|

شکل‌های زندگی: به ‌مناسبت باز‌نشر «نشانه‌ای برای رهایی» والتر بنیامین

کافکا تداعی می‌کند

نادر شهريوري (صدقي)

روایت می‌کنند «پوتمکین»، صدراعظم روسیه دچار افسردگی شدیدی شده بود و خودش را در اتاقی حبس کرده بود و کسی حق ورود به اتاقش را نداشت. انبوهی از اسناد و مدارک مربوط به روسیه وجود داشت که به امضای پوتمکین نیازمند بود؛ اما کسی جرئت نمی‌کرد چیزی به او بگوید. در‌این‌میان تصادفا کارمند دون‌پایه‌ای به ‌نام «شووالکین» وارد راهرو می‌شود، مدارک را از دست کارمندان عالی‌رتبه می‌گیرد و با خونسردی وارد اتاق پوتمکین می‌شود، اوراق و مدارک را به او می‌دهد و وادارش می‌کند که آنها را امضا کند. پوتمکین بدون آنکه پلکی بزند، مانند کسی که در خواب است، همه مدارکی را که شووالکین به او می‌دهد، یک‌به‌یک امضا می‌کند. بعد از آخرین امضا، شووالکین پرونده زیر بغل؛ اما پیروزمند اتاق را ترک می‌کند و به اتاق انتظار برمی‌گردد. وقتی کارمندان عالی‌رتبه مدارک را می‌بینند، شگفت‌زده درمی‌یابند که پای هر ورقی یک نام بیشتر امضا نشده است: شووالکین.

بنیامین داستان بالا را در شروع مقاله‌ای که به‌ مناسبت دهمین سالگرد مرگ کافکا نوشته، آورده است. به نظر بنیامین داستان پوتمکین مانند بشارتی است که آثار کافکا را دویست سال زودتر پیشگویی کرده است. بنیامین می‌گوید پرسش معماگونه‌ای که در این داستان خود را پنهان کرده، همان راز و رمز کافکا است: «شووالکین خوش‌خدمت و عجول که همه‌چیز را آسان می‌گیرد؛ اما در آخر دستش خالی می‌ماند، همان ک آثار کافکا است؛ اما پوتمکین که خواب‌آلود و مفلوک، بی‌تفاوت و بی‌اعتقاد در مکانی دورافتاده و پرت کسی به آن دسترسی ندارد، از همان قدرتمندان و توانگران آثار کافکا است که به‌عنوان قاضی در اتاق‌های زیر شیروانی یا منشی در قصر زندگی می‌کنند»1.
اگرچه «کافکا هرگز از وسوسه‌های راز و معما دوری نمی‌جست»2؛ اما این راز و معما به خاطر سبک نوشتنش نبود؛ بلکه به خاطر چیزی بود که با آن مواجه بود: چیزی توضیح‌ناپذیر. «مدام می‌کوشم چیزی بیان‌ناشدنی را بیان کنم، چیزی توضیح‌ناپذیر را توضیح بدهم»3. کافکا داستان‌های مشهور خود را نیز با چیزهای توضیح‌ناپذیر آغاز می‌کند، «مسخ» با این امر توضیح‌ناپذیر آغاز می‌شود: «یک روز صبح، وقتی گرگور زامزا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره‌ای بزرگ تبدیل شده است»4. و رمان «محاکمه» با این جمله توضیح‌ناپذیر آغاز می‌شود که «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود؛ زیرا بی‌آنکه از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد»5. محاکمه ک با ورود قانون در هیئت دو مأمور دادگاه به خانه ک، آغاز می‌شود، آنها صبحانه ک را می‌خورند و هویت او را به رسمیت نمی‌شناسند. جالب آن است که ک برای بیان هویت خود به‌ دنبال شناسنامه‌اش می‌رود؛ اما آن را پیدا نمی‌کند. ک که شخصیتی منزوی، تنها و بی‌پناه؛ اما یک‌دنده و حسابگر است، سروکارش با دادگاهی افتاده که می‌خواهد او را محکوم کند بدون آنکه ک دلیلش را دریابد. جالب آن است که دادرسی علیه ک موقعی به جریان می‌افتد که او دادگاه را به رسمیت بشناسد. به بیانی دیگر دادگاه فقط در صورتی فعال می‌شود که احساس گناه وجود داشته باشد.6 مسئله توضیح‌ناپذیر آن است که جرائم کوچک و بزرگی که ممکن است از یوزف کا سر زده باشد، اهمیتی ندارد؛ حتی پای شخص ثالثی هم در میان نیست؛ اما آنچه «قانون» می‌خواهد به یوزف کا تلقین کند «حسن گناه» است؛ حسی که نمی‌توان آن را فهمید و مصداقی معین برای ‌آن پیدا کرد؛ حسی که قانون آن را به کا تلقین می‌کند و او را به تداعی وامی‌دارد. کا نمی‌تواند بفهمد به چه جرمی دستگیر شده؛ اما متوجه می‌شود که تبعات حقوقی آن دامنگیرش شده است. او که اهل فکر‌کردن است، با خود فکر می‌کند که «قوانین و ضوابط معدود در جهان باید پیش از تاریخ، نانوشته مانده باشند. انسان می‌تواند از همه‌جا بی‌خبر، از آنها تخطی کند و گرفتار تاوان آن شود»7. در «محاکمه» کافکا، قانون که قرار است از خود شفافیت نشان دهد، بر ابهام مسئله می‌افزاید، در‌نهایت آنچه از قانون باقی می‌ماند «زور» آن است که اتفاقا به وضوح شفافیت دارد و با وجود بی‌خبری بی‌خبران همواره پابرجاست و در نهایت به صورت تقدیری درمی‌آید که زندگی محکومان را رقم می‌زند. در اینجا قانون با وجود وضوح و نفوذی که آن را در اجرای احکامش نمایان می‌کند و با وجود آنکه می‌خواهد همه‌چیز را پوشش دهد، نمی‌تواند همه‌چیز را پوشش دهد؛ زیرا عرصه‌های مهمی مانند گناه، عشق، لذت، وحشت، مرگ و... پوشش‌پذیر نیستند. این عرصه‌ها که اساسا جوهر زندگی و به تعبیری دقیق‌تر خود زندگی‌اند، در‌واقع نقطه‌های کور قانون‌اند؛ نقطه‌هایی که به وسیله قانون به رسمیت شناخته نمی‌شوند.
«توضیح امرِ توضیح‌ناپذیر» در نوشتن خود را به‌صورت تلفیقی از صراحت و پیچیدگی که بنیان اصلی ماهیت تمثیلی آثار کافکاست، نمایان می‌کند: «تمثیل به معنای چیزی‌ست که در مقام قیاس معادل چیز دیگری گرفته شود و آن به‌ناچار درافکندن طرحی است که حامل دوگانگی در سرشت خویش است».8 با این تعریف، تمثیل تشبیهی می‌شود که در آن وجه شبه موضوعی آشکار نبوده و راهی به معنای دقیق آن نیست و ازاین‌رو نیاز به روایت و تفسیر دارد که نه‌تنها تفسیر ادبی که در پی آن تفسیرهای فلسفی، کلامی و سیاسی از متن‌های کافکا را ممکن می‌سازد. به‌همین‌دلیل اگرچه نویسندگی کافکا (برخلاف تعهد سارتر) متعهدانه نیست که حتی امکان‌ناپذیری چنین تعهدی بیشتر با آرای او تطابق دارد؛ اما در کافکا با جنبه‌هایی مهم از رویکردی سیاسی مواجه می‌شویم که می‌تواند جنبه‌هایی کاملا سیاسی به خود گیرد.
هنگامی که کافکا می‌گوید «دیگر اشتیاقی به یقین ندارم»9 از نوعی رویکرد سیاسی صحبت می‌کند: رسیدن به یقین به یک معنا رسیدن به نقطه نهایی، تحقق‌یافتن و به‌فعالیت‌رساندن تمام آن نیروهایی است که از قبل در آدمی ذخیره شده است، در این صورت رسیدن به یقین امکان پیشروی به دوردست‌تر و به نقطه‌ای ناممکن‌تر از میان می‌رود. تا قبل از کافکا، ادبیات در نقش از پیش تعیین‌شده‌اش تنها به «بازنمایی» جهان می‌پرداخت یا حداکثر نیروی خود را به‌تمامی صرف رسانیدن پیام می‌کرد، اما در پی آن نیرو پایان می‌پذیرد و ادبیات قدرت خود را از دست می‌دهد. درحالی‌که ادبیات کافکایی به‌منظور پیشروی و «نقب‌زن در بلوک‌های عرصه نمادین» به نیروی محرکه نیاز دارد. در اینجا سیاست کافکا به میانجی دولوز «ناگزیر» به نیچه ربط پیدا می‌کند. آن ناگزیری عبارت از فشردگی نیرو برای رسیدن به ناشناخته‌ها و دنیاهای ناممکن است، با این تعبیر تا مادامی که زندگی نیرویی برای زیستن داشته باشد، ادبیات ماندنی خواهد ماند.
تلاش بنیامین برای خلق زیبایی‌شناسی جدید، کشف عناصر اسطوره‌ای- گذشته- در زندگی است تا آن را به رستاخیزی فوران‌گونه در تاریخ بدل کند، به‌همین‌دلیل تأملات بنیامین یا به تعبیر دقیق‌تر نقدش از داستایفسکی، لسکوف، کافکا، پروست، سورئالیسم و... تماما در جهت کشف عناصر اسطوره‌ای است. به نظر بنیامین اسطوره‌ها و افسانه‌ها با وجود قدمت تاریخی، همواره جوان‌تر، در دسترس‌تر و اکنون‌ترند، آنان حتی از متن‌هایی که در لحظه می‌خوانیم، جوان‌ترند. «اسطوره به شکل غیرقابل قیاسی جوان‌تر از جهان کافکا است».10 بنیامین حتی از این هم فراتر می‌رود و می‌گوید همین اسطوره‌ها و افسانه‌ها هستند که اکنون - در لحظه حال*- به‌تمامی جهان را تسخیر کرده‌اند.
«امر توضیح‌ناپذیر» البته ایده‌های بنیامین را قوت می‌بخشند. مسیانیسمِ بنیامین نتیجه تلفیق زیبایی‌شناسانه اما توضیح‌ناپذیر دو مقوله «ماتریالیسم دیالکتیک» با «عرفان یهودی» (تمثیل عروسک و کوتوله) است. تلفیق حاصل از این دو بدون باور به ایده‌آلیستی قوی در آرای بنیامین ناممکن است «مسیحا باوری (مسیانیسم) بنیامین بارزترین سند ایده‌آلیسم اوست، هم یکی از قدرتمندترین منابع تفکر انقلابی‌اش؛ زیرا در آن الهیات یهودی که دغدغه‌اش شده بود، متن مقدس تجلی صدای خداست، اما نه صدایی که بلافاصله معنادار باشد».11 بلافاصله معنادارنبودنِ متن ارجاع به آینده و همچنین معرف تلاش برای تفسیر و قابل استفاده‌کردن آن است.
پی‌نوشت‌ها:
* در کافکا به یک معنا لحظه حال وجود ندارد، آنچه وجود دارد گذشته و آینده است.
1، 2، 7، 10و 11. نشانه‌ای برای رهایی، والتر بنیامین، ترجمه بابک احمدی
3. نامه به ملینا از کافکا
4و 5. «مسخ» و «محاکمه» کافکا، ترجمه علی‌اصغر حداد
6. علی‌اصغر حداد به نقل از «محاکمه»
8. «تمثیلات کافکا»، کورش بیت‌سرکیس، به نقل از مقدمه
9. «نقب»، کافکا، ترجمه سیاوش جمادی

روایت می‌کنند «پوتمکین»، صدراعظم روسیه دچار افسردگی شدیدی شده بود و خودش را در اتاقی حبس کرده بود و کسی حق ورود به اتاقش را نداشت. انبوهی از اسناد و مدارک مربوط به روسیه وجود داشت که به امضای پوتمکین نیازمند بود؛ اما کسی جرئت نمی‌کرد چیزی به او بگوید. در‌این‌میان تصادفا کارمند دون‌پایه‌ای به ‌نام «شووالکین» وارد راهرو می‌شود، مدارک را از دست کارمندان عالی‌رتبه می‌گیرد و با خونسردی وارد اتاق پوتمکین می‌شود، اوراق و مدارک را به او می‌دهد و وادارش می‌کند که آنها را امضا کند. پوتمکین بدون آنکه پلکی بزند، مانند کسی که در خواب است، همه مدارکی را که شووالکین به او می‌دهد، یک‌به‌یک امضا می‌کند. بعد از آخرین امضا، شووالکین پرونده زیر بغل؛ اما پیروزمند اتاق را ترک می‌کند و به اتاق انتظار برمی‌گردد. وقتی کارمندان عالی‌رتبه مدارک را می‌بینند، شگفت‌زده درمی‌یابند که پای هر ورقی یک نام بیشتر امضا نشده است: شووالکین.

بنیامین داستان بالا را در شروع مقاله‌ای که به‌ مناسبت دهمین سالگرد مرگ کافکا نوشته، آورده است. به نظر بنیامین داستان پوتمکین مانند بشارتی است که آثار کافکا را دویست سال زودتر پیشگویی کرده است. بنیامین می‌گوید پرسش معماگونه‌ای که در این داستان خود را پنهان کرده، همان راز و رمز کافکا است: «شووالکین خوش‌خدمت و عجول که همه‌چیز را آسان می‌گیرد؛ اما در آخر دستش خالی می‌ماند، همان ک آثار کافکا است؛ اما پوتمکین که خواب‌آلود و مفلوک، بی‌تفاوت و بی‌اعتقاد در مکانی دورافتاده و پرت کسی به آن دسترسی ندارد، از همان قدرتمندان و توانگران آثار کافکا است که به‌عنوان قاضی در اتاق‌های زیر شیروانی یا منشی در قصر زندگی می‌کنند»1.
اگرچه «کافکا هرگز از وسوسه‌های راز و معما دوری نمی‌جست»2؛ اما این راز و معما به خاطر سبک نوشتنش نبود؛ بلکه به خاطر چیزی بود که با آن مواجه بود: چیزی توضیح‌ناپذیر. «مدام می‌کوشم چیزی بیان‌ناشدنی را بیان کنم، چیزی توضیح‌ناپذیر را توضیح بدهم»3. کافکا داستان‌های مشهور خود را نیز با چیزهای توضیح‌ناپذیر آغاز می‌کند، «مسخ» با این امر توضیح‌ناپذیر آغاز می‌شود: «یک روز صبح، وقتی گرگور زامزا از خوابی آشفته به خود آمد، دید در تختخواب خود به حشره‌ای بزرگ تبدیل شده است»4. و رمان «محاکمه» با این جمله توضیح‌ناپذیر آغاز می‌شود که «بی‌شک کسی به یوزف کا. تهمت زده بود؛ زیرا بی‌آنکه از او خطایی سر زده باشد، یک روز صبح بازداشت شد»5. محاکمه ک با ورود قانون در هیئت دو مأمور دادگاه به خانه ک، آغاز می‌شود، آنها صبحانه ک را می‌خورند و هویت او را به رسمیت نمی‌شناسند. جالب آن است که ک برای بیان هویت خود به‌ دنبال شناسنامه‌اش می‌رود؛ اما آن را پیدا نمی‌کند. ک که شخصیتی منزوی، تنها و بی‌پناه؛ اما یک‌دنده و حسابگر است، سروکارش با دادگاهی افتاده که می‌خواهد او را محکوم کند بدون آنکه ک دلیلش را دریابد. جالب آن است که دادرسی علیه ک موقعی به جریان می‌افتد که او دادگاه را به رسمیت بشناسد. به بیانی دیگر دادگاه فقط در صورتی فعال می‌شود که احساس گناه وجود داشته باشد.6 مسئله توضیح‌ناپذیر آن است که جرائم کوچک و بزرگی که ممکن است از یوزف کا سر زده باشد، اهمیتی ندارد؛ حتی پای شخص ثالثی هم در میان نیست؛ اما آنچه «قانون» می‌خواهد به یوزف کا تلقین کند «حسن گناه» است؛ حسی که نمی‌توان آن را فهمید و مصداقی معین برای ‌آن پیدا کرد؛ حسی که قانون آن را به کا تلقین می‌کند و او را به تداعی وامی‌دارد. کا نمی‌تواند بفهمد به چه جرمی دستگیر شده؛ اما متوجه می‌شود که تبعات حقوقی آن دامنگیرش شده است. او که اهل فکر‌کردن است، با خود فکر می‌کند که «قوانین و ضوابط معدود در جهان باید پیش از تاریخ، نانوشته مانده باشند. انسان می‌تواند از همه‌جا بی‌خبر، از آنها تخطی کند و گرفتار تاوان آن شود»7. در «محاکمه» کافکا، قانون که قرار است از خود شفافیت نشان دهد، بر ابهام مسئله می‌افزاید، در‌نهایت آنچه از قانون باقی می‌ماند «زور» آن است که اتفاقا به وضوح شفافیت دارد و با وجود بی‌خبری بی‌خبران همواره پابرجاست و در نهایت به صورت تقدیری درمی‌آید که زندگی محکومان را رقم می‌زند. در اینجا قانون با وجود وضوح و نفوذی که آن را در اجرای احکامش نمایان می‌کند و با وجود آنکه می‌خواهد همه‌چیز را پوشش دهد، نمی‌تواند همه‌چیز را پوشش دهد؛ زیرا عرصه‌های مهمی مانند گناه، عشق، لذت، وحشت، مرگ و... پوشش‌پذیر نیستند. این عرصه‌ها که اساسا جوهر زندگی و به تعبیری دقیق‌تر خود زندگی‌اند، در‌واقع نقطه‌های کور قانون‌اند؛ نقطه‌هایی که به وسیله قانون به رسمیت شناخته نمی‌شوند.
«توضیح امرِ توضیح‌ناپذیر» در نوشتن خود را به‌صورت تلفیقی از صراحت و پیچیدگی که بنیان اصلی ماهیت تمثیلی آثار کافکاست، نمایان می‌کند: «تمثیل به معنای چیزی‌ست که در مقام قیاس معادل چیز دیگری گرفته شود و آن به‌ناچار درافکندن طرحی است که حامل دوگانگی در سرشت خویش است».8 با این تعریف، تمثیل تشبیهی می‌شود که در آن وجه شبه موضوعی آشکار نبوده و راهی به معنای دقیق آن نیست و ازاین‌رو نیاز به روایت و تفسیر دارد که نه‌تنها تفسیر ادبی که در پی آن تفسیرهای فلسفی، کلامی و سیاسی از متن‌های کافکا را ممکن می‌سازد. به‌همین‌دلیل اگرچه نویسندگی کافکا (برخلاف تعهد سارتر) متعهدانه نیست که حتی امکان‌ناپذیری چنین تعهدی بیشتر با آرای او تطابق دارد؛ اما در کافکا با جنبه‌هایی مهم از رویکردی سیاسی مواجه می‌شویم که می‌تواند جنبه‌هایی کاملا سیاسی به خود گیرد.
هنگامی که کافکا می‌گوید «دیگر اشتیاقی به یقین ندارم»9 از نوعی رویکرد سیاسی صحبت می‌کند: رسیدن به یقین به یک معنا رسیدن به نقطه نهایی، تحقق‌یافتن و به‌فعالیت‌رساندن تمام آن نیروهایی است که از قبل در آدمی ذخیره شده است، در این صورت رسیدن به یقین امکان پیشروی به دوردست‌تر و به نقطه‌ای ناممکن‌تر از میان می‌رود. تا قبل از کافکا، ادبیات در نقش از پیش تعیین‌شده‌اش تنها به «بازنمایی» جهان می‌پرداخت یا حداکثر نیروی خود را به‌تمامی صرف رسانیدن پیام می‌کرد، اما در پی آن نیرو پایان می‌پذیرد و ادبیات قدرت خود را از دست می‌دهد. درحالی‌که ادبیات کافکایی به‌منظور پیشروی و «نقب‌زن در بلوک‌های عرصه نمادین» به نیروی محرکه نیاز دارد. در اینجا سیاست کافکا به میانجی دولوز «ناگزیر» به نیچه ربط پیدا می‌کند. آن ناگزیری عبارت از فشردگی نیرو برای رسیدن به ناشناخته‌ها و دنیاهای ناممکن است، با این تعبیر تا مادامی که زندگی نیرویی برای زیستن داشته باشد، ادبیات ماندنی خواهد ماند.
تلاش بنیامین برای خلق زیبایی‌شناسی جدید، کشف عناصر اسطوره‌ای- گذشته- در زندگی است تا آن را به رستاخیزی فوران‌گونه در تاریخ بدل کند، به‌همین‌دلیل تأملات بنیامین یا به تعبیر دقیق‌تر نقدش از داستایفسکی، لسکوف، کافکا، پروست، سورئالیسم و... تماما در جهت کشف عناصر اسطوره‌ای است. به نظر بنیامین اسطوره‌ها و افسانه‌ها با وجود قدمت تاریخی، همواره جوان‌تر، در دسترس‌تر و اکنون‌ترند، آنان حتی از متن‌هایی که در لحظه می‌خوانیم، جوان‌ترند. «اسطوره به شکل غیرقابل قیاسی جوان‌تر از جهان کافکا است».10 بنیامین حتی از این هم فراتر می‌رود و می‌گوید همین اسطوره‌ها و افسانه‌ها هستند که اکنون - در لحظه حال*- به‌تمامی جهان را تسخیر کرده‌اند.
«امر توضیح‌ناپذیر» البته ایده‌های بنیامین را قوت می‌بخشند. مسیانیسمِ بنیامین نتیجه تلفیق زیبایی‌شناسانه اما توضیح‌ناپذیر دو مقوله «ماتریالیسم دیالکتیک» با «عرفان یهودی» (تمثیل عروسک و کوتوله) است. تلفیق حاصل از این دو بدون باور به ایده‌آلیستی قوی در آرای بنیامین ناممکن است «مسیحا باوری (مسیانیسم) بنیامین بارزترین سند ایده‌آلیسم اوست، هم یکی از قدرتمندترین منابع تفکر انقلابی‌اش؛ زیرا در آن الهیات یهودی که دغدغه‌اش شده بود، متن مقدس تجلی صدای خداست، اما نه صدایی که بلافاصله معنادار باشد».11 بلافاصله معنادارنبودنِ متن ارجاع به آینده و همچنین معرف تلاش برای تفسیر و قابل استفاده‌کردن آن است.
پی‌نوشت‌ها:
* در کافکا به یک معنا لحظه حال وجود ندارد، آنچه وجود دارد گذشته و آینده است.
1، 2، 7، 10و 11. نشانه‌ای برای رهایی، والتر بنیامین، ترجمه بابک احمدی
3. نامه به ملینا از کافکا
4و 5. «مسخ» و «محاکمه» کافکا، ترجمه علی‌اصغر حداد
6. علی‌اصغر حداد به نقل از «محاکمه»
8. «تمثیلات کافکا»، کورش بیت‌سرکیس، به نقل از مقدمه
9. «نقب»، کافکا، ترجمه سیاوش جمادی

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.