|

شيون باربد بر خسرو در شاهنامه

مهدي افشار- پژوهشگر

پس از آنکه خسروپرويز از سرشت ناپاک فرزند خويش به حصر در خانه‌‌اي افکنده شد، آناني که قلبي در سينه داشتند که به مهر مي‌تپيد، اين نامردمي را برنتافتند؛ خرادبرزين سالخورده، مردي که ديرينه‌سالي در خدمت پرويز بود و او را از چنگال بهرام چوبينه به‌گونه‌اي زيرکانه نجات داده و بهرام را از ميان برداشته بود؛ همراه با شخصي به نام اشتاد، پيام شيرويه را که همه بهانه و فسانه بود، براي خسرو برد و پاسخ‌هاي خردورزانه خسرو را براي شيرويه که اکنون بر اورنگ شهرياري تکيه زده بود، بياورد، به‌گونه‌‌اي که شيرويه از دريافت پاسخ‌هاي پدر سخت بگريست. خسرو براي شيرويه پيام فرستاد که سرزميني برايت به‌جاي گذاشته‌ام آباد با مردماني دلشاد و از هر کران بزرگان و مهان، خراج مي‌گذارند که اين خراج‌ها گنجي شده تا پشتوانه تو و سپاه تو باشد و دريغ است که آن همه گنج که به رنج به کف آمده، با آرزوي گروهي که پيرامونت را گرفته‌اند، بر باد شود.

چو اشتاد و خرادبرزين گو/ شنيدند پيغام آن پيشرو/ به پيکان دل هر دو دانا بخست/ به سر برزدند آن زمان هر دو دست/ برفتند گريان ز پيشش به در/ پر از درد جان و پر اندوه سر/ يکايک بدادند پيغام شاه/ به شيروي بي‌مغز بي‌دستگاه/ چو بشنيد شيروي، بگريست سخت/دلش گشت ترسان از آن تاج و تخت.‌تنها اشتاد و خرادبرزين نبودند که اندوه عميق خسرو را بر دل داشتند که باربد، نغمه‌سراي دربار خسرو که از خوان نعمتش بهره‌ها برده و در مقابل، شادي‌ها آفريده و نغمه‌ها سروده بود، دل‌شکسته و غمگين از اين نامردمي‌ها شيون‌کنان از جهرم با چشماني که از هر مژه خون فرومي‌چکيد به تيسفون آمد و از گلينوش، فرمانده گروه نگهبانان خسرو، خواستار ديدار شاه شد. گلينوش را آن گستاخي نبود که اين ديدار دوستانه را مانعي باشد که به مشاهده مي‌ديد رخسار لعل‌گونه باربد به زردي گراييده، از رنج اين کژکرداري.
چو آگاه شد باربد ز آنک شاه/ بپرداخت بي‌داد و بي‌کام و گاه/ ز جهرم بيامد سوي تيسفون/ پر از آب مژگان و دل پر ز خون/ بيامد بدان خانه او را بديد/ شده لعل رخسار او شنبليد.
و اين ديدار به‌گونه‌‌اي ديگر بود؛ نه به شادکامي آن روزهاي کامگاري، آن روزگاراني که باربد با ربابي در دست در محضر شاه حاضر مي‌شد و پهلواني مي‌سرود و اين‌بار پهلواني مويه کرد و گلينوش آن‌گاه که زاري و شيون باربد را بشنيد، تلخ گريست. باربد با آوايي دلنشين اما حزين چنين خواند:‌‌ «اي خسرو بزرگ، ‌‌اي کسي که همه بزرگان بر بزرگي و مهتري تو گواهي مي‌دادند، چه شد آن بزرگي؛ چه شد آن بلندجايگاه؛ آن شکوه و آن اورنگ بلند شهرياري و آن ديهيم بشکوه پادشاهي؛ چه شد آن همه والايي و بالايي؛ آن همه زيورها و زينت‌ها؛ چه شد آن همه قدرت و شوکت و عظمت؛ تويي که جهان به تعظيم در برابرت سر فرود مي‌آورد؟».
همي گفت الا يا ردا، خسروا / بزرگا، سترگا، تناور گوا/ کجات آن بزرگي و آن دستگاه/ کجات آن همه فر و تخت و کلاه/ کجات آن همه برز و بالا و تاج/ کجات آن همه ياره و تخت عاج/ و گلينوش با شنيدن اين نغمه‌هاي حزين تلخ مي‌گريست و او را ياراي آن نبود که خسرو را به پايگاه نخستينش بازگرداند و همچنان باربد اين‌گونه مويه مي‌کرد: «آن تاج شاهنشاهي و آن کاوياني‌درفش و آن تيغ‌هاي برنده که سر دشمنان ايران را از تن جدا مي‌کرد، چه شد؟ اکنون آن دليرمردان که تو را در ميان گرفته بودند، کجايند؟ آن بزرگان و موبدان دل به که بسته‌اند؟ چه زيبا و باشکوه بود آن بزم‌ها، آن روزگاران که ساز شکار مي‌کردي و آن رزمگاه‌ها که دليرانه گام مي‌گذاردي؟ پس آن غلامان که کمربندهاي زرين داشتند، چه شدند؟ آن همه تشريفات و آيين‌هاي زيبا و بشکوه چه شد؟ اکنون آن جانوسپار کجاست؛ همان که تخت زرين و گوشوار داشت؟ راستي آن کلاهخود زرين که در روز نبرد بر سر مي‌گذاشتي، چه شد؟ آن همه خرد و آن‌همه شکوه به کجا انجاميد؟

با شبديز چه کردي، اسبي که چون بر رکاب آن پاي مي‌گذاشتي و بر پشت آن تکيه مي‌زدي، از غرور شهرياري‌ات به پرواز مي‌آمد و ناشکيب تاختن مي‌گرفت؟ آن زين و آن رکاب زرين چه شد؟ آن سواران که يراق و ستامشان درخششي داشت که چشم را نوازش مي‌داد به کجا رفتند؟ همان‌هايي که دشمن در برابرشان جسارت بيرون‌کشيدن شمشير از نيام را نداشت؟ راستي را چه شد که اين‌گونه شد؟ پس پاسخ آن همه بخشش‌ها و دهش‌ها چه شد؟ همان کساني که از دست دريايي تو بهره‌ها بردند و در سايه شوکت تو به قدرت و نعمت رسيدند، اکنون کجايند؟».
کجات آن همه برز و بالا و تاج/ کجات آن همه ياره و تخت عاج/ کجات آن همه مردي و زور و فر/ جهان را همي داشتي زير پر/ کجا آن دليران و جنگاوران/ کجا آن رد و موبد و مهتران/ کجا آن همه بخشش و روز بزم/ کجا آن همه کوشش روز رزم.
و خسرو غمگنانه مي‌نگريست و هيچ نمي‌گفت و آن‌گاه باربد در برابر سکوت خسرو، خود پاسخ پرسش‌هايش را اين‌چنين داد: «آرزوي پسري را در دل مي‌پروراندي که پشت و تکيه‌گاهت باشد؛ اما آنچه از آن پسر حاصل شد، تنها رنج بود و ناداني و نابخردي. جاي اندوه است، چراکه شاهان با وجود فرزند، نيرومند مي‌شوند و رنج زمانه را به فراموشي مي‌سپارند که اين آيين زندگي است که چون پدر قامت دوتا کند، پسر راست‌قامت شود و به پاداش رنج‌هايي که پدر متحمل شده، دست او را به مهر بگيرد».
پسر خواستي تا بود يار و پشت/ کنون از پسر رنجت آمد به مشت/ ز فرزند، شاهان به‌نيرو شوند/ ز رنج زمانه بي‌آهو شوند/ شهنشاه را چونک نيرو بکاست/ چو بالاي فرزند او گشت راست.
آن‌گاه حکيم توس خود لب به سخن مي‌گشايد و اندرز مي‌دهد که فرجام خسرو را با آن همه عظمت و شکوه ديديد؟ پس در گيتي دليري نکنيد که شهرياري چون خسرو از اورنگ شهرياري فروکشيده شد و اين‌چنين کام دشمنان ايران شيرين گشت. خسرويي که در گيتي کسي چون او سپاه نداشت و چون از آن جايگاه رفيع فروغلتيد، هيچ‌کس فريادرسش نشد:
هر آن کس که او کار خسرو شنود/ به گيتي نبايدش گستاخ بود/ همه بوم ايران، تو ويران شمر/ کنام پلنگان و شيران شمر/ شد اين تخم، ويران و ايران همان/ برآمد همه کامه بدگمان.
و باربد چون اين مويه‌ها کرد، سوگند خورد به عظمت يزدان پاک و به نام شهريار ايران و قسم ياد کرد به قداست نوروز و روشناي پرفروغ خورشيد و به طراوت دلنشين بهار که زين پس به چنگ و رود و رباب دست نبرد که اگر چنين کند، نفرين اين سوگنديان بر او باشد و پيمان کرد که سازهاي خويش را بسوزاند تا نغمه‌اي براي آن بدانديش (شيرويه) نسرايد و آوايي به نشاط از گلو برنياورد. آن‌گاه در برابر خسرو چهار انگشتي را که با آن رود مي‌نواخت، ببريد و در مشت خويش نگاه داشت و چون به جهرم بازگشت آتشي برافروخت و همه سازهاي خويش را به لهيب آتش سپرد.
به يزدان و نام تو اي شهريار/ به نوروز و مهر و به خرم‌بهار/ بسوزم همه آلت خويش را/ بدان تا نبينم بدانديش را/ ببريد هر چهار انگشت خويش/ بريده همي داشت در مشت خويش/ چو در خانه شد آتشي برفروخت/ همه آلت خويش يکسر بسوخت.

پس از آنکه خسروپرويز از سرشت ناپاک فرزند خويش به حصر در خانه‌‌اي افکنده شد، آناني که قلبي در سينه داشتند که به مهر مي‌تپيد، اين نامردمي را برنتافتند؛ خرادبرزين سالخورده، مردي که ديرينه‌سالي در خدمت پرويز بود و او را از چنگال بهرام چوبينه به‌گونه‌اي زيرکانه نجات داده و بهرام را از ميان برداشته بود؛ همراه با شخصي به نام اشتاد، پيام شيرويه را که همه بهانه و فسانه بود، براي خسرو برد و پاسخ‌هاي خردورزانه خسرو را براي شيرويه که اکنون بر اورنگ شهرياري تکيه زده بود، بياورد، به‌گونه‌‌اي که شيرويه از دريافت پاسخ‌هاي پدر سخت بگريست. خسرو براي شيرويه پيام فرستاد که سرزميني برايت به‌جاي گذاشته‌ام آباد با مردماني دلشاد و از هر کران بزرگان و مهان، خراج مي‌گذارند که اين خراج‌ها گنجي شده تا پشتوانه تو و سپاه تو باشد و دريغ است که آن همه گنج که به رنج به کف آمده، با آرزوي گروهي که پيرامونت را گرفته‌اند، بر باد شود.

چو اشتاد و خرادبرزين گو/ شنيدند پيغام آن پيشرو/ به پيکان دل هر دو دانا بخست/ به سر برزدند آن زمان هر دو دست/ برفتند گريان ز پيشش به در/ پر از درد جان و پر اندوه سر/ يکايک بدادند پيغام شاه/ به شيروي بي‌مغز بي‌دستگاه/ چو بشنيد شيروي، بگريست سخت/دلش گشت ترسان از آن تاج و تخت.‌تنها اشتاد و خرادبرزين نبودند که اندوه عميق خسرو را بر دل داشتند که باربد، نغمه‌سراي دربار خسرو که از خوان نعمتش بهره‌ها برده و در مقابل، شادي‌ها آفريده و نغمه‌ها سروده بود، دل‌شکسته و غمگين از اين نامردمي‌ها شيون‌کنان از جهرم با چشماني که از هر مژه خون فرومي‌چکيد به تيسفون آمد و از گلينوش، فرمانده گروه نگهبانان خسرو، خواستار ديدار شاه شد. گلينوش را آن گستاخي نبود که اين ديدار دوستانه را مانعي باشد که به مشاهده مي‌ديد رخسار لعل‌گونه باربد به زردي گراييده، از رنج اين کژکرداري.
چو آگاه شد باربد ز آنک شاه/ بپرداخت بي‌داد و بي‌کام و گاه/ ز جهرم بيامد سوي تيسفون/ پر از آب مژگان و دل پر ز خون/ بيامد بدان خانه او را بديد/ شده لعل رخسار او شنبليد.
و اين ديدار به‌گونه‌‌اي ديگر بود؛ نه به شادکامي آن روزهاي کامگاري، آن روزگاراني که باربد با ربابي در دست در محضر شاه حاضر مي‌شد و پهلواني مي‌سرود و اين‌بار پهلواني مويه کرد و گلينوش آن‌گاه که زاري و شيون باربد را بشنيد، تلخ گريست. باربد با آوايي دلنشين اما حزين چنين خواند:‌‌ «اي خسرو بزرگ، ‌‌اي کسي که همه بزرگان بر بزرگي و مهتري تو گواهي مي‌دادند، چه شد آن بزرگي؛ چه شد آن بلندجايگاه؛ آن شکوه و آن اورنگ بلند شهرياري و آن ديهيم بشکوه پادشاهي؛ چه شد آن همه والايي و بالايي؛ آن همه زيورها و زينت‌ها؛ چه شد آن همه قدرت و شوکت و عظمت؛ تويي که جهان به تعظيم در برابرت سر فرود مي‌آورد؟».
همي گفت الا يا ردا، خسروا / بزرگا، سترگا، تناور گوا/ کجات آن بزرگي و آن دستگاه/ کجات آن همه فر و تخت و کلاه/ کجات آن همه برز و بالا و تاج/ کجات آن همه ياره و تخت عاج/ و گلينوش با شنيدن اين نغمه‌هاي حزين تلخ مي‌گريست و او را ياراي آن نبود که خسرو را به پايگاه نخستينش بازگرداند و همچنان باربد اين‌گونه مويه مي‌کرد: «آن تاج شاهنشاهي و آن کاوياني‌درفش و آن تيغ‌هاي برنده که سر دشمنان ايران را از تن جدا مي‌کرد، چه شد؟ اکنون آن دليرمردان که تو را در ميان گرفته بودند، کجايند؟ آن بزرگان و موبدان دل به که بسته‌اند؟ چه زيبا و باشکوه بود آن بزم‌ها، آن روزگاران که ساز شکار مي‌کردي و آن رزمگاه‌ها که دليرانه گام مي‌گذاردي؟ پس آن غلامان که کمربندهاي زرين داشتند، چه شدند؟ آن همه تشريفات و آيين‌هاي زيبا و بشکوه چه شد؟ اکنون آن جانوسپار کجاست؛ همان که تخت زرين و گوشوار داشت؟ راستي آن کلاهخود زرين که در روز نبرد بر سر مي‌گذاشتي، چه شد؟ آن همه خرد و آن‌همه شکوه به کجا انجاميد؟

با شبديز چه کردي، اسبي که چون بر رکاب آن پاي مي‌گذاشتي و بر پشت آن تکيه مي‌زدي، از غرور شهرياري‌ات به پرواز مي‌آمد و ناشکيب تاختن مي‌گرفت؟ آن زين و آن رکاب زرين چه شد؟ آن سواران که يراق و ستامشان درخششي داشت که چشم را نوازش مي‌داد به کجا رفتند؟ همان‌هايي که دشمن در برابرشان جسارت بيرون‌کشيدن شمشير از نيام را نداشت؟ راستي را چه شد که اين‌گونه شد؟ پس پاسخ آن همه بخشش‌ها و دهش‌ها چه شد؟ همان کساني که از دست دريايي تو بهره‌ها بردند و در سايه شوکت تو به قدرت و نعمت رسيدند، اکنون کجايند؟».
کجات آن همه برز و بالا و تاج/ کجات آن همه ياره و تخت عاج/ کجات آن همه مردي و زور و فر/ جهان را همي داشتي زير پر/ کجا آن دليران و جنگاوران/ کجا آن رد و موبد و مهتران/ کجا آن همه بخشش و روز بزم/ کجا آن همه کوشش روز رزم.
و خسرو غمگنانه مي‌نگريست و هيچ نمي‌گفت و آن‌گاه باربد در برابر سکوت خسرو، خود پاسخ پرسش‌هايش را اين‌چنين داد: «آرزوي پسري را در دل مي‌پروراندي که پشت و تکيه‌گاهت باشد؛ اما آنچه از آن پسر حاصل شد، تنها رنج بود و ناداني و نابخردي. جاي اندوه است، چراکه شاهان با وجود فرزند، نيرومند مي‌شوند و رنج زمانه را به فراموشي مي‌سپارند که اين آيين زندگي است که چون پدر قامت دوتا کند، پسر راست‌قامت شود و به پاداش رنج‌هايي که پدر متحمل شده، دست او را به مهر بگيرد».
پسر خواستي تا بود يار و پشت/ کنون از پسر رنجت آمد به مشت/ ز فرزند، شاهان به‌نيرو شوند/ ز رنج زمانه بي‌آهو شوند/ شهنشاه را چونک نيرو بکاست/ چو بالاي فرزند او گشت راست.
آن‌گاه حکيم توس خود لب به سخن مي‌گشايد و اندرز مي‌دهد که فرجام خسرو را با آن همه عظمت و شکوه ديديد؟ پس در گيتي دليري نکنيد که شهرياري چون خسرو از اورنگ شهرياري فروکشيده شد و اين‌چنين کام دشمنان ايران شيرين گشت. خسرويي که در گيتي کسي چون او سپاه نداشت و چون از آن جايگاه رفيع فروغلتيد، هيچ‌کس فريادرسش نشد:
هر آن کس که او کار خسرو شنود/ به گيتي نبايدش گستاخ بود/ همه بوم ايران، تو ويران شمر/ کنام پلنگان و شيران شمر/ شد اين تخم، ويران و ايران همان/ برآمد همه کامه بدگمان.
و باربد چون اين مويه‌ها کرد، سوگند خورد به عظمت يزدان پاک و به نام شهريار ايران و قسم ياد کرد به قداست نوروز و روشناي پرفروغ خورشيد و به طراوت دلنشين بهار که زين پس به چنگ و رود و رباب دست نبرد که اگر چنين کند، نفرين اين سوگنديان بر او باشد و پيمان کرد که سازهاي خويش را بسوزاند تا نغمه‌اي براي آن بدانديش (شيرويه) نسرايد و آوايي به نشاط از گلو برنياورد. آن‌گاه در برابر خسرو چهار انگشتي را که با آن رود مي‌نواخت، ببريد و در مشت خويش نگاه داشت و چون به جهرم بازگشت آتشي برافروخت و همه سازهاي خويش را به لهيب آتش سپرد.
به يزدان و نام تو اي شهريار/ به نوروز و مهر و به خرم‌بهار/ بسوزم همه آلت خويش را/ بدان تا نبينم بدانديش را/ ببريد هر چهار انگشت خويش/ بريده همي داشت در مشت خويش/ چو در خانه شد آتشي برفروخت/ همه آلت خويش يکسر بسوخت.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.