جنوب وهمانگیز احمد آرام
داستانهای احمد آرام مثل بسیاری دیگر از نویسندگان جنوب، فضایی بومی و جنوبی دارد و البته او در داستانهایش جنوبی مختص به خود آفریده است. در آثار آرام میتوان رد افسانهها، آیینها، باورهای بومی و فرهنگ جنوب ایران را به وضوح دید. آرام در فضای دهه چهل بالید. سالها پیش در گفتوگویی که روایتی از آن در «شرق» منتشر شده بود، گفته بود که دهه چهل پربار و زیبا بود و در آن دوره، نویسندگانی همچون غلامحسین ساعدی و ابراهیم گلستان را خیلی دوست داشته بهخصوص داستانهای جنوبی ساعدی را.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: داستانهای احمد آرام مثل بسیاری دیگر از نویسندگان جنوب، فضایی بومی و جنوبی دارد و البته او در داستانهایش جنوبی مختص به خود آفریده است. در آثار آرام میتوان رد افسانهها، آیینها، باورهای بومی و فرهنگ جنوب ایران را به وضوح دید. آرام در فضای دهه چهل بالید. سالها پیش در گفتوگویی که روایتی از آن در «شرق» منتشر شده بود، گفته بود که دهه چهل پربار و زیبا بود و در آن دوره، نویسندگانی همچون غلامحسین ساعدی و ابراهیم گلستان را خیلی دوست داشته بهخصوص داستانهای جنوبی ساعدی را. در آن دوره، او متأثر از همینگوی و فاکنر نیز بود اما بیش از همه شیفته بکت شده بود. پس از آن دوره، آرام آثار نویسندگان گوناگون از ملیتهای مختلف را میخواند اما دیگر راه خودش را پیدا کرده بود و جهان داستانی خودش را آفریده بود.
آرام در همان گفتوگو، از سالهای کودکی و خانوادهاش گفته بود و از اینکه در خانوادهای متمول به دنیا آمده بود و به این خاطر زندگی سختی نداشته: «پدربزرگم (که او را ندیده بودم) تاجری بود که بین کراچی، بمبئی و بوشهر در رفتوآمد بود و خاطرات سفرهایش را، از آن چیزهایی که دیده بود، برای پسرانش تعریف میکرد. او آدم جالبی بود و از طرفی مشاور کنسول آلمان در بوشهر هم بود و از دوستان بسیار نزدیک و صمیمی «واسموس» آلمانی. تا قبل از انقلاب تفنگ واسموس، که هدیه او به پدربزرگم بود، نزد یکی از عموها نگهداری میشد. بعدها ناپدید شد. او شبهای جمعه جلسات شاهنامهخوانی داشت که اغلب افراد سرشناس شهر در خانه ویلاییاش دور هم جمع میشدند و به داستانهای شاهنامه گوش میدادند. پدرم از این طریق عاشق شاهنامه شد و به سه چیز در شاهنامه توجه بیشتری داشت: سیاوش، کیخسرو و رخش رستم».
داستانهای «شاهنامه» اولین تلنگری بود که آرام را در دوران کودکی به قصهنویسی علاقهمند کرد. داستانهای شاهنامه را از پدرش میشنید و بعد خودش داستانهایی شبیه چیزهایی که شنیده بود مینوشت. چون پدرش به اسب علاقه داشت، قصههای آرام نیز پر از اسب بود و البته بعدتر دریا جای اسب را گرفت. آرام گفته بود که پدرش اولین مشوق او در داستاننویسی بود: «او نخستین کسی بود که از داستانهایم حمایت میکرد، و من هم هر روز از این رقم داستانهای کیلویی را مینوشتم و او در عوض به من جایزه میداد. جایزهاش یادداشت کوچکی بود به صاحب سینمای محلهمان تا من بتوانم فیلمها را مجانی ببینم. سینما در آن دوران باعث شد تا من مجذوب تصویر شوم. چون خانهای در کنار دریا داشتیم و شبانهروز صدایش توی خانهمان میپیچید، تدریجا دریا جای اسب را گرفت. تمام دوران نوجوانی و جوانیام کنار همین دریای ترسناک گذشت؛ دریایی که مانند پردهای پرنقش از درونش داستانها، موسیقیها و باورهای مردمی به بیرون پرتاب میشد».
آرام اولین بار با مجموعهداستان «غریبه در بخار نمک» جنوب خودش را روایت کرد. این مجموعه هفت داستان کوتاه دارد. در داستان «غریبه در بخار نمک» مردی ارمنیتبار به نام امانوئل استپانیان که آواره و تنهاست به مناطق جنوبی سفر کرده است. او در یکی از بهداریهای منطقه، با وجود شرجی و گرمای هوا، به طبابت مشغول میشود، اما فضای سنگین جنوب، زندگی کسالتبار و تفتیشهای وکیل حسن که دائم او را زیر نظر دارد، زندگی او را متحول کرده تا اینکه تصمیم به خودکشی میگیرد. داستان «غریبه در بخار نمک» به همراه شش داستان دیگر که در قالب یک مجموعه منتشر شدند، با پرداختی وهمانگیز، حقایقی گزنده و نهان در لایههای وقایع و روابطی آشنا را به نمایش میگذارند.
آرام پس از موفقیت مجموعهداستان «غریبه در بخار نمک»، رمان «مردهای که حالش خوب است» را منتشر کرد: روایت پسری که حکایت سه بار مردن پدر خود را بازگو میکند؛ پدری در ظاهر عیاش و خوشگذران اما در باطن عجیب و منحصربهفرد. او با شیفتگی از این پدر سخن میگوید و در خلال حرفهایش، گویا میخواهد نشان دهد که در چنین جغرافیایی، چه بهای سنگینی را باید برای متفاوتبودن پرداخت. آرام گفته بود که این داستان، روایت کابوسها و رؤیاهایی است که سالها با او بوده است. رمان آغازی واقعگرایانه دارد اما به تدریج با کابوسهای سرزمین جنوب درهم میآمیزد و حالوهوایی وهمآلود و جادویی پیدا میکند. این رمان پس از انتشار نامزد جایزه ادبی منتقدان و مطبوعات سال (1384) و نامزد جایزهی ادبی بنیاد گلشیری سال (1384) شد.
مجموعهداستان «آنها چه کسانی بودند» کتاب دیگر آرام است. احمد آرام در این کتاب نیز تجربه نوشتن از جنوب و وهمانگیزیاش را با روایتی کولاژگونه ادامه میدهد. داستان نخست این مجموعه «جفو» نام دارد. جفو، جوانی است که عقبمانده ذهنی است. او در شهر ساحلی در حاشیه خلیج فارس زندگی میکند. مردم این منطقه باور دارند که هرازگاهی چیزی داخل دریا میافتد. جفو هم اصرار دارد که صدای وحشتناکی را شنیده است.
«کسی ما را به شام دعوت نمیکند»، سومین مجموعهداستان احمد آرام، شامل شش داستان کوتاه است. داستانهای احمد آرام در این مجموعه نیز تلفیقی از خیال و واقعیت است که زبانی روان و ساده اما روایتی نسبتا پیچیده دارد. داستان نسبتا بلند «کسی ما را به شام دعوت نمیکند»، روایت مردی است که پس از ده سال به خانهاش بازگشته و خاطراتش را مرور میکند؛ خاطراتی که انگار باید تا همیشه بر دوش بکشد. «همین حالا داشتم چیزی میگفتم» مجموعهداستان دیگر آرام است که پنج داستان کوتاه دارد. شخصیتهای داستانها با سردرگمی و هراس زندگی خود را دنبال میکنند. تقدیر و مرگ مانند بیشتر داستانهای آرام از مضامین اصلی این مجموعهاند. آرام در مجموعهداستان «به چشمهای هم خیره شده بودیم»، دست به تجربهای تازه در تکنیک و استفاده از شیوه رئالیسم جادویی در فضاهای شهری زد. راوی داستانهای این مجموعه زنان و مردان مختلف و از اقشار گوناگون جامعه هستند.
«حلزونهای پسر» از دیگر آثار قابل توجه آرام است. او در این رمان با تکیه بر سبک و سیاقی که پس از سالها نویسندگی به آن رسیده بود، داستانی عاشقانه را روایت کرده است. این دومین رمان آرام بود و در آن، داستانی تودرتو روایت شده است. مهیار، قهرمان رمان، در آغاز داستان، خواب غریبی میبیند. مدتهاست که در خواب نامههایی به دست مهیار میرسد و مهیار، هر بار نامهها را ناخوانده به کناری مینهد. این بار اما ترغیب میشود که نامه را باز کند و بازشدن نامه، آغاز ماجرایی است که حلزونهای پسر، با راویانی متعدد روایتگر آن است. ماجرایی که به دلیل گرهخوردن آن با کودتای 28 مرداد، به نوعی عشق و سیاست را به یکدیگر پیوند زده است.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.