آنگاه که دشمن میرود
بازآفرینی سرمایه همکاری؛ گفتوگویی میان ابنخلدون و پیتر تورچین برای فهم آبادانی پس از جنگ
جنگ با خاموشی آخرین گلوله پایان نمییابد، فقط موضوع آن تغییر میکند. برای هر جامعهای، در میدان نبرد، مسئله بقاست؛ اما پس از جنگ، مسئله ماندگاری است. جنگ دشمن بیرونی را آشکار میکند، صلح اما دشمن درونی را. تاریخ نیز بیش از آنکه با پیروزی ارتشها دگرگون شود، با کیفیت رابطه انسانها با یکدیگر تغییر میکند. اگرچه جنگ انسانها را کنار هم میآورد، فقط عدالت است که آنان را کنار هم نگه میدارد. ابنخلدون این نیروی نامرئی را «عصبیت» نامید؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
عیسی بزرگزاده-کارشناس توسعه: جنگ با خاموشی آخرین گلوله پایان نمییابد، فقط موضوع آن تغییر میکند. برای هر جامعهای، در میدان نبرد، مسئله بقاست؛ اما پس از جنگ، مسئله ماندگاری است. جنگ دشمن بیرونی را آشکار میکند، صلح اما دشمن درونی را. تاریخ نیز بیش از آنکه با پیروزی ارتشها دگرگون شود، با کیفیت رابطه انسانها با یکدیگر تغییر میکند. اگرچه جنگ انسانها را کنار هم میآورد، فقط عدالت است که آنان را کنار هم نگه میدارد. ابنخلدون این نیروی نامرئی را «عصبیت» نامید؛ مفهومی که در اندیشه او نه به معنای تعصب کور، بلکه به معنای ظرفیت یک جامعه برای اعتماد، مسئولیت متقابل، فداکاری و کنش جمعی است. دولت پیش از آنکه بر قدرت نظامی استوار باشد، بر این سرمایه اجتماعی تکیه دارد. ابنخلدون نشان داد هرگاه رفاه به تجمل، قدرت به انحصار و نخبگان به طبقهای جدا از جامعه تبدیل شوند، عصبیت (همان همتافتگی مدنی) به آرامی فرسوده میشود و دولت پیش از آنکه در مرزها شکست بخورد، در درون خود تهی میشود. او این روند را قانونی جبری نمیدانست، بلکه الگویی تاریخی میدید که بارها و بارها در تمدنهای مختلف تکرار شده است.
شش قرن بعد، پیتر تورچین همین مسئله را با زبانی متفاوت دنبال کرد. او با بنیانگذاری «کلیودینامیک» کوشید الگوهای بلندمدت تاریخ را با دادههای تاریخی، مدلهای ریاضی و تحلیلهای تطبیقی بیازماید. نظریه ساختاری-جمعیتی او نشان میدهد بیثباتیهای بزرگ، معمولا زمانی شکل میگیرند که سه روند همزمان شوند، رقابت فزاینده میان نخبگان، کاهش رفاه نسبی بخشهای گسترده جامعه و تضعیف ظرفیت مالی و نهادی دولت. در این چارچوب، جنگ علت اصلی توسعه یا فروپاشی نیست، بلکه اغلب تنشهایی را آشکار میکند که سالها در زیر پوست جامعه انباشته شدهاند. آنچه سرنوشت ملتها را رقم میزند، نه خودِ بحران، بلکه کیفیت واکنش جامعه و نهادهای آن به بحران است. در اینجا اندیشه ابنخلدون و تورچین، با وجود شش قرن فاصله و تفاوت در روششناسی، به نقطهای مشترک میرسند. دوام تمدن بیش از آنکه به قدرت وابسته باشد، به ظرفیت همکاری وابسته است. اما مسئله قرن بیستویکم از این نیز دشوارتر است. اگر جنگ میتواند همبستگی بیافریند، چگونه میتوان بدون جنگ نیز همان سرمایه همکاری را حفظ و بازتولید کرد؟
پاسخ این پرسش را نباید مستقیما به ابنخلدون یا تورچین نسبت داد، بلکه باید آن را از گفتوگوی اندیشه آنان با تجربه دولتهای مدرن استخراج کرد. توسعه پیش از آنکه پروژهای عمرانی یا اقتصادی باشد، پروژهای نهادی و اخلاقی است. توسعه، ساختن آینده نیست؛ ساختن توانایی ساختن آینده است. جامعهای که بتواند انرژی همبستگی را به قانون، شایستهسالاری، پاسخگویی، یادگیری نهادی و اعتماد عمومی تبدیل کند، از «عصبیت دفاعی» به «همکاری خلاق» گذر میکند. این گذار نه با حذف اختلاف، بلکه با قاعدهمندکردن آن ممکن میشود. رقابت هنگامی موتور پیشرفت است که قواعد، از رقیبان قدرتمندتر باشند.
هشدار مهم تورچین نیز دقیقا در همین نقطه معنا پیدا میکند. بحران، از کمبود استعداد آغاز نمیشود؛ از کمبود فرصتهای عادلانه برای بهکارگیری استعدادها آغاز میشود. هنگامی که نهادها نتوانند شایستگی را از ویژهخواری، رقابت را از حذف و قدرت را از امتیاز تفکیک کنند، سرمایه انسانی به سرمایه تعارض تبدیل میشود. در چنین شرایطی، مشکل جامعه کمبود نخبه نیست؛ ناتوانی در تبدیل نخبگی به خدمت است. بااینحال، حتی نهادهای خوب نیز از خلأ پدید نمیآیند. قانون اگر از اعتماد عمومی تهی شود، به متنی بیجان تبدیل خواهد شد و سازمان اگر از یادگیری و پاسخگویی بیبهره باشد، چیزی بیش از ساختمانی پر از آییننامه نخواهد بود. نهاد، عصبیتِ قانونمند است و عصبیت، نهادِ زنده؛ یکی بدون دیگری پایدار نمیماند. شاید بزرگترین درس ابنخلدون و تورچین نیز همین باشد که تمدن را نباید در انباشت ثروت، گسترش قلمرو یا تکثیر زیرساختها جستوجو کرد. تمدن، حافظه همکاری است. هرگاه این حافظه فراموش شود، تاریخ خود را تکرار میکند. بزرگترین سرمایه یک ملت، آن چیزی نیست که در زیر خاک دارد؛ آن چیزی است که میان مردمش جریان دارد. ازاینرو، پرسش بنیادین این نیست که ملتها پس از جنگ چه اندازه منابع، سرمایه یا فناوری در اختیار دارند؛ پرسش این است که آیا هنوز دلیلی مشترک برای خواستن آینده دارند؟ آیا ملتی که برای همبستگی به دشمن نیاز دارد، هرگز صلح را خواهد آموخت؟ شاید راز ماندگاری ملتها نیز همین باشد که بتوانند در هر نسل، سرمایه همکاری را از نو بیافرینند؛ نه برای پیروزی در جنگی دیگر، بلکه برای ساختن جامعهای که عدالت، اعتماد و خیر عمومی، همان نقشی را ایفا کنند که روزگاری تهدید مشترک ایفا میکرد؛ زیرا تاریخ، در نهایت، ملتها را نه با شمار پیروزیهایشان در میدان نبرد، بلکه با تواناییشان در ساختن آیندهای مشترک داوری میکند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.