|

گورکی در واپسین سال‌های حیاتش

چرا آخرین و بزرگ‌ترین رمان گورکی ناتمام ماند؟

ماکسیم گورکی، چهره اسطوره‌ای ادبیات انقلابی روسیه، در سال 1936 درگذشت. ما از آخرین سال‌های حیات او چیز چندانی نمی‌دانیم، جز آنکه کم‌وبیش سرخورده بود و از استالین کناره می‌گرفت. و اینکه باز، برای سومین‌بار، قصد مهاجرت داشت اما اجازه خروج از کشور به او داده نمی‌شد. مرگ گورکی در هاله‌ای از ابهام قرار داشت و شایعه مسمومیت او هم شنیده می‌شد. گورکی در سال‌های واپسین عمرش مشغول رمانی بود که هیچ‌ وقت تمام نشد. رمانی که اگرچه برخی منتقدان آن را اثری شکست‌خورده می‌دانند اما سندی است منحصر‌به‌فرد از آنچه گورکی سال‌ها درگیرش بود:‌ از تناقض و تضادهایی که بیش از آنکه شخصی باشند، تاریخی بودند و ریشه در عمق جامعه روسیه داشتند.
«سامگین لباس از تن درآورد، به بستر رفت، در‌حالی‌که دراز کشیده بود کوشید به جمع‌بندی نهایی برسد، ببیند در این روز فوق‌العاده پرمحتوا چه تجربه‌ای اندوخته و چه چیزی را سنجیده است. سخت آرزو داشت حاصل جمع‌بندی‌اش تسلابخش باشد. دارم داناتر می‌شوم... ذهن، اگرچه خسته، هنوز سرگرم جملات بازیگوشانه بود: انسان موجود بی‌خاصیتی است، کلاش است، زندگی‌اش در این خلاصه می‌شود که با حرف‌هایی که می‌زند برای خودش شعبده‌بازی‌های خوشایند تدارک ببیند، موجود نگون‌بخت...». این آخرین جملاتی است که از ماکسیم گورکی در پایان جلد چهارم رمان ناتمامش، «کلیم سامگین»، به جا مانده است. این آخرین رمان گورکی ناتمام مانده و گفته شده که او پیش از به‌پایان‌بردن اثر بزرگش درگذشت. اما یورگن روله در «ادبیات و انقلاب»1 می‌گوید درواقع رمان ناتمام ماند زیرا کار گورکی با آن تمام نمی‌شد و نمی‌توانست تمام شود. گورکی کار بر روی این رمان را برنامه‌ای یکی، دو‌ساله در نظر گرفته بود اما پس از آغاز نوشتن کار به درازا می‌کشد و هرچه پیش می‌رود، انتهای آن مشخص نبود. گورکی در نامه‌هایی که از آن دوران حیاتش به جا مانده بارها گلایه کرده که «مطمئن نیستم که از پس کار برآیم»‌ یا «شصت سال دیگر روی آن کار خواهم کرد». کار نوشتن رمان به کندی پیش می‌رفته و سال‌هایی که صرف آن شده، نشان‌دهنده دشواری و کندی است: جلد اول در سال 1926-1925 نوشته شد، جلد دوم 1928-1927، جلد سوم 1930-1928 و برای نوشتن جلد نیمه‌کاره چهارم، گورکی به سال‌های 1931 تا 1936 نیاز داشت. اما به قول یورگن روله مسئله فقط این نیست، بلکه‌ «جلد چهارم که گورکی برای نگارش آن به اندازه سه جلد پیشین وقت صرف کرد، به‌صورتی‌که امروزه در اختیار ماست، چیزی بیش از یک راه‌حل فرضی نیست. گورکی فقط صد‌و‌ده صفحه، یعنی یک‌ششم جلد چهارم را تأیید کرده و عبارت آخرین ویرایش را در حاشیه آن نوشته است. بخش اعظم اثر را مورخان ادبی شوروی پس از مرگ گورکی با استفاده از نوشته‌های به‌جامانده از او تنظیم کرده‌اند. ترکیب فعلی از هیچ لحاظ درست نیست و از لحاظ منطق رویدادها و شخصیت‌ها انباشته از ضد‌و‌نقیض و تحریف است».
آن‌طور‌که از آخرین جملات گورکی در جلد چهارم رمان هم برمی‌آید، در «کلیم سامگین» انسان به‌ طور ‌عام در معرض سنجش قرار گرفته و رمان از نقد اجتماعی فراتر می‌رود. یورگن روله معتقد است که گورکی در این رمان به نقد خودش هم پرداخته است. اما چه چیزی سبب شد که گورکی در سال‌های پایانی عمرش چنین رمانی بنویسد؟ بسیاری از منتقدان این رمان را جدال ناتمام گورکی با روشنفکران قدیمی روسیه دانسته‌اند اما روله بر‌‌اساس نامه‌ها و یادداشت‌های گورکی عقیده‌ای دیگر را مطرح می‌کند و می‌گوید گورکی در این رمان از مردم روسیه به‌ طور عام‌ و نه از قشری خاص، حرف می‌زند. گورکی از‌جمله به این نکته اشاره کرده بود که‌ «برخی ویژگی‌های طبقاتی بسیار رایج خرده‌بورژوایی به ویژگی‌های عام انسانی تبدیل شده‌اند و این ویژگی‌ها حتی در پرولتاریا هم یافت می‌شوند».
گورکی در این رمان قصد داشت نشان دهد که مردم روسیه در طول چهار دهه، 1880 تا 1919، چگونه زندگی می‌کردند و چه عقایدی داشتند و مشغولیات‌شان چه بود. او گفته بود: «از این‌همه بر حسب گوناگونی رنگ و بوها چیزی پدید می‌آید فوق‌العاده آسیایی، آغشته به آن تأثیرات اروپایی که در روحیه و خلقیات کاملا روسی بازتاب می‌یابند؛‌ چیزی سرشار از رنج، رنج واقعی و به همان میزان خیالی».
«کلیم سامگین» مهم‌ترین نشانه تضادی است که گورکی سال‌ها با آن درگیر بود؛ تضاد میان وفاداری به حزب یا وفاداری به روحیه انتقادی روشنفکری. این تضاد تا آخرین روزهای زندگی گورکی ادامه داشت و حتی شدیدتر هم شده بود. از این‌حیث در میان کارنامه پربار گورکی اثر ناتمام او اثری کانونی و حائز اهمیت است.
گورکی از دهه‌ها پیش در ایران شناخته می‌شد و آثار زیادی از او به فارسی ترجمه شده بود. او در سال‌های حیاتش برای روشنفکران ایرانی اعتبار و احترام زیادی داشت. در میان نویسندگان و ادبای ایرانی، سعید نفیسی از جمله کسانی بوده که گورکی را در واپسین روزهای حیاتش ملاقات کرده بود و شرح دیدارش را نیز نوشته بود. عنوان مقاله‌ای که نفیسی در آن دیدارش با گورکی را شرح داده هم نشان‌دهنده مرجعیت و اهمیت گورکی در سال‌های حیاتش است و هم نشانه‌ای از خرسندی و رضایت نفیسی از دیدار او. مقاله نفیسی، «من گورکی را از نزدیک دیدم»2 نام دارد و ماجرای این دیدار به سال 1313، سال هزاره فردوسی‌ برمی‌گردد. در تابستان آن سال اتحاد جماهیر شوروی مراسمی به این مناسبت برگزار می‌کند و از نفیسی به‌عنوان نماینده ایران دعوت می‌شود تا در آن شرکت کند. نفیسی می‌گوید وقتی وارد مسکو می‌شود، ماکسیم گورکی و به تعبیر او‌ «سرباز معروف آزادی»، هنوز در این جهان بود. نفیسی در کنگره نویسندگان، گورکی را می‌بیند و بعدتر او را چنین وصف می‌کند: «گورکی در میان همه این مردم برازندگی خاص داشت. قامت بلند بسیار مردانه وی که حتی شصت‌وهفت سال زندگی و آن دوره‌های مشقت جوانی و بلکه بیماری سل هم نتوانسته بود آن را خم بکند، همه کس را فریفته و مجذوب خود می‌کرد. پیشانی بلندش که موهای سفید و سیاه نمایش خاصی در آن داشت، چشمان درشت و فرورفته‌اش، بینی پهن، گونه‌های لاغر، سبیل سفید که لب پایین را می‌پوشاند. چانه برجسته لاغر، گردن بلند لاغر که رگ‌های آن بیرون آمده بود، جامه‌های ساده‌ای که می‌پوشید، انگشتان لاغر بلندی که با حرارت خاصی دست کسانی را که به او معرفی می‌شدند می‌فشرد، همه این مظاهر آن زندگی مردانه یک‌رنگی مخصوص داشت. نگاه‌های خاضعانه بزرگ‌ترین نویسندگانی که در آنجا گرد آمده بودند، بسیار جالب بود. این مرد بر همه آنها، بر همه آثارشان، بر همه شهرتشان، بر همه کبر و غرورشان غلبه می‌کرد. هنگامی که وی در جلسه نخستین در میان آن جمع پدیدار شد و بر صندلی ریاست جای گرفت، کف‌زدن طولانی و پرحرارت آن چند‌ صد تن مردم گوناگون که از دیارها و نژادهای مختلف بودند، عشق ایشان و ستایش ایشان را درباره او خوب نشان می‌داد».
1. ادبیات و انقلاب، یورگن روله، ترجمه علی‌اصغر حداد، جلد اول (نویسندگان روس)، نشر نیلوفر.
2. من گورکی را از نزدیک دیدم، سعید نفیسی، پیام نوین، دوره نهم مرداد 1347، شماره 4 (پیاپی 100).
منبع: سایت انجمن مرغ مقلد

ماکسیم گورکی، چهره اسطوره‌ای ادبیات انقلابی روسیه، در سال 1936 درگذشت. ما از آخرین سال‌های حیات او چیز چندانی نمی‌دانیم، جز آنکه کم‌وبیش سرخورده بود و از استالین کناره می‌گرفت. و اینکه باز، برای سومین‌بار، قصد مهاجرت داشت اما اجازه خروج از کشور به او داده نمی‌شد. مرگ گورکی در هاله‌ای از ابهام قرار داشت و شایعه مسمومیت او هم شنیده می‌شد. گورکی در سال‌های واپسین عمرش مشغول رمانی بود که هیچ‌ وقت تمام نشد. رمانی که اگرچه برخی منتقدان آن را اثری شکست‌خورده می‌دانند اما سندی است منحصر‌به‌فرد از آنچه گورکی سال‌ها درگیرش بود:‌ از تناقض و تضادهایی که بیش از آنکه شخصی باشند، تاریخی بودند و ریشه در عمق جامعه روسیه داشتند.
«سامگین لباس از تن درآورد، به بستر رفت، در‌حالی‌که دراز کشیده بود کوشید به جمع‌بندی نهایی برسد، ببیند در این روز فوق‌العاده پرمحتوا چه تجربه‌ای اندوخته و چه چیزی را سنجیده است. سخت آرزو داشت حاصل جمع‌بندی‌اش تسلابخش باشد. دارم داناتر می‌شوم... ذهن، اگرچه خسته، هنوز سرگرم جملات بازیگوشانه بود: انسان موجود بی‌خاصیتی است، کلاش است، زندگی‌اش در این خلاصه می‌شود که با حرف‌هایی که می‌زند برای خودش شعبده‌بازی‌های خوشایند تدارک ببیند، موجود نگون‌بخت...». این آخرین جملاتی است که از ماکسیم گورکی در پایان جلد چهارم رمان ناتمامش، «کلیم سامگین»، به جا مانده است. این آخرین رمان گورکی ناتمام مانده و گفته شده که او پیش از به‌پایان‌بردن اثر بزرگش درگذشت. اما یورگن روله در «ادبیات و انقلاب»1 می‌گوید درواقع رمان ناتمام ماند زیرا کار گورکی با آن تمام نمی‌شد و نمی‌توانست تمام شود. گورکی کار بر روی این رمان را برنامه‌ای یکی، دو‌ساله در نظر گرفته بود اما پس از آغاز نوشتن کار به درازا می‌کشد و هرچه پیش می‌رود، انتهای آن مشخص نبود. گورکی در نامه‌هایی که از آن دوران حیاتش به جا مانده بارها گلایه کرده که «مطمئن نیستم که از پس کار برآیم»‌ یا «شصت سال دیگر روی آن کار خواهم کرد». کار نوشتن رمان به کندی پیش می‌رفته و سال‌هایی که صرف آن شده، نشان‌دهنده دشواری و کندی است: جلد اول در سال 1926-1925 نوشته شد، جلد دوم 1928-1927، جلد سوم 1930-1928 و برای نوشتن جلد نیمه‌کاره چهارم، گورکی به سال‌های 1931 تا 1936 نیاز داشت. اما به قول یورگن روله مسئله فقط این نیست، بلکه‌ «جلد چهارم که گورکی برای نگارش آن به اندازه سه جلد پیشین وقت صرف کرد، به‌صورتی‌که امروزه در اختیار ماست، چیزی بیش از یک راه‌حل فرضی نیست. گورکی فقط صد‌و‌ده صفحه، یعنی یک‌ششم جلد چهارم را تأیید کرده و عبارت آخرین ویرایش را در حاشیه آن نوشته است. بخش اعظم اثر را مورخان ادبی شوروی پس از مرگ گورکی با استفاده از نوشته‌های به‌جامانده از او تنظیم کرده‌اند. ترکیب فعلی از هیچ لحاظ درست نیست و از لحاظ منطق رویدادها و شخصیت‌ها انباشته از ضد‌و‌نقیض و تحریف است».
آن‌طور‌که از آخرین جملات گورکی در جلد چهارم رمان هم برمی‌آید، در «کلیم سامگین» انسان به‌ طور ‌عام در معرض سنجش قرار گرفته و رمان از نقد اجتماعی فراتر می‌رود. یورگن روله معتقد است که گورکی در این رمان به نقد خودش هم پرداخته است. اما چه چیزی سبب شد که گورکی در سال‌های پایانی عمرش چنین رمانی بنویسد؟ بسیاری از منتقدان این رمان را جدال ناتمام گورکی با روشنفکران قدیمی روسیه دانسته‌اند اما روله بر‌‌اساس نامه‌ها و یادداشت‌های گورکی عقیده‌ای دیگر را مطرح می‌کند و می‌گوید گورکی در این رمان از مردم روسیه به‌ طور عام‌ و نه از قشری خاص، حرف می‌زند. گورکی از‌جمله به این نکته اشاره کرده بود که‌ «برخی ویژگی‌های طبقاتی بسیار رایج خرده‌بورژوایی به ویژگی‌های عام انسانی تبدیل شده‌اند و این ویژگی‌ها حتی در پرولتاریا هم یافت می‌شوند».
گورکی در این رمان قصد داشت نشان دهد که مردم روسیه در طول چهار دهه، 1880 تا 1919، چگونه زندگی می‌کردند و چه عقایدی داشتند و مشغولیات‌شان چه بود. او گفته بود: «از این‌همه بر حسب گوناگونی رنگ و بوها چیزی پدید می‌آید فوق‌العاده آسیایی، آغشته به آن تأثیرات اروپایی که در روحیه و خلقیات کاملا روسی بازتاب می‌یابند؛‌ چیزی سرشار از رنج، رنج واقعی و به همان میزان خیالی».
«کلیم سامگین» مهم‌ترین نشانه تضادی است که گورکی سال‌ها با آن درگیر بود؛ تضاد میان وفاداری به حزب یا وفاداری به روحیه انتقادی روشنفکری. این تضاد تا آخرین روزهای زندگی گورکی ادامه داشت و حتی شدیدتر هم شده بود. از این‌حیث در میان کارنامه پربار گورکی اثر ناتمام او اثری کانونی و حائز اهمیت است.
گورکی از دهه‌ها پیش در ایران شناخته می‌شد و آثار زیادی از او به فارسی ترجمه شده بود. او در سال‌های حیاتش برای روشنفکران ایرانی اعتبار و احترام زیادی داشت. در میان نویسندگان و ادبای ایرانی، سعید نفیسی از جمله کسانی بوده که گورکی را در واپسین روزهای حیاتش ملاقات کرده بود و شرح دیدارش را نیز نوشته بود. عنوان مقاله‌ای که نفیسی در آن دیدارش با گورکی را شرح داده هم نشان‌دهنده مرجعیت و اهمیت گورکی در سال‌های حیاتش است و هم نشانه‌ای از خرسندی و رضایت نفیسی از دیدار او. مقاله نفیسی، «من گورکی را از نزدیک دیدم»2 نام دارد و ماجرای این دیدار به سال 1313، سال هزاره فردوسی‌ برمی‌گردد. در تابستان آن سال اتحاد جماهیر شوروی مراسمی به این مناسبت برگزار می‌کند و از نفیسی به‌عنوان نماینده ایران دعوت می‌شود تا در آن شرکت کند. نفیسی می‌گوید وقتی وارد مسکو می‌شود، ماکسیم گورکی و به تعبیر او‌ «سرباز معروف آزادی»، هنوز در این جهان بود. نفیسی در کنگره نویسندگان، گورکی را می‌بیند و بعدتر او را چنین وصف می‌کند: «گورکی در میان همه این مردم برازندگی خاص داشت. قامت بلند بسیار مردانه وی که حتی شصت‌وهفت سال زندگی و آن دوره‌های مشقت جوانی و بلکه بیماری سل هم نتوانسته بود آن را خم بکند، همه کس را فریفته و مجذوب خود می‌کرد. پیشانی بلندش که موهای سفید و سیاه نمایش خاصی در آن داشت، چشمان درشت و فرورفته‌اش، بینی پهن، گونه‌های لاغر، سبیل سفید که لب پایین را می‌پوشاند. چانه برجسته لاغر، گردن بلند لاغر که رگ‌های آن بیرون آمده بود، جامه‌های ساده‌ای که می‌پوشید، انگشتان لاغر بلندی که با حرارت خاصی دست کسانی را که به او معرفی می‌شدند می‌فشرد، همه این مظاهر آن زندگی مردانه یک‌رنگی مخصوص داشت. نگاه‌های خاضعانه بزرگ‌ترین نویسندگانی که در آنجا گرد آمده بودند، بسیار جالب بود. این مرد بر همه آنها، بر همه آثارشان، بر همه شهرتشان، بر همه کبر و غرورشان غلبه می‌کرد. هنگامی که وی در جلسه نخستین در میان آن جمع پدیدار شد و بر صندلی ریاست جای گرفت، کف‌زدن طولانی و پرحرارت آن چند‌ صد تن مردم گوناگون که از دیارها و نژادهای مختلف بودند، عشق ایشان و ستایش ایشان را درباره او خوب نشان می‌داد».
1. ادبیات و انقلاب، یورگن روله، ترجمه علی‌اصغر حداد، جلد اول (نویسندگان روس)، نشر نیلوفر.
2. من گورکی را از نزدیک دیدم، سعید نفیسی، پیام نوین، دوره نهم مرداد 1347، شماره 4 (پیاپی 100).
منبع: سایت انجمن مرغ مقلد

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.