خاک دامنگیر
صادق روحانی
1- جبیل: چشمهایم را بستهام. صدای راز و نیاز مؤمنان بلند است؛ عبارتهایی عربی. در خیال خودم گویی در حرمی یا زیارتگاهی نشستهام و یکی دارد زیارت میخواند. یا شاید هم شب جمعهای است در یک مسجد و گروهی دارند بلندبلند دعای کمیل میخوانند. چشمهایم را باز میکنم. یک دیر قدیمی چندصدساله است، زنان و مردانی زیر شمایل مسیح اذکار و اوراد خودشان را میخوانند. پدر روحانی هم دارد قطرات آب مقدس را روی صورت دخترکی معصوم میریزد.
2- حریصا: یک بنای دایرهای سنگی بر بلندای یک کوه بلند نقش بسته است؛ روی بلندترین قسمت آن شمایل مریم مقدس با آغوش باز رو به پایین. گویی دستانش را دراز کرده و تو را فرامیخواند. راه میافتم و گامبهگام دایره را بالا میروم. در ذهنم یاد حاجیانی هستم که برای رسیدن به خدای خود هفت بار دور کعبه چرخیدهاند. به بالا که میرسم پیش رویم هیچ نیست؛ اما در پشتسر جهانی است. افقم را با افق مریم یکی میکنم. در دوردست دریایی که انتها ندارد و تلألو خورشید روی آبیترین امواج. نزدیکتر در ساحل، خانههای کوچک و سفید مردمانی است که از اینسو جنگلی سبز در آغوششان گرفته. آنجا همهچیز هست.
3- مسجد محمدامین: از کنار خرابههای چندهزارساله بهجامانده از دوران امپراتوری روم باستان میگذرم. خرابههایی شبیه فرومهای رومی که پیشتر در رم ایتالیا دیده بودم، اما در ابعاد کوچکتر. کمی آن طرفتر یکی از معروفترین بناهای شهر سر برآورده است. مسجد محمدامین، یک مسجد تازهساز است، شبیه مساجد استانبول. همان منارهها و همان گنبدها؛ نمونهای از مساجد اهل تسنن. اینجا محل دفن رفیق حریری، نخستوزیر پیشین لبنان است که سال 2005 ترور شد. از آن روزی که حریری ترور شد تا همین الان لبنان روی آرامش ندیده است. این مسجد نزدیک میدان شهداست. همانجایی که این روزها محل تجمع و اعتراض هزاران جوان لبنانی به وضعیت کشور و حاکمانش است. لبنان کشور هزار رنگ و هزار مذهب است، بیشتر اما سه گروه شیعه، سنی و مسیحی هستند. هرکدامشان هم باز به گروهها و دستههای دیگری تقسیم میشوند. همیشه همین بوده است. اینجا مذهب و قومیت عامل تعیینکننده است؛ حتی در موضعت نسبت به خارجیها. یادم هست یک بار به انگلیسی در محلهای سنینشین آدرس جایی را پرسیدم، مهربانانه جوابم را داد و راهنمایی کرد. دست آخر پرسید از کجا آمدهام. وقتی گفتم ایران ساکت شد و آن
مهربانی از صورتش رفت. بار دیگر، محلی دیگر ماجرایی مشابه، با این تفاوت که وقتی گفتم از ایرانم بیشتر تحویلم گرفتند. به گمانم خودشان هم میدانند که لبنانیبودن یعنی همین تفاوتها، هزاران سال است با همین تفاوتها دارند با هم زندگی میکنند؛ اما آرزوی همه این است که این خطکشیهای قومیتی و مذهبی که چنگ انداخته روی دولت و سیاستشان، روزی نابود شود. آرزویشان این است که موسی به دین خود، عیسی به دین خود، اما لبنان بماند و لبنانیها.
4- ضاحیه: برای ایرانیها ضاحیه نام شناختهشدهتری است. محل اصلی تجمع شیعیان لبنان و تولد حزبالله لبنان. در زمان جنگهای لبنان با اسرائیل این منطقه بیش از جاهای دیگر تخریب شد. آن روزی که بالاخره مقاومت جواب داد و اسرائیل جنوب لبنان را تخلیه کرد و رفت، ضاحیه گل سرسبد کل لبنان بود. مردم شادمان و پایکوبان بودند. فرقی هم میان سنی و شیعه نبود. اما موقع بازسازی اینجا شد سرآغاز فرق بین سنی و شیعه، بین مسیحی و شیعه. سعودیها هم از آنور پولهایشان را به جیب همپیمانانشان ریختند و رقابت عکسها شروع شد. در لبنان هر منطقه و هر قسمتی که بروی، عکس یک سیاستمدار را بزرگ روی بنر زدهاند که یعنی ما طرفدار او هستیم. دعوایی است میان این عکسها و بنرها. برای من فرصت نشد که خیلی در ضاحیه بگردم و با چشم ببینم. در راه بودیم به سمت جنوب که برای استراحت در کنار این محل ایستادیم. دوتا ساختمان کنار هم بودند. یکی مخروبه بود و در جایجایش، محل اصابت ترکش دشمن. دیگری ساختمانی سیمانی نوساز، شبیه خیلی از پروژههایی که در تهران میشود دید. همسرم میخواست از این تضاد عکس بگیرد که مردی عرب با اعتراض به سمت ما آمد که نگذارد عکس بگیریم.
راهنما ما را سریع سوار ماشین کرد و فرار کردیم.
5- بازار صیدا: اینجا یکی از قدیمیترین شهرهای جهان است. از زمان اقوام فنیقی، این بندر بوده و برای چند هزار سال شاهد رفتوآمد حکومتهای مختلف بوده است. به صابونها و عطرهایش معروف است. در بازار قدیمی شهر که راه میروی، عطر صابون همهجا به مشامت میخورد. میگویند بعد از اشغال فلسطین به دست اسرائیلیها گروههایی از مهاجران فلسطینی در این شهر ساکن شدهاند؛ اما تشخیص آنها برای ما که به زبان عربی و گویشهای مختلفش ناآشنا هستیم، سخت است. بازار شلوغ است و دکانها کنار هم. در میانشان هم گاهگاه قهوهخانههایی که پیرمردهایی نشستهاند و مرور خاطرات میکنند. توقف ما کوتاه است، جای ماندن نیست.
6- ملیتا: سوار ماشین از جنوب صیدا به سمت ارتفاعات جنوب لبنان میرویم. مقصد یکی از مقرهای قدیمی حزبالله لبنان است که حالا تبدیل به موزه شده است. جاده پیچدرپیچ و کوهستانی است. دامنهها پر از درخت سدر است. همان درختی که روی پرچم لبنان هم نقش بسته است. جنگ بنرها و عکسها در همه روستاها و شهرهای کوچک در مسیر ادامه دارد. تصاویر میشل عون، رفیق حریری و پسرش سعد، نبیه بری، سیدحسن نصرالله و دیگران. به ملیتا که میرسیم، تصاویر رهبران ایران هم هست. اینجا موزه جنگ حزبالله با اسرائیل است. محل فرماندهی و هدایت نیروهای حزبالله. وقتی میفهمند از ایران آمدهایم، گل از گلشان میشکفد. میروند و جوانی را صدا میزنند که مادرش ایرانی است و زبان فارسی میداند. ما را به یک بلندی میبرد و مرز اسرائیل و پُستهای دیدهبانی آنها را نشانمان میدهد. بعد لاشهها و پوکههای موشکهای جنگ را که حالا تبدیلشان کردهاند به نمادهای جنگ. با افتخار میگوید اگر ایران نبود، چه میشد و چه نمیشد. خبر بعضی اعتراضات به گرانی در ایران را شنیده است. میگوید «شما نمیدانید که اگر ایران نبود، چه میشد؟ این اقتدار ایران است. کمی سختیکشیدن ارزش این
اقتدار را دارد». بازدیدمان که تمام میشود، مستقیم از همان ملیتا به سمت فرودگاه رفیق حریری بیروت میرویم تا لبنان را ترک کنیم.
7- خبر انفجار: از سفر من به لبنان هنوز یک سال نگذشته است. چند هفته بعد از این سفر بود که اعتراضهای مردمی به کل طبقه حاکم لبنان شروع شد. آن روزها هر خبر و تصویری که از خیابانهای بیروت مخابره میشد، با دقت پیگیری میکردم. گاهی همسرم تصویری از یک تجمع جوانان لبنانی با ساز و آواز را نشان میداد و میگفت نگاه کن اینجا را یادت هست، با هم رفته بودیم، اینجا فلان کوچه است، فلان محله است. اگر معنی اصطلاح خاک دامنگیر را در لغتنامه جستوجو کنید، آمده است: «جایی که در آنجا مسافر بیجهتی و بیتقریبی بماند و پای رفتن نداشته باشد». ما سه روز بیشتر در لبنان نبودیم و البته این حسرت با ما هست که چرا بیشتر نماندیم. خاک لبنان بدجوری دامنگیر است. آن روزها که اخبار اعتراضات پشت سر هم میآمد. با همان نگرانی آن را پیگیری میکردیم که اخبار مشابه از ایران را. وقتی هم که خبر و تصاویر انفجار هفته پیش را دیدیم، همانقدر دلمان خون شد که گویی انفجار تکهای از ایران خودمان را ویران کرده است. میگویند فرد محتضر پیش از مرگ همه تصاویر زندگیاش را با سرعتی برقآسا مرور میکند. بعد از آن انفجار همه تصاویر آن سفر جلوی چشم من ردیف شد:
زمزمههای مؤمنان مسیحی، دریای بیکران، جای زخم ترکشها بر پیکر خانهها، دعوای بنرها و عکسها و صحنه جنگی که موزه شده بود و قرار بود نماد اقتدار باشد.
1- جبیل: چشمهایم را بستهام. صدای راز و نیاز مؤمنان بلند است؛ عبارتهایی عربی. در خیال خودم گویی در حرمی یا زیارتگاهی نشستهام و یکی دارد زیارت میخواند. یا شاید هم شب جمعهای است در یک مسجد و گروهی دارند بلندبلند دعای کمیل میخوانند. چشمهایم را باز میکنم. یک دیر قدیمی چندصدساله است، زنان و مردانی زیر شمایل مسیح اذکار و اوراد خودشان را میخوانند. پدر روحانی هم دارد قطرات آب مقدس را روی صورت دخترکی معصوم میریزد.
2- حریصا: یک بنای دایرهای سنگی بر بلندای یک کوه بلند نقش بسته است؛ روی بلندترین قسمت آن شمایل مریم مقدس با آغوش باز رو به پایین. گویی دستانش را دراز کرده و تو را فرامیخواند. راه میافتم و گامبهگام دایره را بالا میروم. در ذهنم یاد حاجیانی هستم که برای رسیدن به خدای خود هفت بار دور کعبه چرخیدهاند. به بالا که میرسم پیش رویم هیچ نیست؛ اما در پشتسر جهانی است. افقم را با افق مریم یکی میکنم. در دوردست دریایی که انتها ندارد و تلألو خورشید روی آبیترین امواج. نزدیکتر در ساحل، خانههای کوچک و سفید مردمانی است که از اینسو جنگلی سبز در آغوششان گرفته. آنجا همهچیز هست.
3- مسجد محمدامین: از کنار خرابههای چندهزارساله بهجامانده از دوران امپراتوری روم باستان میگذرم. خرابههایی شبیه فرومهای رومی که پیشتر در رم ایتالیا دیده بودم، اما در ابعاد کوچکتر. کمی آن طرفتر یکی از معروفترین بناهای شهر سر برآورده است. مسجد محمدامین، یک مسجد تازهساز است، شبیه مساجد استانبول. همان منارهها و همان گنبدها؛ نمونهای از مساجد اهل تسنن. اینجا محل دفن رفیق حریری، نخستوزیر پیشین لبنان است که سال 2005 ترور شد. از آن روزی که حریری ترور شد تا همین الان لبنان روی آرامش ندیده است. این مسجد نزدیک میدان شهداست. همانجایی که این روزها محل تجمع و اعتراض هزاران جوان لبنانی به وضعیت کشور و حاکمانش است. لبنان کشور هزار رنگ و هزار مذهب است، بیشتر اما سه گروه شیعه، سنی و مسیحی هستند. هرکدامشان هم باز به گروهها و دستههای دیگری تقسیم میشوند. همیشه همین بوده است. اینجا مذهب و قومیت عامل تعیینکننده است؛ حتی در موضعت نسبت به خارجیها. یادم هست یک بار به انگلیسی در محلهای سنینشین آدرس جایی را پرسیدم، مهربانانه جوابم را داد و راهنمایی کرد. دست آخر پرسید از کجا آمدهام. وقتی گفتم ایران ساکت شد و آن
مهربانی از صورتش رفت. بار دیگر، محلی دیگر ماجرایی مشابه، با این تفاوت که وقتی گفتم از ایرانم بیشتر تحویلم گرفتند. به گمانم خودشان هم میدانند که لبنانیبودن یعنی همین تفاوتها، هزاران سال است با همین تفاوتها دارند با هم زندگی میکنند؛ اما آرزوی همه این است که این خطکشیهای قومیتی و مذهبی که چنگ انداخته روی دولت و سیاستشان، روزی نابود شود. آرزویشان این است که موسی به دین خود، عیسی به دین خود، اما لبنان بماند و لبنانیها.
4- ضاحیه: برای ایرانیها ضاحیه نام شناختهشدهتری است. محل اصلی تجمع شیعیان لبنان و تولد حزبالله لبنان. در زمان جنگهای لبنان با اسرائیل این منطقه بیش از جاهای دیگر تخریب شد. آن روزی که بالاخره مقاومت جواب داد و اسرائیل جنوب لبنان را تخلیه کرد و رفت، ضاحیه گل سرسبد کل لبنان بود. مردم شادمان و پایکوبان بودند. فرقی هم میان سنی و شیعه نبود. اما موقع بازسازی اینجا شد سرآغاز فرق بین سنی و شیعه، بین مسیحی و شیعه. سعودیها هم از آنور پولهایشان را به جیب همپیمانانشان ریختند و رقابت عکسها شروع شد. در لبنان هر منطقه و هر قسمتی که بروی، عکس یک سیاستمدار را بزرگ روی بنر زدهاند که یعنی ما طرفدار او هستیم. دعوایی است میان این عکسها و بنرها. برای من فرصت نشد که خیلی در ضاحیه بگردم و با چشم ببینم. در راه بودیم به سمت جنوب که برای استراحت در کنار این محل ایستادیم. دوتا ساختمان کنار هم بودند. یکی مخروبه بود و در جایجایش، محل اصابت ترکش دشمن. دیگری ساختمانی سیمانی نوساز، شبیه خیلی از پروژههایی که در تهران میشود دید. همسرم میخواست از این تضاد عکس بگیرد که مردی عرب با اعتراض به سمت ما آمد که نگذارد عکس بگیریم.
راهنما ما را سریع سوار ماشین کرد و فرار کردیم.
5- بازار صیدا: اینجا یکی از قدیمیترین شهرهای جهان است. از زمان اقوام فنیقی، این بندر بوده و برای چند هزار سال شاهد رفتوآمد حکومتهای مختلف بوده است. به صابونها و عطرهایش معروف است. در بازار قدیمی شهر که راه میروی، عطر صابون همهجا به مشامت میخورد. میگویند بعد از اشغال فلسطین به دست اسرائیلیها گروههایی از مهاجران فلسطینی در این شهر ساکن شدهاند؛ اما تشخیص آنها برای ما که به زبان عربی و گویشهای مختلفش ناآشنا هستیم، سخت است. بازار شلوغ است و دکانها کنار هم. در میانشان هم گاهگاه قهوهخانههایی که پیرمردهایی نشستهاند و مرور خاطرات میکنند. توقف ما کوتاه است، جای ماندن نیست.
6- ملیتا: سوار ماشین از جنوب صیدا به سمت ارتفاعات جنوب لبنان میرویم. مقصد یکی از مقرهای قدیمی حزبالله لبنان است که حالا تبدیل به موزه شده است. جاده پیچدرپیچ و کوهستانی است. دامنهها پر از درخت سدر است. همان درختی که روی پرچم لبنان هم نقش بسته است. جنگ بنرها و عکسها در همه روستاها و شهرهای کوچک در مسیر ادامه دارد. تصاویر میشل عون، رفیق حریری و پسرش سعد، نبیه بری، سیدحسن نصرالله و دیگران. به ملیتا که میرسیم، تصاویر رهبران ایران هم هست. اینجا موزه جنگ حزبالله با اسرائیل است. محل فرماندهی و هدایت نیروهای حزبالله. وقتی میفهمند از ایران آمدهایم، گل از گلشان میشکفد. میروند و جوانی را صدا میزنند که مادرش ایرانی است و زبان فارسی میداند. ما را به یک بلندی میبرد و مرز اسرائیل و پُستهای دیدهبانی آنها را نشانمان میدهد. بعد لاشهها و پوکههای موشکهای جنگ را که حالا تبدیلشان کردهاند به نمادهای جنگ. با افتخار میگوید اگر ایران نبود، چه میشد و چه نمیشد. خبر بعضی اعتراضات به گرانی در ایران را شنیده است. میگوید «شما نمیدانید که اگر ایران نبود، چه میشد؟ این اقتدار ایران است. کمی سختیکشیدن ارزش این
اقتدار را دارد». بازدیدمان که تمام میشود، مستقیم از همان ملیتا به سمت فرودگاه رفیق حریری بیروت میرویم تا لبنان را ترک کنیم.
7- خبر انفجار: از سفر من به لبنان هنوز یک سال نگذشته است. چند هفته بعد از این سفر بود که اعتراضهای مردمی به کل طبقه حاکم لبنان شروع شد. آن روزها هر خبر و تصویری که از خیابانهای بیروت مخابره میشد، با دقت پیگیری میکردم. گاهی همسرم تصویری از یک تجمع جوانان لبنانی با ساز و آواز را نشان میداد و میگفت نگاه کن اینجا را یادت هست، با هم رفته بودیم، اینجا فلان کوچه است، فلان محله است. اگر معنی اصطلاح خاک دامنگیر را در لغتنامه جستوجو کنید، آمده است: «جایی که در آنجا مسافر بیجهتی و بیتقریبی بماند و پای رفتن نداشته باشد». ما سه روز بیشتر در لبنان نبودیم و البته این حسرت با ما هست که چرا بیشتر نماندیم. خاک لبنان بدجوری دامنگیر است. آن روزها که اخبار اعتراضات پشت سر هم میآمد. با همان نگرانی آن را پیگیری میکردیم که اخبار مشابه از ایران را. وقتی هم که خبر و تصاویر انفجار هفته پیش را دیدیم، همانقدر دلمان خون شد که گویی انفجار تکهای از ایران خودمان را ویران کرده است. میگویند فرد محتضر پیش از مرگ همه تصاویر زندگیاش را با سرعتی برقآسا مرور میکند. بعد از آن انفجار همه تصاویر آن سفر جلوی چشم من ردیف شد:
زمزمههای مؤمنان مسیحی، دریای بیکران، جای زخم ترکشها بر پیکر خانهها، دعوای بنرها و عکسها و صحنه جنگی که موزه شده بود و قرار بود نماد اقتدار باشد.