نگاهی به فیلم «اتوبوس گمشده» اثر پل گرینگراس
حقیقت تلخ و هولناک یک رخداد واقعی
فیلم «اتوبوس گمشده» تازهترین اثر پل گرینگراس است؛ کارگردان انگلیسی که نامش با سینمای واقعگرایانه، ضرباهنگ مستندگونه و بازسازی بحرانهای واقعی گره خورده است. او پیشتر با آثاری همچون «یونایتد ۹۳» و «کاپیتان فیلیپس» نشان داده بود چگونه میتواند واقعیت را با شدت، ریتم تند و دقت پراضطراب روایت کند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
فرزانه متین: فیلم «اتوبوس گمشده» تازهترین اثر پل گرینگراس است؛ کارگردان انگلیسی که نامش با سینمای واقعگرایانه، ضرباهنگ مستندگونه و بازسازی بحرانهای واقعی گره خورده است. او پیشتر با آثاری همچون «یونایتد ۹۳» و «کاپیتان فیلیپس» نشان داده بود چگونه میتواند واقعیت را با شدت، ریتم تند و دقت پراضطراب روایت کند. «اتوبوس گمشده» نیز ادامه همین مسیر است؛ در واقع او دوباره به سراغ فاجعهای واقعی و بهشدت تلخ رفته است؛ روایتی بازسازیشده از فاجعه آتشسوزی پردایس در ایالت کالیفرنیا در سال ۲۰۱۸ که طی آن رانندهای به نام کوین مککی با تلاش خود جان ۲۳ کودک را از میان جهنم شعلهها نجات داد. فیلم براساس کتاب غیرداستانی «بهشت: تلاش یک شهر برای بقا در یک آتشسوزی آمریکایی» نوشته لیزی جانسون ساخته شده و فیلمنامه آن را گرینگراس به همراه برد انگلزبی نوشته است. با توجه به محدودیتهایی که جریان واقعی دارد، در فیلم هم مشاهده میشود که کارگردان نمیتواند کار را فراتر پیش ببرد؛ حتی در زمینه تعلیق و کشمکش هیجانی آن نسبت به آثار قبلیاش دچار لکنت میشود و نمیتواند حس هیجان را در مخاطب بیدار کند و او را به عمق فیلم خود ببرد، بنابراین روی قهرمان فیلمش مانور میدهد.
در این فیلم، متیو مککانهی در نقش کوین مککی و آمریکا فررا در نقش ماری لودویگ (معلمی که در کنار راننده برای نجات کودکان میجنگد) حضور دارند. فیلم در ظاهر یک «درام فاجعه» است، اما تلاش میکند در لایه زیرین خود، روایتی انسانی از مسئولیت، شجاعت و شکنندگی زندگی در برابر نیروهای غیرقابل پیشبینی طبیعت ارائه کند. گرینگراس پس از 40 دقیقه از شروع فیلم، روایت اصلی را پیش میبرد و این مقدمه طولانی حوصلهبر میشود. دوربین لرزان، نماهای فشرده، صدای باد و آتش و ریتم تدوین همه در خدمت ساختن تجربهای است که میتوان از آن با عنوان «غرقکننده» و «تنشزا» یاد کرد، اما نسبت به سایر بازآفرینی فاجعهها ضعیف است. گرینگراس سعی میکند در لحظاتی از فیلم، تجربه تماشاگر را فیزیکی کند که گویی خودش پشت شیشههای داغ اتوبوس نشسته است؛
با این حال آن ارتباط برقرار نمیشود. البته نمیتوان منکر استفاده هوشمندانه از صدا -از زوزه باد تا جیغ ترمز و فریاد کودکان- در انتقال حس خطر شد؛ این همان قلمرویی است که گرینگراس در آن استاد است و در سکانسهایی «اتوبوس گمشده» نیز از این منظر کاملا موفق عمل میکند. آنچه این اثر را تماشایی میکند، بازی ظریف متیو مککانهی است که نقطه درخشش فیلم محسوب میشود و البته نقشی ستودنی و قابل پذیرش در کارنامه هنری او هم به چشم میآید. همانطورکه ذکر شد، بازی مککانهی یکی از نقاط قوت اصلی فیلم است. او نقش کوین مککی را نه بهعنوان قهرمانی بینقص، بلکه بهعنوان مردی معمولی با ترسها، خطاها و گذشتهای پرتنش بازی میکند. قهرمان داستان ما، سوپرمن یا بتمن نیست، بلکه یک فرد معمولی با هزاران کشمکش درونی و بیرونی است که برای بقا میجنگد. مککانهی در سالهای اخیر ثابت کرده که توانایی خلق شخصیتهای پیچیده و چندلایه را دارد و در این فیلم نیز با ظرافت تلاش میکند مردی را به تصویر بکشد که میان بحران خانواده و بحران آتشسوزی گرفتار شده است. فررا نیز حضوری بسیار تأثیرگذار دارد. او نقش معلمی را بازی میکند که با وجود ترس، سعی میکند آرامش را به کودکان منتقل کند و در تمام دقایق فیلم با بازی کنترلشده و هوشمندانهاش در کنار مککانهی ایستاده است. از دیگر ضعفهای فیلم، پرداخت سطحی به پسزمینه شخصیتهاست. گرینگراس و انگلزبی تلاش کردهاند زندگی شخصی کوین -ازجمله مشکلات خانوادگی و رابطه پرتنش با پسرش- را به روایت اضافه کنند تا عمق عاطفی شخصیت افزایش یابد. اما این خطوط داستانی بیشتر شبیه تمهیدی هستند که در بسیاری از فیلمهای هالیوودی برای تحریک احساسات تماشاگر استفاده میشود و کلیشهای شده است.
این بخشها بهجای آنکه به شخصیت باورپذیری بیشتری بدهند، گاهی روایت را کُند و بهنوعی مصنوعی میکنند. در چندین نقد خارجی نیز آمده که «درام خانوادگی اضافهشده به فیلم نهتنها چیزی را عمیقتر نمیکند، بلکه با شدت و واقعگرایی بخش آتشسوزی همخوان نیست». مشکل دیگر فیلم، تعادل نابرابر میان دو بخش هیجانی و دراماتیک آن است. هر زمان که فیلم بر فاجعه تمرکز میکند، منسجم است؛ اما همین که از فضای بحران فاصله میگیرد و به روابط شخصیتها بازمیگردد، ضرباهنگ پایین میآید و فیلم چیزی از انرژی اولیهاش را از دست میدهد. برای مثال، سکانسهایی که قرار است انگیزههای کوین را در زندگی خانوادهاش توضیح دهند، در مقایسه با شدت و واقعگرایی صحنههای آتش، بسیار کمرمقاند. در نتیجه برخی بینندگان ممکن است این پرسش را مطرح کنند که آیا اساسا نیاز بود چنین پسزمینهای به فیلم افزوده شود یا نه؟ نقد دیگری که به فیلم وارد میشود، عدم پرداخت عمیق به ریشههای فاجعه است. گرینگراس، برخلاف برخی آثار اجتماعی مشابه، کمتر به ساختارهای مدیریتی، نقش شرکت برق مسئول حادثه یا اثرات تغییرات اقلیمی بر وقوع چنین آتشسوزیهایی میپردازد. فیلم بیشتر به روایت فردی و قهرمانانه نجات کودکان توجه دارد و ترجیح میدهد داستان را از منظر انسانیِ دو شخصیت اصلی تعریف کند. برخی منتقدان معتقدند این انتخاب باعث شده فیلم بخشی از ظرفیتهای سیاسی و اجتماعی موضوع را نادیده بگیرد؛ بهویژه در فاجعهای که در واقعیت بحثهای فراوانی درباره مسئولیت نهادهای عمومی و خصوصی در شکلگیری آن وجود داشته است. در اینجا گرینگراس مشخص نکرده روایتش موقعیتمحور است یا شخصیتمحور یا اینکه هر دو را در دل خود گنجانده است؟
اگر موقعیتمحور است، چرا به عمق این فاجعه و چرایی آن نپرداخته است؟ اگر شخصیتمحور است، با وجود بازیگری توانمند، چرا تجربههای ناگواری را که قهرمانش در گذشته از سر گذرانده به خوبی در اثرش بازگو نمیکند؟ اتوبوس گمشده از این رو در هر دو زمینه لنگ میزند.
در نهایت باید اذعان کرد گرینگراس موفق نشده از یک رخداد واقعی، اثری بسازد که تماشاگر را درگیر خود نگه دارد و اجازه ندهد لحظهای از فضای فاجعه دور شود. تنها حضور دو بازیگر اصلی فیلم نیز از مهمترین دلایلی است که روایت را باورپذیر کرده است. « اتوبوس گمشده» باید بهگونهای ساخته میشد که بیش از هر چیز به تجربه تماشای آن تکیه کند؛ تجربه اضطراب، امید، همدلی و مواجهه مستقیم با بحرانی که در واقعیت جان انسانهای بیشماری را تهدید کرده است.
اگر تماشاگر به دنبال فیلمی با تنش بالا، کارگردانی دقیق و روایت یک قهرمانی واقعی باشد، «اتوبوس گمشده» انتخاب مناسبی نیست؛ اما اگر هدف او یک فیلم درام و براساس واقعیت باشد، تجربه تماشای آن لذتبخش خواهد بود. بهطور کلی، «اتوبوس گمشده» با وجود کاستیهایش یکی از آثار مهم و تأثیرگذار سال ۲۰۲۵ در ژانر فاجعه محسوب میشود؛ فیلمی که گرچه کامل نیست، اما حقیقت تلخ و هولناک یک رخداد واقعی را با قدرت به تصویر میکشد.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.