احساس همدلی
عبدالرحمن نجلرحیم- مغزپژوه
یکی از شگفتانگیزترین پیشرفتهای مغزپژوهی در 50 سال گذشته یافتههایی در زمینه نقش مهم و محوری بروز هیجان و عاطفه در قالب احساس همدلی (امپاتی) در تعیین معنا و هویت فردی و هدایت رفتار جمعی در ما انسانهاست. نکته بسیار مهم دیگر در این زمینه کشف چگونگی رشد و تکوین رفتار همدلانه در مغز پستانداران در حدود بیش از 200 میلیون سال در طول تاریخ زیستشناسی است که به طرز درخشانی در کتاب عصر احساس همدلی (امپاتی) (۲۰۰۹)، اثر نخستیشناس معروف هلندی ساکن آمریکا، فرانسوا دیوال شرح داده شده است. پیبردن به رازهای سازماندهی درونمغزی احساس همدلی و ریشه عمیق زیستی آن در طول تاریخ تکامل، نشانه تداوم و انسجامی است که بین پیشینه تکامل طبیعی-زیستی و تاریخ اجتماعی-فرهنگی وجود دارد. همان نکته اساسی که مورد غفلت بسیاری از فیلسوفان اروپای قارهای قرار دارد که تکامل فرهنگی انسان را گسسته از تکامل طبیعی او میدانند. متأسفانه این طرز تفکر در کشور ما به سرعت ترجمه و اشاعه داده میشود. به عنوان مثال میتوان به آثار منتشرشده ایسلاوی ژیژک فیلسوف اسلوونیایی اشاره کرد که در دفاع از روانکاوی لاکانی، نظریات مغزپژوهی درباره عواطف را رد میکند. این در حالی است که کمتر آثاری از نوشتههای فیلسوف فرانسوی معاصر، کاترین مالابو که نقش مغزپژوهی را در توضیح فلسفه اروپایی برجسته میکنند، در کشور ما منتشر میشود. به عبارت دیگر در دیار ما چنین ترویج میشود که گویا با نضج تمدن بشری، بند ناف تکامل معرفتی انسان از تکامل بیولوژیکیاش گسیخته شده و برای تحلیل درست شرایط انسان امروزی، لزومی به ورود به علوم طبیعی از جمله مغزپژوهی وجود ندارد. این در حالی است که همچنان قدرت سیاسی حاکم در جهان مشغول سوءتعبیرهای سودجویانه از دستاوردهای دانش مغزپژوهی امروز برای تحمیل ایدئولوژیک نظریات خود به عنوان تنها روش سازگارانه با طبیعت انسان است.
مغزپژوهی امروز نشان میدهد که فعالیت مدارهای نورونی در عمق دستگاه عاطفی مغز ما انسانهاست که سرگذشت فردی ما را در پیوند و تداوم با حافظه تاریخ طبیعی تکاملی و اجتماعی فرهنگی قرار میدهد. این پیوند ناگسستنی در تاریخ هنر اجتماعات انسانی به طور شفافی بازتاب پیدا کرده است. از آغاز تمدن بشری، هنر جلوهگاه بازنمایی احساسات عاطفی همدلانه در جوامع مختلف بوده است. هنر سینما، هنری به مراتب مدرن در جوامع انسانی است که نمونه کاملتری از جلوههای عاطفی کارکرد مغزی را در سطح جهانی به نمایش میگذارد. به عنوان مثال، فیلم جدید روما (۲۰۱۸) ساخته فیلمساز مؤلف مکزیکی، الفونسو کوارون، بازسازی خاطرهای قوامگرفته از عواطف همدلانه دوران کودکی فیلمساز است. او در این فیلم نقشهای از مغز پرعطوفت زن خدمتکار محبوبش (کلوئه) در واقعیت (لیبو) را از ورای ظاهر آرام و رفتار پرقدرت اما معصومانه و پرابهام این زن به ما نشان میدهد. از ابتدا تا انتهای فیلم که در طول یک سال میگذرد، شدیدا وقایع ناگوار، بر صلابت و مقاومت در سکوت او میافزاید. گویی او چون الههای است که از دل تاریخ زیستمند کهن برخاسته باشد. عواطف همدلانه کلوئه به چهار کودک ارباب که یکی از آنها کارگردان فیلمی است که تماشاگر آن هستیم، به زلالی و شفافیت آبی است که کلوئه در ابتدای فیلم با آن کاشیهای کف خانه و لباسهای افراد خانواده را میشوید و در انتهای فیلم با وجود نابلدی شنا، تن به آب خروشان دریا میسپارد تا جان دو کودک خانواده را نجات دهد. رمز و راز نهفته در پشت رفتار احساسی همدلانه و خالی از کینه و خشم او ناشی از عمق اتفاقاتی پرابهام و لبریز از معناست که از عمق مغز نیالوده او با محاسبات سودجویانه میجوشد. در فیلم سیاه و سفید اما شفاف روما، دوربین خودنمایی ندارد و زاویه دید کارگردان برجسته نمیشود، همانطور که مغز جزئیات فعالیت خود را پنهان نگه میدارد تا ما به طور شفاف، نتیجه عملش، یعنی جهان ساختهشدهاش را بدون مانعی ببینیم. فیلم روما پرترهای از عظمت معصومانه، مبهم اما شفاف از کار دستگاه عاطفی مغز همدلانه کلوئه به دست میدهد که یادآور چهره زنان در نقاشیهای یوهانس ورمیر نقاش هلندی است. نکات مشترکشان، سادگی، ابهام، قدرت نفوذ و غنای معنایی در نحوه بیان احساسات و عواطف همدلانه و نحوه بهاشتراکگذاری آن با تماشاگر است. این نقاشیها از احساساتی همدلانه به زلالی آب در جریان کانالهای جاری شهر دلفت هلند، محل زندگی ورمیر است. اما گویی این دستگاه عاطفی مغز من است که این همه را با اطلاع از خبر سیل در ایران که فرسنگها از آن دور هستم، پیوند میدهد تا احساس همدلانه با هموطنان سیلزدهام را فرا خواند و در عین حال در خیال، باز برمیگرداندم به گذشته، به شهر دلفت در اواخر زندگی ورمیر که هلندیها برای درامانماندن از حمله دشمن، شهر را در زیر آب غرق کردهاند. با خود میگویم: اگر احساسات و عواطف همدلانه در اعماق مدارهای مغزی ما شکل نمیگرفت چگونه میتوانستیم به معنا، خاطره، خیال و رؤیا در مغز خود برسیم و از آنها پلی برای ارتباطات انسانی در طول تاریخ بسازیم. بدیهی است که هیچ موجودی که تنوع، تغییر و دگرگونی را برنمیتابد، نمیتواند از این تواناییهای اساسی مغز انسان در گستره زمین جلوگیري كند.
یکی از شگفتانگیزترین پیشرفتهای مغزپژوهی در 50 سال گذشته یافتههایی در زمینه نقش مهم و محوری بروز هیجان و عاطفه در قالب احساس همدلی (امپاتی) در تعیین معنا و هویت فردی و هدایت رفتار جمعی در ما انسانهاست. نکته بسیار مهم دیگر در این زمینه کشف چگونگی رشد و تکوین رفتار همدلانه در مغز پستانداران در حدود بیش از 200 میلیون سال در طول تاریخ زیستشناسی است که به طرز درخشانی در کتاب عصر احساس همدلی (امپاتی) (۲۰۰۹)، اثر نخستیشناس معروف هلندی ساکن آمریکا، فرانسوا دیوال شرح داده شده است. پیبردن به رازهای سازماندهی درونمغزی احساس همدلی و ریشه عمیق زیستی آن در طول تاریخ تکامل، نشانه تداوم و انسجامی است که بین پیشینه تکامل طبیعی-زیستی و تاریخ اجتماعی-فرهنگی وجود دارد. همان نکته اساسی که مورد غفلت بسیاری از فیلسوفان اروپای قارهای قرار دارد که تکامل فرهنگی انسان را گسسته از تکامل طبیعی او میدانند. متأسفانه این طرز تفکر در کشور ما به سرعت ترجمه و اشاعه داده میشود. به عنوان مثال میتوان به آثار منتشرشده ایسلاوی ژیژک فیلسوف اسلوونیایی اشاره کرد که در دفاع از روانکاوی لاکانی، نظریات مغزپژوهی درباره عواطف را رد میکند. این در حالی است که کمتر آثاری از نوشتههای فیلسوف فرانسوی معاصر، کاترین مالابو که نقش مغزپژوهی را در توضیح فلسفه اروپایی برجسته میکنند، در کشور ما منتشر میشود. به عبارت دیگر در دیار ما چنین ترویج میشود که گویا با نضج تمدن بشری، بند ناف تکامل معرفتی انسان از تکامل بیولوژیکیاش گسیخته شده و برای تحلیل درست شرایط انسان امروزی، لزومی به ورود به علوم طبیعی از جمله مغزپژوهی وجود ندارد. این در حالی است که همچنان قدرت سیاسی حاکم در جهان مشغول سوءتعبیرهای سودجویانه از دستاوردهای دانش مغزپژوهی امروز برای تحمیل ایدئولوژیک نظریات خود به عنوان تنها روش سازگارانه با طبیعت انسان است.
مغزپژوهی امروز نشان میدهد که فعالیت مدارهای نورونی در عمق دستگاه عاطفی مغز ما انسانهاست که سرگذشت فردی ما را در پیوند و تداوم با حافظه تاریخ طبیعی تکاملی و اجتماعی فرهنگی قرار میدهد. این پیوند ناگسستنی در تاریخ هنر اجتماعات انسانی به طور شفافی بازتاب پیدا کرده است. از آغاز تمدن بشری، هنر جلوهگاه بازنمایی احساسات عاطفی همدلانه در جوامع مختلف بوده است. هنر سینما، هنری به مراتب مدرن در جوامع انسانی است که نمونه کاملتری از جلوههای عاطفی کارکرد مغزی را در سطح جهانی به نمایش میگذارد. به عنوان مثال، فیلم جدید روما (۲۰۱۸) ساخته فیلمساز مؤلف مکزیکی، الفونسو کوارون، بازسازی خاطرهای قوامگرفته از عواطف همدلانه دوران کودکی فیلمساز است. او در این فیلم نقشهای از مغز پرعطوفت زن خدمتکار محبوبش (کلوئه) در واقعیت (لیبو) را از ورای ظاهر آرام و رفتار پرقدرت اما معصومانه و پرابهام این زن به ما نشان میدهد. از ابتدا تا انتهای فیلم که در طول یک سال میگذرد، شدیدا وقایع ناگوار، بر صلابت و مقاومت در سکوت او میافزاید. گویی او چون الههای است که از دل تاریخ زیستمند کهن برخاسته باشد. عواطف همدلانه کلوئه به چهار کودک ارباب که یکی از آنها کارگردان فیلمی است که تماشاگر آن هستیم، به زلالی و شفافیت آبی است که کلوئه در ابتدای فیلم با آن کاشیهای کف خانه و لباسهای افراد خانواده را میشوید و در انتهای فیلم با وجود نابلدی شنا، تن به آب خروشان دریا میسپارد تا جان دو کودک خانواده را نجات دهد. رمز و راز نهفته در پشت رفتار احساسی همدلانه و خالی از کینه و خشم او ناشی از عمق اتفاقاتی پرابهام و لبریز از معناست که از عمق مغز نیالوده او با محاسبات سودجویانه میجوشد. در فیلم سیاه و سفید اما شفاف روما، دوربین خودنمایی ندارد و زاویه دید کارگردان برجسته نمیشود، همانطور که مغز جزئیات فعالیت خود را پنهان نگه میدارد تا ما به طور شفاف، نتیجه عملش، یعنی جهان ساختهشدهاش را بدون مانعی ببینیم. فیلم روما پرترهای از عظمت معصومانه، مبهم اما شفاف از کار دستگاه عاطفی مغز همدلانه کلوئه به دست میدهد که یادآور چهره زنان در نقاشیهای یوهانس ورمیر نقاش هلندی است. نکات مشترکشان، سادگی، ابهام، قدرت نفوذ و غنای معنایی در نحوه بیان احساسات و عواطف همدلانه و نحوه بهاشتراکگذاری آن با تماشاگر است. این نقاشیها از احساساتی همدلانه به زلالی آب در جریان کانالهای جاری شهر دلفت هلند، محل زندگی ورمیر است. اما گویی این دستگاه عاطفی مغز من است که این همه را با اطلاع از خبر سیل در ایران که فرسنگها از آن دور هستم، پیوند میدهد تا احساس همدلانه با هموطنان سیلزدهام را فرا خواند و در عین حال در خیال، باز برمیگرداندم به گذشته، به شهر دلفت در اواخر زندگی ورمیر که هلندیها برای درامانماندن از حمله دشمن، شهر را در زیر آب غرق کردهاند. با خود میگویم: اگر احساسات و عواطف همدلانه در اعماق مدارهای مغزی ما شکل نمیگرفت چگونه میتوانستیم به معنا، خاطره، خیال و رؤیا در مغز خود برسیم و از آنها پلی برای ارتباطات انسانی در طول تاریخ بسازیم. بدیهی است که هیچ موجودی که تنوع، تغییر و دگرگونی را برنمیتابد، نمیتواند از این تواناییهای اساسی مغز انسان در گستره زمین جلوگیري كند.