شكلهاي زندگي: شهر واقعي و شهر غيرواقعي
صفبندي شهرها
نادر شهريوري (صدقي)
اختلاف ميان تورگنيف و داستايفسكي، صرفا اختلاف ميان دو خلقوخوي و يا دو منش از دو نويسنده با آثاري درخشان نبود، بلكه اختلاف ميان دو شهر بود: پترزبورگ و مسكو. پترزبورگ شهري برونگرا بود كه از آن با عنوان «پنجره روسيه به اروپا» نام برده ميشد و مسكو شهري درونگرا كه «پايتخت روسيهي مقدس» نام گرفته بود.*
در ميان نويسندگان بزرگ قرن نوزده، داستايفسكي، محافظهكار و تورگنيف، ليبرال به حساب ميآمدند. محافظهكارشدنِ داستايفسكي خود ماجرايي طولاني است زيرا بهيكباره انجام نگرفت، بلكه طي روندي پرفرازونشيب صورت گرفت. او ابتدا مخالف تزار، راديكال و بيايمان بود و دستگيرياش در محفل پتروشفسكي به همين دليل بود اما هنگامي كه از زندان آزاد شد و سپس تبعيد را سپري كرد، ديگر داستايفسكي گذشته نبود زيرا باوري عميق به تعاليم مسيح و ايمان بيشتري به اقتدار سلطنت تزار پيدا كرده بود. از آن پس باور داستايفسكي به مسيحيت رنگوبويي درونگرايانه و در پيوندي تنگاتنگ با روسيه و ملت روس قرار گرفت، تا بدان اندازه كه واجد رگههاي شديد شوونيستي شد. زيرا ملت روس برايش اهميتي مخصوص پيدا كرده بود. بهنظر داستايفسكي ساير ملل بهجز ملت روسيه، گفتارِ مسيح را فراموش كردهاند و اين ديگر بر عهده ملت روس است كه اين گفتارِ فراموششده را به ياد آورد. بهنظر داستايفسكي جهان از نظر روحي به يك ملت و آنهم فقط به ملت روس متكي خواهد بود، از اين بابت روسيه براي داستايفسكي مأمني مقدس به حساب ميآمد كه از آن نور رستگاري تابيدن خواهد گرفت.** در حالي كه تورگنيف
در اساس رؤيايي ديگر داشت. تورگنيف پس از تحصيلات اوليه در پترزبورگ رهسپار برلين شد. برلين در آن زمان يكي از مراكز روشنفكري و محل بحث و گفتوگوي فلسفي بود. تورگنيف در بدو ورود به دانشگاه برلين اين مسائل را دنبال كرد. سفر برلين اگرچه از اولين سفرهاي تورگنيف به اروپا بود اما اين خود آغاري براي تأملات تورگنيفي بود. تورگنيف در پي سفرهاي بعدياش به اروپا و اقامت طولانياش در پاريس همواره به دنبال يافتن افقي تازه براي كشورش بود، او اين افق را برخلاف داستايفسكي نه در درون روسيه بلكه در بيرون از آن جستجو ميكرد.
هنگامي كه از ادبيات روسيه و بهويژه ادبيات قرن نوزده آن سخن ميگوييم بايد جايگاه رفيعش را در روسيه در نظر آوريم. ادبيات روسيه در آن قرن درخشان، تنها جايگاه تثبيتشدهاي بود كه امكان ارائه ايدههاي تازه و نو را داشت. از اين نظر ادبيات نقشي آوانگارد پيدا كرده بود و نويسندگان، شاعران و حتي منتقدان ادبي در روسيه از جايگاهي ممتاز برخوردار بودند. آنها افرادي بس تأثيرگذار شده بودند، تا بدان اندازه كه انتشار هر اثر ادبي همچون رخدادي مهم، فعالين اجتماعي، روشنفكران، مردم روسيه و تا حتي درباريان و شخص تزار را به تكاپو و واكنش برميانگيخت. اين مسئله همزمان با شكلگيري پديده روشنفكري بود. بهنظر بسياري از انديشمندان ازجمله ناباكف، روسيه در آن زمان در رؤيايي عظيم فرو رفته بود، اين رؤيا قبل از همه در ذهن و خيال نويسندگان و به طور كلي روشنفكران ميگذشت «شش هفت تا جوان، يك شمع پيهي روشن... ارزانترين نوع چاي، بيسكويتهاي بيات... اما چشمانمان ميدرخشد، گونههايمان گل انداخته است، قلبهامان ميتپد... و درباره خدا، حقيقت، آينده نوع بشر حرف ميزنيم، گاهي هم مزخرف ميبافيم، اما خوب چه عيبي دارد؟»1
همزمان با اين رؤياي روشنفكري، دو ايده متفاوت و از بسياري جهات متضاد، فضاي فكري روسيه را تحت تأثير خود قرار داده بود. اين دو ايده، حول دو شهر شكل گرفته بود. ايده اول از آن اسلاويستها بود كه حول «مسكو» گرد آمده بودند و دسته بعدي پترزبورگيها بودند كه از «پترزبورگ» دفاع ميكردند. دسته اسلاويستها كه در اواسط قرن نوزدهم در مسكو پا گرفته بود، فيالواقع واكنشي صريح به پترزبورگيها بود كه از اصلاحات پتر كبير، مؤسس شهر پترزبورگ، دفاع ميكردند. تورگنيف البته متمايل به پترزبورگ بود، پترزبورگيها بر اين باور بودند كه ايده پتر كبير در تأسيس پترزبورگ به يك معنا راه تاريخي و سرنوشت روسيه را معين ميكند. اين راه تاريخي همانا پنجرهاي به سوي اروپا و يا چنانكه تورگنيف گفته بود برونگرايي و يا همان بيرونآمدن از خود بود. در حالي كه اسلاويستها مصر بودند كه روسيه بايد به دوران پيش از پتر بازگردد و زندگي اجتماعي و سياسي خود را براساس باورهاي عميق مسيحي و مذهب ارتدوكس بنا نهد، ايدهاي كه داستايفسكي به آن سخت پايبند بود.
صفبندي ميان داستايفسكي و تورگنيف قبل از همه صفبندي دو شهر بود: صف پترزبورگ به يك معنا معرف همه آن نيروهاي خارجي و جهانوطني بود كه در متن زندگي روسي شكل گرفته بود، و صف مسكو بيانگر همه آن سنتهاي متراكم و بهتعبير نيچه همه آن نيروهاي انباشته و جمعشده در بطن زندگي طولاني مردم روس بود. بهنظر داستايفسكي كسي كه وطن و خاك خويش را انكار كند نه راه وحدت و رستگاري كه راه شقاق و ازهمگسيختگي را در پيش ميگيرد، نمونه چنين شخصيت ازهمگسيختهاي راسكولنيكوف است. «جنايت و مكافاتِ» داستايفسكي از يك جهت نقد پترزبورگ است، راسكولنيكوف در پترزبورگ دست به جنايت ميزند. اينكه داستايفسكي پترزبورگ را به عنوان شهري كه وقايع هولناك در آن رخ ميدهد انتخاب ميكند كاملا آگاهانه است. بهنظر داستايفسكي پترزبورگ شهري نيست كه در آن انسان خود را بيابد، بلكه بالعكس پترزبورگ شهري است كه انسان در آن خود را فراموش ميكند.
داستايفسكي در نوشتههايش انسان پترزبورگي را چنين تشريح ميكند: «... آيا شما آقايان ميدانيد كه يك خيالباف پترزبورگي چه موجودي است؟... او با سري خمشده در خيابانها راه ميرود بيآنكه چندان متوجه اطراف خويش باشد... ليكن اگر به چيزي حقيقتا توجه كند، حتي عاديترين نكته پيشپاافتاده، بيمعنيترين و بياهميتترين واقعيتها در ذهنش رنگهايي عجيب و رويايي به خود ميگيرد، درواقع چنين به نظر ميرسد كه ذهن او براي درك روياييترين عناصر هر چيز تنظيم شده است».2
از طرفي ديگر داستايفسكي ميان پترزبورگ و راسكولنيكوف تشابه ميبيند، به نظر داستايفسكي هر دو بر اساس «ايده» ساخته شده و بر اساس «ايده» عمل ميكنند. پتر اول، پترزبورگ را در 1703 بر اساس ايدهاي معين بنا كرد. «او بيش از هر چيز اصرار داشت تا پايتخت روسيه را اينجا در اين شهر جديد و با پنجرهاي گشوده به سوي اروپا مستقر سازد و از شَر مسكوي بهدردنخور، با همه آن سنن قديمي و جو مذهبياش خلاص شود».3 به نظر داستايفسكي پترزبورگ شهري انباشته از ايده بود، چنانكه راسكولنيكوف بهعنوان روشنفكر ذهني مملو از ايده داشت. راسكولنيكوف در نهايت بر اثر انجام جنايتي كه پترزبورگ در انجام آن نقشي مؤثر داشت در انزواي خود محبوس باقي ميماند و رابطه ارگانيكش با وطن واقعي قطع ميشود. به نظر داستايفسكي وطن واقعي عنصر ديرزي و ماندگاري است كه او آن را در جنس مؤنث (سونيا) نمايان ميکند. راسكولنيكوف تنها با پسزدن روح پترزبورگي و بازگشت نمادين به مسكو، به مامِ خاك، خاكي كه از قبل وجود داشته، ميتواند مقدمات رهايي روحي خود را فراهم کند.
به تورگنيف بازگرديم و رمان مشهورش «پدران و پسران». «پدران و پسران» از مشهورترين رمانهاي تورگنيف است كه همزمان با «جنايت و مكافات» در 1862 منتشر شد. اين كتاب به يك تعبير نقطه عطفي در ادبيات روسيه بود زيرا در اوج آشفتگي عميق اجتماعي و سياسي باعث مشاجرات شديدي شد. رويارويي دو نسل، پدران و فرزندان را به يك تعبير ميتوان رويارويي دو شهر تلقي كرد: شهر پدران و شهر فرزندان، شهر مسكو و شهر پترزبورگ. «روبهرو شدن پيران و جوانان... برخورد تمدن قديم است با پوزيتيويسم سرسخت جديد كه براي هيچچيز ارزشي قائل نيست».4 «بازارف»، شخصيت اصلي رمان كه دانشجوي پزشكي است مدتزماني را بنا به دعوت دوستش «نيكلا كرسانوف» در خانه وي ميگذراند و در آنجا فرصت پيدا ميكند به ارائه ايدههاي نو و بديعي بپردازد كه تا قبل از آن سابقه نداشته است. نظرات «بازارف» كه ماترياليستي و مبتنيبر پيشرفتهاي علمي است به نوعي يادآور ايدههاي پطر كبير براي ساختن بنايي نوين است. «بازارف» با صراحت ميگويد كه آدمي بايد همهچيز را واژگون سازد و وقتي هم تصميم گرفت همه چيز را واژگون كند آنگاه بايد خودش را هم واژگون كند تا بر خرابههاي آن ارزشهاي نوين
ماترياليستي و علمي را بنا سازد. «پدران و پسران» در هنگام انتشار خود توفان بهپا كرد، اما توفانِ بازارف گذرا بود. او ميخواست بار گذشتگان - پدران- را از دوش خود بردارد و آن را بر زمين گذارد، اما اين كار ناممكن بود. بنابراين «بازارف هيچچيز را نجات نميدهد: نه خودخواهياش، نه ديگرخواهياش، نه ايمانش به كار، نه اعتقادش به خوشي و شادي عقلاني، نه وظيفهشناسي زاهدانهاش. او اگرچه تلاش ميكند كه كاري انجام دهد... اما تنها از قوانين تغييرناپذير خودش پيروي ميكند».5
اختلاف ميان تورگنيف و داستايفسكي صرفا اختلاف ميان دو فكر متفاوت با سليقههاي شخصي گوناگون نبود، بلكه اختلافي عميقتر بود كه خبر از وقوع تغييراتي بزرگ و قريبالوقوع در روسيه ميداد. وقايع سالهاي بعد عمق اختلافاتشان را نمايان کرد. در كمتر از 25 سال بعد از فوت تقريبا همزمان اين دو، انقلاب 1905 در روسيه رخ ميدهد و تنها به فاصله 12 سال پس از آن، انقلاب 1917 اتفاق ميافتد كه كل مناسبات داخل و خارج كشور را دستخوش دگرگوني ميكند. اين دگرگوني در مناسبات دو شهر بزرگ البته تأثير ميگذارد: پترزبورگ كه در سراسر قرن 19 پايتخت سلطنتي و بارزترين نمود مدرنيته در خاك روسيه بود، جاي خود را به مسكو ميدهد. در قرن بيستم مسكو بار ديگر پايتخت روسيه ميشود و اين چرخش نمادين را ميتوان پيروزي مسكوي درونگرا بر پترزبورگ برونگرا تعبير كرد.
پينوشتها:
* دو شهر پترزبورگ و مسكو همواره موقعيتي هژمون بر تمامي روسيه داشتهاند. ضربالمثلي رايج در روسيه قرن نوزدهم ميگويد: در روسيه دو چيز ارزش ديدن دارد يكي رود نوا در شبهاي سفيد و يا روزهاي بدون شب پترزبورگ و ديگري كرملين مسكو در مهتاب.
** صفبندي دو شهر نهفقط در دو چهره شاخص ادبي - داستايفسكي و تورگنيف- كه در حقيقت در تمام اركان جامعه روسيه همچنان باقي مانده بود؛ اين صفبندي را ميتوان در موسيقي در ميان معاصران داستايفسكي، ميان چايكوفسكيِ اروپاييمآب و برودين اسلاودوست مشاهده كرد. در دهههاي اوليه قرن بيستم اختلاف اين دو شهر - مسكو و پترزبورگ- تا حدودي در دودستگي ميان سوسياليسم در يك كشور (استالين) و انقلاب جهاني (تروتسكي) نمايان ميشود.
1. «رودين»، تورگنيف
2. «اخبار پترزبورگ»، داستايفسكي
3. «تجربه مدرنيته»، مارشال برمن، ترجمه مراد فرهادپور
4، 5. «متفكران روس»، آيزايا برلين، ترجمه نجف دريابندري
اختلاف ميان تورگنيف و داستايفسكي، صرفا اختلاف ميان دو خلقوخوي و يا دو منش از دو نويسنده با آثاري درخشان نبود، بلكه اختلاف ميان دو شهر بود: پترزبورگ و مسكو. پترزبورگ شهري برونگرا بود كه از آن با عنوان «پنجره روسيه به اروپا» نام برده ميشد و مسكو شهري درونگرا كه «پايتخت روسيهي مقدس» نام گرفته بود.*
در ميان نويسندگان بزرگ قرن نوزده، داستايفسكي، محافظهكار و تورگنيف، ليبرال به حساب ميآمدند. محافظهكارشدنِ داستايفسكي خود ماجرايي طولاني است زيرا بهيكباره انجام نگرفت، بلكه طي روندي پرفرازونشيب صورت گرفت. او ابتدا مخالف تزار، راديكال و بيايمان بود و دستگيرياش در محفل پتروشفسكي به همين دليل بود اما هنگامي كه از زندان آزاد شد و سپس تبعيد را سپري كرد، ديگر داستايفسكي گذشته نبود زيرا باوري عميق به تعاليم مسيح و ايمان بيشتري به اقتدار سلطنت تزار پيدا كرده بود. از آن پس باور داستايفسكي به مسيحيت رنگوبويي درونگرايانه و در پيوندي تنگاتنگ با روسيه و ملت روس قرار گرفت، تا بدان اندازه كه واجد رگههاي شديد شوونيستي شد. زيرا ملت روس برايش اهميتي مخصوص پيدا كرده بود. بهنظر داستايفسكي ساير ملل بهجز ملت روسيه، گفتارِ مسيح را فراموش كردهاند و اين ديگر بر عهده ملت روس است كه اين گفتارِ فراموششده را به ياد آورد. بهنظر داستايفسكي جهان از نظر روحي به يك ملت و آنهم فقط به ملت روس متكي خواهد بود، از اين بابت روسيه براي داستايفسكي مأمني مقدس به حساب ميآمد كه از آن نور رستگاري تابيدن خواهد گرفت.** در حالي كه تورگنيف
در اساس رؤيايي ديگر داشت. تورگنيف پس از تحصيلات اوليه در پترزبورگ رهسپار برلين شد. برلين در آن زمان يكي از مراكز روشنفكري و محل بحث و گفتوگوي فلسفي بود. تورگنيف در بدو ورود به دانشگاه برلين اين مسائل را دنبال كرد. سفر برلين اگرچه از اولين سفرهاي تورگنيف به اروپا بود اما اين خود آغاري براي تأملات تورگنيفي بود. تورگنيف در پي سفرهاي بعدياش به اروپا و اقامت طولانياش در پاريس همواره به دنبال يافتن افقي تازه براي كشورش بود، او اين افق را برخلاف داستايفسكي نه در درون روسيه بلكه در بيرون از آن جستجو ميكرد.
هنگامي كه از ادبيات روسيه و بهويژه ادبيات قرن نوزده آن سخن ميگوييم بايد جايگاه رفيعش را در روسيه در نظر آوريم. ادبيات روسيه در آن قرن درخشان، تنها جايگاه تثبيتشدهاي بود كه امكان ارائه ايدههاي تازه و نو را داشت. از اين نظر ادبيات نقشي آوانگارد پيدا كرده بود و نويسندگان، شاعران و حتي منتقدان ادبي در روسيه از جايگاهي ممتاز برخوردار بودند. آنها افرادي بس تأثيرگذار شده بودند، تا بدان اندازه كه انتشار هر اثر ادبي همچون رخدادي مهم، فعالين اجتماعي، روشنفكران، مردم روسيه و تا حتي درباريان و شخص تزار را به تكاپو و واكنش برميانگيخت. اين مسئله همزمان با شكلگيري پديده روشنفكري بود. بهنظر بسياري از انديشمندان ازجمله ناباكف، روسيه در آن زمان در رؤيايي عظيم فرو رفته بود، اين رؤيا قبل از همه در ذهن و خيال نويسندگان و به طور كلي روشنفكران ميگذشت «شش هفت تا جوان، يك شمع پيهي روشن... ارزانترين نوع چاي، بيسكويتهاي بيات... اما چشمانمان ميدرخشد، گونههايمان گل انداخته است، قلبهامان ميتپد... و درباره خدا، حقيقت، آينده نوع بشر حرف ميزنيم، گاهي هم مزخرف ميبافيم، اما خوب چه عيبي دارد؟»1
همزمان با اين رؤياي روشنفكري، دو ايده متفاوت و از بسياري جهات متضاد، فضاي فكري روسيه را تحت تأثير خود قرار داده بود. اين دو ايده، حول دو شهر شكل گرفته بود. ايده اول از آن اسلاويستها بود كه حول «مسكو» گرد آمده بودند و دسته بعدي پترزبورگيها بودند كه از «پترزبورگ» دفاع ميكردند. دسته اسلاويستها كه در اواسط قرن نوزدهم در مسكو پا گرفته بود، فيالواقع واكنشي صريح به پترزبورگيها بود كه از اصلاحات پتر كبير، مؤسس شهر پترزبورگ، دفاع ميكردند. تورگنيف البته متمايل به پترزبورگ بود، پترزبورگيها بر اين باور بودند كه ايده پتر كبير در تأسيس پترزبورگ به يك معنا راه تاريخي و سرنوشت روسيه را معين ميكند. اين راه تاريخي همانا پنجرهاي به سوي اروپا و يا چنانكه تورگنيف گفته بود برونگرايي و يا همان بيرونآمدن از خود بود. در حالي كه اسلاويستها مصر بودند كه روسيه بايد به دوران پيش از پتر بازگردد و زندگي اجتماعي و سياسي خود را براساس باورهاي عميق مسيحي و مذهب ارتدوكس بنا نهد، ايدهاي كه داستايفسكي به آن سخت پايبند بود.
صفبندي ميان داستايفسكي و تورگنيف قبل از همه صفبندي دو شهر بود: صف پترزبورگ به يك معنا معرف همه آن نيروهاي خارجي و جهانوطني بود كه در متن زندگي روسي شكل گرفته بود، و صف مسكو بيانگر همه آن سنتهاي متراكم و بهتعبير نيچه همه آن نيروهاي انباشته و جمعشده در بطن زندگي طولاني مردم روس بود. بهنظر داستايفسكي كسي كه وطن و خاك خويش را انكار كند نه راه وحدت و رستگاري كه راه شقاق و ازهمگسيختگي را در پيش ميگيرد، نمونه چنين شخصيت ازهمگسيختهاي راسكولنيكوف است. «جنايت و مكافاتِ» داستايفسكي از يك جهت نقد پترزبورگ است، راسكولنيكوف در پترزبورگ دست به جنايت ميزند. اينكه داستايفسكي پترزبورگ را به عنوان شهري كه وقايع هولناك در آن رخ ميدهد انتخاب ميكند كاملا آگاهانه است. بهنظر داستايفسكي پترزبورگ شهري نيست كه در آن انسان خود را بيابد، بلكه بالعكس پترزبورگ شهري است كه انسان در آن خود را فراموش ميكند.
داستايفسكي در نوشتههايش انسان پترزبورگي را چنين تشريح ميكند: «... آيا شما آقايان ميدانيد كه يك خيالباف پترزبورگي چه موجودي است؟... او با سري خمشده در خيابانها راه ميرود بيآنكه چندان متوجه اطراف خويش باشد... ليكن اگر به چيزي حقيقتا توجه كند، حتي عاديترين نكته پيشپاافتاده، بيمعنيترين و بياهميتترين واقعيتها در ذهنش رنگهايي عجيب و رويايي به خود ميگيرد، درواقع چنين به نظر ميرسد كه ذهن او براي درك روياييترين عناصر هر چيز تنظيم شده است».2
از طرفي ديگر داستايفسكي ميان پترزبورگ و راسكولنيكوف تشابه ميبيند، به نظر داستايفسكي هر دو بر اساس «ايده» ساخته شده و بر اساس «ايده» عمل ميكنند. پتر اول، پترزبورگ را در 1703 بر اساس ايدهاي معين بنا كرد. «او بيش از هر چيز اصرار داشت تا پايتخت روسيه را اينجا در اين شهر جديد و با پنجرهاي گشوده به سوي اروپا مستقر سازد و از شَر مسكوي بهدردنخور، با همه آن سنن قديمي و جو مذهبياش خلاص شود».3 به نظر داستايفسكي پترزبورگ شهري انباشته از ايده بود، چنانكه راسكولنيكوف بهعنوان روشنفكر ذهني مملو از ايده داشت. راسكولنيكوف در نهايت بر اثر انجام جنايتي كه پترزبورگ در انجام آن نقشي مؤثر داشت در انزواي خود محبوس باقي ميماند و رابطه ارگانيكش با وطن واقعي قطع ميشود. به نظر داستايفسكي وطن واقعي عنصر ديرزي و ماندگاري است كه او آن را در جنس مؤنث (سونيا) نمايان ميکند. راسكولنيكوف تنها با پسزدن روح پترزبورگي و بازگشت نمادين به مسكو، به مامِ خاك، خاكي كه از قبل وجود داشته، ميتواند مقدمات رهايي روحي خود را فراهم کند.
به تورگنيف بازگرديم و رمان مشهورش «پدران و پسران». «پدران و پسران» از مشهورترين رمانهاي تورگنيف است كه همزمان با «جنايت و مكافات» در 1862 منتشر شد. اين كتاب به يك تعبير نقطه عطفي در ادبيات روسيه بود زيرا در اوج آشفتگي عميق اجتماعي و سياسي باعث مشاجرات شديدي شد. رويارويي دو نسل، پدران و فرزندان را به يك تعبير ميتوان رويارويي دو شهر تلقي كرد: شهر پدران و شهر فرزندان، شهر مسكو و شهر پترزبورگ. «روبهرو شدن پيران و جوانان... برخورد تمدن قديم است با پوزيتيويسم سرسخت جديد كه براي هيچچيز ارزشي قائل نيست».4 «بازارف»، شخصيت اصلي رمان كه دانشجوي پزشكي است مدتزماني را بنا به دعوت دوستش «نيكلا كرسانوف» در خانه وي ميگذراند و در آنجا فرصت پيدا ميكند به ارائه ايدههاي نو و بديعي بپردازد كه تا قبل از آن سابقه نداشته است. نظرات «بازارف» كه ماترياليستي و مبتنيبر پيشرفتهاي علمي است به نوعي يادآور ايدههاي پطر كبير براي ساختن بنايي نوين است. «بازارف» با صراحت ميگويد كه آدمي بايد همهچيز را واژگون سازد و وقتي هم تصميم گرفت همه چيز را واژگون كند آنگاه بايد خودش را هم واژگون كند تا بر خرابههاي آن ارزشهاي نوين
ماترياليستي و علمي را بنا سازد. «پدران و پسران» در هنگام انتشار خود توفان بهپا كرد، اما توفانِ بازارف گذرا بود. او ميخواست بار گذشتگان - پدران- را از دوش خود بردارد و آن را بر زمين گذارد، اما اين كار ناممكن بود. بنابراين «بازارف هيچچيز را نجات نميدهد: نه خودخواهياش، نه ديگرخواهياش، نه ايمانش به كار، نه اعتقادش به خوشي و شادي عقلاني، نه وظيفهشناسي زاهدانهاش. او اگرچه تلاش ميكند كه كاري انجام دهد... اما تنها از قوانين تغييرناپذير خودش پيروي ميكند».5
اختلاف ميان تورگنيف و داستايفسكي صرفا اختلاف ميان دو فكر متفاوت با سليقههاي شخصي گوناگون نبود، بلكه اختلافي عميقتر بود كه خبر از وقوع تغييراتي بزرگ و قريبالوقوع در روسيه ميداد. وقايع سالهاي بعد عمق اختلافاتشان را نمايان کرد. در كمتر از 25 سال بعد از فوت تقريبا همزمان اين دو، انقلاب 1905 در روسيه رخ ميدهد و تنها به فاصله 12 سال پس از آن، انقلاب 1917 اتفاق ميافتد كه كل مناسبات داخل و خارج كشور را دستخوش دگرگوني ميكند. اين دگرگوني در مناسبات دو شهر بزرگ البته تأثير ميگذارد: پترزبورگ كه در سراسر قرن 19 پايتخت سلطنتي و بارزترين نمود مدرنيته در خاك روسيه بود، جاي خود را به مسكو ميدهد. در قرن بيستم مسكو بار ديگر پايتخت روسيه ميشود و اين چرخش نمادين را ميتوان پيروزي مسكوي درونگرا بر پترزبورگ برونگرا تعبير كرد.
پينوشتها:
* دو شهر پترزبورگ و مسكو همواره موقعيتي هژمون بر تمامي روسيه داشتهاند. ضربالمثلي رايج در روسيه قرن نوزدهم ميگويد: در روسيه دو چيز ارزش ديدن دارد يكي رود نوا در شبهاي سفيد و يا روزهاي بدون شب پترزبورگ و ديگري كرملين مسكو در مهتاب.
** صفبندي دو شهر نهفقط در دو چهره شاخص ادبي - داستايفسكي و تورگنيف- كه در حقيقت در تمام اركان جامعه روسيه همچنان باقي مانده بود؛ اين صفبندي را ميتوان در موسيقي در ميان معاصران داستايفسكي، ميان چايكوفسكيِ اروپاييمآب و برودين اسلاودوست مشاهده كرد. در دهههاي اوليه قرن بيستم اختلاف اين دو شهر - مسكو و پترزبورگ- تا حدودي در دودستگي ميان سوسياليسم در يك كشور (استالين) و انقلاب جهاني (تروتسكي) نمايان ميشود.
1. «رودين»، تورگنيف
2. «اخبار پترزبورگ»، داستايفسكي
3. «تجربه مدرنيته»، مارشال برمن، ترجمه مراد فرهادپور
4، 5. «متفكران روس»، آيزايا برلين، ترجمه نجف دريابندري