علم و هویتی رهاشده
«پرستیژ»؛ نوعي تکثیر بینهایت از مرگ
عبدالرضا ناصرمقدسی. متخصص مغز و اعصاب
فیلم «پرستیژ» محصول سال 2006 و به کارگردانی کریستوفر نولان است. وقتی که پای نولان به میان میآید، باید انتظار یک اَبَرفیلم را داشته باشیم؛ فیلمی که پردازشهای شناختی ما را تحت تأثیر خود قرار دهد. «پرستیژ» نیز اینگونه است؛ فیلمی که تا آخر میتواند ما را شگفتزده کرده و با سؤالهای بسیار رها کند.
داستان درباره رقابتهای خونین دو شعبدهباز است. دو شعبدهباز معمولی که با حقههای معمولی مردم را سرگرم میكردند؛ اما اشتباه یکی از آنها (آلفرد بوردن) در بستن گره دست یکی از اعضای گروه که همسر آن شعبدهباز دیگر (رابرت انجییر) بود، سبب فوت همسر او میشود و از اینجاست که کینهها درباره هم آغاز میشود. انجییر که نمیتواند گناه بوردن در مرگ همسرش را ببخشد، دست به انتقامگیری میزند؛ انتقامی که سبب میشود دو انگشت دست بوردن قطع شود.
فیلم پر از این اقدامات متقابل است؛ اما داستان از جایی آغاز میشود که بوردن حقه جابهجایی انسان را میزند و انجییر شاهد است که واقعا انسان جابهجا میشود. مدیر برنامهاش به او میگوید که بوردن از یک بدل استفاده میکند؛ اما انجییر این موضوع را نمیپذیرد. او واقعا فکر میکند که بوردن به جادو دست یافته است. جادویی که نه جادوگران؛ بلکه دانشمندی بزرگ به نام تسلا به او بخشیده است. انتخاب نام تسلا بسیار دقیق صورت گرفته؛ چون تسلا خود هویتی عجیب و رازآلود داشته است. جدا از این موضوع، اینکه دانشمندان جادوگران معاصر شوند، خود نکته جالبی است. علم عملا راه را بر جادو بسته و دیگر رازی از چندوچون علمی پنهان نمیماند و اگر اتفاق عجیبی قرار است که بیفتد، آن نیز در سایه علم مقدور میشود. پس انجییر سفری به آمریکا آغاز و سراغ تسلا میرود و از او میخواهد در ازای پول هنگفتی که به او میدهد، دستگاه انتقال آدم را برای او بسازد. تسلا نیز دست به کار میشود و در نهایت پس از فراز و فرودهایی دستگاه را میسازد؛ اما به انجییر توصیه میکند که از آن استفاده نکند. توصیهای که به آن عمل نمیشود. او شروع به استفاده از این دستگاه میکند؛
دستگاهی که در برابر چشم مخاطبان، انسان را به شکلی اسرارآمیز جابهجا میکند. همین باعث شهرت بسیار او میشود و مخاطبان زیادی را به سوی او جلب میکند؛ اما بوردن که دیگر خود را شکستخورده میبیند، تصمیم میگیرد که سر از کار او درآورد. پس در یکی از روزهای انجام نمایش او به محوطه زیرین دستگاه میرود تا راز آن را بیابد؛ اما با حادثهای شگفت روبهرو میشود. انجییر در محفظه آب زیر دستگاه گیر افتاده و بعد میمیرد و بوردن که شاهد ماجراست، به جرم قتل او دستگیر و به اعدام محکوم میشود. تا اینجا همهچیز در سایهای از ابهام است. همهچیز برای مخاطب مشخص است. بوردن دست به قتل انجییر زده است. او با بستن درِ محفظه آب عملا دست به قتل زده است؛ اما نولان اینهمه آمده تا داستان را بچرخاند و چیز دیگری بگوید. داستانی طولانی که گاه خستهکننده نیز میشود، حالا شکلی دیگر به خود میگیرد. بوردن محکوم به مرگ شده و زندانی است. یک لرد به نام لرد کردلو میخواهد تمام ابزار شعبدهبازی انجییر را بخرد؛ اما یک پیشنهاد هم برای بوردن دارد. در ازای حمایت لرد از دختر او، بوردن باید تمام اسرار شعبدهبازیاش را به لرد بگوید. لرد برای اینکه موافقت
بوردن را نیز کسب کند، دفترچه یادداشت انجییر را به او میدهد.
دفترچههای یادداشت نقش مهمی در این فیلم ایفا میکنند. دفترچههای یادداشت برای گمراهی طرف مقابل است و همین نیز به جذابیت فیلم میافزاید. اول این دفتر یادداشت بوردن است که به دست انجییر میافتد. انجییر فکر میکند که معشوقهاش این دفتر را برای او دزدیده است؛ اما وقتی که با مشقت تمام این دفتر رمزنگاریشده را میخواند، در آخر متوجه میشود که بوردن خود این دفتر را به معشوقهاش داده تا به او بدهد و اینجاست که خشمی عمیق او را فرامیگیرد. در مرحله بعد این بوردن است که مشغول خواندن دفتر انجییر میشود؛ دفتری که خاطرات انجییر و نحوه مواجهه او با یادداشتهای بوردن را در خود دارد و میگوید و میگوید؛ تاجاییکه ناگهان انجییر در یادداشتهایش مینویسد که من به دست تو به قتل رسیدم. چیزی که عملا غیرممکن است؛ پس باید کاسهای زیر نیمکاسه باشد. بیننده نیز در این پازل عجیب سردرگم میشود. باید داستان چیز دیگری باشد یا به قولی چیزی در اینجا مشکل دارد. واقعیت آشکار نمیشود تا زمانی که لرد کردلو به دیدن بوردن میرود و بوردن متوجه میشود که لرد کردلو همان انجییر است؛ اما این موضوع باورکردنی نیست؛ پس چه اتفاقی افتاده است؟
تسلا یک دستگاه وحشتناک و جهنمی برای انجییر ساخته بود؛ دستگاهی که فرد را منتقل نمیکرد؛ بلکه فرد را شبیهسازی میكرد و در هر بار فعالشدن دستگاه، انسانی معادل با کسی که در درون آن قرار گرفته بود، به وجود میآمد. این بود که انجییر با تعبیه یک در، در کف صحنه و گذاشتن یک محفظه پر از آب در زیر آن عملا باعث میشد که آنکه درون دستگاه قرار گرفته، در محفظه آب گیر افتاده و بمیرد و آنکه به وجود میآید، در میان جمع حاضر شود و مخاطبان فکر کنند که او جابهجا شده است؛ اما یک اشکال بسیار مهم نیز وجود دارد. اشکالی که انجییر در آخر فیلم عنوان میکند: معلوم نیست که از این دو- آنکه کشته شده و آنکه به وجود آمده- کدامیک انجییر واقعی است؟ هویت اصلی انجییر چه شده است؟ آیا جابهجایی انسان منجر به جابهجایی هویت او شده است؟ فیلم در جواب این سؤال واقعیت دیگری را نیز رو میکند: حقه بوردن در جابهجایی انسان، داشتن یک بدل بود؛ یک حقه ثابت. البته با این تفاوت که برای اولینبار مشخص میشود که آن بدل، برادر دوقلوی او بوده است. انگار جابهجایی انسان صرفا با داشتن یک بدل ممکن است؛ بدلی که نمیرد و همیشه وجود داشته باشد. فیلم مروج برتری
طبیعت در برابر علم است.
از نظر این فیلم علم فقط هویتها را دگرگون و جابهجا میکند؛ تاآنجاکه دیگر کسی قابل شناسایی نباشد. ما در انتهای فیلم با انبوه انجییرهای خفهشده در انبوه محفظههای آب روبهرو میشویم؛ یک نوع تکثیر بینهایت از مرگ.
فیلم «پرستیژ» محصول سال 2006 و به کارگردانی کریستوفر نولان است. وقتی که پای نولان به میان میآید، باید انتظار یک اَبَرفیلم را داشته باشیم؛ فیلمی که پردازشهای شناختی ما را تحت تأثیر خود قرار دهد. «پرستیژ» نیز اینگونه است؛ فیلمی که تا آخر میتواند ما را شگفتزده کرده و با سؤالهای بسیار رها کند.
داستان درباره رقابتهای خونین دو شعبدهباز است. دو شعبدهباز معمولی که با حقههای معمولی مردم را سرگرم میكردند؛ اما اشتباه یکی از آنها (آلفرد بوردن) در بستن گره دست یکی از اعضای گروه که همسر آن شعبدهباز دیگر (رابرت انجییر) بود، سبب فوت همسر او میشود و از اینجاست که کینهها درباره هم آغاز میشود. انجییر که نمیتواند گناه بوردن در مرگ همسرش را ببخشد، دست به انتقامگیری میزند؛ انتقامی که سبب میشود دو انگشت دست بوردن قطع شود.
فیلم پر از این اقدامات متقابل است؛ اما داستان از جایی آغاز میشود که بوردن حقه جابهجایی انسان را میزند و انجییر شاهد است که واقعا انسان جابهجا میشود. مدیر برنامهاش به او میگوید که بوردن از یک بدل استفاده میکند؛ اما انجییر این موضوع را نمیپذیرد. او واقعا فکر میکند که بوردن به جادو دست یافته است. جادویی که نه جادوگران؛ بلکه دانشمندی بزرگ به نام تسلا به او بخشیده است. انتخاب نام تسلا بسیار دقیق صورت گرفته؛ چون تسلا خود هویتی عجیب و رازآلود داشته است. جدا از این موضوع، اینکه دانشمندان جادوگران معاصر شوند، خود نکته جالبی است. علم عملا راه را بر جادو بسته و دیگر رازی از چندوچون علمی پنهان نمیماند و اگر اتفاق عجیبی قرار است که بیفتد، آن نیز در سایه علم مقدور میشود. پس انجییر سفری به آمریکا آغاز و سراغ تسلا میرود و از او میخواهد در ازای پول هنگفتی که به او میدهد، دستگاه انتقال آدم را برای او بسازد. تسلا نیز دست به کار میشود و در نهایت پس از فراز و فرودهایی دستگاه را میسازد؛ اما به انجییر توصیه میکند که از آن استفاده نکند. توصیهای که به آن عمل نمیشود. او شروع به استفاده از این دستگاه میکند؛
دستگاهی که در برابر چشم مخاطبان، انسان را به شکلی اسرارآمیز جابهجا میکند. همین باعث شهرت بسیار او میشود و مخاطبان زیادی را به سوی او جلب میکند؛ اما بوردن که دیگر خود را شکستخورده میبیند، تصمیم میگیرد که سر از کار او درآورد. پس در یکی از روزهای انجام نمایش او به محوطه زیرین دستگاه میرود تا راز آن را بیابد؛ اما با حادثهای شگفت روبهرو میشود. انجییر در محفظه آب زیر دستگاه گیر افتاده و بعد میمیرد و بوردن که شاهد ماجراست، به جرم قتل او دستگیر و به اعدام محکوم میشود. تا اینجا همهچیز در سایهای از ابهام است. همهچیز برای مخاطب مشخص است. بوردن دست به قتل انجییر زده است. او با بستن درِ محفظه آب عملا دست به قتل زده است؛ اما نولان اینهمه آمده تا داستان را بچرخاند و چیز دیگری بگوید. داستانی طولانی که گاه خستهکننده نیز میشود، حالا شکلی دیگر به خود میگیرد. بوردن محکوم به مرگ شده و زندانی است. یک لرد به نام لرد کردلو میخواهد تمام ابزار شعبدهبازی انجییر را بخرد؛ اما یک پیشنهاد هم برای بوردن دارد. در ازای حمایت لرد از دختر او، بوردن باید تمام اسرار شعبدهبازیاش را به لرد بگوید. لرد برای اینکه موافقت
بوردن را نیز کسب کند، دفترچه یادداشت انجییر را به او میدهد.
دفترچههای یادداشت نقش مهمی در این فیلم ایفا میکنند. دفترچههای یادداشت برای گمراهی طرف مقابل است و همین نیز به جذابیت فیلم میافزاید. اول این دفتر یادداشت بوردن است که به دست انجییر میافتد. انجییر فکر میکند که معشوقهاش این دفتر را برای او دزدیده است؛ اما وقتی که با مشقت تمام این دفتر رمزنگاریشده را میخواند، در آخر متوجه میشود که بوردن خود این دفتر را به معشوقهاش داده تا به او بدهد و اینجاست که خشمی عمیق او را فرامیگیرد. در مرحله بعد این بوردن است که مشغول خواندن دفتر انجییر میشود؛ دفتری که خاطرات انجییر و نحوه مواجهه او با یادداشتهای بوردن را در خود دارد و میگوید و میگوید؛ تاجاییکه ناگهان انجییر در یادداشتهایش مینویسد که من به دست تو به قتل رسیدم. چیزی که عملا غیرممکن است؛ پس باید کاسهای زیر نیمکاسه باشد. بیننده نیز در این پازل عجیب سردرگم میشود. باید داستان چیز دیگری باشد یا به قولی چیزی در اینجا مشکل دارد. واقعیت آشکار نمیشود تا زمانی که لرد کردلو به دیدن بوردن میرود و بوردن متوجه میشود که لرد کردلو همان انجییر است؛ اما این موضوع باورکردنی نیست؛ پس چه اتفاقی افتاده است؟
تسلا یک دستگاه وحشتناک و جهنمی برای انجییر ساخته بود؛ دستگاهی که فرد را منتقل نمیکرد؛ بلکه فرد را شبیهسازی میكرد و در هر بار فعالشدن دستگاه، انسانی معادل با کسی که در درون آن قرار گرفته بود، به وجود میآمد. این بود که انجییر با تعبیه یک در، در کف صحنه و گذاشتن یک محفظه پر از آب در زیر آن عملا باعث میشد که آنکه درون دستگاه قرار گرفته، در محفظه آب گیر افتاده و بمیرد و آنکه به وجود میآید، در میان جمع حاضر شود و مخاطبان فکر کنند که او جابهجا شده است؛ اما یک اشکال بسیار مهم نیز وجود دارد. اشکالی که انجییر در آخر فیلم عنوان میکند: معلوم نیست که از این دو- آنکه کشته شده و آنکه به وجود آمده- کدامیک انجییر واقعی است؟ هویت اصلی انجییر چه شده است؟ آیا جابهجایی انسان منجر به جابهجایی هویت او شده است؟ فیلم در جواب این سؤال واقعیت دیگری را نیز رو میکند: حقه بوردن در جابهجایی انسان، داشتن یک بدل بود؛ یک حقه ثابت. البته با این تفاوت که برای اولینبار مشخص میشود که آن بدل، برادر دوقلوی او بوده است. انگار جابهجایی انسان صرفا با داشتن یک بدل ممکن است؛ بدلی که نمیرد و همیشه وجود داشته باشد. فیلم مروج برتری
طبیعت در برابر علم است.
از نظر این فیلم علم فقط هویتها را دگرگون و جابهجا میکند؛ تاآنجاکه دیگر کسی قابل شناسایی نباشد. ما در انتهای فیلم با انبوه انجییرهای خفهشده در انبوه محفظههای آب روبهرو میشویم؛ یک نوع تکثیر بینهایت از مرگ.