطهای برسد، درواقع باید بپذیرد که از ابتدا ورود به فضای جنگی یک اشتباه راهبردی بوده است.
از سوی دیگر، نباید چالشهای اقتصادی و راهبردی آمریکا را نیز نادیده گرفت. ایالات متحده در دوره ترامپ قراردادهای اقتصادی بسیار بزرگی در منطقه منعقد کرده است، اما جنگ نشان داد که استمرار بیثباتی میتواند اجرای بسیاری از این برنامهها را با مشکل مواجه کند. به همین دلیل، معتقدم همانگونه که ایران به توافق نیاز دارد، آمریکا نیز به توافق نیازمند است. بااینحال، مشکل آنجاست که طرفین همچنان اختلافات ۴۷ سال گذشته را با خود حمل میکنند و زخمهای ناشی از جنگ اخیر را نیز به آن افزودهاند. طبیعی است که در چنین شرایطی، دستیابی به یک توافق پایدار دشوارتر خواهد شد.
تحلیلی که ارائه میدهید تا چه اندازه مبتنی بر واقعیتهای میدانی است و تا چه اندازه بر پایه امید به تحقق یک توافق؟
بهشخصه معتقدم تحلیل باید براساس واقعیتها انجام شود، نه آرزوها. به همین دلیل نیز عرض میکنم که اگر جنگ میتوانست منافع آمریکا را تأمین کند، اساسا آتشبس شکل نمیگرفت.
ولی این وضعیت بلاتکلیفی برای آمریکا هم به هر شکلی که شده باید تمام شود؛ ترامپ نیامده که منطقه را در این وضعیت پادرهوا رها کند، یعنی نمیتواند رها کند؟
همانگونه که اشاره کردم، آمریکا و شخص ترامپ در مقاطع مختلف در آستانه گسترش جنگ قرار گرفتند، اما هر بار از آن عقبنشینی کردند. اینها شاخصهایی است که باید در تحلیل مورد توجه قرار گیرد. از سوی دیگر، فارغ از شعارهایی که برخی جریانهای افراطی مطرح میکنند، معتقدم ارادهای که امروز برای دستیابی به توافق وجود دارد، از بسیاری جهات جدیتر از دورههای پیشین، ازجمله دوران مذاکرات ژنو است. دلیل آن نیز روشن است؛ کشور تجربه یک جنگ را پشت سر گذاشته است. کسانی که معتقد بودند تقابل لزوما به جنگ منتهی نمیشود، مشاهده کردند که این تقابل در نهایت به جنگ انجامید. بااینحال، بسیاری از همان افراد هیچ مسئولیتی در قبال تحلیلهای نادرست خود نپذیرفتند و همچنان همان شعارهای گذشته را تکرار میکنند.
واقعیت این است که جنگ خسارتهای زیادی برای ایران به همراه داشت. در کنار آن، کشورهای عربی منطقه نیز به روشنی دریافتند که گسترش جنگ تا چه اندازه میتواند امنیت و ثبات آنها را تهدید کند. برای مثال، پس از برخی حملات و پیامدهای ناشی از درگیریهای منطقهای، شاهد تغییر محسوس مواضع برخی کشورهای عربی، ازجمله امارات متحده بودیم. این کشورها به تدریج به این نتیجه رسیدند که هرگونه گسترش دامنه جنگ میتواند موجودیت و امنیت اقتصادی آنها را نیز با خطر مواجه کند. به همین دلیل، معتقدم اکنون یک واقعیت جدید شکل گرفته است؛ واقعیتی که براساس آن، همه بازیگران منطقهای دریافتهاند اگر جنگ دیگری رخ دهد، طرفها از تمامی ابزارهای خود استفاده خواهند کرد و هزینههای آن بسیار سنگینتر از گذشته خواهد بود. این یک واقعیت عینی است و تحلیل من نیز بر همین اساس شکل میگیرد.
آن اخبار و گزارشها درباره توزیع اموال ایران و نیز پرونده لبنان را چطور میبیند؟
درباره موضوع داراییهای بلوکهشده ایران، باید توجه داشت که این منابع یکی از مهمترین برگهای برنده آمریکا در هرگونه مذاکره محسوب میشود. ترامپ به خوبی میداند که این داراییها یک اهرم مهم در فرایند چانهزنی هستند. به همین دلیل، بعید میدانم به سادگی حاضر شود این برگ برنده را در اختیار دیگران قرار دهد؛ مگر آنکه اساسا به این نتیجه رسیده باشد که مذاکرات شکست خورده و مسیر تقابل و جنگ در پیش گرفته خواهد شد.
اگر شد چطور؛ فرض محال که محال نیست؟
به اعتقاد من، اگر روزی تصمیم گرفته شود منابع بلوکهشده ایران در قالب طرحهایی میان کشورهای دیگر توزیع شود، این به معنای شکست کامل دیپلماسی و ورود طرفین به یک مسیر تقابلی جدید خواهد بود. در مورد لبنان نیز واقعیت این است که این پرونده در سالهای اخیر به شکلهای مختلف با روابط ایران و آمریکا و همچنین تحولات منطقهای پیوند خورده است؛ ازاینرو، جداکردن کامل آن از سایر معادلات منطقهای چندان ساده نیست. البته این موضوع بحث مفصلی را میطلبد که شاید از چارچوب گفتوگوی فعلی خارج باشد.
برای آخرین پرسش، مایلم به موضوع نقش پاکستان اشاره کنم. در سفر شامگاه شنبه محسن نقوی، وزیر کشور پاکستان، به تهران عنوان شد که او حامل نامهای مهم برای رهبری است. این نامه به چه معناست؟
من در جایگاه تصمیمگیری کشور قرار ندارم و بالطبع نمیتوانم درباره جزئیات این روندها و نامهنگاریها اظهارنظر قطعی داشته باشم. بااینحال معتقدم پاکستان در مقطع کنونی تلاش درخور توجهی برای کمک به کاهش تنشها و جلوگیری از گسترش بحران انجام میدهد. در ادبیات سیاسی ما مفهومی وجود دارد که میتوان از آن با عنوان «پایمردی» یاد کرد و به نظر من پاکستان در حال انجام چنین نقشی است؛ یعنی تلاش میکند زمینههای لازم برای جلوگیری از جنگ و کاهش تنش را فراهم کند. متأسفانه در داخل کشور گاه نوعی بیمهری نسبت به این تلاشها مشاهده میشود، اما به اعتقاد من نباید نقش این میانجیگریها را نادیده گرفت. به هر حال، در مقاطعی از مسیر مذاکرات، ارتباطات مستقیمی نیز در پاکستان میان طرفهای مختلف برقرار و گفتوگوهایی انجام شد، اما این گفتوگوها نتوانست به یک چارچوب عملی و پایدار برای حل اختلافات تبدیل شود. البته درباره علت این مسئله میتوان بحثهای مختلفی مطرح کرد و بخشی از آن نیز به طرف آمریکایی بازمیگردد، اما آنچه برای من اهمیت بیشتری دارد، وضعیت تصمیمگیری در داخل ایران است.
به اعتقاد من، اگر در سیاست خارجی کشور وحدت تصمیم و انسجام لازم وجود نداشته باشد، نهتنها کمکی به پیشبرد اهداف دیپلماتیک نخواهد کرد، بلکه میتواند مانعی در برابر شکلگیری تحولاتی باشد که به سود منافع ملی ایران است. بارها مشاهده کردهایم که رسانهها و محافل سیاسی خارجی، کوچکترین اختلاف میان مسئولان کشور را برجسته کرده و سپس این پرسش را مطرح میکنند که در ایران چه کسی تصمیمگیر نهایی است. طبیعی است که این وضعیت میتواند قدرت چانهزنی کشور را کاهش دهد. ازاینرو معتقدم باید بر مبنای سازوکارهای قانونی موجود عمل کرد. مطابق قانون، نهادهای مشخصی مسئول تصمیمگیری درباره پروندههای کلان امنیتی و سیاست خارجی هستند و زمانی که تصمیمی در آن چارچوب اتخاذ میشود، همه بخشها باید در همان مسیر حرکت کنند.
مشکل دیگری که امروز مشاهده میشود، فاصله میان دیپلماسی رسمی و آن چیزی است که میتوان آن را دیپلماسی عمومی نامید. در بسیاری از موارد، مواضعی که در عرصه عمومی مطرح میشود، تفاوت آشکاری با دیپلماسی رسمی کشور دارد. به نظر من، بخشی از فضای دیپلماسی عمومی در اختیار جریانهای بسیار تندرو قرار گرفته است؛ جریانهایی که گاه چنان سخن میگویند که گویی برای شدیدترین سناریوهای تقابلی نیز آمادگی کامل دارند. اما دیپلماسی رسمی ناگزیر است براساس واقعیتهای میدانی تصمیم بگیرد، نه بر مبنای شعارها. واقعیت میدانی امروز این است که شرایطی نسبتا متوازن برای دستیابی به یک توافق وجود دارد. این فرصت ممکن است دائمی نباشد و به همین دلیل باید از آن به درستی استفاده کرد. از نگاه من، مهمترین وظیفه دستگاه دیپلماسی در شرایط فعلی، آن است که این فرصت را به یک دستاورد پایدار برای منافع ملی ایران تبدیل کند.