گفتوگوی احمد غلامی با عباس آخوندی
استراتژی مشارکت در زنجیره ارزش جهانی
تغییر اساسی در شیوه موازنه قدرت در سطح جهانی رخ داده است و دیگر بازدارندگی بهوسیله ایجاد تعادل در تهدید، جای خود را به پایینآوردن سطح خطر برای شبکه زنجیره ارزش جهانی داده است. عباس آخوندی معتقد است به دلیل چنین تغییری باید چارچوبی برای حکمرانی امنیت شبکهای در خلیجفارس ایجاد کرد. این چارچوب حکمرانی پیش از آنکه متکی بر تهدید باشد، مبتنی بر ایجاد اعتماد در صیانت از زنجیره ارزش جهانی است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
تغییر اساسی در شیوه موازنه قدرت در سطح جهانی رخ داده است و دیگر بازدارندگی بهوسیله ایجاد تعادل در تهدید، جای خود را به پایینآوردن سطح خطر برای شبکه زنجیره ارزش جهانی داده است. عباس آخوندی معتقد است به دلیل چنین تغییری باید چارچوبی برای حکمرانی امنیت شبکهای در خلیجفارس ایجاد کرد. این چارچوب حکمرانی پیش از آنکه متکی بر تهدید باشد، مبتنی بر ایجاد اعتماد در صیانت از زنجیره ارزش جهانی است. کشورهای بسیاری در منطقه و جهان در این زنجیره ارزش سهم دارند، چراکه دوره رویکردهای ژئوپلیتیک به سر آمده و اکنون جهان بر پاشنه ژئواکونومیک میگردد. از اینرو باید تصویر و تصور خود را از قدرتهای جهانی از جمله آمریکا بازتعریف و بازسازی کنیم، خاصه تصاویری که به شیوهای اغراقآمیز در پی القای افول آمریکا است. آخوندی معتقد است با درک موقعیت و قدرت خودمان در جهان، قادر خواهیم بود نقش مؤثری ایفا کنیم و در این نظم تازه بازیگری قابل اعتنا باشیم.
در ابتدای مقالۀ «چارچوبی برای حکمرانی امنیت شبکهای در منطقه خلیجفارس: یک تغییر انگاره»، نوشتهاید با تضعیف نظام لیبرال و برآمدن تدریجی نظمی نو مبتنی بر کاربست مستقیم زور از سوی کشورهای قدرتمند، این باور که به نظام لیبرال و حقوق بشر میتوان اعتماد کرد مخدوش شده است، چراکه آنان نشان دادهاند برای منافع خود حاضرند هر نظمی را زیر پا بگذارند. این امر باعث شده کشورهای کوچک یا میانی با واقعیتی جدی روبهرو شوند و آن اینکه در جهان تنها و آسیبپذیر هستند و در تلهای گرفتار شدهاند. از این تله چگونه میتوان رها شد؟
در ایران بحثی بهخصوص در رسانههای رسمی وجود دارد مبنی بر اینکه آمریکا در حال افول است و در آینده چیزی به نام قدرت آمریکا وجود نخواهد داشت. موضوع اول این است که هم باید تصویری واقعی از وضعیت موجود نظم جهانی داشته باشیم و هم تصویری از ده تا بیست سال آینده و ببینیم که در این نظم چه خواهد شد و ما کجای این نظم قرار خواهیم داشت. این دو بحث بسیار مهم است.
اولین مسئله این است که آیا آمریکا در حال افول است یا نظم جهانی دچار بدکارکردی شده است. این بحث نظری بسیار مهمی است. تا زمانی که جنگ سرد برقرار بود، دو قطب وجود داشت و این دو قطب برای این که بتوانند با همدیگر رقابت کنند یکسری اصول بازی را رعایت میکردند که شامل همین نظم جهانی، سازمان ملل و قواعد سازمان ملل بود. ولی بعد از فروپاشی قطب شوروی، فاصله بقیه بازیگرها تا آمریکا فاصله خیلی زیادی شد. چین امروز را نگاه نکنید، چین سیوپنج سال پیش یعنی 1990 با چین امروز خیلی تفاوت داشت. بنابراین آمریکا بعد از فروپاشی شوروی، خودش را قدرت مطلق جهان میدانست و به ایده یونیپلار یا تکقطبی اعتقاد داشت. نکته مهم از جهت نظری این بود که در وضعیت یونیپلار، آمریکا دیگر خودش را مقید به رعایت اصول نظم لیبرال نمیدانست. من بحثی را در ایران مطرح کردم تحت عنوان نظم نومرکانتالیستی یعنی نظم دوره استعماری که از قرن 16-17 تا قرن 19 در دنیا رایج بود. در واقع آمریکا میگفت حالا که من رقیبی ندارم چه دلیلی دارد به اصول نظم لیبرال پایبند باشم. بنابراین به تدریج اولین جایی که از نظم لیبرال تخطی کرد، همان جایی بود که این نظم را بنیانگذاری کرده بود. اما این موضوع در ایران جور دیگری تلقی شد، به این معنا که نظم لیبرال در حال فروپاشی است و ما باید نظم دیگری را در جهان بنیانگذاری کنیم. این بدون توجه به معادله قدرت در جهان مطرح شد. بعد از آن و در طول سیوپنج سال گذشته، یکباره چین مطرح شد و اتحادیه اروپا قوام بیشتری پیدا کرد. در نتیجه آمریکا کمکم از حالت تکقطبی درآمد و نظریه جهان چندقطبی مطرح شد. در حال حاضر تقریبا صدوپنج یا صدوشش هزار میلیارد دلار تولید ناخالص جهان است که حدود سی درصدش متعلق به آمریکا است، حدود بیست درصد به اروپا و حدود بیست درصد هم متعلق به چین است. بنابراین این سه قطب حدود هفتاد درصد تولید ناخالص جهان را در اختیار دارند و سهم بقیه کشورهای جهان هم در مجموع سی درصد باقیمانده است. بنابراین کمکم بحث چندقطبیبودن مطرح شد ولی همچنان در جایی دچار لنگی بود. لنگیدن بحث در جایی بود که این چندقطبی بودن به تئوری قدرت اقتصادی مربوط بود ولی از جهت قدرت نظامی (سرد)، قدرت نرم (هنجارها) و فناوری همچنان آمریکا با بقیه کشورها فاصله زیادی داشت. آمریکا همچنان در مصدر قدرت بالا بود که البته این هم به مرور دچار تغییر شد. چرا تغییر کرد؟ در سرمایهگذاریهای حوزه نظامی سیوپنج درصد سرمایهگذاری دنیا توسط آمریکا صورت میگیرد ولی دوازده درصد سرمایهگذاری نظامی جهان توسط چین صورت میگیرد. چین خیلی تظاهری به انباشت سرمایهگذاری نظامی نمیکند، ولی سرمایهگذاری خیلی سنگینی در چین در حال انجام است. اتحادیه اروپا تا به حال خیلی دنبال سرمایهگذاری نظامی نبوده است. سهم سرمایهگذاری نظامی اروپا از تولید ناخالص داخلیشان کمتر از 1.5 درصد بود اما بعد از مسئله اوکراین و اینکه ترامپ نشان داد خیلی حاضر به فداکاری و پرداخت هزینه دفاع از اروپا نیست، سرمایهگذاری نظامی هم در اروپا گسترش یافت. آلمان که بزرگترین قدرت اقتصادی اتحادیه اروپا است، تصمیم گرفت پنج درصد تولید ناخالص داخلیاش را در حوزه دفاعی سرمایهگذاری کند. بنابراین اینها نشان میدهد تعادلها در حال تغییر است. تعادلهای مربوط به یونیپلار و جهان تکقطبی دیگر وجود ندارد و از سوی دیگر قدرتهای نظامی جدید در حال شکلگیری هستند. حالا اگر به ده تا بیست سال آینده نگاهی کنیم، میبینیم که بعضی برآوردها میگوید چین در سال 2035 آمریکا را از نظر قدرت اقتصادی میگیرد بعضی برآوردها هم میگویند در 2045 این اتفاق میافتد. بنابراین در طول ده تا بیست سال آینده این دو کشور از نظر قدرت اقتصادی همتراز خواهند شد و این اتفاق بزرگی در آینده جهان است. هرچند از جهت قدرت خرید، تولید ناخالص داخلی چین همین الان از آمریکا بیشتر است. اما اگر به قیمت اسمی در نظر بگیریم، در ده تا بیست سال آینده برابر خواهند بود. اتحادیه اروپا هم رشد میکند ولی از آمریکا و چین عقبتر است. نکته مهم اینکه قدرت چهارمی به نام هند در حال بالاآمدن است. اگر بگوییم در ده تا پانزده سال آینده آمریکا با حدود 2.5 درصد و چین با حدود ۴ درصد رشد میکند، هند با حدود 5.5 درصد رشد میکند بنابراین نرخ رشد هند از چین و آمریکا بیشتر خواهد بود و در بیست سال آینده جزو چهار کشور اول خواهد بود. در آینده دیگر آمریکا ترکتاز نخواهد بود. اما به دو نکته بسیار مهم باید دقت کنیم. اول اینکه درست است که دیگر جایی برای ترکتازی آمریکا نیست، ولی این اصلا به مفهوم افول آمریکا نیست و آمریکا همچنان جزو چهار قدرت برتر جهان خواهد بود و شاید سرجمع و در قدرتهای سخت و نرم و فناوری، همچنان قدرت اول جهان باشد. در ایران از این قضیه تحت عنوان افول آمریکا یاد میشود در حالی که این اصلا به معنای افول نیست و این مهم است که ما فهم درستی از این تحولات داشته باشیم. نکته دوم که بسیار مهم است، این است که وقتی آمریکا رقیبی در قدرت سخت نداشته، ترکتازی میکرده اما سؤال این است که وقتی سه رقیب دیگر داشته باشد، چه خواهد کرد. حالا باید نظمی وجود داشته باشد که بین این چهار کشور تعادلی برقرار کند و این نکته مهمی است. چین چه به صورت مصلحتی و چه به صورت استراتژیک، در سال 2022 با مسئولیت آقای شی جین پینگ بیانیهای صادر کرد تحت عنوان «ابتکار امنیت جهانی» یا Global Security Initiative. چین میگوید ما طرفدار نظم لیبرال هستیم. جالب است که نظم لیبرال را آمریکا ایجاد کرده و در وضع موجود وقتی احساس قدرت مطلق میکند با تخطی از آن به سمت نظم نومرکانتالیستی رفته، ولی چین میگوید ما طرفدار نظم لیبرال هستیم. چون در آخر کار اگر بخواهد منافعش را حفظ کند باید نظمی وجود داشته باشد، در غیر این صورت هرجومرج ایجاد میشود و چون چین میخواهد خودش را کارخانه بزرگ جهان بداند باید ریسکها و مخاطرات تولید و بازارهایش را به حداقل برساند. متوجه است که بنیانگذاری یک نظم کار سادهای نیست. این نظم موجود بعد از دو جنگ جهانی و کشتهشدن میلیونها نفر و متلاشیشدن دهها پایتخت ایجاد شده و به شکل تصادفی ایجاد نشده است. این نظم ناشی از یکسری تحولات بسیار گسترده در قرن نوزدهم و بیستم است. از قضا چین میگوید من همین نظم را میخواهم. اما این به این معنی نیست که این نظم بیعیب و عادلانه است بلکه به این مفهوم است که در استراتژی امنیتی، این گزینه تنها گزینه و کمهزینهترین گزینه ممکن است. بنابراین در چشمانداز آینده و تحولاتی که رخ میدهد، به نظر من گرایش نومرکانتالیستی آمریکا در ده تا بیست سال آینده سرکوب خواهد شد و آمریکا مجبور میشود به نظم لیبرال برگردد. اما آیا این نظم لیبرال جدید مثل نظم لیبرال بعد از جنگ جهانی است؟ خیر، ممکن است همراه با اصلاحاتی باشد چون فناوری گسترش پیدا کرده، AI آمده، نظام تأمین امنیت در جهان عوض شده و مفهومی به نام مدیریت ریسک در برابر تعادل تهدیدات پیش آمده است. الان مبنای امنیت، کنترل ریسک، کنترل مخاطره و مدیریت مخاطره به جای تعادل تهدید شده. بنابراین احتمالا در نظم لیبرال هم اتفاقاتی رخ میدهد، ولی این همچنان نظمی است که برمبنای گفتوگوی قدرتهای مسلط صورت میگیرد. اینطور نیست که برمبنای از هم پاشیدن آن نظم باشد. مسئله ما این است که در این دوره گذار، کجای قصه هستیم. آیا میخواهیم نظم جدیدی در جهان ایجاد کنیم یا فهمی از وضع موجود و این دوره گذار و سیستم آینده داریم و میتوانیم موقعیت خودمان را درست تشخیص دهیم. اگر شما موقعیت خودتان را درست تشخیص ندهید ممکن است لای چرخدندههای نبرد این قدرتها له شوید و آنها بتوانند خودشان را حفظ کنند و نظم جدید را حاکم کنند.
در جهان وقتی در مورد افول آمریکا صحبت میشود، بیشتر افول هژمونی آمریکا مدنظر است نه افول نظامی و اقتصادیاش. آمریکا همیشه به دو صورت یا در دو سطح مطرح بوده: یکی صورت نظامی و اقتصادی است که تراز اول جهان بوده و دیگری به صورت فرهنگی، اجتماعی و سبک زندگی است که همه کشورها تمایل داشتند به لحاظ فرهنگی، شکلی از زندگی آمریکایی یا همان رؤیای آمریکایی را تقلید کنند. اکنون منظور از افول آمریکا، افول فرهنگی و اجتماعی و درواقع افول رؤیای آمریکایی است که همیشه برای کشورهای در حال توسعه تبلیغ و ترویج میکردند. فکر میکنم این افول صورت گرفته و برگشتناپذیر است. اغلب کشورهای دنیا متوجه شدهاند آمریکا جز منافع خودش به چیز دیگری فکر نمیکند و الان کمتر کشوری است که رؤیای آمریکایی را دنبال کند. اما نکته مهم در بحث شما این است که با حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، اتفاق تازهای در منطقه رقم خورده. کشورهایی که فکر میکردند آمریکا حامیشان است و میتواند از منافعشان دفاع کند، متوجه شدند چنین اتفاقی نخواهد افتاد و نهتنها کسی به کمکشان نخواهد آمد بلکه حتی امکان دارد قربانی منافع کشورهای دیگر شوند. شاید به بحث ما مربوط نباشد اما صورتهایی از این نگرانی را میبینیم که در پیمان نظامی بین عربستان، ترکیه و پاکستان اتفاق افتاده. کشورهای منطقه هم احتمالا به سمت قطبهای دیگر قدرت مثل چین، هند و یا اتحادیه اروپا خواهند رفت. آیا فکر نمیکنید تغییر اساسی در منطقه و کشورهایی که قدرتهای متوسط و میانه هستند صورت بگیرد؟
چند موضوع را مطرح کردید. بحث اول شما برمیگردد به اینکه چه تصویری از افول آمریکا داریم. در ابتدا اشاره کردم که حتما در آینده چه در بخش سرد و چه در بخش قدرت نظامی و قدرت گرم، با مشروطشدن قدرت آمریکا مواجه خواهیم شد. یعنی قدرت آمریکا از حالت غیرمشروطش خارج میشود. در این بخش با شما همعقیده هستم. آقای جوزف نای، یکی از تئوریسینهای معروف روابط بینالملل آمریکا، در ۱۹۹۹ کتابی نوشت که چرا آمریکا بهتنهایی نمیتواند پیش برود. این برای زمانی بود که اتحاد جماهیر شوروی از بین رفته بود و آمریکا خودش را قدرت مطلقالعنان حس میکرد. میخواهم به این نکته اشاره کنم که تصوری که آمریکا و شخص ترامپ داشت، که بزرگترین قدرت جهان و فعال مایشاء است، در زمینه قدرت سخت به شدت لطمه خورده است. ایران مقاومت کرده و نشان داده اینطور نیست که آمریکا بتواند در هرجا هر ارادهای را اعمال کند و ضمنا بقیه قدرتها هم در حال برآمدن هستند و بنابراین قدرتش مشروط خواهد شد. برگردیم به این بحث که افول آمریکا در بحث قدرت نرم و هژمونیاش است؛ چه در هژمونی امنیتی سخت و چه در هژمونی نرم. من به جای افول، از کلمه مشروطشدن قدرت آمریکا صحبت میکنم چون این مفهومش فروپاشی نیست. مفهومش این است که مشروط میشود و قدرتهای دیگری عنان آمریکا را کنترل میکنند. بنابراین در بحث مشروطشدنش تا حد زیادی با شما همنظر هستم. اما چند نکته را در نظر بگیرید؛ خاصیت سیستمهای سرمایهداری و آمریکا در این است که آنها قدرت بازآفرینی خودشان را دارند. این نکته بسیار مهمی است که اگر در تحلیلمان وارد نکنیم، اشتباه میکنیم و داستان را خطی میبینیم. بزرگترین تهدید نظام سرمایهداری مربوط به بعد از جنگ جهانی دوم و برآمدن مارکسیسم و سوسیالیسم در اروپا بود. تمام کشورهایی که برمبنای سرمایهداری بودند، با هم جنگهای خونینی کرده و میلیونها نفر از یکدیگر را کشته بودند. اگر ۱۹۴۵ یعنی بعد از جنگ جهانی دوم را در نظر بیاوریم، میبینیم که آنها یک مشت نیروهای خسته پس از جنگ و درگیر با هزاران خرابی بودند. اما در ایده دولت رفاه که در 1948 رسما توسط آتلی، نخستوزیر بریتانیا که از حزب کارگر بود، اعلام شد، اول تلقی این بود که جهان غرب و سرمایهداری، به سمت یک نظام سوسیالیستی میرود. ولی بعدها در دوره تاچر مشخص شد که ماجرا اینگونه نیست. از ۱۹۴۸ تا 1989 که خانم تاچر به قدرت رسید و در دولت بود، در این ۴۰ سال، نظام سرمایهداری توانست خودش را بازآفرینی کند و مجددا در دهه ۸۰ به عنوان خصوصیسازی گفتمان سرمایهداری در دنیا دوباره حاکم شد و جریان سوسیالیستی مدام تضعیف شد. من با نظر شما موافقم، در زمانی در دهههای ۵۰ و ۶۰ و ۷۰ میلادی، تقریبا سی درصد جهان با نظریه مارکسیستی اداره میشد و بزرگترین رشد در تاریخ بود. از اواخر قرن نوزدهم تا دهه هفتاد، تقریبا سی درصد جهان یکباره به سمت نظریه مارکسیستی رفتند. ولی در دهه هشتاد اینطور نبود. در مورد افول آمریکا، بحث من مربوط به رویکرد لیبرال است نه کشور آمریکا. در قرن بیستویکم، جاهطلبی و رقیبنداشتن آمریکا، آمریکا را به سمت نظام مرکانتالیستی استعماری قرن هجدهم و نوزدهم برگرداند. این امر باعث شد قدرت نرم که ایده آمریکایی بود، لطمه زیادی بخورد. این مقوله اتفاقا بعد از اکتبر 2023 بیشتر هم لطمه خورد. در آمریکا چه در حزب دموکرات و چه در حزب جمهوریخواه که آقای ترامپ از آنجا است، رسما پشتیبان یک نظام صددرصد نژادپرست شدند که اصلا مبنای تأسیساش نژادپرستی است. اسرائیل که یک کشور عادی نیست، کشوری است که کلا مبنای تأسیسش، نژادپرستی است. اخیرا یکی از وزیر امنیت اسرائیل گفته بود هر یک نفر یهودی، برابر یک میلیون نفر مسلمان است. یا قبلا گفته بودند اینها انسان نیستند، حیوان هستند و اگر کشته شوند مسئلهای نیست. درواقع دو حزب اصلی آمریکا، پشتوانه نظامی شدهاند که بنیانش بر اساس نژادپرستی و نسلکشی است. مشخص بود که این کار در دنیا تمام مشروعیت ایده آمریکایی را از بین میبرد. نشانههایش را هم در کانادا و هم در اسپانیا میبینید. یا در خود اتحادیه اروپا میبینید که نتانیاهو ممنوعالورود میشود و همچنین نشانههایش را در جنبشهای دانشجویی آمریکا و دانشگاه هاروارد میبینید. از این نظر این حرف شما کاملا درست است. نه فقط در سطح دنیا بلکه در خود آمریکا هم وضع همین است. نظرسنجیهای اخیر نشان میدهد که آمریکاییها حس میکنند فریب خوردهاند. دولت آمریکا و خود ترامپ هم حس میکند از شخص نتانیاهو فریب خورده. افکار عمومی آمریکا هم حس میکند منافع ملت آمریکا، قربانی یک رژیم نژادپرست شده و یکی از آخرین نشانههایش هم صحبتهای آقای ونس است. بنابراین تا اینجا با شما موافق هستم که ایده آمریکایی هم در اتفاقات غزه بعد از اکتبر ۲۰۲۳ و هم در جنگ با ایران لطمه خیلی جدی خورد. ولی آیا این اتفاق به مفهوم افول قدرت نرم است؟ در مقطع فعلی بله. ولی آیا جهان لیبرال نمیتواند مثل دفعه قبل، یعنی بعد از جنگ جهانی دوم که توانست خودش را از دهه چهل تا دهه هشتاد بازآفرینی کند، دوباره بازیابی شود؟ آیا در بیست، سی سال آینده یعنی از این دهه ۲۰ تا دهه ۵۰ نمیتواند خودش را بازآفرینی کند و مضمحل میشود؟ این همان پرسش بنیادین است. تمام خاصیت نظم لیبرال این است که میتواند خودش را در برابر حوادث سهمگین بازآفرینی کند. در افکار عمومی تصور این است که در انتخابات آینده حزب جمهوریخواه شکست مفتضحانهای خواهد خورد. برآوردها اینطور است که این در آمریکا هم مشروعیتش را از دست داده. تصور این است که اگر حتی حزب دموکرات بخواهد دوباره برمبنای دفاع از اسرائیل وارد گود شود آن هم شکست خواهد خورد. لذا نشانههایی مثل ممدانی و عبد السید نشان از این است که در داخل آمریکا هم قدرت نرم لطمه خورده. ولی در اظهارنظر کردن باید کمی محتاط بود که آیا این نظم قدرت بازآفرینی خودش را دارد یا نه. اگر بتواند خودش را بازآفرینی کند میبینید که همچنان فاصلهاش با رقبایش زیاد است. چین در قدرت نظامی، اقتصادی و فناوری حتما رقیب آمریکا خواهد بود، ولی هنوز هیچ ایده چینی که برای ایرانیها جذاب باشد ارائه نکرده است. اروپا و آمریکا در یک کمپ هستند و نمیتوان آنها را از هم تفکیک کرد. هند هم هنوز هیچ ایده جذابی ارائه نکرده. پس در پاسخ به سؤال اولتان میگویم کمی محتاط باشیم و ببینیم قدرت بازآفرینی نظم لیبرال چیست. برسیم به بخش بعدی سؤالتان در مورد قدرت در منطقه ما. تصور من این است که چند اتفاق رخ داده و اصلا به این دلیل من آن یادداشتی که در ابتدا اشاره کردید نوشتم. اولا از جهت اقتصادی، حجم تجارت کشورهای جنوب خلیج فارس با چین، نسبت به آمریکا حدودا پنج برابر است. یعنی تقریبا از ۱۵۰۰ تا 1600 میلیارد دلار تجارت سالیانهای که کشورهای جنوب خلیج فارس دارند، حدودا ۳۰۰ میلیارد دلار، تقریبا 20 درصد، فقط با چین است و چین شریک عمده کشورهای جنوب خلیج فارس است. بعد از چین، عدد مربوط به آمریکا کلا 50 میلیارد دلار است که یکششم است. بنابراین دیگر غلبه روابط اقتصادی کشورهای جنوب خلیج فارس و آمریکا وجود ندارد. از جهت نظامی هم کشورهای جنوب خلیج فارس متوجه شدند آمریکا نمیتواند از پایگاههایش در آن کشورها محافظت کند. چیزی که میخواهم از این دو حرف درست استنتاج کنم این است که ما بر این اساس چه پیشنهادی میخواهیم روی میز بگذاریم. یک وقتی میگوییم هژمونی آمریکا نتوانست از شما حفاظت کند، چین هم که اساسا مدعی ارائه یک سیستم حفاظتی از کشورهای خلیج فارس نیست و میگوید من شریک اقتصادی شما هستم و مدعی نیست که وارد حفاظت از آنها شود. حالا بر این اساس یک حرف این است که بگوییم ما میخواهیم هژمون منطقه شویم. فکر میکنم این گفتمان قطعا با عکسالعمل خیلی منفی مواجه خواهد شد. اما اگر بگوییم با هم یک نظم امنیتی جدید در منطقه درست کنیم که لزوما در تقابل با نظم جهانی نیست، بحث متفاوتی است. نکته بسیار مهم این است که کشورهای جنوب خلیج فارس، و حتی چین، حواسشان هست که سرانجام هر نظمی که در سطح منطقه تعریف میشود، باید در یک نظم بزرگتری بازتعریف شود و با آن سازگار باشد در غیر اینصورت اساسا پایدار نیست. آخرین نمونهاش که ایران برای آن تلاش کرد، ابتکار هرمز در دوره آقای روحانی بود. آقای روحانی هم میگفت کشورهای منطقه برای خودشان یک نظم امنیتی داشته باشند. کشورهای جنوب خلیج فارس میگفتند ما این حرف را قبول داریم اما این باید در چارچوب نظم جهانی باشد و ما میگفتیم خارج از چارچوب نظم جهانی توافق کنیم که شکست خورد. الان هم بحث همین است که آمریکا موفق نشده امنیت منطقه را حفظ کند، کشورهای جنوب خلیج فارس هم احساس ناامنی میکنند و میخواهند با ثروت عمدهای که دارند تصویری از امنیت و آینده خودشان داشته باشند، ولی این تصور که زیر بار هژمونی ایران میروند باطل است. اینکه بپذیرند نظم مستقل از امنیت جهانی داشته باشند هم تصور باطلی است. یعنی اگر بتوانیم نظمی را تعریف کنیم که بتواند تأمینکننده و در چارچوب این دو حد باشد، آن وقت میتوانیم ابتکار عمل استقرار یک امنیت منطقهای را داشته باشیم.
این نظم چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟
برای توضیح این نظم باید فهمی از تحولات جهانی داشته باشیم. در تحولات جهانی، مبنای نظم و امنیت تا پیش از این، معادله تهدید قدرت بود یعنی باید تعادل تهدید را ایجاد میکردید که اگر تو تهدید هستهای داری، من هم تهدید هستهای مقابل دارم که درواقع همان تعادل تهدید بین آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی بود. به عبارتی، تعادل در سطح تهدید بود. الان به نظر من با توجه به حجم تجارت، حجم روابط انسانی، حجم گردش پول و گسترش فناوریهای جدید، اساسا مفهوم تعادل تهدید، به سمت کنترل ریسک و کنترل مخاطره میل کرده. یعنی لازم نیست ما به مرحله تهدید برسیم که با هم درگیر شویم، قبل از آن میتوانیم مخاطرات ممکن را شناسایی کنیم و در این موضوع با هم توافق کنیم. حتما لازم نیست با یکدیگر اتحادیه نظامی مثل ناتو درست کنیم که مثلا اگر اتحاد جماهیر شوروی به اروپا حمله کرد، ما یک ناتو داشته باشیم. امروز گفته میشود که آیا قبل از اینکه به مرحله تهدید برسیم میتوانیم مخاطره را کنترل کنیم؟ این فهم جدید است: مخاطره زنجیرههای ارزش. الان در دنیا چند زنجیره ارزش وجود دارد. منظور از زنجیره ارزش این است که در مورد دسترسی به منابع و معادن اولیه گرفته تا سیستم تولید ارزش مازاد، حملونقل و بازارهای مصرف نهایی، یک زنجیره ارزش جهانی وجود دارد. این زنجیرهها با ژئواکونومی و ژئوپلیتیک تلفیق میشوند. یک بخش از زنجیره ارزش از گرینلند در شمال آمریکا تا آمریکای لاتین میرود که این عمدتا در قاره آمریکا است. آن بالا خاکهای نادر است و بعد به آمریکا میرسد که در آمریکا فناوریهای مختلف هست و این میرسد به حملونقل تا بازارهای مصرف در جنوب. زنجیره ارزش بعدی دوباره از همان شمال شروع میشود و تا آفریقا میرود و از منطقه ما عبور میکند. در این میانه اتحادیه اروپا، چین، شمال آفریقا و خاورمیانه وجود دارد و تا آفریقا میرود. هم در مرحله زنجیره تأمین انرژی و مواد اولیه و هم در زنجیره ارزش که بازارها را هم شامل میشود، باید امنیت وجود داشته باشد. زنجیره ارزش سوم هم در خط شمال است که از چین و شمال روسیه عبور میکند. امروز منافع قدرتهای جهانی و قدرتهای منطقهای مثل ما، کشورهای جنوب خلیج فارس، ترکیه، پاکستان و هند، ایجاب میکند که امنیت این زنجیره حفظ شود. نظریه تعادل تهدید دیگر پاسخگوی امنیت این زنجیره نیست، منافع زنجیرهها همه به هم وصل است بنابراین باید مبنای نظریه عوض شود و از تعادل تهدید به سمت مدیریت مخاطره برود. چه مخاطراتی این زنجیره را تهدید میکند؟ مخاطرات فناورانه، مخاطرات تأمین انرژی و دسترسی به منابع، مخاطرات بازار، مخاطرات حملونقلی و کریدورها و مخاطرات مالی. در واقع یک سلسله مخاطره وجود دارد. الان مبنای نظریه به نظریه کنترل مخاطره برمیگردد. در دوره جنگ سرد، تعادل تهدید بود و ناتو در برابر اتحاد جماهیر شوروی درست شد. الان ناتو چه کار کرده؟ به همین خاطر اروپاییها هم نسبت به ناتو تا حدی تردید کردهاند. نه اینکه بخواهند ناتو را منحل کنند اما به این نتیجه رسیدهاند که باید نگاه جدیدی به این قضیه داشته باشند. در این مدل جدید، آمریکاییها میگویند زنجیره ارزش خط اول از گرینلند تا آمریکای لاتین است و اسمش را نیمکره غربی گذاشتهاند. آنها میگویند اینجا حیاطخلوت و قلمرو ما است و هرکس پایش را اینجا بگذارد، پایش را قلم میکنیم. اتفاقی که در ونزوئلا درست کردند و احتمالا تصمیم داشته باشند در کوبا هم کارهایی انجام دهند. این تهدیدی است که آقای ترامپ درباره دانمارک و گرینلند هم دارد. یک ایده این است که اینجا قلمرو آمریکا است. ولی قلمرو دومی که شرکایش خیلی زیاد هستند زنجیرهای است که از چین، اروپا و منطقه ما عبور کرده و تا آفریقا میرود که ذینفعانش خیلی پیچیده هستند. چون شامل اتحادیه اروپا، چین، آمریکا، هند، ترکیه، ایران، کشورهای جنوب خلیج فارس و کشورهای شمال آفریقا تا کشورهای پایینتر شرق و جنوب آفریقا میشود که بزرگترین زنجیره جهان است. 20 درصد از انرژی از همین جا تأمین میشود. بزرگترین بازار و بزرگترین منابع انسانی جهان در همین جا است. بنابراین برای این زنجیره یک نظریه تأمین باید داشته باشید و این بدون داشتن یک نظریه امنیتی امکانپذیر نیست. این نیست که فقط بگویید ما موفق شدیم تنگه هرمز را کنترل کنیم و با همین موضوع میخواهیم بر کل این زنجیره حکومت کنیم. بله، شما یک حلقه بسیار تعیینکننده در این زنجیره هستید، ولی حواسمان باشد ما یک حلقه تعیینکننده هستیم نه کل این زنجیره. زمانی این حلقه در سازگاری با کل زنجیره کار میکند، زمانی هم میخواهد در ناسازگاری با این زنجیره کار کند که میتواند اجماعی را علیه ما ایجاد کند.
به بحث ژئواکونومی و ژئوپلیتیک بیشتر بپردازیم. شما اولویت را به ژئواکونومی میدهید؟
بله. امروز در دنیا این بحث مطرح است که هدف ژئوپلیتیک این است که ژئواکونومی کار کند و بتواند رفاه ملتها را تأمین کند. اگر ژئوپلیتیک نتواند امنیت و رفاه ملتها را تأمین کند چه ارزشی دارد؟ بنابراین ژئوپلیتیک همچنان مهم است ولی به خودی خود بیمعنی است. وقتی معنی دارد که سرانجام ملت ایران یا هر ملتی احساس کند با موقعیت ژئوپلیتیکیاش امنیت و رفاهش بیشتر تأمین میشود و میتواند از موقعیت بهتری در سطح ایران، منطقه و جهان برخوردار باشد. ولی اگر این ژئوپلیتیک به تهدید منافع و تهدید رفاه من تبدیل شود برای خیلیها معنی نخواهد داشت. بحث من برمیگردد به اولویت ژئواکونومی و ژئوپلیتیک. اگر بخواهیم با اعداد و رقم صحبت کنیم باید توجه کنیم که بالاخره شما میخواهید در یک بازی بزرگ شرکت کنید که در آن تولید ناخالص جهان 105 هزار میلیارد دلار است. از این رقم 30 هزار به آمریکا، حدود ۲۰ هزار به چین و حدود 20 هزار به اروپا تعلق دارد. در کشورهای منطقه حدود هزارودویست به ترکیه، حدود هزاروچهارصد به روسیه، حدود هشتصد به عربستان و چهارهزاروپانصد به هند مربوط است. تولید ناخالص اسمی ما ۳۵۰ است. بنابراین قدرت اقتصادی ما ۳۵۰ میلیارد از 105 هزار میلیارد است یعنی کمتر از یک درصد است و خیلی باید حواسمان باشد که در مورد چه اعدادی صحبت میکنیم. نکته دوم که باید توجه کنیم ثروتی است که در منطقه انباشته شده. سهم مجموع ثروت صندوقهای توسعه ملی در جنوب خلیج فارس، 5200 میلیارد دلار است. نمیتوانیم بگوییم حق ندارید از این ثروت استفاده کنید. این ثروت نیازمند امنیت است. اگر ما میگوییم ما آن نظام امنیتی را قبول نداریم، باید یک نظام امنیتی باورپذیر، قابل اعتماد و پایدار ارائه کنیم. میزان تجارتی که ما در کشورمان داریم، سالانه حدودا ۱۵۰ میلیارد دلار است و این در جنوب خلیج فارس حدود ۱۵۰۰ تا ۱۶۰۰ میلیارد دلار یعنی ۱۰ برابر این رقم است. میتوانیم بگوییم شما تجارت نکنید؟ ما موظف هستیم که یک حرف مسئولانه در برابر این اتفاقات بزنیم. اگر به این اعداد توجه نکنید، یکسری حرفهای زیبایی از جهت ژئوپلیتیک میزنید ولی وقتی این اعداد به میان میآید مجبور هستید در مورد خیلی از حرفهایتان تجدید نظر کنید.
در تأیید صحبت شما میخواهم از اعداد و رقمهایی که اشاره کردید استفاده کنم. در حال حاضر این تصور در ایران رایج است که فکر میکنند اتحادیه اروپا افول کرده و جزو قدرتهای اقتصادی محسوب نمیشود، اما عدد و رقمی که شما در مقالهتان آوردید جالب بود. نوشتهاید که جایگاه اروپا را در این فرایند باید جدی ارزیابی کرد و سهم تولید ناخالص داخلی چین، اندکی با اتحادیه اروپا فاصله دارد. اروپا 19.7 تریلیون دلار که معادل 16.8 درصد و چین ۱۹.۳۹ تریلیون دلار معادل 16.54...
حدود سهدهم درصد اتحادیه اروپا هنوز بیشتر از چین است ولی قابل چشمپوشی است.
بله، ولی اینقدر که در مورد چین صحبت میکنیم، در مورد اتحادیه اروپا صحبت نمیکنیم. این تصور که اتحادیه اروپا رو به افول است از کجا آمده؟
این همان تصوری است که در مورد آمریکا هم داریم. ما خیلی زود کلمه افول را به کار میبریم. مثلا میگویند اتحادیه اروپا قاره پیر است. بله، پیر است اما اینطور نیست که بگوییم رشد ندارد. چطور میشود ثابت کرد که قدرت بازآفرینی خودش را ندارد؟ اروپای ۱۹۴۵ که ویرانه شده بود توانست خودش را بازسازی کند و به این مرحله رسیده. من همیشه نسبت به کلمه افول مسئله دارم. بله، قبول دارم که سرعت رشد ممکن است در مقاطعی دچار بدکارکردی شود ولی این به مفهوم افول نیست. افول این است که بگوییم بعد از آمدن تمدن اسلامی، تمدن قدیم مصر از میان رفت و شما نمیتوانید دنبال تمدن فنیقی یا تمدن مصر قدیم بروید. اما آیا میتوانیم بگوییم تمدن ایرانی بعد از آمدن اسلام از بین رفت؟ بعد از 1400 سال هنوز تمدن ایرانی را داریم. کلمه افول که به راحتی در مورد آمریکا و اروپا استفاده میشود، برای عدهای که شعار میدهند ارزش تبلیغی دارد ولی ارزش واقعی ندارد و حداقل آمریکا و اروپا نشان دادهاند توانستهاند خودشان را در مقاطعی بازآفرینی کنند. حتی شما نمیتوانید بگویید تمدن ژاپن از بین رفت چون ژاپن خودش را بازآفرینی کرد. مگر نادرشاه هند را تصرف نکرد؟ هند توانست خودش را بازآفرینی کند. همینطور نمیتوانید بگویید تمدن شبهقاره هند از بین رفت چون هنوز وجود دارد و سرعت رشد اقتصادی و فناوریاش حتی در حال حاضر از چین هم بیشتر است. بنابراین باید نسبت به کاربست کلمه افول خیلی دقت کرد. باید از فضای تبلیغی عبور کنیم، فضای واقعی اینطور نیست.
شما از امنیت شبکهای صحبت میکنید. این یک ایده است که بهعنوان یک سیاست جدید در منطقه پیشنهاد میدهید. درباره این ایده بیشتر توضیح بدهید.
اگر زنجیره ارزش را در نظر بگیرید، شبکهای از کشورها در این زنجیره سهم دارند. از چین و اتحادیه اروپا تا آفریقا، هندیها، ترکها، ایران، کشورهای جنوب خلیج فارس، مصر، عراق و کشورهای آفریقایی در این شبکه حضور دارند. زمانی است که در این زنجیره همه فاقد ارزش هستند. اگر نظریه هژمونی آمریکا را در نظر بگیریم، آمریکا میگوید من هژمون منطقه هستم که ثابت شد اینطور نیست. بله قدرت بزرگی در جهان است و ممکن است پنجاه درصد تأسیسات جهان را در اختیار داشته باشد و سیوپنج درصد هزینههای جاری دفاعی و نظامی جهان را هم انجام دهد اما ثابت شده نمیتواند هژمونی اعمال کند. حالا از اینسو، آیا ما با 350 میلیارد دلار بر کشورهای جنوب خلیج فارس میتوانیم اعمال هژمونی کنیم؟ باید واقعبین باشیم. نکتهای میگویم که برای کسانی که بحثهای استراتژیک میکنند قابل توجه است. در 1971 (1350)، بریتانیا اعلام کرد میخواهم از جنوب خلیج فارس خارج شوم و نمیتوانم امنیت این منطقه را مستقیما تأمین کنم به خاطر اینکه هزینه سرباز بریتانیایی پانزده برابر هزینه سرباز محلی است. این همان زمانی است که مطرح شد منطقه نیاز به نظم امنیتی جدید دارد و تا پیش از آن بریتانیا امنیت منطقه خلیج فارس را حفظ میکرد. بریتانیا که رفت، بحرین مستقل شد و ایران استقلال بحرین را پذیرفت. اما اتفاق مهمتری هم رخ داد. نظریه دو ستونی نیکسون مطرح شد. او میگفت بریتانیا رفته و منطقه شرق کانال سوئز با خلأ قدرت امنیت مواجه شده است. نیکسون گفت چه کسی باید امنیت منطقه شرق سوئز را تأمین کند. نظریهای مطرح شد که دو ستون دارد؛ ایران و عربستان. نیکسون گفت که این دو کشور امنیت منطقه را در هماهنگی با آمریکا و در مرحله بعدی با هماهنگی با بریتانیا تأمین کنند. در مبنای نظریاتش همچنان نظریه هژمونی غالب بود. قبلا هژمونی بریتانیا بود و حالا در سطح بالا هژمونی آمریکا قرار دارد و در سطح منطقه هژمونی ایران و عربستان. ایران در شمال خلیج فارس و عربستان در سمت دیگر، هژمونی منطقهای داشته باشند که در ایران این نظریه تحت عنوان اینکه ایران ژاندارم خلیج فارس است مطرح شد. ژاندارم یعنی هژمون نظامی منطقه و این نظریه شکست خورد. بحث من این است که ما دوباره در یک مقطع خلأ قدرت هستیم. تا پیش از این حداقل تصور کشورهای جنوب خلیج فارس این بود که میتوانند با هژمونی آمریکا امنیت خودشان را حفظ کنند و حالا معلوم شده در زمان درگیری امکان تأمین امنیتشان نیست. اما آیا همچنان باید در چارچوب نظریه هژمونی باقی بمانیم یا برگردیم و زنجیره ذینفعان را در نظر بگیریم. اگر همچنان در نظریه هژمونی باقی بمانیم، میبینیم ایران بود که ثابت کرد آمریکا هژمون منطقه نیست از این طریق که توانست در برابر تجاوز آمریکا مقاومت کند. ولی آیا ایران میتواند به جای آمریکا تبدیل به هژمون منطقه شود؟ اگر چنین هدف استراتژیکی تعقیب شود، به نتیجه میرسد یا میتواند منجر به جنگ همه علیه همه شود؟ بحث من این است که این نظریه نه الان بلکه دفعه قبل هم حتی با پشتیبانی آمریکا عملی نشد پس شدنی نیست. ما خیلی قدرتمندیم و در برابر تجاوز بزرگترین قدرت نظامی جهان با همکاری پلیدترین کشور جهان که اسرائیل باشد توانستهایم مقاومت کنیم اما به این معنی نیست که میتوانیم هژمون منطقه شویم. بنابراین باید ایدهای باورپذیر، پایدار و قابل اعتماد مطرح کنیم و آن ایده این است که امنیت جمعی و مشارکتی را تأمین کنیم. نه به این معنی که با هم نیروی دفاعی مشترک درست کنیم. به نظرم تشکیل نیروی دفاعی مشترک در این منطقه غیرممکن است. حتی کشورهای جنوب خلیج فارس که شورای همکاری خلیج فارس را درست کردند هم نتوانستند نیروی دفاعی مشترک درست کنند. آخر کار از جهت دفاعی، استراتژی قطر با استراتژی دوحه و استراتژی عربستان متفاوت است. بنابراین اساسا مفهوم نیروی دفاعی مشترک به نظر من امری غیرقابل تحقق است. اما اینکه همه قبول کنیم منافع ما در این است که امنیت را از طریق مدیریت ریسک ناامنی مدیریت کنیم، یک کار قابل تحقق است. لذا من اسمش را نظام مدیریت شبکهای یا ریسک امنیتی منطقه گذاشتهام. باید مدیریت ریسک کنیم، نه تعادل تهدید؛ و از نظریه تعادل تهدید که باید به سمت هژمونی برود عبور کنیم و به سمت نظریه مدیریت ریسک برویم. در مدیریت ریسک چه کشورهایی در منطقه ذینفع هستند؟ ایران، کشورهای جنوب خلیج فارس، ترکیه و پاکستان حلقه اول هستند. باید ریسکهای منطقه را با هم شناسایی کنیم. اما آیا این کار میتواند مستقل از قدرتهای جهان باشد؟ به نظر من نه. الان سه قدرت آمریکا، اتحادیه اروپا و چین مطرح هستند. از این سه قدرت کدامشان با همه این کشورها ارتباط پایداری دارد؟ چین. پس باید اول از چین شروع کنیم. اما حواسمان باشد آخر کار، امنیت شبکه باید با همه ذینفعان شبکه باشد. نه میتوانیم اتحادیه اروپا را کنار بگذاریم، نه آمریکا و مصر و عراق و بقیه کشورهای آفریقایی را. باید همه را درگیر کنیم اما اول کار میتوانیم یک شورای همکاری درست کنیم با هدف مدیریت ریسک که شامل کشورهای جنوب خلیج فارس، ایران، ترکیه، چین و هند باشد. بعدا دیگر کشورها میتوانند وارد شوند و هدف هم مدیریت مخاطره زنجیره تأمین و زنجیره ارزش که از این منطقه عبور میکند باشد.
ایران تا کجا میتواند از مانور در این جغرافیای سیاسی که اتخاذ کرده استفاده کند؟
افرادی که صحنه را در دست دارند فکر میکنند ژئوپلیتیک اصل است، در حالی که من میگویم اگر ژئوپلیتیک منجر به رفاه و آسایش مردم ایران و منطقه نشود چه سودی دارد. کل ژئوپلیتیک برای رفاه است.
چه کسی از این آشوب سود میبرد؟
اسرائیل.
آیا آمریکا سودی در این آشوب ندارد؟
سلسلهمراتبی است. قطعا اول اسرائیل و بعد آمریکا و روسیه هستند. آمریکا به دلیل اینکه ذینفع منطقه و متحد اسرائیل است. ما تصور میکنیم آمریکا زیان میکند ولی شرکتهای نفتی بزرگ جهان اتفاقا بعد از این حوادث سودشان تا چهل درصد افزایش داشته. ما تصور میکردیم این اتفاقات منجر به قحطی نفت در جهان خواهد شد. اما عملا میبینید که در گام اول قیمت نفت رشد کرد ولی بعدا کنترل شد. روسها هم ذینفع هستند چون توجهها از جنگ روسیه و اوکراین به سمت منطقه ما آمده و از افزایش قیمت نفت اولیه قاعدتا آنها هم ذینفع شدند. در هر صورت بازنده اصلی این جنگ مسلمانان هستند که همدیگر را نابود میکنند.
فکر نمیکنید این جابهجایی قدرت در حال رخدادن است و همانطور که در بحثهای شما هم مطرح بوده، کشورها را به سرمایهگذاری در عرصه نظامی سوق بدهد و این سرمایهگذاری نظامی موجب جنگ بزرگتری در جهان شود؟
حداقل در سالهای پیشرو، میزان سرمایهگذاری نظامی قطعا افزایش خواهد داشت. در سال 1995 کل هزینه نظامی جهان 900 میلیارد دلار بود و الان چیزی حدود 3500 میلیارد یعنی چهار برابر. بخشی به خاطر تورم است ولی تورم جهانی آنقدر که بالا نیست. بنابراین میزان سرمایهگذاری افزایش خواهد داشت. در جنگ روسیه و اوکراین، اتحادیه اروپا که سهم کل اعضای نظامیاش کمتر از 1.5 درصد بود، به سمت سرمایهگذاری پنج درصد تولید ناخالص داخلیاش میرود. روسیه به دلیل جنگ با اوکراین، حدود شانزده درصد تولید ناخالص داخلیاش را در هزینه دفاعیاتش مصرف میکند. ما در حال جنگیم و قاعدتا باید هزینههای دفاعی ما هم افزایش داشته باشد. قراردادهایی که جسته گریخته از کشورهای جنوب خلیج فارس میشنویم نشان میدهد که در آنجاها هم چقدر سرمایهگذاری شده. بنابراین هزینه تسلیحات افزایش پیدا میکند. ولی اینکه آیا این امر منجر به جنگ جهانی سوم شود، به چند دلیل هنوز دربارهاش تردید دارم. یکی اینکه امکان مدیریت و کنترل تنش بین چین و غرب وجود دارد. تا حالا توانستهاند تنش را کنترل کنند و این موضوع به همین دلیل نظریه جنگ جهانی سوم را تا حد زیادی سست میکند. مخصوصا چین که در ابتکار امنیت جهانی که 2022 منتشر کرده، استراتژی روشنی را مطرح میکند و میگوید من به دنبال مدیریت هیچ تعارضی به روش نظامی نیستم و به تمامیت ارضی همه کشورها احترام میگذارم و میخواهم تمام مسائل بین کشورها را با روش گفتوگو حل کنم. درست است که عملا قدرت دفاعی خودش را افزایش میدهد و 12 درصد سرمایهگذاری جهان فقط مربوط به چین است اما همزمان تا حالا نشان داده که سیستمش مدیریت تنش است و دنبال تشدید تنش نیست. نکته دوم اینکه در ۱۰ تا ۲۰ سال آینده، تعادل قدرت اقتصادی در دنیا به هم میخورد. الان فاصله بین آمریکا و بقیه کشورها زیاد است و این فاصله کاهش پیدا خواهد کرد. هرچه این فاصله کاهش پیدا کند شاهد تعادل قدرت در سطح جهان خواهیم بود که میتواند از جنگ جهانی سوم جلوگیری کند. مورد سوم بازآفرینیای است که در جهان لیبرال صورت میگیرد. یعنی جهان لیبرال این روند نومرکانتالیستی را که آمریکا و ترامپ اتخاذ کردهاند کنترل میکند. احتمالا این روند در انتخابات اکتبر و نوامبر آمریکا و انتخابات بعدی ریاستجمهوری به شدت شکست خورده و کنترل خواهد شد و مجددا ایدههای لیبرال به آمریکا برمیگردد که این اتفاق نیز از جنگ جهانی سوم جلوگیری میکند. الان نسل زیر چهل سال آمریکا بههیچوجه پشتیبان نظریههای نومرکانتالیستی ترامپ نیستند و حتی دنبال نظریههای بایدن هم نیستند. بیشتر چهرههایی مثل شهردار نیویورک یا عبد السید بالا میآیند. اینها چهرههایی نیستند که دنبال جنگ جهانی باشند، بلکه بیشتر دنبال نظریههای لیبرال و کنترل تنش هستند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.