مروری بر «انسان بیمحتوا» جورجو آگامبن
هنر در جهان مدرن
«انسان بیمحتوا» اثر آگامبن به معنا و استتیک و خالیشدن هنر انسان مدرن از مسئله میپردازد که بنمایه فکری آن به دستگاه فلسفی هایدگر مربوط است. به تعبیر مترجم کتاب، «انسان بیمحتوا» بر این واقعیت تأکید دارد که هنر در روزگار ما بدل به بالقوگی محضِ نفی شده و نهیلیسم تا مغز استخوان رسوخ کرده است. طبق نظر آگامبن، استتیکِ مدرن بر هنر سایه افکنده و از اینرو کارهای هنری دیگر همچون گذشته، معیار و محک اصیل انسان نیست.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
پارسا شهری: «انسان بیمحتوا» اثر آگامبن به معنا و استتیک و خالیشدن هنر انسان مدرن از مسئله میپردازد که بنمایه فکری آن به دستگاه فلسفی هایدگر مربوط است. به تعبیر مترجم کتاب، «انسان بیمحتوا» بر این واقعیت تأکید دارد که هنر در روزگار ما بدل به بالقوگی محضِ نفی شده و نهیلیسم تا مغز استخوان رسوخ کرده است. طبق نظر آگامبن، استتیکِ مدرن بر هنر سایه افکنده و از اینرو کارهای هنری دیگر همچون گذشته، معیار و محک اصیل انسان نیست. بر این اساس، او میکوشد شأن اصیل کار هنری را با ویرانکردن انگارههای تثبیتشده استتیک در زمانه حاضر اعاده کند تا زمینه لازم برای پرسش بنیادین از معنای استتیک بهعنوان علم ناظر به کار هنری فراهم شود. درواقع هدف اصلی او اعاده منزلت پیشین کار هنری بهمنزله شکلدهنده راستین کنشها و باورهاست و این هدف را با پیگیری و ریشهیابی دلایل تیرهوتار شدن فزاینده این جایگاه اصیل به انجام میرساند. پژوهش آگامبن در باب اعتبار ازدسترفته هنر، استتیک و ادبیات در این کتاب آکنده از ارجاعات بجای او به ادبیات، خاصه نویسندگان بزرگی همچون بالزاک، دیدرو، داستایفسکی، توماس مان، هولدرلین و کافکاست. از دیدِ آگامبن، فلسفه و ادبیات در مقاطعی همگرایی دارند و با وجود تفاوتهایشان میتوانند برهمکنش پیچیده و سازنده نیز داشته باشند. آگامبن تحلیل خود را با نقد انگاره مشهور کانت در «نقد قوه حکم» و با نقل قولی از سومین جستار «تبارشناسی اخلاق» نیچه آغاز میکند: «کانت گمان میکرد بر هنر عزت میگذارد وقتی در میان محمولهای زیبایی، آنهایی را برجسته میکند و اولویت میبخشد که مایه فخر شناختاند: غیرشخصی بودن و کلی بودن. اینجا مجال سنجش صحت و سقم پنداشت او نیست... کانت همچون همه فیلسوفان بهجای آنکه به مسئله استتیکی از دیدگاه تجربه هنرمند بنگرد، هنر و زیبایی را تنها از چشم تماشاگر میبیند و در نتیجه ندانسته پای تماشاگر را به مفهوم زیبا میگشاید؛ و چندان هم بد نمیشد اگر این تماشاگر دستکم به قدر کافی با اندیشههای فیلسوفان زیبایی آشنا میبود، یعنی همچون یک واقعیت و تجربه شخصی، همچون انباشتگی تجربهها، خواهشها، حیرتها و لذتهای اصیل زنده در عرصه زیبایی! ولی میترسم ماجرا همیشه عکسِ این بوده باشد و این فیلسوفان از همان آغاز تعریفهایی از زیبا به ما داده باشند، همچون تعریف مشهور کانت که تهیبودن آن از هرگونه تجربه ناب دست اول به شکل فربه خطایی بنیادین در بطن آن جا خوش کرده باشد. کانت زمانی گفته است: زیبا چیزی است که به ما لذت بیعلقه دهد. بیعلقه! این را باید با تعریفی سنجید که یک تماشاگر و هنرمند اصیل کرده است: استاندال، کسی که زیبا را زمانی نوید شادکامی نامید. باری، در این گفته، درست همان چیزی رد و انکار شده است که کانت یگانه شرط استتیکی وجود زیبایی میدانست: بیعلقگی. حق با کدام است؟ کانت یا استاندال؟». چنانکه در مقدمه مترجم آمده است، اواخر قرن هجدهم، وقتی تمرکز استتیک از ادراک حسی به وجه عام، به ادراک امر زیبا به وجه خاص منتقل شود، کانت باب سویه جدیدی به نام علقهمندیِ درک و ارجشناسی زیباییِ محض را به بحث گشود و پس از آن، انگاره بیعلقگیِ حکم زیباییِ محض را پیش کشید. نیچه در «تبارشناسی اخلاق» آموزه بیعلقگی کانت را از اساس به نقد میکشد و آگامبن با توسل به نیچه، از دگرگونی ادراک استتیکی سنتی کار هنری میگوید. «آگامبن راه نیچه را در پیش میگیرد، زیرا از قرار معلوم، او اینجا بیشتر نگران میراث فرهنگی و گفتمانی لوازم اندیشه کانتی، یعنی اشاعه بیتفاوتی عمومی در قبال مسئله هنر است تا مقاصد فلسفی کانت در نظام استعلایی او. در نهایت آگامبن با تمرکز بر این بیتفاوتی یا بیعلقگیِ عمومی فزاینده، بر آن است تا پرده از شکاف فزاینده بین تجربههای هنرمند و تماشاگر بردارد. آگامبن وجود دوگانگی را در سراسر قلمرو استتیک تشخیص میدهد، زیرا «وجهی که سمت هنرمند است، واقعیتی است زنده که او در آن نوید شادکامیاش را بازمیخواند، اما وجه دیگر که سمت تماشاگر است، مجموعهای است از عناصر بیجان که تنها میتواند خودش را در بازاندیشیِ حکم استتیکی درباره آن بازتاب دهد. کافکا این دوگانگی را بهشکلی زیرکانه اما اندکی متفاوت، در «مسخ» به تصویر میکشد. آگامبن از شکاف بین هنرمند و تماشاگر در زمانه حاضر سخن میگوید؛ با ظهور استتیک مدرن، او شقاقی در تجربه ما از کار هنری میبیند، زیرا پیوند هنرمند و مخاطب از احساس زیسته مشترک گسسته شده است. او آموزه «ذوق» را دلیلی برای این جدایی و شقاق میداند، زیرا انسان اهل ذوق بر آن است تا کار هنری را مستقل از محتوای آن داوری کند. به تعبیر آگامبن، تجربه تماشاگر دچار رادیکالترین شکاف است، زیرا قلمرو تجربه او ساحتی خلاق است که به آفریننده تعلق دارد و نه به او. بهعلاوه، ذوق در تمامیش «باید از اصل آفرینش جدا شود؛ اما ذوق بدون نبوغ، بدل به وارونگی محض، یعنی همان اصل وارونگی میشود». برای درکِ شکاف بین نبوغ و ذوق، داستان مشهور دنی دیدرو «برادرزاده رامو» نمونه درخوری است که در آن مردی با ذوقی بهغایت خوب، در عین حال رذلی به تمام معناست که در زندگی به همه کاری دست میزند. آگامبن معتقد است این دیالکتیک در قالب دو شخصیت اصلی «شیاطینِ» داستایفسکی، یعنی ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکی و پیوتر ورخاوینسکی پدیدار میشود. «ستپان و پیوتر هر دو بحثهای داغی راجع به تغییر و پیشرفت میکنند، ولی نظراتشان فاقد جوهر اخلاقی است. ستپان که خودش را روشنفکر و مصلحی آزادیخواه معرفی میکند، در اصل نویسنده انقلابیِ عاطل و باطل و پدری بیمبالات است. پیوتر هم عوامفریبی زبردست است که گرچه در ظاهر سودای استقرار نظام سوسیالیستی در سر دارد، ولی راههای فریبکارانهاش نهایتا به شرایط نهیلیستی و نابودگری منتهی میشود». آگامبن در بخشی از کتاب درباره «مخمصه هنرمند» نیز سخن میگوید. اینکه هنرمند شبیه به لوح سفیدی است که هرگونه محتوا از آن زدوده شده است؛ آگامبن اشاراتی از این موقعیت آیرونیک را در مقاله «در باب ذات خنده» بودلر مییابد، آنجا که هنرمند را تناقضی زنده میخواند زیرا معتقد است او به بیرون از شرایط بنیادین زندگی هجرت کرده و اندامهای او دیگر تاب تحمل اندیشهاش را ندارد. کتاب «انسان بیمحتوا» شامل دَه جستار شامل «غریبترین چیز»، «هیچِ خودنابودگر»، «فقدان، شبیه چهره است»، «پوئسیس و پراکسیس»، «ساختار اصیل کار هنری» و نوشتار معروف «فرشته مالیخولیا» است. این کتاب نخستین بار با عنوان «فرشته ماخولیا» در سال 1389 منتشر شده بود و اینک پس از سالها تحت عنوان «انسان بیمحتوا» در انتشارات فرهنگ معاصر به چاپ رسیده است.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.