|

نبرد پرامپت‌ها، نه جنگ اندیشه‌ها

روزگاری برای نوشتن یک جمله، انسانی باید ساعت‌ها می‌اندیشید، با خودش جدال می‌کرد، می‌نوشت، خط می‌زد و گاهی پس از روزها تلاش، کاغذهای مچاله‌شده را دور می‌ریخت. زمانی نویسندگان بزرگ، زندگی خود را صرف کشف معنایی می‌کردند که پیش از آنان هرگز کسی به آن صورت بیان نکرده بود.

فرهاد نوائی:  روزگاری برای نوشتن یک جمله، انسانی باید ساعت‌ها می‌اندیشید، با خودش جدال می‌کرد، می‌نوشت، خط می‌زد و گاهی پس از روزها تلاش، کاغذهای مچاله‌شده را دور می‌ریخت. زمانی نویسندگان بزرگ، زندگی خود را صرف کشف معنایی می‌کردند که پیش از آنان هرگز کسی به آن صورت بیان نکرده بود. داستایوفسکی به تاریک‌ترین زوایای روان انسان سرک می‌کشید، کافکا اضطراب و بیگانگی را به جهانی ادبی تبدیل می‌کرد و صادق هدایت از دل تنهایی و رنج، زبانی برمی‌آورد که امضای ذهن خودش را داشت. زیبایی آثارشان فقط در انتخاب کلمات نبود؛ پشت هر جمله، انسانی ایستاده بود با تجربه‌های زیسته، شکست‌ها، تردیدها و زخم‌هایی که هیچ‌کس نمی‌توانست به جای او تحمل کند. گاهی یک جمله حاصل سال‌ها زندگی بود. نویسنده حتی وقتی اشتباه می‌کرد، اشتباهش متعلق به خودش بود. امروز کافی است پشت رایانه بنشیند و بنویسد: «متنی عمیق، فلسفی، تأثیرگذار و خلاقانه درباره بحران اندیشه در جهان معاصر بنویس!»؛ چند ثانیه بعد، مطلبی پیش‌روی او است که شاید از نوشته بسیاری از نویسندگان حرفه‌ای هم خوش‌ساخت‌تر باشد. چه پیروزی باشکوهی! انسان سرانجام توانسته است بدون تحمل رنج اندیشیدن، صاحب اندیشه شود! هراکلیتوس، فیلسوف یونان باستان، معتقد بود هیچ‌کس نمی‌تواند دو بار در یک رودخانه قدم بگذارد؛ زیرا آب روان در هر لحظه در حال تغییر است. شاید درباره تفکر انسان نیز بتوان چنین گفت. هیچ اندیشه‌ای دوبار به همان شکل متولد نمی‌شود. حتی اگر به فکری مشابه برسند، مسیر ذهنی، تجربه زیسته و رنجی که برای رسیدن به آن تحمل کرده‌اند، متفاوت است. اندیشه در لحظه‌ای یگانه از مواجهه انسان با جهان شکل می‌گیرد و اصالت آن در همین تکرارناپذیری است. اما در روزگار ما می‌توان هزاران اندیشه ظاهرا متفاوت را با چند فرمان به یک ماشین تولید کرد، بی‌آنکه کسی ضرورتا رنج رسیدن به آنها را تجربه کرده باشد. در چنین جهانی، حتی بدون داشتن تجربه‌ای عمیق، می‌توان درباره عمیق‌ترین تجربه‌های انسانی نوشت. می‌توان هرگز عاشق نشده بود و زیباترین نامه عاشقانه را تولید کرد؛ هرگز با تنهایی دست‌وپنجه نرم نکرده بود و رساله‌ای در باب تنهایی نوشت؛ حتی می‌توان بدون مطالعه جدی فلسفه، مقاله‌ای درباره بحران فلسفه منتشر کرد. کافی است پرامپت مناسبی بلد باشیم. چه اهمیتی دارد نویسنده واقعا چه فهمیده است؛ مهم آن است که خروجی چقدر خواندنی باشد!

ما آرام‌آرام از عصر رقابت اندیشه‌ها به دوران مسابقه پرامپت‌ها مهاجرت می‌کنیم. شاید در آینده نزدیک، آنچه دو نویسنده را از یکدیگر متمایز می‌کند، نه عمق تفکر آنها، بلکه مهارتشان در فرمان‌دادن به ماشینی باشد که به‌جای آنان می‌نویسد. یکی درخواست می‌کند متن، جامعه‌شناختی شود، دیگری می‌خواهد لحن انتقادی‌تری داشته باشد و سومی دستور می‌دهد نوشته چنان اصیل به نظر برسد که هیچ‌کس به دخالت هوش مصنوعی مشکوک نشود. سرانجام هر سه در جایگاه متفکرانی ظاهر می‌شوند که حتی ممکن است نتوانند از اندیشه‌های منتسب به خود دفاع کنند. ماجرای تلیسون اورلین، برنده جایزه ادبی فناک فرانسه در سال ۲۰۲۶، نمونه‌ای تأمل‌برانگیز از همین وضعیت است. رمانی که تحسین داوران ادبی را برانگیخته بود، اندکی بعد با اتهام استفاده از هوش مصنوعی مواجه شد. ناشر کانادایی اثر نیز پس از یافتن شواهدی از دخالت این فناوری، همکاری با نویسنده را قطع کرد؛ هرچند میزان این دخالت همچنان نامشخص است. مسئله فقط ادبیات نیست. تصور کنید جهان آکادمیکی که انبوهی از نوشته‌های منظم و ظاهرا عمیق خواهد داشت که شاید مهم‌ترین ویژگی مشترکشان، غیبت تجربه مستقل اندیشیدن باشد. کتابخانه‌ها پُرتر می‌شوند، رزومه‌ها قطورتر و ذهن‌ها احتمالا تنبل‌تر. تمدنی که روزی به تعداد متفکرانش افتخار می‌کرد، ممکن است روزی به تعداد خروجی‌هایش بنازد. این نگرانی صرفا بدبینی شاعرانه نیست. پژوهشی در سال ۲۰۲۵ درباره استفاده از هوش مصنوعی در فعالیت‌های علمی نشان داد اعتماد بیشتر به این فناوری با تلاش کمتر برای تفکر انتقادی همراه است. تحقیق دیگری نیز می‌گوید داستان‌هایی که با کمک هوش مصنوعی نوشته می‌شوند، ممکن است از نظر فردی خلاقانه‌تر ارزیابی شوند، اما در مجموع شباهت بیشتری به یکدیگر پیدا می‌کنند. این همان تناقض هولناک عصر ماست: هر نویسنده به‌تنهایی خلاق‌تر به نظر می‌رسد، درحالی‌که جهانِ نوشته‌ها می‌تواند یکدست‌تر شود. البته نباید گذشته را بهشتی خیالی تصور کرد. پیش از هوش مصنوعی نیز نویسندگان کم‌مایه، آثار تقلیدی و اندیشه‌های دست‌دوم فراوان بودند. فناوری نیز ذاتا دشمن تفکر نیست. هوش مصنوعی می‌تواند به پژوهشگری جدی کمک کند تا پرسش‌های تازه‌ای بیابد و استدلال‌هایش را محک بزند. فاجعه از جایی آغاز می‌شود که ابزار کمک به اندیشیدن، جانشین خود اندیشیدن شود؛ هنگامی که انسان به‌جای پرسیدن از جهان، فقط از ماشین می‌خواهد پاسخی قانع‌کننده برایش بسازد.

ترسناک‌تر آنکه به‌ تدریج ممکن است دیگر نتوانیم میان اندیشه اصیل و تقلید ماهرانه تمایز بگذاریم. زبان همچنان زیبا خواهد بود، استدلال‌ها ظاهرا منسجم و جملات تأثیرگذار؛ اما چه کسی تضمین می‌کند پشت این کلمات، ذهنی واقعا درگیر مسئله بوده است؟ انسان قرن‌ها تلاش کرد ماشین‌هایی بسازد که بار کار جسمانی‌اش را سبک کنند. اکنون به ابزاری دست پیدا کرده که می‌تواند بخشی از بار فعالیت ذهنی او را نیز بر دوش بکشد. پرسش نگران‌کننده این است که آیا با واگذاری تدریجی دشواری‌های اندیشیدن، همان سرنوشتی در انتظار ذهن ما نیست که بی‌تحرکی برای جسم رقم می‌زند؟ آیا نسل آینده همچنان حوصله خواندن یک کتاب دشوار، تحمل ابهام یک مسئله فلسفی یا ساعت‌ها کلنجاررفتن با یک جمله را خواهد داشت؟ شاید روزی برسد که انسان‌ها دیگر برای داشتن عقیده هم زحمتی نکشند؛ کافی باشد از هوش مصنوعی بخواهند دیدگاهی متمایز، انتقادی و کاملا شخصی برایشان تولید کند. آن‌وقت حتی اختلاف‌نظرهای ما نیز ممکن است محصول فرمان‌های متفاوت به ماشین‌هایی مشابه باشند.

چه طنز تلخی! انسان‌هایی که تصور می‌کنند در حال جنگیدن بر سر اندیشه‌های خود هستند، در حقیقت خروجی‌های متفاوتی را به مصاف یکدیگر فرستاده‌اند. شاید بزرگ‌ترین بحران آینده نه کمبود دانش و اطلاعات، بلکه فراوانی بی‌سابقه پاسخ‌هایی باشد که هیچ‌کس برای رسیدن به آنها به اندازه کافی فکر نکرده است. تراژدی عصر هوش مصنوعی این نیست که ماشین به‌جای انسان می‌اندیشد، بلکه آن است که انسان آرام‌آرام فراموش می‌کند اندیشیدن چیزی فراتر از داشتن یک پاسخ است. اگر روزی نتوانیم تشخیص دهیم کدام اندیشه حاصل تأمل انسان است و کدام محصول محاسبات ماشین، آیا هنوز اصالت اندیشه برای ما اهمیت خواهد داشت؟

و سرانجام، اعترافی درباره همین نوشته: چه‌بسا تمام آنچه خوانده‌اید حاصل یک پرامپت دقیق باشد. شما از متنی درباره مرگ اندیشه لذت برده‌اید، بی‌آنکه بدانید نویسنده‌اش برای نگارش آن اساسا اندیشیده است یا خیر. این پایان بی‌شباهت به واپسین صحنه فیلم «هفت» دیوید فینچر نیست؛ جایی که آشکار می‌شود قاتل، خود نیز بخشی از جنایتی است که طراحی کرده است. این نوشته نیز می‌تواند سرنوشتی مشابه داشته باشد؛ مرثیه‌ای در سوگ اندیشه انسانی که نویسنده‌اش خود نیز ممکن است در مرگ آن سهیم باشد. و این، تراژیک‌ترین شوخی تاریخ اندیشه خواهد بود: روزی که انسان حتی مرثیه مرگ تفکر را نیز به ماشین سفارش می‌دهد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.