|

شکل‌های زندگی: درباره «مرگ ایوان ایلیچ» اثر لئو تولستوی

اگر زنده بمانم

در میان چهار حقیقتی که بودا پس از خروج از قصر با آنها روبه‌رو شد، لااقل یکی را بد فهمید و آن فقر بود. درمورد بیماری، مرگ و پیری احتمالا هرکسی در نهایت حقیقت آن را درمی‌یابد، اما درمورد فقر احتیاج چندانی نبود که بودا برای درک حقیقت فقر رنج خانه‌به‌دوشی را تحمل کند، او می‌توانست با کمی دو دوتا چهار‌تا کردن حقیقت آن را دریابد، تنها کافی بود که بودا در همان قصر می‌ماند و در همان‌جا به جست‌وجوی حقیقت آن می‌رفت تا دریابد که اتفاقا همان شرایطی که قصر پدرش را به وجود آورده، فقر را نیز به وجود آورده است.

اگر زنده بمانم

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

نادر شهریوری (صدقی):  در میان چهار حقیقتی که بودا پس از خروج از قصر با آنها روبه‌رو شد، لااقل یکی را بد فهمید و آن فقر بود. درمورد بیماری، مرگ و پیری احتمالا هرکسی در نهایت حقیقت آن را درمی‌یابد، اما درمورد فقر احتیاج چندانی نبود که بودا برای درک حقیقت فقر رنج خانه‌به‌دوشی را تحمل کند، او می‌توانست با کمی دو دوتا چهار‌تا کردن حقیقت آن را دریابد، تنها کافی بود که بودا در همان قصر می‌ماند و در همان‌جا به جست‌وجوی حقیقت آن می‌رفت تا دریابد که اتفاقا همان شرایطی که قصر پدرش را به وجود آورده، فقر را نیز به وجود آورده است. بودا با خروج از قصر کوشید «رنج» را به تصویری زیبایی‌شناسانه از آن بدل کند. به این منظور در ابتدا کوشید رنج را که برای او به‌کلی بیگانه بود، به آشنا بدل کند و آن را به سوی درون خود بکشد و فی‌الواقع جزئی از روح زندگی‌اش قرار دهد، تا آن را به‌ نوعی فضیلت خودخواسته ارتقا دهد.

در میان نویسندگان بزرگ، تولستوی ازجمله کسانی بود که مانند بودا با خروج از قصر خود کوشید تا وجود رنج و نزدیکی به آن را به‌ویژه در دهه‌های آخر عمر خود زیبایی‌شناسی کند. او این کار را با تمرین‌های روزانه که توأم با اراده استوار بود، انجام می‌داد. تولستوی هر دفتر از خاطراتش را با عبارت «اگر زنده بمانم» شروع می‌کرد، او بر این باور بود که بایستی رنج را چنان گرامی بداریم تا به‌واسطۀ آن زندگی پرجلال‌تر، پراهمیت‌تر و به‌واقع پرثمرتر و فرح‌بخش‌تر شود. او در سال‌های آخر عمر خود با صراحت کم‌نظیری می‌نویسد: «آرزوی من این بود که رنج ببرم و تحت تعقیب قرار گیرم زیرا تنها وظیفه من رنج‌بردن است». با این تصور تولستوی رنج را نه صرفا یک بدبختی بلکه تنها امری دانست که می‌تواند به نوعی فضیلت و تحول اخلاقی منتهی شود. او نیز مانند بودا می‌اندیشید و مصداق‌های رنج را همان حقیقت‌های بودا یعنی بیماری، پیری، مرگ و فقر می‌دانست که از میان‌شان البته مرگ یا همان نیستی را مهم‌ترین موجد رنج تلقی‌می‌کرد.

«مرگ ایوان ایلیچ» (۱۸۸6) در حقیقت پاسخ به موضوعی بود که به‌تدریج به مسئله و در حقیقت تنها مسئله تولستوی بدل شده بود. این اثر روایتی رئالیستی از مرگ ایلیچ مچنیکوف، قاضی دادگاهی در تولا است که در ۱۸۸۱ بر اثر بیماری درگذشت. تولستوی مچنیکوف را می‌شناخت و به او علاقه داشت. مچنیکوف چنان‌که گفته می‌شد «به‌عنوان مردی مهربان و خیر معروف بود و تا حدی الگوی ایلیچ شخصیت اصلی مرگ ایوان ایلیچ شد».1 تولستوی داستان مرگ ایوان ایلیچ را با زبانی فخیم و موجز روایت می‌کند. «ایوان ایلیچ قاضی موفقی است که هنگام آویختن پرده‌های خانه جدیدش از نردبان می‌افتد، پهلویش ضرب می‌بیند، مریض می‌شود و اندک‌اندک تحلیل و رو به مرگ می‌رود».2 داستان «مرگ ایوان ایلیچ» داستانی ساده است. هیچ چیز خاصی رخ نمی‌دهد. مرگ ایوان ایلیچ نیز مرگی معمولی است، او مثل همه آدم‌ها می‌میرد. به‌رغم این اما تولستوی در آغاز فصل دوم با عبارت موجز و کوتاه می‌نویسد: «درگذشت ایوان ایلیچ بسیار ساده اما فوق‌العاده وحشتناک بود».۳ عبارت «بسیار ساده اما فوق‌العاده وحشتناکِ» تولستوی واجد تناقضی است که خواننده را به مضمونی ورای روایتی ساده از زندگیِ به‌پایان‌رسیدۀ کارمندی معمولی هدایت می‌کند، و آن به بحرانی برمی‌گردد که تولستوی در میان‌سالی با آن مواجه می‌شود و آن ناتوانی‌اش در یافتن «معنایی» قانع‌کننده برای انسان است. تولستوی در نامه‌ای -که هرگز آن را نفرستاد- خطاب به دوست و مریدش و. گ. چرتکف از ابعاد این بحران می‌گوید: «شاید دارم آخرین ساعت زندگی‌ام را از سر می‌گذرانم، و به بدی، سوگوار و آزرده از اطرافیانم. دارم کاری را می‌کنم که شاید خداپسندانه نباشد، می‌کوشم بفهمم که چه معنایی در جهان است، ولی از دستم می‌گریزد و همواره این نگرانی، زانوی غم به بغل داشتن، آزردگی و آرزوی مرگ در کار است».4 مرگ ایوان ایلیچ یکباره ازآن‌رو برای تولستوی اهمیت پیدا می‌کند که مرگ به «مسئله» بدل می‌شود. در اینجا با نوعی ترفند از طرف تولستوی مواجه می‌شویم، به این معنا که با عینیت‌بخشیدن به ترس می‌کوشد بر ترس فائق آید و با «کار» بر روی وحشت از مرگ و روایت مرگ دیگران در مخلوقات ساخته و پرداختۀ خودش مانند ایوان ایلیچ می‌کوشد ترس از مرگ را امری سهل و آسان کند، در‌واقع او با فرافکنی ماهرانه از آنچه در بادی امر نابودکننده و نیست‌شدن به نظر می‌آمد، تلاش می‌کرد به زندگی اکنونش ژرفای بیشتری ببخشد. در‌عین‌حال و به گونه‌ای کاملا غیرمنتظره باعث ایجاد عالی‌ترین اثر رئالیستی و ارتقای هنری شود و دقیقا به‌واسطه تبحری که در خلق اثر ادبی داشت، بتواند ساختگی‌بودن آن را از یاد ببرد، زیرا داستانش چنان بود که ساختگی‌بودنش از یاد می‌رفت و بدین‌سان قبل از مرگ بیش از هزار بار مردن را در عالم خیال به تصور درمی‌آورد تا با این شعبدۀ کارساز به استاد همه آنهایی بدل شود که زمانی به مرگ شکل‌بخشیده‌اند.

«ترس» مقوله‌ای بس تأمل‌برانگیز است که می‌تواند از واقعیت سبقت گیرد، زیرا با خیال پیوند پیدا می‌کند و همواره خلاق‌تر از سلامتی کُند و بی‌تحرک می‌شود. تولستوی در این زمینه تأملات زیادی داشت و تلاش او همه آن بود تا همه نشانه‌های خاموشی شمع وجود و هر خط و هر علامتی را که کندوکاو مرگ در جسم فانی حک می‌کند و هر لرزش و خوف روح در حال سقوط را بشناسد. به بیان ساده‌تر تولستوی بس پیگیرانه می‌کوشید تا لحظه به لحظه نزدیکی به پایان حیات را در مخلوقات خویش نشان دهد تا سپس خود نیز فریب ترفند خویش را بخورد و آن را به طور واقعی تجربه کند و در این میانه چه کسی بهتر از ایوان ایلیچ می‌توانست «حس قبل از وقوع» را در تولستوی ایجاد کند. از این نظر مرگ ایوان ایلیچ اگرچه با ناله‌های «من نمی‌خواهم، من نمی‌خواهمِ» او همراه است، در عوض بزرگ‌ترین پروسه آزمایشی تولستوی برای تمرین قبل از مرگ و در همان حال بزرگ‌ترین دستاورد روان‌شناختی تولستوی به حساب می‌آید. در اینجا می‌توان به تفاوت میان تولستوی با داستایفسکی پی برد، این تفاوت موقعیت این دو نویسنده بزرگ را آشکار می‌کند. مرگ در داستایفسکی بی‌واسطه رخ می‌دهد، در حقیقت او به صورت وجودی -اگزیستانس- و غیر‌تاریخی با مرگ روبه‌رو می‌شود. یعنی ابتدا با نیستی روبه‌رو می‌شود تا سپس به معنای هستی پی ببرد، در‌حالی‌که تولستوی به‌واسطۀ ایده و تأملات متقابلی که انجام می‌دهد به سراغ «مرگ» می‌رود تا برای آن مسئله مهم راه‌حل پیدا کند. گاه با حسرت -بیشتر حسرت به حال خود- به مردم عادی فکر می‌کند که چگونه ایمان‌شان آنها را در برابر ناامیدی که مایه رنج تولستوی بود، محافظت می‌کند. تولستوی از قبل با رنج و بدبختی دهقانان و «موژیک»*‌هایی آشنا بود که خود صاحب آنان بود و در‌عین‌حال به آنها باور داشت و با خود این‌گونه فکر می‌کرد که اگر آنان فاقد دلگرمی بودند و در درون خود آن نیروی معجزه‌آسا که تولستوی حسرت آن را می‌خورد، نداشتند، هرگز قادر نبودند زندگی فقیرانه و پررنج خود را آن‌هم چنین صبورانه و حتی با رضایت تحمل کنند. به این گونه بود که تولستوی به دنبال معنایی در دل رنج می‌گشت تا مادامی که زنده است، بتواند سختی‌های آن را همچون توده مردم پذیرا شود و از همین رو دائما به خود تلقین می‌کرد که می‌بایست از مردم بیاموزد و صبوری و پذیرش ساده مرگ را نیز از همان‌ها بیاموزد. بسیاری، از این گرایش تولستوی به سوی مردم با عنوان گرایش پوپولیستی یاد می‌کنند، اما پوپولیستی بودن تولستوی به معنای «تقدیس توده» که بعدها راهنمای انقلابیون اکتبر قرار گرفت، نبود و بیشتر گرایشی روسویی بود که در بی‌آلایشی و رسیدن به سادگی انجام می‌داد. این خصوصیت جنبه‌ای از گرایشات مسیحی را نیز دارا بود، ولی بیشتر به سمت روسو میل پیدا می‌کرد. به بیانی دیگر، تولستوی بیشتر شباهتی میان توده‌های دهقان با «انسان نجیبِ» روسویی پیدا می‌کرد. تولستوی نیز مانند روسو فکر می‌کرد که «انسان خوب زاده می‌شود و ذاتا نیک است». روسو بر این باور بود که قلب و فطرت آدمی سرچشمه حس اخلاقی است و حالت طبیعی یا اولیه همان بهشتی است که انسان از آن رانده شده و مالکیت همانا آغاز نابرابری است و به‌همین‌دلیل بایست به سوی سرچشمه رفت. تولستوی نیز می‌خواست که به سرچشمه برود، جایی که انسان‌ها با مهربانی و عطوفت در کنار هم زندگی می‌کردند و از این نظر الگویی برای انقلابیون اکتبر بود. اقدامات شخصی تولستوی نیز در «بومی‌کردن» خود -خود را به شکل و شمایل روستاییان درآوردن- و نمونه اقدامات تأمینی از قبیل ساختن مدرسه نیز تلاش برای یافتن همان معصومیتی بود که به آرمان متأخر زندگی‌اش بدل شده بود. با این حال میان کیفیات روسوییِ تولستوی با ایدۀ «اراده همگانیِ» روسو، تفاوتی ماهوی وجود داشت. ایده اراده همگانیِ روسو که خود را یعنی «من انسانی را در من اجتماعی» محوشده می‌دید، فی‌الواقع آن چیزی نبود که تولستوی به آن توجه نشان می‌داد، زیرا گرایشات تولستوی از یک منظر بیانگر انزوا و تنهایی او و مبیّن آرمان اخلاقی‌اش بود که آن را به مهم‌ترین تأملات اخلاقی‌اش یعنی مرگ و معنای زندگی گره زده بود. چه‌بسا تولستوی مانند بودا** به دنبال روشنایی بود و اگر زنده بماند، بتواند به باقی‌ماندۀ زندگی خود معنا دهد و آن را جایگزین مرگ‌اندیشی کند. بدل‌کردن رنج به تصویری زیبایی‌شناختی و ارتقای آن به فضیلت، به‌واقع واجد هیچ حقیقتی نمی‌تواند باشد و تلاش اغراق‌آمیز به منظور کسب آن فضیلت که گاه خود را در قالب دلسوزی به ستم‌دیدگان نشان می‌دهد، از یک منظر دلسوزی به حال خود ستم است. وجود رنج و فلاکت بیانگر وضعیتی مخدوش و بی‌معناست، مگر آنکه آدمی معنای خودخواسته به آن بدهد.

پی‌نوشت:

* «موژیک»، کشاورزان روستایی در روسیه بودند که برای اربابان کار می‌کردند، فرق آنان با دهقانان این بود که آنها جزئی از املاک بودند و با املاک و زمین‌های کشاورزی خرید‌و‌فروش می‌شدند.

** واژه «بودا» ریشه سانسکریت دارد و به معنای روشنایی است یا به آن کسی گفته می‌شود که از نادانی‌ها و رنج رها شده و می‌کوشد به حقیقت نهایی برسد.

1، 4. «تولستوی و مرگ» (یک تفسیر) جان گری، ترجمه ایرج کریمی

2. «لئو تولستوی» پاتریشیا کاردن، ترجمه شهرنوش پارسی‌پور

3. «مرگ ایوان ایلیچ»: به نقل از پیوست «تولستوی و مرگ» جان گری، ترجمه ایرج کریمی

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.