|

شکل‌های زندگی: چهل سال پس از نوبل مارکز

نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی

مارکز می‌گوید یک بار چیزی مانع از راحت نوشتنش شده و با کمی دقت به اطرافش درمی‌یابد که همسرش فراموش کرده گل رز در گلدان روی میزش بگذارد.

نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی

نادر شهریوری (صدقی)

مارکز می‌گوید یک بار چیزی مانع از راحت نوشتنش شده و با کمی دقت به اطرافش درمی‌یابد که همسرش فراموش کرده گل رز در گلدان روی میزش بگذارد. مارکز می‌گوید گل رز همیشگی‌ام را خواستم، آوردند و دوباره همه چیز خوب شد. اینکه گل رز در گلدان روی میز مارکز گذارده شود یا نشود قاعدتا نمی‌بایست تأثیری در نوشتن مارکز بگذارد اما تأثیر می‌گذارد، تا بدان حد که همه چیز به روال عادی برمی‌گردد. این مسئله به‌ویژه در جهانی اهمیت پیدا می‌کند که در آن همه چیز در هاله‌ای از راز و رمز و باورهای جادویی شکل‌گرفته ساخته و پرداخته می‌شود که برمبنای آن هر نشانه می‌تواند واجد معنا و تعبیری متفاوت باشد.

«صد سال تنهایی» مشهورترین رمان مارکز، زندگی چندین نسل از خانواده یکی از اهالی آمریکای جنوبی است که محکوم به تنهایی‌اند. خوزه آرکادیو و اورسولا، نسل اول خانواده‌اند. آنها به‌رغم قرابت خونی صاحب فرزندانی می‌شوند که هرکدام سرنوشتی عجیب‌وغریب پیدا می‌کنند. فرزندان نسل اول خوزه آرکادیو، آدورلیانو و آمارانتو نام دارند که نام‌هایشان در نسل‌های بعدی «تکرار» می‌شود. اولین فرزند نسل اول، خوزه آرکادیو همان کسی است که روستای «موکوندو» را بنا می‌گذارد. روستا منزوی و بکر است و خوزه می‌کوشد تا به خاطر دوستی با کولی‌ای به نام «مکلیادس» ارتباطی با بیرون برقرار کند تا گشایشی در دهکده به وجود آورد. در حقیقت کولی پل ارتباط با جهان بیرون می‌شود. خوزه در طول داستان چند بار می‌میرد و زنده می‌شود، تا سرانجام در تنهایی و در حالی می‌میرد که خودش را به درختی بسته و در خیالات خود با دشمن فرضی‌اش به گفت‌وگو می‌نشیند. اما داستان از صحنه اعدام سرهنگ آئورلیانو، دومین فرزند خوزه آرکادیو و اورسولا - مادر اسطوره‌ای همه که بیش از صد سال عمر می‌کند- شروع می‌شود. سرهنگ در برابر جوخه اعدام خاطراتی از گذشته را به یاد می‌آورد. او در تنهایی شکوهمندش به گذشته‌های دور، خیلی دور، به زمان‌هایی می‌رود که جهان تازه آغاز شده بود و چیزها حتی اسم نداشتند و تنها با اشاره شناخته می‌شدند. سرهنگ آئورلیانو یا چنان‌که بعضی با احترام می‌گویند ژنرال آئورلیانو، شخصیتی عجیب و منحصربه‌فرد است و بیشتر به چریکی اسطوره‌ای شباهت دارد که نبردهای بسیاری راه انداخته اما از همه آنها جان سالم به در می‌برد. چریکی که نه‌فقط در نسل خود و نه در آمریکای لاتین بلکه در نقاط گوناگون دنیا تکرار می‌‌شود، مانند گوستاوو پترو* که در خاطراتش با عنوان «یک زندگی، زندگی‌های بسیار» از مارکز و سرهنگ آئورلیانو یاد می‌کند و از فرط علاقه به سرهنگ نام او را به‌عنوان نام مستعار به فعالیت‌های چریکی خود انتخاب می‌کند. «... ژنرال آئورلیانو شخصیتی بود که جنگ‌های بسیاری به راه انداخت اما از همه آنها جان سالم به در برد و حالا او – گوستاوو پترو فردی است که از 14 سوءقصد، 73 کمین و یک محکومیت به اعدام جان سالم به در برده است»1 اما در‌نهایت سرهنگ نیز در تنهایی می‌میرد.

از میان این همه آدم‌های «صد سال تنهایی» که دائما تکرار می‌شوند، ملکیادس به‌رغم حضوری کمتر از دیگران از مهم‌ترین شخصیت‌های «صد سال تنهایی» است، او به‌واقع همان رئالیسم جادویی و همان کسی است که وقایع نسل‌های بعد از خود را پیشگویی می‌کند و می‌کوشد دهکده را از انزوا خارج کند تا راهی به جهانی گسترده پیدا کند. بعدها پیشگویی‌های ملکیادس -مکتوبات- چنان اهمیت پیدا می‌کند که رمان با آن به پایان می‌رسد.

رئالیسم جادویی همچون هر «ایسم» دیگری، تلاش برای توجیه جهان اما به‌صورتی نامعقول است. اینکه گل رز در گلدان روی میز مارکز گذارده شود یا نشود یا اینکه مکتوبات پیشگویانه ملکیادس رازگشایی بشود یا نشود تا راز زندگی و نسل‌های بعد و قبل خانواده آشکار شود، همه و همه و... تلاشی در این راستاست، اما این تمامی ماجرا نیست. مسئله در اساس چیز دیگری است و آن گشودگی امکانات است، اینکه امکان‌های بیشتری -و نه یک امکان- برای زندگی و ادبیات وجود دارد، خود مارکز گشودگی امکان‌ها در عالم ادبیات را تأثیر داستان کوتاه «مسخ» بر خود می‌داند و در‌این‌باره می‌گوید‌ تنها پس از خواندن «مسخ» کافکا بود که دریافتم در خارج از نمودهای عقلانی و مثال‌های علمی محض چه امکانات بی‌شمار دیگری وجود دارد که می‌توان دل به آنها داد تا ابتدا با تخیل آنها را به تصور درآورد و سپس ابداعشان کرد.

اینکه ابتدا چیزی را به تصور درآورد و سپس سعی در ابتداع آن داشت با مایه‌هایی از آرزو، تخیل، ایده و... همراه است و این می‌تواند رئالیسم جادویی را در چنبره ایده‌آلیسم گرفتار کند اما می‌توان به رئالیسم جادویی مارکز از بُعدی دیگر نگاه کرد و آن همانا گشودگی به جهانی است که اطراف ما را احاطه کرده است. نوآوری مارکز در رمان «صد سال تنهایی» اتفاقا معطوف به این واقعیت است که «هیچ‌کس به طور دقیق نمی‌تواند مشخص کند که مرزهای واقعیت کجا هستند».2 به بیانی دیگر در دموکراسی ادبی مارکز هر امکانی می‌تواند متفاوت از امکان دیگر باشد و مهم‌تر آنکه همه امکان‌های بی‌شمار از دل زندگی روزمره بیرون می‌آید، دقیقا به همین دلیل مارکز بسیاری از اشیای روزمره و بی‌اهمیت را پراهمیت و حتی مستعد ایفای نقش جادویی می‌کند، درست مانند همان گل رز داخل گلدان که حضورش تأثیری سحرآمیز در نوشتن مارکز ایفا می‌کند. به نظر عبدالله کوثری «آن امکانی که می‌تواند امکان دیگر باشد که تفاوت را تبیین کند «جادویی» است که در سنت لاتینی جایگاهی ویژه دارد اگرچه خود این جادو به‌تنهایی کفایت نمی‌کند که ادبیاتی تا به این حد فنی پا به عرصه زندگی بگذارد، زیرا آنچه این ادبیات را متمایز می‌سازد و آن را از انتزاع رئالیستی رهایی می‌بخشد، همانا تجربه عادی- رئالیستی- است که این ادبیات جاپایی محکم در آن دارد».3

«صد سال تنهایی» اکنون به حیات خود ادامه می‌دهد و هزارتوی آن چنان است که آن را مستعد تأویل گوناگون و گاه حتی متضاد می‌کند، گاه می‌توان با آن به جست‌وجوی دهکده ماکوندو که خوزه آکاردیو آن را بنا نهاد رفت تا قلمروهای ناشناخته‌ای از معصومیت و شادکامی را تجربه کرد و گاه می‌توان از چشم‌اندازی دیگر انزوای نسل‌های محکوم به صد سال تنهایی را تجربه کرد، که مانند خوزه آرکادیو یا سرهنگ غرق در خیالات خویش در تنهایی می‌میرند، جادوی مارکز اما در همه حال در رئالیستی نهفته شده که آن را تجربه می‌کنیم.

پی‌نوشت‌ها:

* گوستاو پترو، رئیس‌جمهور فعلی کلمبیا که سابقه چریکی داشته است.

1، 2. «صد سال تنهایی همچنان زنده»، مهدی سرایی، به نقل از سایت مد و مه

3. نقل به مضمون از مقدمه «داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین»، عبدالله کوثری، نشر نی

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.