|

تبیین ساختاری جنگ رمضان در ایران و گسست تفاهم‌نامه‌ها؛ تحلیلی بر بنیاد جامعه‌شناسی رهایی‌بخش، امپریالیسم نو و ضد هژمونی

در تاریخ معاصر منطقه جنوب غرب آسیا و شمال آفریقا(خاورمیانه)، جنگ‌ها همواره با نام‌هایی گره خورده‌اند که گویای ماهیت و پیامدهای آنهاست. "جنگ رمضان" یا همان جنگ اکتبر ۱۹۷۳، نقطه عطفی در منازعات اعراب و اسرائیل بود؛ جنگی که با وجود تلفات سنگین، ابهت نظامی اسرائیل را شکست و معادلات منطقه را برای همیشه تغییر داد. امروز، نیم قرن بعد، بار دیگر این منطقه شاهد جنگی با همین نام است؛ جنگی که در ماه مبارک رمضان آغاز شد، اما این بار ایران در مرکز آن قرار دارد. حمله نظامی گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران که به شهادت رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، انجامید؛ نه فقط یک تهاجم نظامی، که یک نقطه عطف تاریخی در تحولات منطقه است.انجمن راحل، با تمرکز پژوهش علمی، کنشگری و فعالیت در حوزه مطالعات افغانستان و مهاجرین افغانستانی در ایران، در این مقطع حساس بر آن شد تا از نگاه نخبگان و شخصیت‌های علمی افغانستانی، این رویداد تاریخی را روایت و تحلیل نماید.افغانستان به عنوان همسایه شرقی ایران، کشوری که خود روزگاری آماج حملات ابرقدرت‌ها بوده و هنوز زخم‌های جنگ بر پیکره آن باقی است، می‌تواند خوانشی متفاوت و عمیق از این تحولات ارائه دهد. هدف ما ثبت و ضبط تحلیل‌هایی است که نه فقط از منظر منافع ملی ایران، که از چشم‌انداز پیوندهای تاریخی-تمدنی و ریشه‌ها و سرچشمه‌‌های مشترک دو کشور به این واقعه می‌نگرند.

سید نورالدین علوی . استاد سابق دانشگاه کابل، استاد مدعو در دانشگاه پاریس سیته، عضو هیئت مؤسسان انجمن جامعه‌شناسی افغانستان و عضو هیأت تحریر فصلنامه نبراس

 

 

 

 

 

در تاریخ معاصر منطقه جنوب غرب آسیا و شمال آفریقا(خاورمیانه)، جنگ‌ها همواره با نام‌هایی گره خورده‌اند که گویای ماهیت و پیامدهای آنهاست. "جنگ رمضان" یا همان جنگ اکتبر ۱۹۷۳، نقطه عطفی در منازعات اعراب و اسرائیل بود؛ جنگی که با وجود تلفات سنگین، ابهت نظامی اسرائیل را شکست و معادلات منطقه را برای همیشه تغییر داد. امروز، نیم قرن بعد، بار دیگر این منطقه شاهد جنگی با همین نام است؛ جنگی که در ماه مبارک رمضان آغاز شد، اما این بار ایران در مرکز آن قرار دارد. حمله نظامی گسترده آمریکا و اسرائیل به ایران که به شهادت رهبر انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، انجامید؛ نه فقط یک تهاجم نظامی، که یک نقطه عطف تاریخی در تحولات منطقه است.انجمن راحل، با تمرکز پژوهش علمی، کنشگری و فعالیت در حوزه مطالعات افغانستان و مهاجرین افغانستانی در ایران، در این مقطع حساس بر آن شد تا از نگاه نخبگان و شخصیت‌های علمی افغانستانی، این رویداد تاریخی را روایت و تحلیل نماید.افغانستان به عنوان همسایه شرقی ایران، کشوری که خود روزگاری آماج حملات ابرقدرت‌ها بوده و هنوز زخم‌های جنگ بر پیکره آن باقی است، می‌تواند خوانشی متفاوت و عمیق از این تحولات ارائه دهد. هدف ما ثبت و ضبط تحلیل‌هایی است که نه فقط از منظر منافع ملی ایران، که از چشم‌انداز پیوندهای تاریخی-تمدنی و ریشه‌ها و سرچشمه‌‌های مشترک دو کشور به این واقعه می‌نگرند. این یادداشت اختصاصی تحت عنوان «تبیین ساختاری جنگ رمضان در ایران و گسست تفاهم‌نامه‌ها؛ تحلیلی بر بنیاد جامعه‌شناسی رهایی‌بخش، امپریالیسم نو و ضد هژمونی» توسط دکتر سید نورالدین علوی، استاد سابق دانشگاه کابل، استاد مدعو در دانشگاه پاریس سیته، عضو هیئت مؤسسان انجمن جامعه‌شناسی افغانستان و عضو هیأت تحریر فصلنامه نبراس، برای انجمن راحل نوشته شده است. دکتر علوی در این یادداشت، با بهره‌گیری از چهارچوب نظری جامعه‌شناسی رهایی‌بخش و سنت انتقادی (شامل نظریه هژمونی گرامشی، امپریالیسم نو هاروی و امین، روان‌شناسی پسااستعماری فانون و الهیات رهایی‌بخش اسلامی)، جنگ رمضان را نه یک اصطکاک مرزی یا سوءتفاهم دیپلماتیک، که تبلور عینی نبرد میان «اراده سلطه هژمونیک نظام سرمایه‌داری جهانی» و «اراده سوژه‌شدگی ضد هژمونیک ایران» تحلیل می‌کند. از نگاه وی، تفاهم‌نامه‌های بین‌المللی در این بستر ساختاری، ابزارهایی برای مهار پویایی بومی و خلع سلاح کارگزار بدون هزینه جنگ هستند و گسست آن‌ها زمانی رخ می‌دهد که جامعه پیرامونی پتانسیل رهایی‌بخش خود را حفظ کرده باشد. علوی با تبیین ماهیت «ناجوانمردانه» حملات (هدف‌گیری زیست‌سیاست، ترور دانشمندان و جنگ ترکیبی) بر این باور است که پیامدهای دیالکتیکی این فشارها -شامل بازتولید سوژه مقاومت، شکل‌گیری عقلانیت خوداتکایی و چرخش راهبردی به سوی نظم چندقطبی- نشان می‌دهد که افق رهایی ایران در گرو تعمیق این عقلانیت مقاومت و گسست از الگوهای تحمیلی استعمار نوین است.

 

 

 

 

مقدمه و طرح مسئله

در ادبیات سیاسی و جامعه‌شناسی انتقادی معاصر، تحلیل منازعات ژئوپلیتیک پیرامون جمهوری اسلامی ایران اغلب تحت تأثیر روایت‌های تقلیل‌گرایانه پوزیتیویستی (اثبات‌گرایی) یا واقع‌گرایی سنتی قرار دارد که جنگ را صرفاً بازتابی از آنارشی بین‌المللی، معمای امنیت یا تضاد منافع دولت‌ها در یک سیستم خودیار قلمداد می‌کنند. این رویکردها با تمرکز صرف بر قدرت سخت عریان و رفتارهای دولت‌محور، از تحلیل پویایی‌های اجتماعی، پایگاه طبقاتی، منافع نظام سرمایه‌داری بین‌المللی و کارگزاری توده‌ها بازمی‌مانند. با این حال، صورتبندی پدیده‌ای که در ادبیات مقاومت بومی از آن تحت عنوان «جنگ رمضان» یاد می‌شود (زنجیره‌ای متکثر و پیوسته از تهاجم‌های نامتقارن، ترورهای ساختاری، حملات سایبری به زیرساخت‌های زیستی و نقض یک‌جانبه تفاهم‌نامه‌های بین‌المللی توسط ائتلاف ایالات متحده و رژیم صهیونیستی)، نیازمند یک گسست معرفت‌شناختی از این روایت‌های مسلط و محافظه‌کار است. جامعه‌شناسی رهایی‌بخش به عنوان یک سنت نظری برخاسته از عقلانیت انتقادی، هدف غایی خود را نه توصیف منفعلانه یا توجیه مناسبات قدرت موجود، بلکه افشای ساختارهای پنهان سلطه، واسازی هژمونی فرادستان و تبیین ظرفیت‌های مقاومت، آگاهی‌بخشی و کارگزاری توده‌ها در جوامع پیرامونی قرار داده است. از این منظر، تقابل نظام سلطه با جمهوری اسلامی ایران تضادی عمیق میان یک ساختار استعماری و یک اراده رهایی‌بخش ملی است. مسئله اصلی این نوشتار، واکاوی یک پارادوکس ساختاری و دیالکتیکی است: چگونه یک تفاهم‌نامه بین‌المللی که پوزیتیویست‌ها و صلح‌طلبان لیبرال آن را ابزاری برای «تنش‌زدایی» و «ادغام در جامعه جهانی» می‌نامند، در استراتژی امپریالیسم نو به ابزاری برای تثبیت خطوط نابرابری، خلع سلاح ژئوپلیتیک و مهار بازتولید قدرت بومی تغییر کارکرد می‌دهد؟ و چرا گسست این تفاهم‌نامه‌ها و آغاز مجدد تهاجمات نامتقارن (که در تفکر بومی به دلیل هدف قرار دادن ساختار زیست عمومی به حملات ناجوانمردانه تعبیر می‌شود)، نه یک تصادف تاریخی یا ناشی از بدعهدی اشخاص، بلکه یک ضرورت ساختاری برای بازتولید نظام سلطه جهانی است؟ این یادداشت درصدد است با فرارفتن از کلان‌روایت‌های نئولیبرال و روابط بین‌الملل بورژوایی، نشان دهد که تقابل ائتلاف غربی-صهیونیستی با ایران در بستر جنگ رمضان، بازتابی از تضاد بنیادین میان هژمونی جهانی سرمایه‌داری و اراده سوژه‌شدگی رهایی‌بخش در یک جامعه مستقل پسااستعماری است؛ جامعه‌ای که مشروعیت و توان مقاومت خود را هم‌زمان از ساختارهای مادی و ریشه‌های عمیق اعتقادی-الهیاتی تأمین می‌کند. ما در این نگاشته به دنبال پاسخ علمی به این پرسش هستیم که عوامل پنهان ساختاری در گسست تفاهم‌نامه‌ها چه بوده‌اند و پیامدهای اجتماعی این تهاجمات ترکیبی چگونه به جای فروپاشی زیستی، به بازآرایی صف‌بندی‌های ضد هژمونیک، تعمیق خوداتکایی و بازتولید عقلانیت مقاومت در بطن جامعه ایران منجر شده است.

 

چارچوب نظری: جامعه‌شناسی رهایی‌بخش و سنت انتقادی

برای تبیین همه‌جانبه، چندلایه و عمیق این پدیده، چارچوب نظری این پژوهش بر یک سنتز ارگانیک میان چهار نحله فکری بنیادین در حوزه جامعه‌شناسی انتقادی و الهیات سیاسی استوار است؛ به طوری که ابعاد مادی، ساختاری، روان‌شناختی و معنایی آن از نظریه هژمونی آنتونیو گرامشی، رهیافت امپریالیسم‌نو دیوید هاروی و سمیر امین، روان‌شناسی پسااستعماری فرانتس فانون و در نهایت «الهیات رهایی‌بخش اسلامی» تغذیه می‌شود. این چهار ستون نظری به صورت متقاطع، فرآیند تبدیل یک توافق حقوقی به ابزار انقیاد و سپس بازسازی تروماهای ملی به عقلانیت مقاومت مذهبی-ملی را تبیین می‌کنند.

 

الف- آنتونیو گرامشی؛ تفاهم‌نامه به مثابه اجماع هژمونیک و جنگ موضعی

در تفکر گرامشی، سلطه طبقه یا بلوک حاکم جهانی تنها از طریق ابزارهای سرکوب عریان و قهر مادی (رویه استبدادی) اعمال نمی‌شود، بلکه نیازمند بازتولید مداوم «رضایت» یا اجماع در میان ساختارهای پیرامونی است تا سلطه به شکل هژمونی مشروع جلوه کند. از این منظر، تفاهم‌نامه‌های بین‌المللی که میان قدرت‌های هژمونیک و جوامع در حال توسعه یا مستقل امضا می‌شوند، در واقع صورتبندی‌های حقوقی و روبنایی برای بازتولید این رضایت نابرابر و پذیرش قواعد بازی مرکز هستند. هژمونی غرب تلاش می‌کند از طریق این توافقات، فضای مقاومت و پویایی کارگزار پیرامونی را مهار کرده، مؤلفه‌های قدرت او را به صورت داوطلبانه استحاله کند و آن را به درون نظام هماهنگ بین‌المللی خود بکشاند. اما بر اساس دیالکتیک محوری گرامشی، جامعه پیرامونی (در این‌جا ایران) نه یک ابژه منفعل، بلکه کارگزاری هوشیار است که تلاش می‌کند از روزنه‌های همین تفاهم‌نامه برای تقویت زیرساخت‌های درونی، تنفس اقتصادی و ارتقای موقعیت ژئوپلیتیک خود استفاده کند. هنگامی که ارزیابی‌های بلوک هژمونیک نشان می‌دهد که این توافق به جای استحاله کارگزار، به بازتولید قدرت او منجر شده، احساس خطر کرده و تفاهم‌نامه را به صورت یک‌جانبه ملغی می‌سازد. در این مرحله، «جنگ موضعی» جامعه پیرامونی که مبتنی بر ایجاد نهادهای موازی، خوداتکایی، دکترین‌های دفاعی بومی و شبکه‌سازی ضد هژمونیک در سطح منطقه است، با «جنگ حرکت» یا همان تهاجم مستقیم، سخت و نامتقارن نظام سلطه مواجه می‌شود. بدین ترتیب، آغاز مجدد منازعه، واکنش ساختاری بلوک هژمونیک به ناکارآمدی ابزار حقوقی در مهار پتانسیل رهایی‌بخش کارگزار است.

ب- دیوید هاروی و سمیر امین؛ امپریالیسم نو و انباشت از طریق سلب مالکیت

دیوید هاروی با بازخوانی نظریه مارکس، مفهوم «انباشت از طریق سلب مالکیت» را مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که سرمایه‌داری معاصر برای حل بحران‌های انباشت بیش از حد و حفظ بقای خود، نیازمند غصب، سلب مالکیت، خصوصی‌سازی قهری منابع، کنترل بازارها و تسلط بر شاهراه‌های استراتژیک دیگر جوامع است. در همین راستا، سمیر امین در نظریه پسااستعماری خود تبیین می‌کند که امپریالیسم معاصر یک سیستم جهانی مرکز-پیرامون است که در آن مرکز (امپریالیسم غربی) هرگونه تلاش جوامع پیرامونی برای «گسست» از چرخه ارزش و تقسیم کار جهانی را به عنوان یک تهدید اگزیستانسیال قلمداد کرده و آن را به شدت تنبیه می‌کند. بنابر این رهیافت، حملات ائتلاف آمریکا و رژیم صهیونیستی به زیرساخت‌های جمهوری اسلامی ایران، رفتارهایی واکنشی، موضعی یا ناشی از سوءتفاهم‌های دیپلماتیک نیست؛ بلکه یک ضرورت ساختاری، اقتصادی و سیاسی برای به زانو درآوردن مدلی از حکمرانی مستقل است که مایل به ادغام فرودستانه در نظم نئولیبرال جهانی نیست. تحریم‌های اقتصادی فراگیر، تروریسم بانکی، بلوکه کردن اموال عمومی و حملات به بنادر و شریان‌های انرژی، دقیقاً با هدف سلب مالکیت از توده‌های ایرانی، قطع زنجیره ارزش بومی و ایجاد بحران بازتولید اجتماعی جهت تحمیل تسلیم ساختاری طراحی شده‌اند.

ج- فرانتس فانون؛ ترومای خشونت و بازسازی سوژه پسااستعماری

خشونت در دکترین نظامی امپریالیسم نو و استعمار نو، صرفاً کارکرد تخریب مادی ندارد، بلکه ابزاری سایکولوژیک، نشانه‌شناختی و بیوپولیتیک برای ایجاد «ترس فلج‌کننده» و القای حس ناتوانی در کارگزار پیرامونی است. فرانتس فانون در تحلیل روان‌شناختی مناسبات استعماری استدلال می‌کند که خشونت عریان استعمارگر در ابتدا به تروما (ضربه روحی)، ازخودبیگانگی و احساس حقارت جامعه تحت سلطه می‌انجامد. اما این پایان فرآیند نیست؛ خشونت استعماری در تداوم خود و در برخورد با مقاومت بومی، به یک کاتالیزور معرفتی تبدیل می‌شود. تهاجمات نامتقارن به اهداف غیرنظامی، ترور دانشمندان و فرماندهان ملی در جریان جنگ رمضان، بازتاب همین خشونتی است که فانون توصیف می‌کند. این خشونت عریان و "ناجوانمردانه" به جای آن‌که جامعه را به سمت تسلیم سوق دهد، به دلیل وجود یک حافظه تاریخی جمعی ضد استعماری در ایران، آگاهی ملی و طبقاتی را تعمیق می‌بخشد. توده‌ها در پاسخ به این تروما، به بازسازی سوژه‌شدگی خود دست می‌زنند و به این درک انقلابی می‌رسند که رهایی و استقلال واقعی تنها از طریق گسست کامل معنایی و مادی از اراده مستعمرین و اتکا به توان درونی امکان‌پذیر است.

د- الهیات رهایی‌بخش اسلامی؛ ریشه‌های اعتقادی مقاومت و بازخوانی شهادت‌طلبی

گرچه نظریه‌های انتقادی غربی ابعاد مادی و ساختاری هژمونی را به خوبی تبیین می‌کنند، اما از درک موتور پیشران معنایی و متافیزیکی مقاومت در جوامع خداباور عاجزند. برای رفع این نقیصه، نظریه «الهیات رهایی‌بخش اسلامی» به عنوان رکن چهارم چارچوب نظری وارد می‌شود. در این رهیافت، دین نه "افیون توده‌ها" یا ابزار توجیه وضع موجود، بلکه بزرگترین منبع آگاهی‌بخش، ظلم‌ستیز و رهایی‌بخش است. دکترین مذهبی جمهوری اسلامی ایران، برآمده از خوانشی انقلابی از تشیع است که جهان را به دو جبهه «مستکبرین» (امپریالیسم جهانی) و «مستضعفین» (توده‌های تحت ستم) تقسیم می‌کند. این بعد اعتقادی، مقاومت در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی را از یک موازنه سیاسی صِرف به یک «تکلیف الهی و اگزیستانسیال» ارتقا می‌دهد. مفاهیمی چون «جهاد»، «صبر راهبردی» و بالاتر از همه «فرهنگ شهادت‌طلبی» برآمده از واقعه عاشورا، پویایی روانی خاصی به کارگزار ایرانی می‌بخشند که محاسبات مادی دکترین‌های نظامی غرب را با اختلال مواجه می‌کند. از این منظر، تقابل با اسرائیل صرفاً یک مسئله سرزمینی یا ناسیونالیستی نیست، بلکه نماد مبارزه با ساختار فرعونی و استکباری معاصر و حمایت از مظلومان جهان (مانند ملت فلسطین) است؛ امری که ریشه در نص صریح قرآن کریم در وجوب نفی سبیل (قاعده نفی سبیل: لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) و ایستادگی در برابر طاغوت دارد. این ساختار اعتقادی، تروماهای مادی جنگ را به حماسه‌های معنوی تبدیل کرده و تاب‌آوری جامعه را تا سطح نامحدودی افزایش می‌دهد.

 

روش‌شناسی پژوهش انتقادی

این پژوهش با اتکا به پارادایم انتقادی، از روش «تحلیل ساختاری-انتقادی» و «تبارشناسی مواضع قدرت» بهره می‌جوید. در جامعه‌شناسی رهایی‌بخش، داده‌های تجربی، وقایع تاریخی و متون حقوقی صرفاً به عنوان فکت‌های مجزا، منفرد و عینی بررسی نمی‌شوند، بلکه در پیوند ارگانیک با کلان‌ساختارهای اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک جهان واکاوی می‌گردند. هدف این روش، فرارفتن از سطح پدیدارها و دسترسی به ذات و مناسبات پنهان قدرت است. اسناد و داده‌های مورد تحلیل در این یادداشت شامل سه دسته عمده هستند: نخست، متون حقوقی و سیاسی تفاهم‌نامه‌های بین‌المللی مرتبط با ایران؛ دوم، بیانیه‌ها، اسناد استراتژیک پنتاگون و دکترین‌های نظامی-امنیتی رسمی رژیم صهیونیستی؛ و سوم، داده‌های گفتمانی مرتبط با بازتاب‌های اجتماعی، بیانات رهبران انقلاب و مواضع توده‌ها در بطن جامعه ایران. رویکرد ما در تحلیل این داده‌ها، واسازی مفاهیمی چشم‌فریب نظیر «صلح جهانی»، «نظم قانون‌محور» و «تفاهم بین‌المللی» در ویترین دیپلماسی غربی و افشای کارکرد واقعی آن‌ها در بازتولید فرودستی، وابستگی و استعمار نوین جوامع پیرامونی است. واکاوی ریشه‌ها و عوامل گسست تفاهم‌نامه و آغاز مجدد جنگ بازگشت نظام سلطه به فاز تهاجم سخت و ترکیبی پس از یک دوره توافق دیپلماتیک با ایران، محصول چند عامل ساختاری، بین‌المللی و گفتمانی است که می‌توان آن‌ها را در سه سطح کلان تبیین کرد:

الف- هراس ساختاری از تثبیت ژئوپلیتیک ضد هژمونیک ایران

بر اساس دکترین ثبات راهبردی تک‌قطبی ایالات متحده در غرب آسیا، هیچ قدرت بومی و مستقل منطقه‌ای نباید به سطح بازدارندگی راهبردی کانون‌محور دست یابد. امضای تفاهم‌نامه از سوی غرب، نه حاصل تغییر ماهیت امپریالیسم یا به رسمیت شناختن حقوق مشروع ملت ایران، بلکه یک تاکتیک تاخیری دکترینال برای مهار سرعت رشد تکنولوژیک، فضایی، هسته‌ای و نفوذ منطقه‌ای ایران طراحی شده بود. زمانی که ارزیابی‌های اطلاعاتی ائتلاف غربی-صهیونیستی نشان داد که ایران برخلاف تصور آن‌ها، نه تنها در این دوره دچار انزوای ساختاری نشده، بلکه از فضای تنفس دیپلماتیک پدیدآمده برای تعمیق پیوندهای ارگانیک با محور مقاومت، توسعه دکترین موشکی-پهپادی و بازآرایی زنجیره تامین اقتصادی خود استفاده کرده است، کارکرد مهارکننده تفاهم‌نامه برای غرب پایان یافت. خروج یک‌جانبه یا نقض ساختاری توافق، گام منطقی بعدی برای بازگرداندن ایران به وضعیت بحران زیستی و مهار ژئوپلیتیکی آن بود.

ب- پیوند ارگانیک دکترین نظامی صهیونیسم و امپریالیسم پترودلار

رژیم صهیونیستی به عنوان پادگان خط مقدم و بازوی عملیاتی امپریالیسم در قلب جهان اسلام، بقای زیست‌سیاسی و هژمونیک خود را در بازتولید مداوم بحران، آنارشی، جنگ‌های مذهب‌ساخته و ناامنی در جوامع پیرامونی می‌بیند. دکترین‌هایی نظیر «دکترین ضاحیه» (تخریب گسترده و قساوت‌آمیز زیرساخت‌های غیرنظامی برای ایجاد فشار اجتماعی و گسست میان توده‌ها و مقاومت) و دکترین «جنگ بین جنگ‌ها»، استراتژی‌های عملیاتی این رژیم را شکل می‌دهند. در جریان جنگ رمضان، این دکترین‌های متجاوزانه با منافع کارخانجات متکثر تسلیحاتی غرب و ساختار پترودلار پیوند خوردند. آغاز مجدد جنگ، پاسخی به نیاز ساختاری ائتلاف واشنگتن-تل‌آویو برای مهار تغییر موازنه قوا به نفع ملت‌های منطقه و ممانعت از زوال هژمونی غربی بود.

ج- توهم فرسودگی تاب‌آوری اجتماعی و خطای محاسباتی شناخت‌محور

عامل مهم دیگر در دگرگونی وضعیت از تفاهم به منازعه، گزارش‌های جهت‌دار نهادهای اندیشکده‌ای و جاسوسی غرب مبنی بر فرسوده شدن و فروپاشی تاب‌آوری اجتماعی ایران تحت‌تأثیر تحریم‌های طولانی‌مدت اقتصادی بود.

تئوریسین‌های جنگ ترکیبی و شناختی به این نتیجه رسیده بودند که یک ضربه نظامی نامتقارن، شدید و غافلگیرکننده به زیرساخت‌های زیستی و رفاهی کشور در ماه مبارک رمضان، زمانی که جامعه به لحاظ معنوی، روزه‌داری و روانی در موقعیت خاص و حساسی قرار دارد، می‌تواند به عنوان یک شوک اجتماعی عمل کرده و جرقه آشوب‌های داخلی و فروپاشی نظام را بزند. این خطای محاسباتی معرفت‌شناختی، محرک اصلی عملیاتی شدن حملات نامتقارن به بنادر، نیروگاه‌ها، مراکز لجستیکی و ترورهای همزمان شد.

 

ماهیت تهاجم نامتقارن: چرا «جنگ ناجوانمردانه»؟

در ادبیات جامعه‌شناسی رهایی‌بخش، مفهوم «جنگ شریف» وجود ندارد، چرا که هر جنگی بازتابی از خشونت ساختاری فرادستان است؛ اما صورت‌بندی «جنگ نامتقارنِ بیو-سیاسی» ویژگی خاص تقابل نظام سلطه با ایران در این برهه است. تهاجم ائتلاف آمریکا و اسرائیل در این دوره را به سه دلیل بنیادین فراتر از قواعد کلاسیک نظامی، "ناجوانمردانه" یا تروریسم عریان ساختاری می‌نامند:

الف- هدف‌گیری زیست‌سیاست و زنجیره حیات توده‌ها

در جنگ‌های سنتی و کلاسیک، ارتش‌ها و نیروهای مسلح در خطوط مقدم با یکدیگر می‌جنگند، اما در دکترین امپریالیسم نو، هدف اصلی نه پادگان‌های نظامی، بلکه «زنجیره بازتولید حیات اجتماعی و زیست عمومی توده‌ها» است. تحریم سیستماتیک و ضدانسانی واردات داروهای حیاتی، حملات سایبری به سیستم‌های توزیع سوخت عمومی و توزیع ارزاق، ایجاد اخلال تروریستی در شبکه‌های پولی و بانکی برای جهش ناگهانی نرخ تورم و نابودی قدرت خرید فرودستان، و هدف قرار دادن کشتی‌های حامل مواد غذایی، مصادیق بارز تروریسم زیستی و تروریسم اقتصادی هستند. هدف این استراتژی ناجوانمردانه، ایجاد «رنج ساختاری توزیع‌شده» در میان طبقات ضعیف جامعه برای فرسودن روانی توده‌ها و جداسازی آن‌ها از حاکمیت ضد هژمونیک است.

ب- تروریسم دولتی نقطه‌ای و حذف کارگزاران دانشی

ویژگی منحصربه‌فرد دیگر این تهاجم، ترور هدفمند و نقطه‌ای دانشمندان علوم پیشرفته (هسته‌ای، فضایی، نانوتکنولوژی، بیولوژیک) و فرماندهان لایه استراتژیک مقاومت است. از منظر جامعه‌شناسی معرفت، نظام سلطه جهانی فرار مغزها و استثمار سنتی نخبگان را برای حفظ انحصار علمی مرکز کافی نمی‌داند؛ هرجا کارگزار دانشی در پیرامون دست به تولید «دانش بومی، مستقل و انحصارشکن» بزند که مایه اقتدار ملی جامعه پسااستعماری شود، حکم حذف فیزیکی او صادر می‌شود. این نوع حذف فیزیکی در روز روشن، نقض عریان تمامی کنوانسیون‌های حقوقی بین‌المللی است که ادعای صیانت از حیات غیرنظامیان و نخبگان علمی را دارند.

ج- جنگ ترکیبی، شبکه‌ای و نفوذمحور صهیونیستی

استفاده هم‌زمان و هم‌افزا از ابزارهای رسانه‌ای بزرگ غربی برای وارونه‌سازی واقعیت و اجرای دکترین «جایگزینی جلاد و شهید»، حملات ریزپرنده‌ها به مراکز تحقیق و توسعه صنعتی بومی، و به‌کارگیری شبکه‌های نفوذ برای خرابکاری ساختاری در سیستم‌های دفاعی و اقتصادی، ابعاد این جنگ ترکیبی را شکل می‌دهند. این تهاجم گسترده در شرایطی رخ می‌دهد که تفاهم‌نامه‌های دیپلماتیک روی کاغذ هنوز معتبر جلوه داده می‌شوند و نهادهای بین‌المللی با سکوت تعمدی خود از متجاوز حمایت می‌کنند، که این خود اوج تزویر ساختاری نظام بین‌الملل بورژوایی را عیان می‌سازد.

 

پیامدهای ساختاری، اجتماعی و سیاسی جنگ رمضان

برخلاف پیش‌بینی‌های کارشناسان لیبرال، تئوریسین‌های پنتاگون و نهادهای امنیتی صهیونیستی، پیامدهای این تهاجمات نامتقارن ترکیبی در سطوح داخلی و منطقه‌ای، روندی کاملاً معکوس و دیالکتیکی را طی کرد که در سه لایه ساختاری قابل تحلیل است:

الف- بازتولید سوژه مقاومت و انسجام ارگانیک اجتماعی

همان‌طور که فانون پیش‌بینی می‌کرد، خشونتی که با هدف مرعوب کردن، تحقیر و تسلیم توده‌ها اعمال می‌شود، در صورت برخورد با یک هسته سخت معنایی و عقیدتی در جامعه، به ضد خود تبدیل می‌شود. در ایران، تروماهای ناشی از حملات، ترورها و فشارهای اقتصادی در ماه مبارک رمضان، به سرعت با نمادهای مذهبی عمیق، سنت‌های شهادت‌طلبی علوی و حسینی و الگوی مقاومت اسلامی گره خورد. این امر باعث شد که جامعه، سختی‌های مادی و امنیتی را نه به عنوان کارکرد یا بن‌بست نظام داخلی (آن‌گونه که رسانه‌های امپریالیستی تبلیغ می‌کردند)، بلکه به عنوان هزینه گریزناپذیر استقلال، عزت ملی و ایستادگی در برابر متجاوز خارجی صورت‌بندی کند. این آگاهی مذهبی-ملی، توده‌ها را از وضعیت "جامعه در خود" به "جامعه برای خود" ارتقا داد و نوعی همبستگی ارگانیک عمیق در مواجهه با تهدید موجودیتی ایجاد کرد.

ب- شکل‌گیری عقلانیت مقاومت تکنولوژیک و خوداتکایی بومی

یکی از مهمترین، پایدارترین و رهایی‌بخش‌ترین پیامدهای این دوره، «گسست اجباری اما استراتژیک و تاریخی» از زنجیره‌های فناوری، قطعات و ارزش غرب بود. جامعه و حاکمیت در ایران تحت تاثیر این تهاجمات و نقض عهدها، دکترین «اقتصاد مقاومتی» و «جهاد تبیین و تولید» را از یک توصیه سیاستی به یک ضرورت بقای ساختاری تبدیل کردند. سرریز دانش دفاعی پیشرفته به بخش‌های صنعتی بومی، طراحی و ساخت قطعات تحریمی، بومی‌سازی پلتفرم‌های کلان سایبری، توسعه شبکه ملی اطلاعات برای خنثی‌سازی تروریسم زیرساختی غربی، و جهش بی‌سابقه در تولید تسلیحات بازدارنده نامتقارن (مانند صنایع موشکی هوشمند و پهپادهای استراتژیک)، همگی محصول این عقلانیت نوظهور هستند. این دقیقاً همان فرآیند گسست است که سمیر امین آن را تنها شرط رهایی جوامع پیرامونی از توسعه‌نیافتگی وابستگی قلمداد می‌کند.

ج- تعمیق گسست معنایی از حقوق بین‌الملل غرب و چرخش راهبردی سیاست خارجی

تجربه جنگ رمضان و گسست چندباره تفاهم‌نامه‌ها، تیر خلاصی بر پیکر نگاه «غرب‌محور» و خوش‌بینی‌های ساده‌لوحانه دیپلماتیک در ساختار سیاسی ایران بود. این تجربه به نخبگان، روشنفکران و کارگزاران ثابت کرد که ساختار حقوقی بین‌الملل و سازمان‌های جهانی، روبنایی ایدئولوژیک برای توجیه، بازتولید و صیانت از زیربنای قدرت و منافع امپریالیسم جهانی هستند و هرگز صلح عادلانه‌ای برای یک جامعه مستقل به ارمغان نمی‌آورند. پیامد ساختاری این آگاهی معرفتی، چرخش قطعی، استراتژیک و بی‌بازگشت ایران به سمت «نگاه به شرق» (انعقاد قراردادهای بلندمدت و راهبردی با قدرت‌های نوظهور جهانی همچون چین و روسیه در قالب سازوکارهای ضد هژمونیک بریکس و سازمان همکاری شانگهای) و تقویت بی‌سابقه، مادی و تسلیحاتی عمق راهبردی کشور در قالب هندسه جدید «محور مقاومت» در غرب آسیا بود. این چرخش راهبردی، موازنه قوا را از سیستم تک‌قطبی آمریکا به سمت نظم چندقطبی جهانی سوق داد.

 

نتیجه‌گیری علمی و افق رهایی

تحلیل جامع و ساختاریافته جنگ رمضان در ایران از منظر جامعه‌شناسی رهایی‌بخش و سنت انتقادی نشان می‌دهد که منازعه عمیق میان جمهوری اسلامی ایران و ائتلاف امپریالیستی-صهیونیستی، یک اصطکاک مرزی، سوءتفاهم تکنیکی یا دیپلماسی بدفرجام نیست؛ بلکه تبلور عینی و تاریخی نبرد میان «اراده سلطه هژمونیک نظام سرمایه‌داری جهانی» و «اراده سوژه‌شدگی ضد هژمونیک و پسااستعماری پیرامون» است. تفاهم‌نامه‌ها در این بستر ساختاری، ابزارهایی موقت، نرم و روبنایی برای انقیاد، مهار پویایی بومی و خلع سلاح کارگزار بدون پرداخت هزینه جنگ مستقیم هستند و گسست آن‌ها از سوی فرادستان زمانی الزامی و رخ‌دادنی می‌شود که جامعه پیرامونی پتانسیل رهایی‌بخش، استقلال‌طلبانه و بازدارنده خود را حفظ کرده و ارتقا دهد.حملات نامتقارن، ترکیبی و ناجوانمردانه به زیرساخت‌های زیستی، ترور کارگزاران دانشی و اعمال تروریسم اقتصادی علیه توده‌ها در ایران، اگرچه هزینه‌های انسانی، روانی و مادی سنگینی را بر دوش طبقات فرودست جامعه تحمیل کرده است، اما در دستیابی به هدف غایی خود یعنی فروپاشی کلان‌سیستم حکمرانی، ایجاد گسست ملت-حاکمیت و تسلیم اراده ملی کاملاً ناکام ماند. پیامد دیالکتیکی این فشارهای ساختاری، ظهور یک عقلانیت نوظهور، بومی و مقتدر مبتنی بر خوداتکایی تکنولوژیک، انسجام گفتمانی مذهبی-ملی در مواجهه با متجاوز، و تغییر بنیادین هندسه سیاست خارجی به سمت جهان چندقطبی بوده است. افق رهایی برای جامعه ایران در گرو تعمیق این عقلانیت مقاومت، فرارفتن کامل از دوگانه‌های تحمیلی تجدد استعماری غرب، اتکا به الهیات رهایی‌بخش ظلم‌ستیز، و بازآرایی الگوهای بومی توسعه، پیشرفت و عدالت اجتماعی بدون وابستگی به نهادهای مالی و سیاسی نظام سلطه بین‌المللی است.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.