بحران اعتماد میان اروپا و آمریکا:
پیامدهای توافق واشینگتن-مسکو
سه دهه پس از پایان جنگ سرد، سیاست خارجی آمریکا بر پایه گفتمانی شکل گرفت که نخبگان واشینگتن آن را هژمونی لیبرال مینامیدند؛ گفتمانی که وعده میداد با گسترش دموکراسی، بازار آزاد و نظم مبتنی بر قواعد، جهان امنتر و آمریکا قدرتمندتر از گذشته خواهد شد.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محسن شریفخدائی - تحلیلگر روابط بینالملل
سه دهه پس از پایان جنگ سرد، سیاست خارجی آمریکا بر پایه گفتمانی شکل گرفت که نخبگان واشینگتن آن را هژمونی لیبرال مینامیدند؛ گفتمانی که وعده میداد با گسترش دموکراسی، بازار آزاد و نظم مبتنی بر قواعد، جهان امنتر و آمریکا قدرتمندتر از گذشته خواهد شد.
اما امروز، نهتنها جهان امنتر نشده، بلکه خود آمریکا نیز با بحرانهای سیاسی، اجتماعی و ژئوپلیتیک روبهرو است؛ بحرانهایی که زمینه اجتماعی و سیاسی لازم را برای ظهور ترامپیسم فراهم کردند و اکنون شکاف میان اروپا و آمریکا را بیش از هر زمان دیگری آشکار کردهاند. تنها دو روز پس از سخنان مارک روبیو در اکروپولیس آتن -سخنانی که با ارجاع به میراث مشترک تمدنی یونان و غرب، اروپا و آمریکا را به احیای همگرایی فراآتلانتیک فرامیخواند- رویدادی رخ داد که معنای سیاسی این دعوت را بهگونهای آشکار زیر سؤال برد. در همین روزها، دادن جایزه صلح نوبل به نویی پیلای، حقوقدان برجسته اهل آفریقای جنوبی و رئیس کمیسیون تحقیق سازمان ملل که اسرائیل را به ارتکاب نسلکشی در غزه متهم کرده بود، با واکنش تند ترامپ و تحریم فوری دیوان کیفری بینالمللی از سوی آمریکا همراه شد؛ اقدامی که در اروپا بهعنوان نشانهای دیگر از فاصله واشینگتن با نهادهای چندجانبه تلقی شد. در برابر این تحریم، کشورهای عضو اتحادیه اروپا مخالفت خود را با این تصمیم اعلام کردند. کشورهای اروپایی غیرعضو اتحادیه، مانند بریتانیا، نروژ و سوئیس نیز از استقلال دیوان کیفری دفاع کردند. در خارج از اروپا نیز کانادا، استرالیا و نیوزیلند در بیانیههای جداگانه حمایت خود را از این نهاد حقوقی اعلام کردند و تحریم آمریکا را اقدامی تضعیفکننده عدالت بینالمللی دانستند. به این ترتیب، اقدام آمریکا نه یک اختلاف حقوقی، بلکه نشانهای از تعمیق شکاف میان نگاه چندجانبهگرای اروپا و رویکرد یکجانبهگرای آمریکا است. این اختلاف در لحظهای رخ میدهد که جنگ اوکراین وارد مرحلهای فرسایشی شده و طرفین با حملات گسترده به زیرساختهای یکدیگر، فشار را افزایش دادهاند. در همین حال و در جریان مذاکرات اخیر ترامپ و پوتین، واشینگتن موافقت کرد که بهطور موقت بخشی از تحریمهای گازوئیل روسیه را تعلیق کند؛ اقدامی که در اروپا و بهویژه در بریتانیا، با خشم و شگفتی روبهرو و با آن مخالفت شد. از نگاه بروکسل و لندن، این تصمیم نهتنها یک عقبگرد در برابر مسکو از سوی واشینگتن به شمار میآید، بلکه میتواند تغذیه مستقیم ماشین جنگی کرملین در میانه جنگ اوکراین باشد؛ جنگی که اروپا هزینه اصلی آن را میپردازد و برای مهار روسیه به انسجام فراآتلانتیک نیازمند است. واکنش تند اتحادیه اروپا و بریتانیا نشان داد که واشینگتن، برخلاف دعوت روبیو به همگرایی بیشتر، در عمل مسیری را میپیماید که شکاف میان دو سوی آتلانتیک را عمیقتر کرده و اعتماد اروپا به قابلیت اتکای آمریکا را بیش از پیش فرسوده میکند. این رویداد بر بستری عمیقتر از اختلافات ساختاری میان دو سوی آتلانتیک قرار دارد؛ بستری که استیون والت، نظریهپرداز و استاد برجسته هاروارد، در کتاب «جهنم نیتهای خوب» با دقت تحلیل میکند. از نظر والت، سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ سرد، با نیتهای خوب اما تحلیلهای غلط، وارد چرخهای شد که نتیجه آن جنگهای بیپایان، هزینههای سنگین، نابرابری داخلی، بیاعتمادی عمومی و فرسایش قدرت آمریکا بود. این شکستها نهتنها در سطح نخبگان، بلکه در زندگی روزمره مردم آمریکا نیز محسوس شد؛ طبقات متوسط و پایین هزینه جنگها را پرداخت کردند، اما سود آن به شرکتهای بزرگ، پیمانکاران نظامی و نخبگان سیاسی رسید. بحران مالی ۲۰۰۸ این شکاف را تشدید و نگرانی را در جامعه آمریکا تقویت کرد. والت تأکید میکند که ترکیب لیبرالیسم سیاسی و سرمایهداری مالی بیمهار، تناقضی ساختاری ایجاد کرد؛ لیبرالیسمی که در سیاست داخلی بر حقوق شهروندی و انتخابات آزاد استوار است، اما در سیاست خارجی آمریکا به گفتمانی مداخلهگرانه تبدیل شد. این ترکیب نامتوازن، سیاست خارجی آمریکا را به جنگهای بیپایان کشاند و در داخل، نابرابری و بیاعتمادی عمومی را تشدید کرد؛ زمینهای که در نهایت به ظهور ترامپیسم انجامید. ترامپ محصول این شکستها بود، نه راهحل آن. او مشکلات واقعی را بهدرستی تشخیص داد، اما به جای ارائه راهبردی منسجم، همان سیاستهای پرتنش گذشته را به شکلی ناپخته و مقطعی ادامه داد؛ از خروج از توافق پاریس و برجام تا فشار حداکثری علیه ایران و تشدید شکاف با اروپا. گفتمان «اول آمریکا» این شکاف را عمیقتر کرد و اروپا را به این نتیجه رساند که واشینگتن شریک چندان قابل اتکایی نیست. در بحران انرژی، جنگ اوکراین و بیثباتی ژئوپلیتیک، اروپا بیش از هر زمان دیگری به انسجام فراآتلانتیک نیاز دارد؛ اما تصمیمهای واشینگتن که بیش از آن بر سیاست داخلی آمریکا استوار است تا منافع مشترک با اروپا، این انسجام را تضعیف کرده است.
در چنین فضایی، انتخابات پیشروی کنگره در آمریکا -بدون آنکه بخواهیم درباره نتیجه آن پیشداوری کنیم- بار دیگر پرسشهای بنیادینی را پیش میکشد: آیا گفتمان «اول آمریکا» همچنان دست بالا را خواهد داشت؟ آیا شکاف میان طبقات اجتماعی و نخبگان سیاسی عمیقتر میشود؟ و آیا سیاست خارجی آمریکا به سوی انزواگرایی بیشتر حرکت خواهد کرد یا نشانههایی از بازگشت به چندجانبهگرایی بروز خواهد یافت؟
آینده آمریکا در گرو حل همان تناقضی است که والت آن را «جهنم نیتهای خوب» مینامد؛ یعنی درهمتنیدگی لیبرالیسم سیاسی، سرمایهداری مالی افسارگسیخته و سیاست خارجی مداخلهگرانه. اگر این تناقض پابرجا بماند، شکاف داخلی آمریکا و فاصله فراآتلانتیک هر دو عمیقتر خواهد شد و جهان وارد دورهای میشود که نه هژمونی لیبرال دوام دارد و نه نظم جایگزینی برای آن شکل گرفته است. اروپا این واقعیت را درک کرده و به تدریج مسیر مستقلتری در سیاست خارجی خود برمیگزیند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.