از تله فضایی فقر تا تلهایشدن فضا
مسئله فقر در ایران دیگر فقط این نیست که فقرا فقیرتر شدهاند یا شمار بیشتری از مردم زیر خط فقر قرار گرفتهاند؛ تغییر مهمتری در حال وقوع است: سازوکارهایی که پیشتر عمدتا تهیدستان شهری و ساکنان حاشیهها را در چرخهای از فقر و محرومیت گرفتار میکرد، به تدریج به بخشهایی از طبقه متوسط نیز سرایت کرده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمدکریم آسایش-کنشگر و پژوهشگر شهری: مسئله فقر در ایران دیگر فقط این نیست که فقرا فقیرتر شدهاند یا شمار بیشتری از مردم زیر خط فقر قرار گرفتهاند؛ تغییر مهمتری در حال وقوع است: سازوکارهایی که پیشتر عمدتا تهیدستان شهری و ساکنان حاشیهها را در چرخهای از فقر و محرومیت گرفتار میکرد، به تدریج به بخشهایی از طبقه متوسط نیز سرایت کرده است. به بیان دیگر، شاید لازم باشد درباره تغییر شکل «تله فضایی فقر» در ایران صحبت کنیم: حرکت از جامعهای که فقرا در فضاهای فقیر گرفتارند، به جامعهای که خود فضا در حال تلهای و فقیرشدن است. تله فضایی فقر زمانی شکل میگیرد که محل زندگی، خود به بخشی از سازوکار بازتولید فقر تبدیل شود. خانواری که توان پرداخت اجاره در مناطق برخوردارتر را ندارد، به محلهای ارزانتر و معمولا دورتر میرود. فاصله از محل کار و خدمات بیشتر میشود، زمان و هزینه رفتوآمد افزایش مییابد، دسترسی به فرصتهای شغلی و آموزشی کاهش پیدا میکند و درآمد واقعی خانوار پایین میآید. در نتیجه، همان فضای ارزانتری که امکان سکونت را فراهم کرده، بخشی از فقر را دوباره تولید میکند.
این چرخه سالهاست در حاشیههای کلانشهرهای ایران وجود دارد. اما آنچه در سالهای اخیر تغییر کرده، دامنه این چرخه است. در سالهای 1394 و 1395 همراه با کمال اطهاری و مهرداد جواهریپور در «طرح ساماندهی سکونتگاههای غیررسمی شهر تهران و توانمندسازی اجتماعات آنها» مشارکت داشتم و مطالعات سکونتگاههای غیررسمی در مجموعه شهری تهران نظیر نسیمشهر و شهر قدس را بررسی کردم. در آن زمان مسئله اسکان غیررسمی به هاله چهارم در مجموعه شهری تهران رسیده بود. همان زمان هم ادراک رایج در سازمان نوسازی و شرکت عمران و بهسازی (بازآفرینی فعلی) در مورد اسکان غیررسمی محدود به Informal Settelment یعنی بیشتر سکونت غیررسمی حاشیهای بود و موضوع Urban Slum یعنی محلهها و محدودههای فرودست و فقر درونشهری را یا نمیدید یا به جزایر فقر شهری تقلیل میداد. شناختم از موضوع تلههای فضایی فقر البته در این سالها محدود به تهران و مجموعه شهری آن نبوده است و به واسطه طرحهای مختلفی که با آن درگیر بودهام، نسبت به این موضوع در شهرهای مختلفی همچون اردبیل، تبریز، ارومیه، اراک، بندرعباس، چابهار، کرمان، مشهد، اهواز، زاهدان، آبادان و کرمانشاه اطلاع دارم، اما همه اینها در قالب تعبیر تله فضایی فقر و موضوع تهیدستان شهری قابل تحلیل بود؛ چنانچه علیرضا صادقی در کتابش «زیست روزمره تهیدستان» توصیف کرده است.
از ۱۳۹۶ به بعد، شوک ارزی، تحریم، تورم، کاهش قدرت خرید دستمزد، جهش قیمت مسکن، کرونا و سپس حذف ارز ترجیحی، لایههای مختلفی از آسیبپذیری را روی هم قرار دادهاند. در نتیجه، مسکن، اشتغال و مصرف دیگر مسائل جداگانهای نیستند. افزایش هزینه مسکن، پسانداز را میخورد؛ نبود پسانداز امکان خرید خانه را از بین میبرد؛ ناتوانی در خرید خانه وابستگی به اجاره را بیشتر میکند؛ اجاره سنگین خانوار را به واحد کوچکتر یا محله دورتر میراند؛ جابهجایی به حاشیه، هزینه رفتوآمد و زمان روزانه را افزایش میدهد؛ این وضعیت دسترسی به برخی فرصتهای شغلی را دشوارتر میکند؛ درآمد ناپایدار نیز دوباره توان پرداخت اجاره و امکان پسانداز را کاهش میدهد. بنابراین فقر فقط درآمد پایین نیست؛ شبکهای از محدودیتهاست که یکدیگر را تقویت میکنند. در این شبکه، مسکن مهمترین گره است. اگر در سالهای نهچندان دور خانوادهای با درآمد متوسط میتوانست با حدود یکسوم درآمد خود خانهای مناسب در محلهای متوسط اجاره کند، اکنون برای بسیاری از خانوارها نسبت اجاره به درآمد به نیمه درآمد و حتی بیشتر رسیده است. در مرداد ۱۴۰۵، تورم سالانه اجاره حدود ۳۲ درصد گزارش شد، اما تجربه میدانی بازار تهران از افزایشهای بسیار بالاتر در برخی قراردادها حکایت داشت؛ بهطوری که در مواردی مستأجر باید بیش از ۷۰ درصد درآمد خود را صرف مسکن کند. این اعداد وقتی به تجربه روزمره ترجمه شوند، معنای روشنتری دارند.
کارمندی که پیشتر در پایان ماه میتوانست چند کیلو میوه بخرد، حالا ممکن است چند عدد سیب و پرتقال انتخاب کند. مشتری آراستهای که زمانی خرید روزانهاش را بیدغدغه انجام میداد، اکنون ممکن است برای چند قلم خوراکی درخواست نسیه کند. خانوادهای که هنوز درآمد ثابت دارد، پیش از رسیدن به خط فقر رسمی، سبد مصرف خود را کوچک میکند: گوشت کمتر، میوه کمتر، تفریح کمتر، سفر کمتر، آموزش خصوصی کمتر و خرید کالای بادوام کمتر. در سوی دیگر شهر، فروشگاههایی که زمانی مشتریان مناطق برخوردار را بهعنوان مصرفکنندگان باثبات میشناختند، به سمت تخفیف، فروش اقساطی و کالاهای ارزانتر میروند. اینها فقط تغییر در «سبد خرید» نیست. وقتی طبقه متوسط برای حفظ سطح زندگی خود مجبور میشود کیفیت و کمیت مصرف را پیوسته پایین بیاورد، در واقع بخشی از موقعیت طبقاتی خود را از دست داده است. شواهد میدانی ۱۴۰۵ از همین تغییر الگوی مصرف در بخشهای مختلف تهران خبر میدهند؛ حتی در مناطق برخوردار، فشار هزینه و کاهش قدرت خرید به تغییر رفتار مصرفی انجامیده است.
اینجاست که مفهوم «طبقه متوسط فقیر» آصف بیات اهمیت پیدا میکند. بیات از گروهی سخن میگوید که از نظر تحصیلات، سبک زندگی، آرزوها و انتظارات به طبقه متوسط نزدیکاند، اما از نظر منابع مادی، امنیت شغلی و دسترسی به مزایای زندگی مدرن در وضعیت شکنندهای قرار دارند. این گروه، جهان طبقه متوسط را میشناسد و میخواهد در آن زندگی کند، اما منابع لازم برای تحقق آن را ندارد. بنابراین مسئله فقط «کمدرآمدبودن» نیست؛ شکاف میان انتظارات و امکانات است. این مفهوم برای ایران امروز اهمیت مضاعف دارد.
یک معلم، کارمند، کارشناس، مترجم، روزنامهنگار، نیروی فنی یا فارغالتحصیل دانشگاه ممکن است همچنان شاغل باشد، اما نتواند خانه بخرد، پسانداز کند، هزینه آموزش فرزندش را تأمین کند، ازدواج کند یا تصویری باثبات از آینده داشته باشد. او فقیر به معنای کلاسیک کلمه نیست، اما دیگر از امنیت و امکان بازتولید اجتماعی طبقه متوسط نیز برخوردار نیست.
پژوهش مارال لطیفی در «پذیرش شکست: افول اقشار میانی جامعه؛ نمونه تهران» از همین زاویه اهمیت پیدا میکند. افول اقشار میانی را نمیتوان فقط با کاهش درآمد توضیح داد. مسئله، فرسایش تدریجی توان حفظ موقعیت اجتماعی و افق پیشرفت است؛ لحظهای که خرید خانه از «هدف دشوار» به «امر تقریبا ناممکن» تبدیل میشود، مهاجرت به محلهای ارزانتر جای ارتقای مسکن را میگیرد و آرزوی پیشرفت جای خود را به تلاش برای حفظ وضع موجود میدهد.
اجارهنشینی نمونه روشن همین تغییر است. هانیه بنیهاشمی در «ولی خانه من نیست: مردمنگاری زیستفرهنگ اجارهنشینی در تهران»، بر اساس مطالعه مردمنگارانه ۷۰ خانوار مستأجر در تهران، نشان میدهد اجارهنشینی صرفا یک رابطه اقتصادی میان مالک و مستأجر نیست؛ با امنیت، تعلق، منزلت و احساس «جا داشتن» در شهر گره خورده است. اما باید یک احتیاط زمانی مهم را رعایت کرد: دادههای این پژوهش مربوط به ۱۴۰۲ است و کتاب در پایان ۱۴۰۴ منتشر شده است. بنابراین این پژوهش شاهد مستقیمی برای آثار جنگ و شوکهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ نیست؛ ارزش آن برای بحث حاضر این است که نشان میدهد پیش از شوکهای جدید نیز پایههای امنیت سکونتی طبقه متوسط و مستأجران شهری فرسوده شده بود. در واقع، جنگ و بحرانهای ۱۴۰۴ و ۱۴۰۵ را باید روی همین بستر انباشتهشده فهمید. در این دو سال، بحران از مرحله «انباشت فشار» به مرحله همافزایی شوکها نزدیک شده است. جنگ، تحریم، اختلال تجارت، محدودیتهای حملونقل، حذف ارز ترجیحی و قطعیهای طولانی اینترنت بینالملل، هرکدام به بخشی از زندگی اقتصادی ضربه میزنند؛ اما اثر واقعی آنها از جمع سادهشان بیشتر است، زیرا یکدیگر را تقویت میکنند. شوک ژئوپلیتیک میتواند تجارت را مختل کند؛ اختلال تجارت هزینه واردات و تولید را بالا میبرد؛ افزایش هزینهها قیمت کالاها را افزایش میدهد؛ تورم قدرت خرید واقعی را کاهش میدهد؛ کاهش قدرت خرید مصرف خانوار را محدود میکند؛ کاهش مصرف فروش بنگاهها را پایین میآورد؛ کاهش فعالیت بنگاهها امنیت شغلی را کاهش میدهد و ناامنی شغلی نیز توان خانوار برای پرداخت اجاره، پسانداز و تشکیل خانواده را کم میکند. به این ترتیب، جنگ در مرزها میتواند به اجارهبهای بیشتر در شهر، کوچکترشدن خانه، حذف یک وعده تفریح، فروش طلا یا خرید چند عدد میوه بهجای یک سبد کامل در زندگی روزمره خانوار تبدیل شود. این زنجیره نشان میدهد چرا نمیتوان فقر را فقط با درآمد سنجید. شوک خارجی از مرز وارد میشود، اما از طریق قیمت، بازار کار و مسکن، در فضای شهری توزیع میشود و سرانجام به شکل تغییر در الگوی سکونت و مصرف ظاهر میشود. قطع اینترنت نیز در چنین اقتصادی صرفا یک اختلال ارتباطی نیست. برای فریلنسر، فروشنده آنلاین، تولیدکننده محتوا، آموزشدهنده، برنامهنویس و بسیاری از کسبوکارهای کوچک، اینترنت بخشی از زیرساخت تولید درآمد است. بنابراین قطعی طولانی اینترنت، محدودیتهای اینترنت اعم از فیلترینگ، سرعت، پهنای باند، محدودیتهای دسترسی تحریمی، افزایش هزینه اینترنت میتواند به معنای از دست رفتن مشتری، بازار و درآمد باشد. در بازار کار نیز مسئله فقط بیکاری نیست. فرد ممکن است «شاغل» باشد، اما از بیمه، قرارداد پایدار، درآمد قابل پیشبینی و امکان برنامهریزی برای آینده برخوردار نباشد. راننده پلتفرمی، پیک، کارگر روزمزد، نیروی پروژهای یا فریلنسر ممکن است از نظر آماری شاغل باشد، اما از نظر امنیت اقتصادی در وضعیت بسیار شکنندهای قرار گیرد.
در مورد جوانان، این وضعیت به شکل نگرانکنندهتری خود را نشان میدهد. سعید مدنی در مقاله اخیر خود با عنوان «تو باید جرأت ادامهدادن داشته باشی، نه امید رسیدن»، بهجای تمرکز بر تعریف محدود متعارف NEET، به جمعیت ۱۵ تا ۳۴ ساله نگاه میکند: از حدود ۲۴ میلیون نفر در این گروه سنی، دستکم ۱۲ میلیون نفر نه تحصیل میکنند و نه شاغلاند؛ یعنی معادل ۱۴ درصد کل جمعیت کشور. مدنی این جمعیت بزرگ را یکی از نیروهای اصلی اعتراضات دی ۱۴۰۴ میداند و آن را جمعیتی توصیف میکند که امید اندکی به بهبود وضعیت اشتغال و آینده دارد. این عدد از یک جهت حتی از نرخهای متعارف NEET تکاندهندهتر است: نشان میدهد مسئله فقط «بیکاری جوانان» نیست، بلکه قطعشدن مسیر ورود بخش بزرگی از یک نسل به دو نهاد اصلی انباشت سرمایه انسانی، یعنی آموزش و اشتغال است. مدنی در همان تحلیل به شکاف میان ورود جمعیت جدید به سن کار و ایجاد اشتغال نیز اشاره میکند: در فاصله ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۴ تنها حدود ۲۰۰ هزار نفر به خالص اشتغال اضافه شده، در حالی که هر سال حدود ۷۵۰ هزار نفر به جمعیت بالای ۱۵ سال افزوده شدهاند. او این وضعیت را در کنار تورم ساختاری و کاهش امکان تحرک طبقاتی قرار میدهد. اگر طبقه متوسط فقیر، گروهی باشد که انتظارات طبقه متوسط را دارد اما منابع آن را ندارد، نسل NEET را میتوان نسلی دانست که حتی فرصت ورود پایدار به مسیر شکلگیری آن منابع را نیز پیدا نمیکند. از همینروست که مسئله فقط «اشتغال» نیست؛ مسئله آینده است. جوانی که شغل پایدار ندارد، خانه نمیتواند اجاره کند، پسانداز ندارد و به خانواده وابسته میماند، ناگزیر ازدواج را عقب میاندازد. خانوادهای که از امنیت اقتصادی مطمئن نیست، فرزندآوری را به تعویق میاندازد. خانواری که دارایی ندارد، در برابر یک شوک اقتصادی کوچک نیز آسیبپذیر است و نسلی که از نسل قبل دارایی، امنیت و فرصت کمتری دریافت میکند، با احتمال بیشتری فقر را به نسل بعد منتقل خواهد کرد.
در اینجا کاهش ازدواج و فرزندآوری را نمیتوان صرفا مسئلهای فرهنگی دانست. بخشی از آن میتواند واکنشی عقلانی به فقدان ظرفیت اقتصادی برای بازتولید اجتماعی باشد. به همین دلیل، تعبیر مدنی درباره «جرأت ادامهدادن، نه امید رسیدن» برای بحث ما معنادار است. جامعهای که در آن رسیدن به موقعیت بهتر دشوار یا ناممکن میشود، بهتدریج از جامعه «تحرک» به جامعه «بقا» تبدیل میشود. آدمها بهجای اینکه بپرسند چگونه بهتر زندگی کنیم، میپرسند چگونه همین زندگی را حفظ کنیم. این تغییر را در رفتار مصرفی نیز میتوان دید: خرید کمتر، کوچکترشدن خانه، انتخاب محله دورتر، استفاده بیشتر از تخفیف و فروش اقساطی، خرید کالاهای درجه دو، حذف سفر و تفریح، کاهش هزینه آموزش و درمان و حتی پناهبردن به نسیه برای نیازهای روزمره. اینها نشانههای منفرد نیستند؛ نشانههای فرسایش ظرفیت بازتولید طبقه متوسطاند.
پس مجموعهای از پدیدههایی که معمولا جداگانه بررسی میشوند؛ افزایش اجارهنشینی، کوچکشدن واحدهای مسکونی، چندخانواری، اشتغال بیثبات، کاهش مصرف، کاهش پسانداز، تأخیر ازدواج، کاهش فرزندآوری، خروج جوانان از مسیر تحصیل و اشتغال، اشکالی از بیخانمانی جدید در قالب ماشینخوابی، اشتغالگزینی سکونتیابانه، کانکسنشینی و افت تحرک اجتماعی، ممکن است در واقع حلقههای یک زنجیره واحد باشند.
این زنجیره از فضا عبور میکند.
خانواری که نمیتواند خانه مناسب بخرد یا اجاره کند، در فضای ارزانتر مستقر میشود. فضای ارزانتر معمولاً فاصله بیشتری با فرصتهای اقتصادی دارد. فاصله بیشتر هزینه و زمان بیشتری میطلبد. هزینه بیشتر قدرت خرید را کاهش میدهد. قدرت خرید کمتر امکان پسانداز و انباشت دارایی را از بین میبرد. نبود دارایی و امنیت شغلی، ازدواج و فرزندآوری را عقب میاندازد. نسل بعد نیز با سرمایه اقتصادی و اجتماعی کمتری وارد زندگی میشود. اینجاست که میتوان از «انتقال فضایی فقر» به «تولید فضایی فقر» رسید. در مرحله نخست، فقرا در فضا گرفتارند. در مرحله دوم، فضا خود به تولیدکننده محدودیت تبدیل میشود و در مرحله سوم، این محدودیتها از مرز تهیدستان عبور کرده و بخشی از طبقه متوسط را نیز درگیر میکند. بنابراین شاید پرسش اصلی درباره ایران امروز دیگر این نباشد که «چند درصد مردم فقیرند؟» پرسش مهمتر این است: چند درصد مردم دیگر نمیتوانند آن زندگیای را که پیشتر زندگی طبقه متوسط مینامیدیم، بازتولید کنند؟ اگر پاسخ این پرسش رو به افزایش باشد، با صرفا «گسترش فقر» مواجه نیستیم. با تغییر رژیم فضایی فقر مواجهیم:
از تله فضایی فقر، به تلهایشدن فضا و از تلهایشدن فضا، به فقیرشدن فضا. خطر اصلی فقط این نیست که تعداد فقرا بیشتر شود. خطر بزرگتر این است که شهر دیگر نتواند زندگی طبقه متوسط را بازتولید کند؛ جوان نتواند مستقل شود، خانوار نتواند پسانداز کند، مستأجر نتواند در یک محله بماند، شاغل نتواند از شغلش امنیت بگیرد و نسل بعد نتواند از نسل قبل موقعیت بهتری به دست آورد. وقتی فقیر فقط در شهر زندگی نمیکند، بلکه خود شهر به سازوکار فقیرشدن تبدیل میشود، دیگر با فقر شهری به معنای معمول کلمه روبهرو نیستیم؛ با فقیرشدن فضا روبهرو هستیم.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.