شبهای سفید بیمارستان و مجابی
«بازگشایی نشستهای مغزپژوهی (نوروساینس) اجتماعی در بیمارستان ایرانمهر همزمان با نمایشگاه نقاشی «شبهای سفید بیمارستان و من» صرفا یک همزمانی ساده نیست. جواد مجابی سالها از همراهان و مشارکتکنندگان این نشستها بود و درباره تنانگی، بدنمندی و نسبت هنر و تجربه زیسته سخن میگفت.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
عبدالرحمان نجلرحیم: «بازگشایی نشستهای مغزپژوهی (نوروساینس) اجتماعی در بیمارستان ایرانمهر همزمان با نمایشگاه نقاشی «شبهای سفید بیمارستان و من» صرفا یک همزمانی ساده نیست. جواد مجابی سالها از همراهان و مشارکتکنندگان این نشستها بود و درباره تنانگی، بدنمندی و نسبت هنر و تجربه زیسته سخن میگفت. اکنون آثار دوران بستری او در بیمارستان، فرصتی کمنظیر فراهم کردهاند تا همان مفاهیم از منظری مغزپژوهانه، پدیدارشناسانه و بیناسوژهای دوباره مورد تأمل قرار گیرند. از این رو، جلسه ۳۰۲ نوروساینس اجتماعی به بررسی تجربه زیسته سندرم غفلت نیمکره راست مغز، تداوم خلاقیت و بازآفرینی جهان در آثار بیمارستانی مجابی اختصاص یافته است؛ آثاری که نشان میدهند انسان را نمیتوان به مغز یا ناخوشی و بیماری فروکاست، بلکه باید او را در افق بدن، دیگری و جهان زیسته فهمید». شاید جواد مجابی این شبهای پر بیم و امید را شبهای سفید نامیده است، زیرا بیمارستان برای او فقط محل بیماری نبود؛ جایی بود که جهان از نو بر صفحهای سفید ظاهر میشد. شبهایی که در آنها اضطراب و امید، آسیب و آفرینش، هستی و نیستی در کنار هم حضور داشتند. سفیدی این شبها، نه نفی تاریکی، بلکه نشانه باقیماندن امکان دیدن، خلقکردن و موجودبودن است. و این تعبیر با آن جملهای که در یکی از نقاشیها نوشته بود -«موجود باش»- به شکلی زیبا همصدا میشود. شاید «شبهای سفید» همان شبهایی باشند که انسان، در آستانه آسیبپذیری، دوباره معنای «موجودبودن» را کشف میکند. در نگاه نخست، عنوان «شبهای سفید بیمارستان و من» بر فردیت تأکید میکند. اما این من، منِ منزوی و خودبنیاد نیست. از منظر پدیدارشناسی و مغزپژوهی (نوروساینس) اجتماعی، این من حاصل یک عمر رابطه، زبان، دوستی، هنر و بیناسوژگی است. شاید بیماری یا ناخوشی مجابی او را واداشته است که دوباره به بنیادیترین پرسش بازگردد: من کیستم، وقتی بخشی از بدن و جهانم دگرگون میشود؟ در این معنا، «من» در عنوان او نه نقطه مقابل «ما»، بلکه فشردهترین شکل حضور «ما» در زندگی یک انسان است. و به گمان من این تعبیر با خود نقاشیها نیز سازگار است؛ زیرا در آنها هرجا «من» ظاهر میشود، اشیا، گیاهان، جانداران، چهرهها، کلمات، خاطرهها و دیگریها نیز در کنار او حضور دارند. این «من» هرگز تنها نیست، حتی وقتی در یک اتاق بیمارستان نشسته باشد. در ادبیات، شبهای سفید اغلب شبهای رؤیا و بیداری بودهاند. اما در آثار مجابی، شبهای سفید به شبهای بیمارستانی تبدیل میشوند؛ شبهایی که در آنها نهفقط خواب از انسان گرفته میشود، بلکه بسیاری از یقینهای او نیز فرو میریزند. بااینحال، همان شبها به محل ظهور نقاشی، شعر و آفرینش نیز بدل میشوند. از منظر پدیدارشناسی، خویشتن چیزی ثابت و شفاف نیست. ما هرگز بهطور کامل با خودمان منطبق نمیشویم. خود، همواره در فاصلهای از خویش، در رابطه با دیگران و در دل تجربه زیسته شکل میگیرد. شاید به همین دلیل است که در عنوان «شبهای سفید بیمارستان و من»، واژه «من» نه نشانه یک هویت تثبیتشده، بلکه نام همان پرسشی است که ناخوشی و بیماری دوباره پیشروی انسان میگذارد: وقتی بدن، ادراک و جهان دگرگون میشوند، آنکه میگوید «من» کیست؟ و شاید این دقیقا همان چیزی باشد که آثار مجابی را از یک مجموعه بیمارستانی فراتر میبرد؛ آنها نهفقط درباره بیماری یا ناخوشی، بلکه درباره ابهام خلاق خویشتن هستند. این ابهام نقص نیست؛ خود شیوه بودن انسان در جهان است. بنابراین، جلسه ۳۰۲ از دل یک کتاب درسی یا مقاله علمی آغاز نمیشود، بلکه از دل زندگی و تجربه زیسته یکی از همراهان هنرمند دیرین خودمان زاده میشود. این دقیقا همان چیزی است که مغزپژوهی (نوروساینس) اجتماعی از ابتدا میخواست به آن نزدیک شود.