۴۰ روز جابهجایی زیر سایه انفجارها
«صبحها که راه میافتادیم فقط یک جمله تکرار میشد؛ الهی به امید تو...»؛ این جمله را راننده اتوبوس خط علم و صنعت تا آرژانتین، حالا بعد از پایان آن ۴۰ روز پرتنش جنگ، با مکث میگوید. روزهایی که به گفته او: «کار از یک خدمت معمولی شهری، تبدیل شده بود به مأموریت در دل خطر». ساعت هنوز به شش صبح نرسیده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
شرق: «صبحها که راه میافتادیم فقط یک جمله تکرار میشد؛ الهی به امید تو...»؛ این جمله را راننده اتوبوس خط علم و صنعت تا آرژانتین، حالا بعد از پایان آن ۴۰ روز پرتنش جنگ، با مکث میگوید. روزهایی که به گفته او: «کار از یک خدمت معمولی شهری، تبدیل شده بود به مأموریت در دل خطر». ساعت هنوز به شش صبح نرسیده است. پایانه علم و صنعت آرام نیست. رانندهها یکییکی آماده حرکت میشوند، اما چیزی در هوا فرق کرده؛ صدای اخبار شب قبل، خبر انفجارها و نگرانی خانوادهها هنوز در ذهنها مانده است. او مسیرش را مثل همیشه آغاز میکند؛ از شرق تهران به سمت آرژانتین. اما دیگر این مسیر یک خط معمولی نیست: «آن روزها شرق تهران، مخصوصا محدوده علم و صنعت تا بیهقی و سرِ کرمان، کاملا شرایط خاص داشت. بعضی نقاط حتی هدف قرار گرفته بود». یکی از مهمترین خاطرات راننده خط آرژانتین به علم و صنعت مربوط به همان روزی است که در محدوده سرِ کرمان انفجاری رخ میدهد: «به ما خبر دادند مسیر بسته است. وقتی رسیدیم، دیدیم خیابان لاریجانی و اطرافش آسیب دیده. خاک، دود و شیشه شکسته همه جا بود». در همان لحظه، تصمیم سریع گرفته میشود؛ توقف معنی ندارد: «مسافرا نگران بودند، بعضیها داد میزدند، اما ما مجبور بودیم ردشان کنیم از آن محدوده. باید زودتر از منطقه خارج میشدیم تا خطر کمتر شود». در آن روزها، به گفته رانندگان، چهره حملونقل شهری کاملا تغییر کرده بود. تاکسیها کمتر در دسترس بودند، خودروهای شخصی کمتر تردد میکردند و بار اصلی شهر روی دوش اتوبوسها و خطوط بیآرتی افتاده بود. او میگوید: «تقریبا همه به اتوبوس و بیآرتی وابسته بودند. ما هم باید کار میکردیم، توقف معنی نداشت». در کنار مسئولیت حمل مسافر، یک واقعیت دیگر هم وجود داشت؛ خطر دائمی: «هر لحظه احتمال حادثه بود. حتی جاهایی که رد میشدیم، آثار انفجار یا شیشههای شکسته دیده میشد». اما تصمیمها در همان لحظه گرفته میشد، با یک اصل ساده: اول جان مردم، بعد ادامه مسیر. او از یک احساس دوگانه صحبت میکند؛ ترس، اما ادامه کار: «ما هم ترس داشتیم، ولی نشان نمیدادیم. خانواده نگران بودند، ما هم نگران بچههایمان بودیم، ولی کار باید انجام میشد». بیشتر رانندگان ساعت ۳:۳۰ تا چهار صبح بیدار میشدند؛ برای کاری که دیگر فقط شغل نبود، بلکه یک نوع حضور در صحنه بود. یکی از صحنههایی که در ذهن او مانده، حضور نیروهای امدادی و بسیجیها در زیر پل مدرس است: «آنجا همه بودند؛ امدادگرها، نیروهای بسیج، همکارای ما... حتی غذا و آب بین مردم و نیروها تقسیم میشد». این صحنهها، به گفته او، نشانه یک واقعیت بود: شهر متوقف نشده بود، فقط شکلش عوض شده بود. در غیاب بخش زیادی از ناوگان خصوصی، حملونقل عمومی سهم مهمتری از تردد شهری پیدا کرده بود؛ بهویژه در محور شرق تهران، خطوط اتوبوس و BRT نقش حیاتی پیدا کردند. در همین شرایط، سرعت عمل رانندگان نهفقط برای سرویسدهی، بلکه برای کاهش ریسک اهمیت داشت. او مکث میکند و میگوید: «آن روزها سخت بود، ولی حس عجیبی هم داشت... حس اینکه باید باشی». شهر در وضعیت آتشبس است اما برای رانندگانی که در خط علم و صنعت تا آرژانتین کار میکردند، آن روزها فقط یک خاطره نیست؛ یک تجربه از شهری است که حتی زیر سایه انفجار هم از حرکت نایستاد: «ما میترسیدیم... ولی توقف نمیکردیم».