روایت پشت پرده جلسه تعیین دستمزد کارگران
هر سال، تعیین آینده معیشت کارگران یکی از چالشهای جدی نمایندگان دولتی و کارگری به شمار میرود. نیروی کاری که ستون تولید، به پشتکار او وابسته است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
هر سال، تعیین آینده معیشت کارگران یکی از چالشهای جدی نمایندگان دولتی و کارگری به شمار میرود. نیروی کاری که ستون تولید، به پشتکار او وابسته است.
تلفن زنگ خورد. «امروز جلسه شورا برای تعیین دستمزد برگزار میشه. خودت پوشش میدی»؟
یکی از پوششهای خبری سرنوشتساز که جمعیت زیادی منتظر اعلام آن هستند. خیلی محتاطانه گفته میشود «رسیدی، زنگ بزن تا آدرس بدم». کجا رسیدم؟! «رسیدم خیابان....». «لطفا پشت تلفن اسم جایی رو نبر». «اوکی. پس تماس میگیرم». یاد کتابهای پلیسی افتادم که اوقات نوجوانی را پر میکند. وقتی میخوانی سرشار از هیجان، بیصبرانه به دنبال آخر آن هستی. اما وقتی در دنیای واقعی در آن فضا، خودت میشوی یکی از شخصیتهای ماجرا، نوعی نگرانی مبهم مشغولت میکند.
هزاران فکر از ذهنت میگذرد. عقربههای ساعت مثل همیشه زمان را نشان نمیدهد؛ همچون دارایی که به انتها رسیده واژههای «پایان زندگی»، «تغییر حیات» و... در ذهن، بالا و پایین میپرند.
همه ترس مرگ، مربوط به لحظاتی است که وعده تغییر حیات در درونت به صدا در میآید. نفس سنگین میشود و فارغ از اتفاقات اطراف، میانه دو دنیا حیران میمانی.
دو ساعت مانده تا در مسیری قرار بگیری که دو هفته قبل جز کارهای روزمرهات بوده است. یاد کتاب «هیس» میافتی؛ سربازی که با وسواس مدام در حال پاک کردن پوتینش است تا وقتی مرگ به سراغش میآید، تمیز باشد. بدک نیست تو هم یک دستی به کفشهایت بکشی. همه چیز را نگاه میکنی که سرجایش باشد. ورقههای پیشنویس خبر را میشماری. میخواهی بیشتر برداری. دوباره نگاه میکنی. برخی برگهها یک رو پر از واژه است و روی دیگر سفید و بعضی هم دو رو سفید منتظر سیاه شدن، هستند. بالاخره به این نتیجه میرسی که همین مقدار، کارت را راه میاندازد.
ماندهای خودکار دردار برداری یا فشاری. چند ثانیه،هزینه میکنی و راحت غلطیدن نوک خودکار روی کاغذ را به خطخطی شدن لباس ترجیح میدهی. سرعت در اعلام، فصلالخطاب خبرنگار است.
کش آمدن زمان را هم در این پوشش خبری مدنظر قرار میدهی. حالا نوبت این است که بین کتابهای ولو شده یکی را انتخاب کنی. بر اساس خوش دستی یکی را برمیداری؛ هم ساعتهای پر استرس انتظار را پر میکند هم زیردستی خوبی برای ایستاده نوشتن است.
آسانسور را میزنی. به داخل برمیگردی تا موبایل در حال شارژ را از برق بکشی. تکانه سنگین آسانسور، میگوید که رسیده است. چشمها را برای آخرین بار دور خانه میچرخانی و پا بیرون میگذاری. آسانسور مثل یک انسان سنگین وزن، تکان میخورد و منتظر نمیماند بدون سوار شدن تو حرکت میکند. دکمه را میزنی. یک نفر آسانسور را نگه داشته است. عجله داری. پلهها، صبوری را گوشزد میکند. سهباره دکمه را میزنی. ساعت را نگاه میکنی. ناامیدانه دوباره دکمه را میزنی. تکانه سنگین، دوای درد میشود. چرا که نه، در این شرایط جنگی هم ایرانیان برای استقبال از سال جدید خانهتکانی را با وسواس انجام میدهند. همسایه با شرمندگی سلام میکند.
آسمان کمی گرفته است. پیش خود میگویی، متجاوز بدون مردمشناسی و کنکاش از فرهنگ ایرانی، چه بد زمانی را برای خیالهای خام خود انتخاب کرده است. جنب و جوش روزهای پایانی سال، هیچ جوره کوتاه نمیآید و دشمن نمیتواند خلوتی مورد انتظارش را به چنگ آورد.
داخل واگن، گوشهای را برای عبادت واژگان پیدا میکنی. ایستگاه به ایستگاه خلوتت پر تر میشود. شوخیهای چند دوست در کنارت، حواست را از واژگان کتاب بیرون میکشد. کلمات را به هم هدیه میدهند و میخندند.
جلوی خروجی تماس میگیری. «بیا سمت وزارتخونه». راه میافتی. جلوی دری میرسی که هر ساله از آن مجوز عبور در روزهای تعطیل داده میشود. رد سیاه باران روی سفیدی در، یکبار دیگر تجاوز دشمن را به حریم کشورت نشان میدهد.
دوباره تماس میگیری. «پشت درم». «بیا در شمالی». «کجاست»؟ «پشت ساختمان خیابان...».
یک نیمه دایرهوار طی طریق میکنی. از یک مغازهدار آدرس خیابان را میپرسی. خیابانی که نشان داده بدون تابلو است. از رهگذری داخل خیابان، میپرسی «این خیابان... است»؟ چشمانش شروع میکند به جستجو. «صبر کنید». به نتیجه نمیرسد، در نهایت میگوید «فکر کنم». کمی جلوتر میروی و دنبال ساختمانی که ممکن است پشت ساختمان وزارتخانه به شمار رود، میگردی. چند نفر ایستاده جلوی یک ساختمان، مقصد را نشان میدهد.
تابلوی آبی واضحتر میشود. از در کوچکی وارد میشوی و خودت را معرفی میکنی. چند جمله بین نگهبانان رد و بدل میشود و در نهایت مجوز ورود داده شد.
در مسیری دوباره چند نفر ایستادهاند. «موبایل دارید»؟ «مگه خبرنگار میتونه بدون موبایل باشه؟». «نمیتونید خبر را از وزارتخونه ارسال کنید. شرایط جنگی است و بعد از شورا، قرار است جلسهای دیگر برگزار شود. نباید محل با خطر مواجه شود». «اوکی. خبر رو از بیرون ارسال میکنم».
جلسه طبقه اول است اما بر اساس سنت هر ساله، خبرنگاران تا روشن شدن رقم حداقل دستمزد باید در اتاقی دیگر به انتظار بنشینند. وارد دفتر میشوی. سه خبرنگار پیش از تو رسیدهاند. نمیشناسی. به سراغ پرستش واژگان میروی. دو نفر دیگر هم آمدند. چشمت به همکار آشنا میافتد. سلام و احوالپرسی و «بچهها نیومدن»؟ «هنوز نه». دوباره واژگانی که خوانده بودی را از نو شروع میکنی. یکی پرسید «این جلسه چندم شورای عالی کار است»؟ «فکر میکنم سیصد و چهل و یکمین». «پایه حقوق امسال چند بود»؟ یکی میگوید 10 و میگویی فکر کنم 11. دوباره سکوت میشود.
یکی از همکاران وزارتخانه میآید. میپرسم، فکر میکنید جلسه شورا تا چه ساعتی ادامه داشته باشد. «ان شاا... تا افطار تمام میشه».
نزدیک افطار، تنفسی داده میشود. کلمات محیط را در دست گرفتند. «امسال هم تا 12 شب اینجاییم». «یادت نیست یک سال سحری هم اینجا بودیم». «امسال وضعیت فرق میکنه باید زودتر تموم بشه». «فکر میکنی کی جنگ تموم بشه». «خوشبینانه...». حالا صحبتها در حال رفتن به سمت جنگ است. «ترامپ هر طور شده میخاد پیروز این جنگ باشه». «پیشبینیهایش که تا اینجا غلط از آب دراومده». «دیروز جزیره... رو بد زد». «بسته شدن تنگه باعث شده فشار زیادی روش باشه». «ممکنه برای تفاهم جزیرهای از دست بره»؟ «امکان نداره». «به هر حال یکی از اهدافش تجزیه است». «اتفاقا برای فروش تجهیزات نظامی نیاز به قدرتی مثل ایران داره تا در کشورهای عرب بتونه ترس و رعب تلقین کنه».
یکی از نمایندگان کارگری که در فاصله تنفس بالا آمده است، چهرهای نارضایتی دارد. گویا چانهزنی 3 ضلع خوب پیش نمیرود. هر سال، تعیین آینده معیشت کارگران یکی از چالشهای جدی نمایندگان دولتی و کارگری است؛ نیروی کاری که ستون تولید، به پشتکار او وابسته است اما حقش لابهلای تورم و چالشهای اقتصادی گم میشود و حرف آخر را نمایندگان دولتی میزنند با امضا یا بدون امضا؛ تفاوتی نمیکند.
یکی از همکارها از گزارشهای میدانی این دو هفته میگوید. «رفتیم برای تهیه فیلم. نامرد مسکونیها رو میزنه». « دوربین میبرید»؟ «نه اجازه نمیدن. با موبایل هم به سختی اجازه میدن. روز اول، دوبار موج انفجار پرتم کرد. فکر کردم ساختمون داره رو سرم آوار میشه. دراز کشیدم و بلند بلند اشهدم رو میخوندم. سنگریزه ها میخورد به سرم».
یکی به خنده گفت «موبایلت چیزیش نشد»؟ همچون شی با ارزش از جیبش درآورد و گفت «نه. میزارم تو جیبم که چیزیش نشه». ادامه داد «وقتی بارش سنگ ریزهها تموم شد. سینه خیز خودم رو کشیدم جلو. دیدم یکی روی موتور خشکش زده. بلند شدم و زدم پشتش و روی ترکش سوار شدم و گفتم داداش راه بیفت».
همه چشمها دوخته شده به او، منتظر آخرش بودند. با خنده ادامه داد «وسط راه یادم افتاد همکارمون اونجا مونده. به موتوری گفتم آقا برگرد همکارمون جا مونده». موتور که راه رفته را دوباره برمیگردد، گفت «توی راه بودیم که دیدم همکارمون روی موتور داره میاد و داد زد برگرد».
کمکم صحبتها رفت به سمت اقتصاد در دولتهای قبل. اتفاقاتی که طی دو و سه دهه اخیر افتاده بود. از فاصله طبقاتی که یک زمانی شکاف کمی داشت تا تحولات فرهنگی که وزیر فرهنگ را به استیضاح نزدیک کرد. گرم بحث بودیم که یکی پرسید «ساعت چند اذانه»؟
تلویزیون روشن شد. تجمعات مردمی در دفاع تمامیت ارضی کشور، در حال پخش بود. اذان شد. خورده نخورده پرسیدم «جلسه دوباره چه ساعتی شروع میشه»؟ «یک ربع تا بیست دقیقه دیگه»؛ همکار روابط عمومی گفت. به ساعت نگاه کردم. عقربه بلندقامت روی 7 منتظر حرکت بود. به عدد 12 رسید اعلام شد جلسه به فردا موکول شد.
همکارها که امسال انگشت شمار آمده بودند، نگاهی بین آنها رد و بدل شد. به سمت آسانسور حرکت کردیم. هنوز دقیقهای نگذشته بود که گفته شد، برگردید.
سه سال پیش بود که جمعیت زیادی از خبرنگارها در اتاق بودیم و خبرها حاکی از چالش روند چانهزنی بود. نماینده کارگری چندین بار جلسه را به اعتراض ترک کرد. گفتگوهای جمعی به گفتگو دو نفره وزیر وقت و نماینده کارگری محدود شده بود. در نهایت ساعت از یک بامداد گذشته بود که وزیر وقت در جمع خبرنگاران حاضر شد.
این تجربه، باعث شد تا تنها موضوعی که به ذهن برسد، اختلاف بین 3 ضلع شورای عالی کار برای تعیین دستمزد کارگری باشد؛ البته که امر غریبی نبود.
تلاش وزیر کار در راستای نهایی شدن حداقل مزد بود.
هر کس در حال مرور خبرها بود که یکی از همکاران گفت «... خبر زده حداقل مزد با 60 درصد افزایش تا دقایقی دیگر اعلام میشود». یکی گفت «اشتباه میکنی». یکی دیگر هم گفت «نه حتما خبر فیکه». خبر را نشان داد. درست بود. به اعتراض به همکار روابط عمومی گفتیم مگر جلسه تمام شده است؟ «نه. اعضا هنوز در حال مذاکرند». گفتم اگر همین عدد اعلام شود یعنی انتظار کشیدن چند ساعته ما در این شرایط خطرناک، در مقابل کسانی که نیامدند اما زودتر، از خبر مطلع شدند، نمیتواند کار اخلاقی و حرفهای باشد.
همه ناراضی از وضعیت پیش آمده، ایستادند تا ببینند چه زمانی وزیر در جمع خبرنگاران حاضر میشود. دقایقی نگذشته اعلام شد خبرنگاران در سالن حاضر شوند. در جمع اعضای شورا گفتم چطور جلسه تازه تمام شده اما خبرش چند دقیقه قبل منتشر شده است؟
به هر حال، خبر در حین جلسه به بیرون درز کرده بود. اعضای شورا در جایگاه قرار گرفتند و خبرنگاران در انتظار اعلام عدد حداقل دستمزد جامعه کارگری 1405، روبهروی آنها ایستادند. اما همچون بیشتر برنامهها، بعداز ساعتها انتظار، دوباره در انتظار رسیدن همکاران سیما باید منتظر میماندیم.
بارش باران هم شروع شده بود. همکارهای سیما هم رسیدند و وزیر کار اعلام کرد، پایه مزد ماهانه کارگران از 10.3 میلیون تومان به 16.6 میلیون تومان افزایش یافت. نمایندگان کارگری و کارفرمایی هم سخنانی ایراد کردند. مصاحبههای در حاشیه آغاز شده بود که پدافند نیز فعال شد.
صدای عشقورزی مردم به وطنشان در خیابان به گوش میرسید، صداهایی که نقشه شوم بیگانگان را بر باد داده بود. آواهایی که ترامپ از سر ناچاری آن را ساخته هوش مصنوعی میپندارد.