|

روایت سوم: درنگی بر آشویتزِ بوروفسکی، به بهانه انتشار کتاب «بانوی بهشتی»

ما شاهد بودیم

علی شروقی

همواره فرق هست میان طراحان شر و آنها که با افتادن به چنبره این شرِ طراحی‌شده، برای بقا و حفظ حیاتی حداقلی، ناگزیر به شرارت می‌شوند. طراحان شر برای استقرار و بسط و گسترش قدرت خود، از شرارت سود می‌جویند اما قربانیان این طراحان، ناگزیر از شرارت‌اند؛ آنها برای زنده‌ماندن ناچارند یکدیگر را به سوی نابودی هُل بدهند. این واقعیتی است که اگر بیان نشود عمق جنایتی که طراحان شر مرتکب می‌شوند هرگز به چشم نمی‌آید. یکی از وضعیت‌هایی که در آن توسل به شر به یک امر ناگزیر بدل می‌شود، وضعیت اردوگاهی است. در وضعیت اردوگاهی، مخاصمه تنها میان زندانی و زندانبان جریان ندارد. زندانبان عرصه نزاع را به میان خود زندانیان تسری می‌دهد و این‌گونه است که بین هر زندانی با زندانی دیگر، یا گروهی از زندانیان با گروهی دیگر، نزاع بر سر بقا درمی‌گیرد و آشویتز بزرگ به آشویتزهای کوچک‌تری تقسیم می‌شود که ضامن بقای آن آشویتز بزرگ‌اند. این همان حقیقتی است که تادئوش بوروفسکی لهستانی در روایتی با عنوان «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز» به صراحت از آن پرده برداشته است. روایتی که در کتاب «بانوی بهشتی» که ترجمه‌های روشن وزیری از داستان‌هایی کوتاه از پنج نویسنده لهستانی است آمده است. از بین همه این داستان‌ها بر همین داستان «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز» درنگ می‌کنم چراکه این روایت به‌لحاظ صراحتی که در آن هست و جسارت نویسنده در روایت عریان تجربه‌ای دوزخی که شاید عده‌ای دیگر ترجیح می‌دادند آن را با جرح و تعدیل و در لفافی از شکوه حماسی روایت کنند، روایتی است درخور تامل. چنانکه دکتر روشن وزیری در مقدمه‌ای که برای معرفی تادئوش بوروفسکی نوشته توضیح می‌دهد، «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز» بخشی است از کتابی که بوروفسکی و دو تن دیگر از هم‌بندانش در آشویتز، به تشویق آناتول گیرس، گرافیست آلمانی، که او هم زندانی آشویتز بوده نوشتند؛ کتابی با عنوان «ما در آشویتز بودیم» که در سال1946 در مونیخ منتشر شد و روایت‌های عریان نویسندگانش بود از تجربه‌شان در آشویتز. در مقدمه این کتاب آمده بود: «ما شاهد بودیم و فکر می‌کنیم حق داریم بدون پرده‌پوشی، رک و راست و جدی، بگوییم هرچه را که به یاد داریم. اردوگاه، گرسنگی، رنج و شکنجه و مرگ در کوره‌های گاز هیچ‌گونه جنبه قهرمانی و ایدئولوژیک ندارد. ما به‌شدت بر این مساله تاکید می‌کنیم، زیرا در این زمینه چه بسا از هر دو سو افسانه‌ها و اسطوره‌هایی در آینده زاییده شوند. ما در آشویتز برای مفهوم میهن یا نوسازی درونی انسان مبارزه نمی‌کردیم؛ برای یک کاسه سوپ اردوگاهی یا جایی برای خوابیدن، برای به‌دست‌آوردن طلا یا ساعت از ترانسپورت‌ها، تلاش می‌کردیم. ما زنده ماندیم، گرچه اوضاعمان از کسانی که مردند نه بهتر بود و نه بدتر. اما نمی‌خواهیم که آنها فراموش شوند.» این مقدمه البته هیچ با طبع حماسه‌پرداز جور نیست و بی‌دلیل نیست که هواداران دولتی ادبیات رئالیسم سوسیالیستی در لهستان پس از جنگ جهانی دوم، تادئوش بوروفسکی را درنیافتند یا نخواستند که دریابند. «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز»، برشی از زندگی در اردوگاه است. برشی که در آن ورود ترانسپورت‌ها (قطارهای حامل یهودیان به اردوگاه) و به کمین نشستن دیگر زندانیان اردوگاه برای غارت خوراک و پوشاک‌شان روایت شده است. بسیاری از یهودیانی که با قطار به آشویتز می‌آیند روانه اتاق گاز می‌شوند و رفتن هر یهودی به اتاق گاز برای زندانیان دیگر به منزله به‌دست‌آوردن امکاناتی بیشتر برای بقاست. این است آن حقیقت دهشتباری که پس از جنگ و با برچیده‌شدن آشویتز گویی همچنان باید مکتوم می‌ماند. برحسب منافع دولت‌هایی که پس از جنگ جهانی دوم روی کار می‌آمدند، در روایت وضعیت اردوگاهی عرصه نزاع باید به جنگ میان زندانی و زندانبان تقلیل می‌یافت و از آن فراتر نمی‌رفت. فاتحان جدید برای تثبیت قدرت خویش، نیاز به روایات حماسی داشتند بنابراین نشان‌دادن ساکنان اردوگاه در وضعیت شر ناگزیر چندان به کار تثبیت قدرت نمی‌آمد. اینجا بود که راوی بازگشته از دوزخ، آشویتز تازه‌ای را تجربه کرد و دید همچنان مغضوب و مطرود است و منتقدان هوادار رئالیسم سوسیالیستی او را که خود زندانی فاشیسم بود، مروج فاشیسم می‌دانند. روایت بی‌قهرمان بوروفسکی به درد تبلیغات حماسی دولت کمونیستی مستقر در لهستان پس از جنگ نمی‌خورد. لابد آنها خواهان روایتی بودند خیالی، از انسجام و اتحاد بزرگ همه زندانیان در برابر همه زندانبانان. القای وجود انسجام همواره لازمه تثبیت قدرت است، حال آنکه ادبیات در پی افشای رگ و ریشه شر است و برای افشای آن ناگزیر است تا آنجا پیش برود که شر را نه فقط در وجود طراحان آن، که در وجود قربانیان این طراحی شوم نیز نشان دهد تا آشکار شود قربانیان تحت چنان فشار وحشیانه‌ای هستند که برای بقا راهی جز توسل به شرارت ندارند. نظم مستقر اما نه به حقیقت بلکه به قهرمان نیاز دارد؛ به چهره‌هایی منزه و ادبیاتی قالب‌ریزی شده و از همین‌رو بود که ادبیات رسمی لهستان پس از جنگ بوروفسکی را برنتافت. ادبیات قالب‌ریزی‌شده، حقیقت چندوجهی یک تجربه را به اموری گزینشی و دلبخواهی تقلیل می‌دهد و در این فرآیند بخش اساسی حقیقت به عمد ناگفته می‌ماند. بوروفسکی اما به گواه همین روایت کوتاهی که از او در کتاب بانوی بهشتی آمده است، نمی‌توانسته به روایتی دست‌وپابریده و دستورالعملی از واقعیت راضی شود. او سرسختانه در برابر شکوهمند جلوه‌دادن آنچه به واقع فلاکت و نکبت بوده است، مقاومت می‌کند چنانکه در بخشی از مقدمه یکی از کتاب‌هایش که در سرآغاز زندگینامه او در مجموعه بانوی بهشتی آمده می‌نویسد: «... چه بسا نمی‌بایست آنچه را که درواقع الزامی مایوسانه بود، شکوهمند جلوه داد... شاید تو دوست داشته باشی باز هم از پسران نترس گروه‌های پارتیزانی یا نوجوانان قیام ورشو که قهرمانانه جان می‌باختند، برایت روایت کنند، اما باور کن که من دیگر قادر نیستم و جرئت نوشتن درباره آن حوادث را ندارم...» بوروفسکی اما پس از جنگ با یاسی چنان عمیق مواجه شد که نتوانست در برابر آن مقاومت کند؛ او حالا با آشویتزی دیگر مواجه بود و این آشویتز را کسانی برایش رقم زده بودند که او به خیال نجات جهان، خوشدلانه به آنها پیوسته بود و حال می‌دید که آنچه برآمده از آرمانی بزرگ بود، به نظمی خشک و خشن برای حفظ و گسترش قدرت بدل شده بود. این بود آن شکستی که بوروفسکی رسته از آشویتز را به جانب مرگ سوق داد.
بانوی بهشتی / ترجمه دکتر روشن وزیری/ نشر ماهی

همواره فرق هست میان طراحان شر و آنها که با افتادن به چنبره این شرِ طراحی‌شده، برای بقا و حفظ حیاتی حداقلی، ناگزیر به شرارت می‌شوند. طراحان شر برای استقرار و بسط و گسترش قدرت خود، از شرارت سود می‌جویند اما قربانیان این طراحان، ناگزیر از شرارت‌اند؛ آنها برای زنده‌ماندن ناچارند یکدیگر را به سوی نابودی هُل بدهند. این واقعیتی است که اگر بیان نشود عمق جنایتی که طراحان شر مرتکب می‌شوند هرگز به چشم نمی‌آید. یکی از وضعیت‌هایی که در آن توسل به شر به یک امر ناگزیر بدل می‌شود، وضعیت اردوگاهی است. در وضعیت اردوگاهی، مخاصمه تنها میان زندانی و زندانبان جریان ندارد. زندانبان عرصه نزاع را به میان خود زندانیان تسری می‌دهد و این‌گونه است که بین هر زندانی با زندانی دیگر، یا گروهی از زندانیان با گروهی دیگر، نزاع بر سر بقا درمی‌گیرد و آشویتز بزرگ به آشویتزهای کوچک‌تری تقسیم می‌شود که ضامن بقای آن آشویتز بزرگ‌اند. این همان حقیقتی است که تادئوش بوروفسکی لهستانی در روایتی با عنوان «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز» به صراحت از آن پرده برداشته است. روایتی که در کتاب «بانوی بهشتی» که ترجمه‌های روشن وزیری از داستان‌هایی کوتاه از پنج نویسنده لهستانی است آمده است. از بین همه این داستان‌ها بر همین داستان «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز» درنگ می‌کنم چراکه این روایت به‌لحاظ صراحتی که در آن هست و جسارت نویسنده در روایت عریان تجربه‌ای دوزخی که شاید عده‌ای دیگر ترجیح می‌دادند آن را با جرح و تعدیل و در لفافی از شکوه حماسی روایت کنند، روایتی است درخور تامل. چنانکه دکتر روشن وزیری در مقدمه‌ای که برای معرفی تادئوش بوروفسکی نوشته توضیح می‌دهد، «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز» بخشی است از کتابی که بوروفسکی و دو تن دیگر از هم‌بندانش در آشویتز، به تشویق آناتول گیرس، گرافیست آلمانی، که او هم زندانی آشویتز بوده نوشتند؛ کتابی با عنوان «ما در آشویتز بودیم» که در سال1946 در مونیخ منتشر شد و روایت‌های عریان نویسندگانش بود از تجربه‌شان در آشویتز. در مقدمه این کتاب آمده بود: «ما شاهد بودیم و فکر می‌کنیم حق داریم بدون پرده‌پوشی، رک و راست و جدی، بگوییم هرچه را که به یاد داریم. اردوگاه، گرسنگی، رنج و شکنجه و مرگ در کوره‌های گاز هیچ‌گونه جنبه قهرمانی و ایدئولوژیک ندارد. ما به‌شدت بر این مساله تاکید می‌کنیم، زیرا در این زمینه چه بسا از هر دو سو افسانه‌ها و اسطوره‌هایی در آینده زاییده شوند. ما در آشویتز برای مفهوم میهن یا نوسازی درونی انسان مبارزه نمی‌کردیم؛ برای یک کاسه سوپ اردوگاهی یا جایی برای خوابیدن، برای به‌دست‌آوردن طلا یا ساعت از ترانسپورت‌ها، تلاش می‌کردیم. ما زنده ماندیم، گرچه اوضاعمان از کسانی که مردند نه بهتر بود و نه بدتر. اما نمی‌خواهیم که آنها فراموش شوند.» این مقدمه البته هیچ با طبع حماسه‌پرداز جور نیست و بی‌دلیل نیست که هواداران دولتی ادبیات رئالیسم سوسیالیستی در لهستان پس از جنگ جهانی دوم، تادئوش بوروفسکی را درنیافتند یا نخواستند که دریابند. «خانم‌ها و آقایان، بفرمایید به اتاق گاز»، برشی از زندگی در اردوگاه است. برشی که در آن ورود ترانسپورت‌ها (قطارهای حامل یهودیان به اردوگاه) و به کمین نشستن دیگر زندانیان اردوگاه برای غارت خوراک و پوشاک‌شان روایت شده است. بسیاری از یهودیانی که با قطار به آشویتز می‌آیند روانه اتاق گاز می‌شوند و رفتن هر یهودی به اتاق گاز برای زندانیان دیگر به منزله به‌دست‌آوردن امکاناتی بیشتر برای بقاست. این است آن حقیقت دهشتباری که پس از جنگ و با برچیده‌شدن آشویتز گویی همچنان باید مکتوم می‌ماند. برحسب منافع دولت‌هایی که پس از جنگ جهانی دوم روی کار می‌آمدند، در روایت وضعیت اردوگاهی عرصه نزاع باید به جنگ میان زندانی و زندانبان تقلیل می‌یافت و از آن فراتر نمی‌رفت. فاتحان جدید برای تثبیت قدرت خویش، نیاز به روایات حماسی داشتند بنابراین نشان‌دادن ساکنان اردوگاه در وضعیت شر ناگزیر چندان به کار تثبیت قدرت نمی‌آمد. اینجا بود که راوی بازگشته از دوزخ، آشویتز تازه‌ای را تجربه کرد و دید همچنان مغضوب و مطرود است و منتقدان هوادار رئالیسم سوسیالیستی او را که خود زندانی فاشیسم بود، مروج فاشیسم می‌دانند. روایت بی‌قهرمان بوروفسکی به درد تبلیغات حماسی دولت کمونیستی مستقر در لهستان پس از جنگ نمی‌خورد. لابد آنها خواهان روایتی بودند خیالی، از انسجام و اتحاد بزرگ همه زندانیان در برابر همه زندانبانان. القای وجود انسجام همواره لازمه تثبیت قدرت است، حال آنکه ادبیات در پی افشای رگ و ریشه شر است و برای افشای آن ناگزیر است تا آنجا پیش برود که شر را نه فقط در وجود طراحان آن، که در وجود قربانیان این طراحی شوم نیز نشان دهد تا آشکار شود قربانیان تحت چنان فشار وحشیانه‌ای هستند که برای بقا راهی جز توسل به شرارت ندارند. نظم مستقر اما نه به حقیقت بلکه به قهرمان نیاز دارد؛ به چهره‌هایی منزه و ادبیاتی قالب‌ریزی شده و از همین‌رو بود که ادبیات رسمی لهستان پس از جنگ بوروفسکی را برنتافت. ادبیات قالب‌ریزی‌شده، حقیقت چندوجهی یک تجربه را به اموری گزینشی و دلبخواهی تقلیل می‌دهد و در این فرآیند بخش اساسی حقیقت به عمد ناگفته می‌ماند. بوروفسکی اما به گواه همین روایت کوتاهی که از او در کتاب بانوی بهشتی آمده است، نمی‌توانسته به روایتی دست‌وپابریده و دستورالعملی از واقعیت راضی شود. او سرسختانه در برابر شکوهمند جلوه‌دادن آنچه به واقع فلاکت و نکبت بوده است، مقاومت می‌کند چنانکه در بخشی از مقدمه یکی از کتاب‌هایش که در سرآغاز زندگینامه او در مجموعه بانوی بهشتی آمده می‌نویسد: «... چه بسا نمی‌بایست آنچه را که درواقع الزامی مایوسانه بود، شکوهمند جلوه داد... شاید تو دوست داشته باشی باز هم از پسران نترس گروه‌های پارتیزانی یا نوجوانان قیام ورشو که قهرمانانه جان می‌باختند، برایت روایت کنند، اما باور کن که من دیگر قادر نیستم و جرئت نوشتن درباره آن حوادث را ندارم...» بوروفسکی اما پس از جنگ با یاسی چنان عمیق مواجه شد که نتوانست در برابر آن مقاومت کند؛ او حالا با آشویتزی دیگر مواجه بود و این آشویتز را کسانی برایش رقم زده بودند که او به خیال نجات جهان، خوشدلانه به آنها پیوسته بود و حال می‌دید که آنچه برآمده از آرمانی بزرگ بود، به نظمی خشک و خشن برای حفظ و گسترش قدرت بدل شده بود. این بود آن شکستی که بوروفسکی رسته از آشویتز را به جانب مرگ سوق داد.
بانوی بهشتی / ترجمه دکتر روشن وزیری/ نشر ماهی

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.