نقدی درباره سریال موفق «گامبی وزیر»
داستان یک پادشاه
مهدی صدرائی: «... صفحه شطرنج یک دنیای کامل متشکل از 64 مربع است که در آن احساس امنیت میکنم. میتوانم کنترلش کنم و برایم قابل پیشبینی است. اگر لطمه ببینم خودم مقصرم...»؛ اینها را بث هارمن نوجوان میگوید. دختری نابغه که با وجود محرومیتهایی که در کودکی او را به پرورشگاه کشانده، پابهپای مردان میجنگد؛ روی صفحه شطرنج البته نه در میدان نبرد. ولی جامعه گویا حتی برای این موضوع هم آمادگی ندارد. جنسیتزدگی موضوع جدیدی نیست که این سریال به آن پرداخته است ولی کهنگی این موضوع از اهمیتش نمیکاهد. با وجود اینکه او با نبوغ خود توانسته قهرمانی ایالتهای مختلف آمریکا را از آن خود کند ولی از سوی خبرنگاری که اتفاقا او هم یک زن است، مشکوک به آپوفینا قلمداد میشود. احتمالا از نظر این خبرنگار، اگر قرار باشد یک زن قهرمان باشد، شاید این جنون و نبوغ است که به هم رسیدهاند و چه بسا خلاقیت مورد بحث، ناشی از اختلالات شخصیتی باشد.
ساختار این فیلم و نحوه پیشروی آن خود یک بازی شطرنج است. شخصیتهایی که معرفی میشوند؛ پیادهها، اسبها و وزرای مدافع پادشاه ولی نه پادشاه صفحه شطرنج بلکه خود بث هارمن. هر کسی که در داستان وارد میشود، به نوعی به بث هارمن ربط دارد. یا در هیئت هواداران و مدافعان او هستند یا در صف مقابل قرار میگیرند که از قضا آنها نیز فواید خود را برای هارمن دارند. مدام از آنها یاد میگیرد. چارهای نیست؛ چون بخشی از دانش همیشه در دست رقیب است و باید از او آموخت و این خود یک بازی دیگر شطرنج است. همیشه نمیتوان پیشبینی کرد، گاهی باید روی صفحه شطرنج تصمیم گرفت و در این مورد، داستان بهخوبی شباهت شطرنج را با دنیای واقعی به نمایش میگذارد.
در واقع زندگی بث هارمن مثل همه دارای فرازوفرودهایی بود. از آن تصادف که به مرگ مادرش منجر شد. مادری که مثل همه مادران سعی کرده بود فرزندی قوی تربیت کند ولی خود درگیر افکاری بود که به شکل اوهامی در خاطر دختربچه به جای مانده بود. نویسنده عامدانه از ذکر دقیق آن خاطرات و پیچیدگیهایش گذشته است؛ زیرا آنچه از دوران کودکی به یادگار میماند، جزئیات دقیقی را حمل نمیکند بلکه فقط آثار آنهاست که به ما رسیده و در بهترین حالت میتوان در میان بیشمار خصلتها که به ارث رسیده، آن قویترینها را جدا کرد و به بررسی آنها پرداخت؛ البته اگر بتوان.
مادر هارمن اولین ملکه یا وزیری بود که برای او فدا شد. برخلاف تصوری که میرفت، پرورشگاهی که منتظر هارمن بود مکان چندان مخوفی نبود و حتی این فرصت را به او داد که در تاریکترین و نمورترین فضای آن یعنی یک زیرزمین، بتواند شطرنج را فرا گیرد. جایی که دیگران حواسشان به او نبود. تجربهای که شخص در غیاب ظواهر گمراهکننده فرصت مییابد تمرکز و رشد کند و ببالد. خیلی زود ناجی دوم پیدا میشود. یک دختر رنگینپوست که به اندازه کافی قلدر هست تا پادشاه کوچک را لوس بار نیاورد و همچنین آقای سرایدار که او هم جدیت خاصی دارد. کودکی هارمن در این پرورشگاه میگذرد و برایش خصایل منفی و مثبتی را به یادگار میگذارد؛ مثل هر فضای دیگری چون خانواده و مدرسه. سپس هارمن یا پادشاه داستان، به وسیله خانوادهای که خود دارای مشکلات متعدد هستند به فرزندخواندگی گرفته میشود و مسیر زندگی هارمن در خانه نامادری، این ناجی سوم، جان تازهای میگیرد. باز هم برخلاف تصور، نامادری شخصیت منفوری نیست. یک خوبِ عادی است، مثل خیلیها. رفتاری طبیعی دارد نه خیلی خوب نه خیلی بد. این خانواده - که البته با وداع مرد خیلی زود از هم پاشید و دیگر عملا خانوادهای نبود جز
یک زن درمانده که حتی توانایی پرداخت مخارج خود را نداشت- فرزندخواندگی هارمن را نه برای کمک به یک دختر نوجوان بلکه برای کمک به زن خانواده پذیرفته بودند تا بتواند جای خالی بچهاش را پر کند. ولی با این همه، بیرونبودن از آن پرورشگاه و بهرهمندی از فضای شهر فرصت جدیدی را پیش پای قهرمان نوجوان و خلاق گذاشت. فرصتی که با حمایت نامادری تقویت شد. هارمن- قهرمان نوجوان شطرنج- پس از هر بازی، مرتب بازیها را در ذهن بازچینی میکند و ساعتها در آن غرق میشود. آیا این امکان و شانس را محیط اطرافش به او میدهد؟ آیا کلمه شانس برای هارمنِ شطرنجباز کلمه مناسبی است؟ پاسخ به این پرسش، وابسته به سطح دانش بیننده از قوانین جبر و احتمال و قاعده بازیهاست و اینکه چگونه میتوان از آنها استفاده کرد. چهارمین ناجی هری بالتیک است. او که خود در بازی شطرنج استاد است، میتواند هارمن را به مرحله دیگری برساند. مرحلهای که وصولش برای خود هری میسر نیست ولی حداقل نقش پلهاش را میتواند بازی کند. حال با تجربهای که هری به اشتراک میگذارد، هارمن به اندازه کافی در بازی شطرنج قوی شده است که بتواند بنی، قهرمان آمریکا را شکست دهد.
آیا بهترین بازیکن خوشفکرترین است؟ نه همیشه. باید سرعت کافی را نیز به معماری زیبای فکر اضافه کرد. اینجا حضور بنی بهعنوان پنجمین ناجی آغاز میشود. کسی که هم خوشفکر است و هم سرعت عملکرد مناسبی دارد. در زندگی اگر برای اتفاقات مختلف سرعت کافی وجود نداشته باشد، حتی خوشفکرترینها هم قافیه را میبازند. آن کسی که چابکتر باشد، گوی را خواهد ربود. بعد از همنشینی با بنی، دیگر همهچیز مهیاست. هارمن بهخوبی همه چیز را فراگرفته است. به قدر کافی سرعت عمل دارد. تجربه کافی کسب کرده است؛ بهجز یک حرکت اشتباه که در آن پرورشگاه شروع شد و به پاشنهآشیل هارمن تبدیل شد؛ سرمستی و دائمالخمربودن. این عیب هم مانند خیلی از عیوب دیگر برای شخصیت هارمن در ابتدا محاسنی داشت. مثلا حواسش را کمی جمع میکرد. برای مدتی کوتاه دلش را قرص میکرد. ولی در طولانیمدت چه؟ حتی بنی نمیتوانست این عیب را برطرف کند. به عقیده بسیاری از روانشناسان، برای اصلاح یک اختلال شخصیتی، ابتدا باید آن را ردیابی کرد؛ باید مکان و زمان وقوع آن پیدا شود، سپس اقدام به جراحی شود.
داستان در خلال معرفی بث هارمن و توانمندیهای او و نحوه ارتقای شخصیتش موضوع دیگری را نیز زیر نظر دارد. تقابل فرهنگی غرب و شرق. مقایسهای که بین آمریکا و شوروی صورت میگیرد، بیطرفانه سعی در ذکر تفاوتها دارد و حتی برتری دانش شطرنج در شوروی ستایش میشود. شطرنج در شوروی به رقص باله شبیه است؛ برای شطرنج بازیکردن پول میدهند و اینهمه برای نوجوانان آمریکا قابل توجه است. در بازی هارمن در برابر پسربچهای از شوروی، دلبریهای یک آمریکایی به نمایش گذاشته میشود. آنچه همیشه دنیای مترقی غرب با بلوک شرق میکند و نهایت امر، آن پسرک است که به سبک سنتی انصراف میدهد یا به عبارتی باخت را میپذیرد. بعد از باخت، پسرک ادعا میکند که طی سه سال آینده قهرمان جهان خواهد شد. ولی با سؤالی از بث هارمن مواجه میشود که: «بعد از اینکه در 16سالگی قهرمان جهان شدی، با بقیه عمرت چه خواهی کرد؟». طبیعی است که آن پسرکِ اتوکشیده شرقی از پاسخ عاجز است! سپس فضای امنیتی وقت شوروی به تصویر کشیده میشود. فضایی که ورزشکاران آن زمان را تحت تأثیر شرایط امنیتی نشان میدهد.
همانطور که گفته شد صفحه شطرنج مانند صفحه زندگی است. حاوی اشکالات و نواقص فکری و اجرائی افراد. شاید پُربیراه نباشد اگر هر روز از زندگی را یک بازی شطرنج در نظر بگیریم. در پایان روز فرصت برای بازچینی روز گذشته و یافتن نواقص هست. برای بث هارمن که چنین بود. ولی قرار نبود بث هارمن با آن مشکل دائمالخمربودنش در پاریس بر بورگوف
- استادبزرگ اهل شوروی- برتری پیدا کند. پس باز سر بزنگاه آنچنان که برای خیلیها پیش میآید، آن پاشنهآشیل، آن زخم، رخ نشان داد و چرک کرد و یک مرحله جدید از زندگی بث هارمن را رقم زد. هارمن بار دیگر به بورگوف باخت. چون هنوز رستگار نشده بود. گویا نویسنده چنین میخواست که او را به دست ناجی دیگری بسپارد که از قضا غریبه نبود. چه کسی بهتر از آن دختر رنگینپوست دوران کودکی، فضای پرورشگاه را به یادش میآورد؟ چه کسی بهتر از او، هر دو بازوی خرد و هوس را بهخوبی میشناخت. این ملکه رنگینپوست باید نقش آخرین ناجی را بازی میکرد. کسی که خود برای نجات پادشاه و بازگرداندنش به میدان بازی، باید روی سرمایهاش قمار میکرد. قمار برای پادشاهی که خود قماربازترین بود؛ چه در میدان شطرنج چه در صحنه زندگی. تقابل فرهنگ آمریکا و شوروی که از ابتدای داستان به چشم میآمد، در سایه شخصیتهای مستقل و انساندوست بورگوف و هارمن رفتهرفته رنگ میبازد تا پای هارمن برای مسابقات به شوروی برسد؛ کشور شطرنج، جایی که ذهن هارمن با آن آشنایی دیرینه داشت. با مردمانی که عاشق بازی شطرنج بودند ولی بازی سیاست را جدی نمیگرفتند. آنها فقط مردمان صلحدوستی
بودند که سرشان به بازی شطرنج گرم بود و از مناسبات و خطکشیهای معمول دولتها خبر نداشتند.
بعد از تماشای این سریال، متوجه شدم که هنوز مسئله جایگاه زن و مرد میتواند در کانون توجه هواداران سینما باشد. بیدرنگ به یاد نقدهای پیشین خود بر آثار آقای اصغر فرهادی افتادم که در روزنامه «شرق» به چاپ رسید. فیلمهایی مثل جدایی، گذشته و فروشنده. در همه این آثار نیز نگاهی خاص به زن شده بود و البته به خانواده؛ به جایگاه و نقش مرد و زن. به نقش پادشاه و وزیر. کسی که حمله میکند و کسی که محافظت میکند. ولی نقطه عطف سریال گامبی وزیر، دختری است که شطرنج را مانند زندگی، زنده بازی میکند. داستان پادشاهی قدرتمند، در اوج زیبایی و دلربایی. پادشاهی که اتفاقا از جنس پادشاهان نیست. اهل حرکتهای محدود نیست. اهل بازی است، اهل ریسککردن، فداکردن و به آخر خط رسیدن و وزیرشدن یا به قول آنها ملکهشدن؛ تا آنجا که در پایان داستان نه با تاج پادشاه بلکه با هیبت ملکهای ظفریافته ظاهر میشود. وزیری آزاد، سفیدپوش و صلحجو که هر کجا اراده کند میرود، نه پادشاهی محدود به رسوم دستوپاگیر.
مهدی صدرائی: «... صفحه شطرنج یک دنیای کامل متشکل از 64 مربع است که در آن احساس امنیت میکنم. میتوانم کنترلش کنم و برایم قابل پیشبینی است. اگر لطمه ببینم خودم مقصرم...»؛ اینها را بث هارمن نوجوان میگوید. دختری نابغه که با وجود محرومیتهایی که در کودکی او را به پرورشگاه کشانده، پابهپای مردان میجنگد؛ روی صفحه شطرنج البته نه در میدان نبرد. ولی جامعه گویا حتی برای این موضوع هم آمادگی ندارد. جنسیتزدگی موضوع جدیدی نیست که این سریال به آن پرداخته است ولی کهنگی این موضوع از اهمیتش نمیکاهد. با وجود اینکه او با نبوغ خود توانسته قهرمانی ایالتهای مختلف آمریکا را از آن خود کند ولی از سوی خبرنگاری که اتفاقا او هم یک زن است، مشکوک به آپوفینا قلمداد میشود. احتمالا از نظر این خبرنگار، اگر قرار باشد یک زن قهرمان باشد، شاید این جنون و نبوغ است که به هم رسیدهاند و چه بسا خلاقیت مورد بحث، ناشی از اختلالات شخصیتی باشد.
ساختار این فیلم و نحوه پیشروی آن خود یک بازی شطرنج است. شخصیتهایی که معرفی میشوند؛ پیادهها، اسبها و وزرای مدافع پادشاه ولی نه پادشاه صفحه شطرنج بلکه خود بث هارمن. هر کسی که در داستان وارد میشود، به نوعی به بث هارمن ربط دارد. یا در هیئت هواداران و مدافعان او هستند یا در صف مقابل قرار میگیرند که از قضا آنها نیز فواید خود را برای هارمن دارند. مدام از آنها یاد میگیرد. چارهای نیست؛ چون بخشی از دانش همیشه در دست رقیب است و باید از او آموخت و این خود یک بازی دیگر شطرنج است. همیشه نمیتوان پیشبینی کرد، گاهی باید روی صفحه شطرنج تصمیم گرفت و در این مورد، داستان بهخوبی شباهت شطرنج را با دنیای واقعی به نمایش میگذارد.
در واقع زندگی بث هارمن مثل همه دارای فرازوفرودهایی بود. از آن تصادف که به مرگ مادرش منجر شد. مادری که مثل همه مادران سعی کرده بود فرزندی قوی تربیت کند ولی خود درگیر افکاری بود که به شکل اوهامی در خاطر دختربچه به جای مانده بود. نویسنده عامدانه از ذکر دقیق آن خاطرات و پیچیدگیهایش گذشته است؛ زیرا آنچه از دوران کودکی به یادگار میماند، جزئیات دقیقی را حمل نمیکند بلکه فقط آثار آنهاست که به ما رسیده و در بهترین حالت میتوان در میان بیشمار خصلتها که به ارث رسیده، آن قویترینها را جدا کرد و به بررسی آنها پرداخت؛ البته اگر بتوان.
مادر هارمن اولین ملکه یا وزیری بود که برای او فدا شد. برخلاف تصوری که میرفت، پرورشگاهی که منتظر هارمن بود مکان چندان مخوفی نبود و حتی این فرصت را به او داد که در تاریکترین و نمورترین فضای آن یعنی یک زیرزمین، بتواند شطرنج را فرا گیرد. جایی که دیگران حواسشان به او نبود. تجربهای که شخص در غیاب ظواهر گمراهکننده فرصت مییابد تمرکز و رشد کند و ببالد. خیلی زود ناجی دوم پیدا میشود. یک دختر رنگینپوست که به اندازه کافی قلدر هست تا پادشاه کوچک را لوس بار نیاورد و همچنین آقای سرایدار که او هم جدیت خاصی دارد. کودکی هارمن در این پرورشگاه میگذرد و برایش خصایل منفی و مثبتی را به یادگار میگذارد؛ مثل هر فضای دیگری چون خانواده و مدرسه. سپس هارمن یا پادشاه داستان، به وسیله خانوادهای که خود دارای مشکلات متعدد هستند به فرزندخواندگی گرفته میشود و مسیر زندگی هارمن در خانه نامادری، این ناجی سوم، جان تازهای میگیرد. باز هم برخلاف تصور، نامادری شخصیت منفوری نیست. یک خوبِ عادی است، مثل خیلیها. رفتاری طبیعی دارد نه خیلی خوب نه خیلی بد. این خانواده - که البته با وداع مرد خیلی زود از هم پاشید و دیگر عملا خانوادهای نبود جز
یک زن درمانده که حتی توانایی پرداخت مخارج خود را نداشت- فرزندخواندگی هارمن را نه برای کمک به یک دختر نوجوان بلکه برای کمک به زن خانواده پذیرفته بودند تا بتواند جای خالی بچهاش را پر کند. ولی با این همه، بیرونبودن از آن پرورشگاه و بهرهمندی از فضای شهر فرصت جدیدی را پیش پای قهرمان نوجوان و خلاق گذاشت. فرصتی که با حمایت نامادری تقویت شد. هارمن- قهرمان نوجوان شطرنج- پس از هر بازی، مرتب بازیها را در ذهن بازچینی میکند و ساعتها در آن غرق میشود. آیا این امکان و شانس را محیط اطرافش به او میدهد؟ آیا کلمه شانس برای هارمنِ شطرنجباز کلمه مناسبی است؟ پاسخ به این پرسش، وابسته به سطح دانش بیننده از قوانین جبر و احتمال و قاعده بازیهاست و اینکه چگونه میتوان از آنها استفاده کرد. چهارمین ناجی هری بالتیک است. او که خود در بازی شطرنج استاد است، میتواند هارمن را به مرحله دیگری برساند. مرحلهای که وصولش برای خود هری میسر نیست ولی حداقل نقش پلهاش را میتواند بازی کند. حال با تجربهای که هری به اشتراک میگذارد، هارمن به اندازه کافی در بازی شطرنج قوی شده است که بتواند بنی، قهرمان آمریکا را شکست دهد.
آیا بهترین بازیکن خوشفکرترین است؟ نه همیشه. باید سرعت کافی را نیز به معماری زیبای فکر اضافه کرد. اینجا حضور بنی بهعنوان پنجمین ناجی آغاز میشود. کسی که هم خوشفکر است و هم سرعت عملکرد مناسبی دارد. در زندگی اگر برای اتفاقات مختلف سرعت کافی وجود نداشته باشد، حتی خوشفکرترینها هم قافیه را میبازند. آن کسی که چابکتر باشد، گوی را خواهد ربود. بعد از همنشینی با بنی، دیگر همهچیز مهیاست. هارمن بهخوبی همه چیز را فراگرفته است. به قدر کافی سرعت عمل دارد. تجربه کافی کسب کرده است؛ بهجز یک حرکت اشتباه که در آن پرورشگاه شروع شد و به پاشنهآشیل هارمن تبدیل شد؛ سرمستی و دائمالخمربودن. این عیب هم مانند خیلی از عیوب دیگر برای شخصیت هارمن در ابتدا محاسنی داشت. مثلا حواسش را کمی جمع میکرد. برای مدتی کوتاه دلش را قرص میکرد. ولی در طولانیمدت چه؟ حتی بنی نمیتوانست این عیب را برطرف کند. به عقیده بسیاری از روانشناسان، برای اصلاح یک اختلال شخصیتی، ابتدا باید آن را ردیابی کرد؛ باید مکان و زمان وقوع آن پیدا شود، سپس اقدام به جراحی شود.
داستان در خلال معرفی بث هارمن و توانمندیهای او و نحوه ارتقای شخصیتش موضوع دیگری را نیز زیر نظر دارد. تقابل فرهنگی غرب و شرق. مقایسهای که بین آمریکا و شوروی صورت میگیرد، بیطرفانه سعی در ذکر تفاوتها دارد و حتی برتری دانش شطرنج در شوروی ستایش میشود. شطرنج در شوروی به رقص باله شبیه است؛ برای شطرنج بازیکردن پول میدهند و اینهمه برای نوجوانان آمریکا قابل توجه است. در بازی هارمن در برابر پسربچهای از شوروی، دلبریهای یک آمریکایی به نمایش گذاشته میشود. آنچه همیشه دنیای مترقی غرب با بلوک شرق میکند و نهایت امر، آن پسرک است که به سبک سنتی انصراف میدهد یا به عبارتی باخت را میپذیرد. بعد از باخت، پسرک ادعا میکند که طی سه سال آینده قهرمان جهان خواهد شد. ولی با سؤالی از بث هارمن مواجه میشود که: «بعد از اینکه در 16سالگی قهرمان جهان شدی، با بقیه عمرت چه خواهی کرد؟». طبیعی است که آن پسرکِ اتوکشیده شرقی از پاسخ عاجز است! سپس فضای امنیتی وقت شوروی به تصویر کشیده میشود. فضایی که ورزشکاران آن زمان را تحت تأثیر شرایط امنیتی نشان میدهد.
همانطور که گفته شد صفحه شطرنج مانند صفحه زندگی است. حاوی اشکالات و نواقص فکری و اجرائی افراد. شاید پُربیراه نباشد اگر هر روز از زندگی را یک بازی شطرنج در نظر بگیریم. در پایان روز فرصت برای بازچینی روز گذشته و یافتن نواقص هست. برای بث هارمن که چنین بود. ولی قرار نبود بث هارمن با آن مشکل دائمالخمربودنش در پاریس بر بورگوف
- استادبزرگ اهل شوروی- برتری پیدا کند. پس باز سر بزنگاه آنچنان که برای خیلیها پیش میآید، آن پاشنهآشیل، آن زخم، رخ نشان داد و چرک کرد و یک مرحله جدید از زندگی بث هارمن را رقم زد. هارمن بار دیگر به بورگوف باخت. چون هنوز رستگار نشده بود. گویا نویسنده چنین میخواست که او را به دست ناجی دیگری بسپارد که از قضا غریبه نبود. چه کسی بهتر از آن دختر رنگینپوست دوران کودکی، فضای پرورشگاه را به یادش میآورد؟ چه کسی بهتر از او، هر دو بازوی خرد و هوس را بهخوبی میشناخت. این ملکه رنگینپوست باید نقش آخرین ناجی را بازی میکرد. کسی که خود برای نجات پادشاه و بازگرداندنش به میدان بازی، باید روی سرمایهاش قمار میکرد. قمار برای پادشاهی که خود قماربازترین بود؛ چه در میدان شطرنج چه در صحنه زندگی. تقابل فرهنگ آمریکا و شوروی که از ابتدای داستان به چشم میآمد، در سایه شخصیتهای مستقل و انساندوست بورگوف و هارمن رفتهرفته رنگ میبازد تا پای هارمن برای مسابقات به شوروی برسد؛ کشور شطرنج، جایی که ذهن هارمن با آن آشنایی دیرینه داشت. با مردمانی که عاشق بازی شطرنج بودند ولی بازی سیاست را جدی نمیگرفتند. آنها فقط مردمان صلحدوستی
بودند که سرشان به بازی شطرنج گرم بود و از مناسبات و خطکشیهای معمول دولتها خبر نداشتند.
بعد از تماشای این سریال، متوجه شدم که هنوز مسئله جایگاه زن و مرد میتواند در کانون توجه هواداران سینما باشد. بیدرنگ به یاد نقدهای پیشین خود بر آثار آقای اصغر فرهادی افتادم که در روزنامه «شرق» به چاپ رسید. فیلمهایی مثل جدایی، گذشته و فروشنده. در همه این آثار نیز نگاهی خاص به زن شده بود و البته به خانواده؛ به جایگاه و نقش مرد و زن. به نقش پادشاه و وزیر. کسی که حمله میکند و کسی که محافظت میکند. ولی نقطه عطف سریال گامبی وزیر، دختری است که شطرنج را مانند زندگی، زنده بازی میکند. داستان پادشاهی قدرتمند، در اوج زیبایی و دلربایی. پادشاهی که اتفاقا از جنس پادشاهان نیست. اهل حرکتهای محدود نیست. اهل بازی است، اهل ریسککردن، فداکردن و به آخر خط رسیدن و وزیرشدن یا به قول آنها ملکهشدن؛ تا آنجا که در پایان داستان نه با تاج پادشاه بلکه با هیبت ملکهای ظفریافته ظاهر میشود. وزیری آزاد، سفیدپوش و صلحجو که هر کجا اراده کند میرود، نه پادشاهی محدود به رسوم دستوپاگیر.