|

زن در فرهنگ ایرانی

مجید اسدی

ایرانیان دوره‌های دور، جهان را با خود یگانه می‌دیدند، در جهان و با جهان می‌زیستند. در این بین اصل مهم آشتی بر روابط انسان ایرانی و جهان حاکمیت داشت. این یگانگی در دوره دیگر آرام‌آرام تغییر می‌کند و به دو‌گانگی، البته نه به مفهوم تقابلی، بلکه به قرینگی در می‌رسد و این در نهایت در زرتشت است که قوام می‌یابد و تا حدود بسیاری، با تغییرات و تعدیلاتی که صورت می‌گیرد، دو جهان خیر و شر به شکل تقابلی نمایانده می‌شوند. این است که جدای جهان تقابلی در دیدگاه ایرانی، جهان قرینگی نیز حائز اهمیت است. این مطلب در شهرسازی و خیابان‌بندی، در نقاشی، در باغ‌های ایرانی، در گلدسته‌های مساجد و در شمع طرفین آیینه... خود را می‌نمایاند. بر اساس این دو جهان ایرانی قرینگی و تقابلی خیر و شر، در بسیاری از مواقع شاهدیم که عنصر جهان قرینگی را به جهان تقابلی می‌لغزانند که این مهم باعث ناهنجاری این دو جهان می‌شود. یکی از این موارد جای‌دهی حضور زن است که به ذات فرهنگ ایرانی در جهان قرینگی قرار دارد و جایگاه بحق و شایسته خود را در طول تاریخ درازدامن خود دارد. برای این مطلب کافی است نگاهی به اساطیر ایران و اقوام ديگر بیندازیم. در اساطیر یونان، پاندورای زن اساس بدبختی انسان است. به پاندورا، زن یونانی صندوقی می‌دهند و سفارش می‌کنند که هرگز در صندوق را نگشاید. پاندورا برخلاف سفارش، صندوق را می‌گشاید که به محض بازشدن صندوق، انواع بدبختی، بیماری و... از صندوق خارج و وارد جهان زیست آدمی می‌شود. پاندورا با نگرانی و شتاب در صندوق را می‌بندد، صدای ضعیفی از درون صندوق به گوش می‌آید که مرا هم رها کن، من امیدم. ذهن تراژدی‌پرور یونانی، از همان آغاز ماهیت زندگی را بر اساس دریافت خود، صادر می‌کند، اما این ذهنیت با ذهنیت ایرانی بسیار فاصله دارد، مگر شباهتی با نحله اندیشگی زروانی داشته باشد. باری به هر طریق می‌بینیم که عامل بدبختی انسان، پاندورا، زن یونانی ناشنیده‌پند است. در اساطیر سامی هم، این حواست که از مار فریب می‌خورد و آدم را فریب می‌دهد و هر دو از بهشت، رانده می‌شوند، اما در اساطیر ایرانی، مشی و مشیانه، چون دو گیاهی به هم پیچانند و این دو در جهان قرینگی و باهم‌بودگی زیست می‌کنند و مکمل جهان هم‌اند و بی‌بودن یکی از آنها شبیه مسجدی با یک گلدسته است. در اساطیر ایرانی زمین مؤنث است و هنگامی به آن گئو یا جئو گفته می‌شود که تاریخ بر آن بار شود یعنی دارای تمدن باشد. زمین بارورشونده و بار‌دهنده است و اگر از این خاصیت خلع شود کره‌ای می‌شود مانند مریخ و دیگر گئو یا جغرافیا نیست. قرینه زمین در نظر ایرانی خورشید است که باعث باروری و مادرینگی و زنانگی زمین می‌شود وقتی در سنگ‌نگاره تخت‌جمشید شیر را سوار بر گاو می‌بینیم، شیر همان خورشید است و این نشانه توافق خورشید و زمین برای باروری است که تابش خورشید و استعداد زمین این منظور را حاصل می‌کند. زن نیز در نگاه ایرانی بارورشونده و پرورنده است و با اسفندارمذ نزدیکی و مشابهت دارد. زن نیز زمانی در فرهنگ ایرانی به موقع عالی خود می‌رسد که بپروراند. آیا این همانی نیست که لاکان در قرن بیستم می‌گوید، زن واقعیت ندارد، اما مادر واقعیت دارد! آیا لاکان با زبانی دیگر و با زمانی بسیار دورتر و با تأخیری طولانی بر دیدگاه اسطوره‌ای ما تأکید دارد؟ یونگ، روان‌شناس قرن بیستم، می‌گوید: هر مردی در درون خود زنی دارد و هر زنی در درون خود مردی و زن و مرد، به زن درون و مرد درون خود توجه دارند. حال اگر ما به واژه مادر دقیق شویم، آیا قرابتی با این گفته به مشام نمی‌رسد؟! گفتیم که جایگاه زن در فرهنگ ایرانی، در جهان قرینه‌هاست. برای روشن‌شدن بیشتر مطلب به واژه بانو نگاه کنید. بانو به معنی روشنایی و کدبانو معنی روشنایی خانه را می‌رساند و مهربانو که نور علی نور است. حال چرا واژه مغولی خانم را به کار می‌بریم؟ واژه دیگری که در زبان فارسی داریم همین واژه زن است سوگمندانه سعدی، استاد بی‌جایگزین نثر فارسی، بدترین زخم را بر این واژه می‌زند.

چو زن راه بازار گیرد بزن/ وگرنه تو در خانه بنشین چو زن. می‌بینیم که زن را با زدن جناس و قافیه گرفته است! این به دلیل گسست عظیمی است که در فرهنگ ما اتفاق افتاده است و تنها سعدی نیست، حافظ هم سلیمان را با جمشید اشتباه می‌گیرد و در دوره بازگشت تا قرن چهارم برمی‌گردیم نه به چهار هزار سال قبل! اما هنوز در بعضی از نواحی ایران، از جمله در اطراف میمه و کشه به‌جای زن از واژه جن (jan) استفاده می‌کنند، زیرا جن از جوانه مازندرانی (joon) می‌آید و این واژه جای خود را به زن داده است تا باعث زندگی باشد و در تقابل با مرگ. حال اگر بخواهیم ببینیم از کجا سعی شده است تا زن از جهان قرینگی به‌در شود کافی است به کتاب سد در نثر بندهشن عنایت شود و فکر می‌کنم بر اساس مانده‌های همین فرهنگ در ماست که همیشه به زن حرمت می‌گذاشتیم و مادر را ستایش می‌کردیم. کافی است که دراین‌باره به سفرنامه‌های غربیان در دوره صفویه نگاه کنیم که می‌گویند زن ایرانی در جامعه دارای حرمت همگان است و از این جهت غبطه می‌خورند و باز از مانده‌های همین فرهنگ است که هنگامی که در جامعه با زنی یا زنان روبه‌رو می‌شویم خود را جمع و محدود می‌کنیم و این یعنی اینکه قرینه خود را و نه دیگری را به رسمیت می‌شناسیم.
اما این روند به دلایلی نتوانست در متون ما به‌ویژه در متون فلسفی خود را نشان دهد. در بدو امر می‌دانیم که به خود فلسفه قرن‌ها به چشم فرزند نامشروع نگریسته می‌شد و فلاسفه ما در نهایت کوشش، با انطباق فلسفه با بسیاری از انتظارات، آن را در کنار کلام و یاور آن قرار می‌دادند و در این بین بدیهی است که بیشتر از نظریات افلاطون فلوطینی استفاده کنند تا از فلسفه ارسطو و جالب آنکه در استفاده از نظریات افلاطون، این نظر را که زن و مرد بال به بال هم‌اند مغفول گذاشتند و از نظریات ارسطو بیشتر به نظریه نابرابری زن و مرد اهمیت دادند و این مدیریت و گزینشگری بر خلاف، باعث خسارات جبران‌ناپذیری شده است که این امر بیشتر کار دیگران بوده است و نه فلاسفه. می‌دانیم که این امر ناخوشایند از زمان ساسانیان شروع شده است. نمونه اینکه وقتی سردار ایرانی در جنگ با رومیان در بدو امر شکست می‌خورد، شاه برای توهین به او دوک نخ‌ریسی و لباس زنانه برایش می‌فرستد و از این نمونه‌ها در متون منثور ما فراوان است. اما با همه این مسائل، شعر که بار تمامی مصائب و گرفتاری‌های ما را به دوش می‌کشید، زن ایرانی را فراخواند و از جای خود به احترام زن برخاست و گفت:
رواق منظر چشم من آشیانه تست
کرم نما و فرود ‌آ که خانه خانه تست.
و زن در این نمود فرهنگی دارای جایگاه ناز و معبد نیاز شده است؛ به ویژه در عرفان ما که شاید اگر بگوییم نیمی از زیبایی و جمال عرفان ایرانی با وجود زن و مظاهر آن حاصل شده است، بی‌راه نرفته‌ایم. عرفانی که توانسته است زیبایی تمامی لایه‌های تمدنی و فرهنگی ما را از دوره‌های بسیار دور تا زمان خود به نحو شگفت‌انگیزی در هم بتند و صدای انسان ایرانی و فرهنگ او از هزاره‌های دور تا زمان خود باشد. برای همین است که عده‌ای به اشتباه حافظ را مهری‌مسلک و عده‌ای دیگر معانی و... دانسته‌اند؛ آری زن در روح فرهنگ ایرانی قرینه بی‌جایگزین مرد است و باعث غرور و افتخار. همچنین در خردنامه حکیم توس است که زن ایرانی دوشادوش مرد ایرانی می‌رویاند، می‌پرورد، می‌رزمد و کار می‌کند و آن‌چنان که از ترجمه الواح هخامنشی بر می‌آید، زن حقوق برابر با مرد دارد و می‌تواند حتی سرپرست مردان در کارگاه‌ها باشد.

ایرانیان دوره‌های دور، جهان را با خود یگانه می‌دیدند، در جهان و با جهان می‌زیستند. در این بین اصل مهم آشتی بر روابط انسان ایرانی و جهان حاکمیت داشت. این یگانگی در دوره دیگر آرام‌آرام تغییر می‌کند و به دو‌گانگی، البته نه به مفهوم تقابلی، بلکه به قرینگی در می‌رسد و این در نهایت در زرتشت است که قوام می‌یابد و تا حدود بسیاری، با تغییرات و تعدیلاتی که صورت می‌گیرد، دو جهان خیر و شر به شکل تقابلی نمایانده می‌شوند. این است که جدای جهان تقابلی در دیدگاه ایرانی، جهان قرینگی نیز حائز اهمیت است. این مطلب در شهرسازی و خیابان‌بندی، در نقاشی، در باغ‌های ایرانی، در گلدسته‌های مساجد و در شمع طرفین آیینه... خود را می‌نمایاند. بر اساس این دو جهان ایرانی قرینگی و تقابلی خیر و شر، در بسیاری از مواقع شاهدیم که عنصر جهان قرینگی را به جهان تقابلی می‌لغزانند که این مهم باعث ناهنجاری این دو جهان می‌شود. یکی از این موارد جای‌دهی حضور زن است که به ذات فرهنگ ایرانی در جهان قرینگی قرار دارد و جایگاه بحق و شایسته خود را در طول تاریخ درازدامن خود دارد. برای این مطلب کافی است نگاهی به اساطیر ایران و اقوام ديگر بیندازیم. در اساطیر یونان، پاندورای زن اساس بدبختی انسان است. به پاندورا، زن یونانی صندوقی می‌دهند و سفارش می‌کنند که هرگز در صندوق را نگشاید. پاندورا برخلاف سفارش، صندوق را می‌گشاید که به محض بازشدن صندوق، انواع بدبختی، بیماری و... از صندوق خارج و وارد جهان زیست آدمی می‌شود. پاندورا با نگرانی و شتاب در صندوق را می‌بندد، صدای ضعیفی از درون صندوق به گوش می‌آید که مرا هم رها کن، من امیدم. ذهن تراژدی‌پرور یونانی، از همان آغاز ماهیت زندگی را بر اساس دریافت خود، صادر می‌کند، اما این ذهنیت با ذهنیت ایرانی بسیار فاصله دارد، مگر شباهتی با نحله اندیشگی زروانی داشته باشد. باری به هر طریق می‌بینیم که عامل بدبختی انسان، پاندورا، زن یونانی ناشنیده‌پند است. در اساطیر سامی هم، این حواست که از مار فریب می‌خورد و آدم را فریب می‌دهد و هر دو از بهشت، رانده می‌شوند، اما در اساطیر ایرانی، مشی و مشیانه، چون دو گیاهی به هم پیچانند و این دو در جهان قرینگی و باهم‌بودگی زیست می‌کنند و مکمل جهان هم‌اند و بی‌بودن یکی از آنها شبیه مسجدی با یک گلدسته است. در اساطیر ایرانی زمین مؤنث است و هنگامی به آن گئو یا جئو گفته می‌شود که تاریخ بر آن بار شود یعنی دارای تمدن باشد. زمین بارورشونده و بار‌دهنده است و اگر از این خاصیت خلع شود کره‌ای می‌شود مانند مریخ و دیگر گئو یا جغرافیا نیست. قرینه زمین در نظر ایرانی خورشید است که باعث باروری و مادرینگی و زنانگی زمین می‌شود وقتی در سنگ‌نگاره تخت‌جمشید شیر را سوار بر گاو می‌بینیم، شیر همان خورشید است و این نشانه توافق خورشید و زمین برای باروری است که تابش خورشید و استعداد زمین این منظور را حاصل می‌کند. زن نیز در نگاه ایرانی بارورشونده و پرورنده است و با اسفندارمذ نزدیکی و مشابهت دارد. زن نیز زمانی در فرهنگ ایرانی به موقع عالی خود می‌رسد که بپروراند. آیا این همانی نیست که لاکان در قرن بیستم می‌گوید، زن واقعیت ندارد، اما مادر واقعیت دارد! آیا لاکان با زبانی دیگر و با زمانی بسیار دورتر و با تأخیری طولانی بر دیدگاه اسطوره‌ای ما تأکید دارد؟ یونگ، روان‌شناس قرن بیستم، می‌گوید: هر مردی در درون خود زنی دارد و هر زنی در درون خود مردی و زن و مرد، به زن درون و مرد درون خود توجه دارند. حال اگر ما به واژه مادر دقیق شویم، آیا قرابتی با این گفته به مشام نمی‌رسد؟! گفتیم که جایگاه زن در فرهنگ ایرانی، در جهان قرینه‌هاست. برای روشن‌شدن بیشتر مطلب به واژه بانو نگاه کنید. بانو به معنی روشنایی و کدبانو معنی روشنایی خانه را می‌رساند و مهربانو که نور علی نور است. حال چرا واژه مغولی خانم را به کار می‌بریم؟ واژه دیگری که در زبان فارسی داریم همین واژه زن است سوگمندانه سعدی، استاد بی‌جایگزین نثر فارسی، بدترین زخم را بر این واژه می‌زند.

چو زن راه بازار گیرد بزن/ وگرنه تو در خانه بنشین چو زن. می‌بینیم که زن را با زدن جناس و قافیه گرفته است! این به دلیل گسست عظیمی است که در فرهنگ ما اتفاق افتاده است و تنها سعدی نیست، حافظ هم سلیمان را با جمشید اشتباه می‌گیرد و در دوره بازگشت تا قرن چهارم برمی‌گردیم نه به چهار هزار سال قبل! اما هنوز در بعضی از نواحی ایران، از جمله در اطراف میمه و کشه به‌جای زن از واژه جن (jan) استفاده می‌کنند، زیرا جن از جوانه مازندرانی (joon) می‌آید و این واژه جای خود را به زن داده است تا باعث زندگی باشد و در تقابل با مرگ. حال اگر بخواهیم ببینیم از کجا سعی شده است تا زن از جهان قرینگی به‌در شود کافی است به کتاب سد در نثر بندهشن عنایت شود و فکر می‌کنم بر اساس مانده‌های همین فرهنگ در ماست که همیشه به زن حرمت می‌گذاشتیم و مادر را ستایش می‌کردیم. کافی است که دراین‌باره به سفرنامه‌های غربیان در دوره صفویه نگاه کنیم که می‌گویند زن ایرانی در جامعه دارای حرمت همگان است و از این جهت غبطه می‌خورند و باز از مانده‌های همین فرهنگ است که هنگامی که در جامعه با زنی یا زنان روبه‌رو می‌شویم خود را جمع و محدود می‌کنیم و این یعنی اینکه قرینه خود را و نه دیگری را به رسمیت می‌شناسیم.
اما این روند به دلایلی نتوانست در متون ما به‌ویژه در متون فلسفی خود را نشان دهد. در بدو امر می‌دانیم که به خود فلسفه قرن‌ها به چشم فرزند نامشروع نگریسته می‌شد و فلاسفه ما در نهایت کوشش، با انطباق فلسفه با بسیاری از انتظارات، آن را در کنار کلام و یاور آن قرار می‌دادند و در این بین بدیهی است که بیشتر از نظریات افلاطون فلوطینی استفاده کنند تا از فلسفه ارسطو و جالب آنکه در استفاده از نظریات افلاطون، این نظر را که زن و مرد بال به بال هم‌اند مغفول گذاشتند و از نظریات ارسطو بیشتر به نظریه نابرابری زن و مرد اهمیت دادند و این مدیریت و گزینشگری بر خلاف، باعث خسارات جبران‌ناپذیری شده است که این امر بیشتر کار دیگران بوده است و نه فلاسفه. می‌دانیم که این امر ناخوشایند از زمان ساسانیان شروع شده است. نمونه اینکه وقتی سردار ایرانی در جنگ با رومیان در بدو امر شکست می‌خورد، شاه برای توهین به او دوک نخ‌ریسی و لباس زنانه برایش می‌فرستد و از این نمونه‌ها در متون منثور ما فراوان است. اما با همه این مسائل، شعر که بار تمامی مصائب و گرفتاری‌های ما را به دوش می‌کشید، زن ایرانی را فراخواند و از جای خود به احترام زن برخاست و گفت:
رواق منظر چشم من آشیانه تست
کرم نما و فرود ‌آ که خانه خانه تست.
و زن در این نمود فرهنگی دارای جایگاه ناز و معبد نیاز شده است؛ به ویژه در عرفان ما که شاید اگر بگوییم نیمی از زیبایی و جمال عرفان ایرانی با وجود زن و مظاهر آن حاصل شده است، بی‌راه نرفته‌ایم. عرفانی که توانسته است زیبایی تمامی لایه‌های تمدنی و فرهنگی ما را از دوره‌های بسیار دور تا زمان خود به نحو شگفت‌انگیزی در هم بتند و صدای انسان ایرانی و فرهنگ او از هزاره‌های دور تا زمان خود باشد. برای همین است که عده‌ای به اشتباه حافظ را مهری‌مسلک و عده‌ای دیگر معانی و... دانسته‌اند؛ آری زن در روح فرهنگ ایرانی قرینه بی‌جایگزین مرد است و باعث غرور و افتخار. همچنین در خردنامه حکیم توس است که زن ایرانی دوشادوش مرد ایرانی می‌رویاند، می‌پرورد، می‌رزمد و کار می‌کند و آن‌چنان که از ترجمه الواح هخامنشی بر می‌آید، زن حقوق برابر با مرد دارد و می‌تواند حتی سرپرست مردان در کارگاه‌ها باشد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.