«تأخیر»
در دنیای این روزای ما که شتاب زندگی از فرصت اندیشیدن پیشی گرفته، هیاهو جای حقیقت نشسته و سرعت رفتن، گاه مجال درستدیدن را از ما ستانده است، تأخیر دیگر تنها حکایت دیررسیدن به مقصد نیست؛ حکایت دیردیدن حقیقت، دیرفهمیدن واقعیت، دیر تصمیمگرفتن در بزنگاه ضرورت و دیر برخاستن در هنگامه مسئولیت است. گویی در این روزگار، عقربهها شتابانتر از همیشه میدوند، اما اندیشهها در پیچوخم تردید گرفتارند؛ فرصتها از برابر دیدگان میگذرند، اما ارادهها در انتظار فردا، امروز را به آینده میسپارند. تأخیر، واژهای کوتاه است، اما سایهاش گاه به درازای یک عمر امتداد مییابد؛ در ظاهر، چند لحظه درنگ است و در باطن، فاصلهای است میان بودن و نبودن، رسیدن و نرسیدن، ساختن و سوختن، و سرانجام، میان آنچه میتوانست باشد و آنچه، در حسرت شدن، هرگز نشد. چه بسیار سرنوشتهایی که نه از ناتوانی، بلکه از دیر جنبیدن دگرگون شدند؛ چه بسیار فرصتهایی که نه از فقدان امکان، بلکه از فزونی تردید از دست رفتند؛ و چه بسیار حقیقتهایی که نه پنهان بودند و نه دور، بلکه در برابر چشم ما ایستاده بودند و ما، به هزار مصلحت و توجیه، از دیدنشان گریختیم. تأخیر، گاه دشمن زمان نیست؛ دشمن تشخیص بهنگام است. ما از گذر روزگار شکایت میکنیم، اما کمتر از غفلت خویش میپرسیم؛ از رفتن لحظهها مینالیم، اما کمتر حساب فرصتهایی را میرسیم که در ازدحام روزمرگی، بیصدا از دست دادهایم. ساعت را مقصر میدانیم، حال آنکه ساعت تنها میگذرد؛ این ماییم که گاه نمیبینیم، گاه نمیفهمیم، گاه نمیخواهیم و گاه، با همه دانستن، هیچ نمیکنیم. و چه تلخ است دانستن بیعمل؛ دیدن بیاعتنا؛ فهمیدن بیتصمیم؛ و تصمیمی که در حصار تعلل، هرگز به میدان اقدام راه نمییابد.
در دنیای این روزای ما که شتاب زندگی از فرصت اندیشیدن پیشی گرفته، هیاهو جای حقیقت نشسته و سرعت رفتن، گاه مجال درستدیدن را از ما ستانده است، تأخیر دیگر تنها حکایت دیررسیدن به مقصد نیست؛ حکایت دیردیدن حقیقت، دیرفهمیدن واقعیت، دیر تصمیمگرفتن در بزنگاه ضرورت و دیر برخاستن در هنگامه مسئولیت است. گویی در این روزگار، عقربهها شتابانتر از همیشه میدوند، اما اندیشهها در پیچوخم تردید گرفتارند؛ فرصتها از برابر دیدگان میگذرند، اما ارادهها در انتظار فردا، امروز را به آینده میسپارند. تأخیر، واژهای کوتاه است، اما سایهاش گاه به درازای یک عمر امتداد مییابد؛ در ظاهر، چند لحظه درنگ است و در باطن، فاصلهای است میان بودن و نبودن، رسیدن و نرسیدن، ساختن و سوختن، و سرانجام، میان آنچه میتوانست باشد و آنچه، در حسرت شدن، هرگز نشد. چه بسیار سرنوشتهایی که نه از ناتوانی، بلکه از دیر جنبیدن دگرگون شدند؛ چه بسیار فرصتهایی که نه از فقدان امکان، بلکه از فزونی تردید از دست رفتند؛ و چه بسیار حقیقتهایی که نه پنهان بودند و نه دور، بلکه در برابر چشم ما ایستاده بودند و ما، به هزار مصلحت و توجیه، از دیدنشان گریختیم. تأخیر، گاه دشمن زمان نیست؛ دشمن تشخیص بهنگام است. ما از گذر روزگار شکایت میکنیم، اما کمتر از غفلت خویش میپرسیم؛ از رفتن لحظهها مینالیم، اما کمتر حساب فرصتهایی را میرسیم که در ازدحام روزمرگی، بیصدا از دست دادهایم. ساعت را مقصر میدانیم، حال آنکه ساعت تنها میگذرد؛ این ماییم که گاه نمیبینیم، گاه نمیفهمیم، گاه نمیخواهیم و گاه، با همه دانستن، هیچ نمیکنیم. و چه تلخ است دانستن بیعمل؛ دیدن بیاعتنا؛ فهمیدن بیتصمیم؛ و تصمیمی که در حصار تعلل، هرگز به میدان اقدام راه نمییابد.
تأخیر در نگاه؛ آفت دیدن و محرومیت فهمیدن
نخستین تأخیر، آنجا آغاز میشود که چشم میبیند، اما نگاه درمیماند؛ واقعیت حاضر است، اما حقیقت غایب؛ نشانهها آشکارند، اما اراده پذیرش، گرفتار انکار. دیدن، کار چشم است و دریافتن، کار جان؛ چشم، صورت را میبیند و بصیرت، سیرت را؛ نگاه سطحی به آنچه هست بسنده میکند، اما نگاه عمیق در پی آن چیزی است که هست و نباید باشد، یا نیست و باید باشد. چه بسیار فرایندهایی که پیش از وقوع، نشانه بودند؛ چه بسیار شکستهایی که پیش از فرودآمدن، هشدار داده بودند؛ و چه بسیار گرههایی که اگر بههنگام دیده میشدند، با سرانگشتی گشوده میشدند و امروز، به کلافهایی سردرگم بدل نمیشدند. گاه مسئله آن نیست که حقیقت را نمیدانیم؛ مسئله آن است که دانستن حقیقت، ما را به مسئولیتی فرامیخواند که پذیرفتنش آسان نیست. پس چشم بر واقعیت میبندیم، نام انکار را مصلحت میگذاریم، غفلت را در جامه آرامش میپوشانیم و از کنار آنچه باید ببینیم، چنان میگذریم که گویی ندیدن، میتواند واقعیت را از میان بردارد. اما حقیقت، با ندیدن ما ناپدید نمیشود؛ همانگونه که زخم، با بستن چشم التیام نمییابد و بحران، با خاموشکردن صدای هشدار پایان نمیپذیرد. گاه آنچه دیر آشکار میشود، حقیقت نیست؛ شهامت پذیرفتن حقیقت است.
تأخیر در اندیشه؛ آنجا که ذهن میداند و خرد درمیماند
پس از تأخیر در نگاه، نوبت به تأخیر در اندیشه میرسد؛ جایی که واقعیت دیده شده، مسئله شناخته شده و نشانهها کنار یکدیگر نشستهاند، اما ذهن هنوز در گرداب عادت گرفتار است. اندیشه، اگر به شناخت نینجامد، سرگردانی است؛ شناخت، اگر به تشخیص نرسد، انباشت اطلاعات است؛ و تشخیص، اگر راهی به تصمیم نگشاید، دانشی است که در آستانه عمل متوقف مانده است. روزگار ما، بیش از آنکه از کمبود اطلاعات رنج ببرد، گاه از کمبود فهم عمیق آسیب میبیند. دادهها فراواناند، اما دریافتها پراکنده؛ سخنها بسیارند، اما شنیدنها اندک؛ تحلیلها پیدرپی منتشر میشوند، اما گاه مسئله همان است که بود و پاسخ، همان که باید سالها پیش داده میشد. در چنین روزگاری، تأخیر در اندیشه تنها دیر فهمیدن نیست؛ گاه ناتوانی از رهاشدن از فهمهای کهنه است. جهان تغییر کرده، اما نگاه همچنان در گذشته مانده؛ مسئله دگرگون شده، اما پاسخ از انبار عادت بیرون میآید؛ و نیازهای تازه، در برابر اندیشههایی قرار میگیرند که هنوز با پرسشهای دیروز سرگرم هستند. جامعهای که دیر میاندیشد، الزاما جامعهای کمدانش نیست؛ چهبسا دانستههای فراوان داشته باشد، اما در تبدیل دانایی به بینش و بینش به کنش، درنگی فرساینده کند. چه بسیار استعدادهایی که در حصار پیشداوری محصور ماندهاند؛ چه بسیار اندیشههایی که پیش از شنیدهشدن، به حاشیه رانده شدهاند؛ و چه بسیار تواناییهایی که نه به سبب فقدان شایستگی، بلکه در سایه عادتهای دیرپا و معیارهای ناعادلانه، مجال ظهور نیافتهاند. گاه جامعه، نه از کمبود توانایی، بلکه از تنگی میدان انتخاب رنج میبرد؛ نه از فقدان اندیشه، بلکه از ناتوانی در شنیدن اندیشههای متفاوت؛ و نه از نبود شایستگی، بلکه از تأخیر در شناخت و بهرسمیتشناختن آن. هیچ جامعهای از آنچه نمیداند، به اندازه آنچه میتواند بداند و نمیخواهد ببیند، آسیب نمیبیند.
تأخیر در تصمیم؛ وقتی فردا بهای امروز را میپردازد
و اما تأخیر در تصمیم؛ آن نقطهای که تردید، جامه احتیاط میپوشد، تعلل، نقاب دوراندیشی بر چهره میزند و مسئولیت، آرامآرام به قلمرو فردا رانده میشود. بیگمان، شتابزدگی فضیلت نیست و هر تصمیمی را نمیتوان بیتأمل گرفت. خرد، درنگ را میشناسد و تدبیر، سنجش را ضروری میداند. اما میان تأمل و تعلل، فاصلهای است به باریکی لحظه و به سنگینی سرنوشت؛ یکی مقدمه انتخاب است و دیگری پناهگاه گریز از انتخاب. تأمل، پیش از تصمیم میایستد تا راه را ببیند؛ تعلل، پس از شناخت راه میایستد تا مسئولیت رفتن را نپذیرد. چه بسیار کسانی که در انتظار شرایط کامل ماندند و فرصتهای ناکامل اما ارزشمند را از دست دادند؛ چه بسیار مدیرانی که تصمیم دشوار را چنان به تأخیر انداختند که مسئلهای کوچک، به بحرانی بزرگ بدل شد؛ و چه بسیار اصلاحاتی که در زمان مناسب ممکن بودند، اما در گذر وعدهها، هزینههایی چندبرابر بر دوش جامعه گذاشتند. زندگی، همیشه در انتظار اطمینان کامل نمیماند. گاه باید اندیشید و برخاست؛ سنجید و انتخاب کرد؛ خطر را شناخت و مسئولانه گام برداشت. زیرا در بسیاری از بزنگاهها، هزینه تصمیمنگرفتن، از هزینه تصمیمی سنجیده اما نهچندان کامل، سنگینتر است. در عرصه مدیریت و حکمرانی، تأخیر تنها کاستی در زمانبندی نیست؛ گاه نوعی انتقال خاموش هزینه از امروز به فرداست. آنکه امروز تصمیم نمیگیرد، لزوما هزینه تصمیمنگرفتن را خود نمیپردازد؛ گاه مردماند که بهای تعلل را میپردازند، نسلهای بعدند که بار امروز را بر دوش میکشند و فرصتهای عمومیاند که در سکوت بیتصمیمی، فرسوده میشوند. مسئلهای که امروز با تدبیر حل میشود، ممکن است فردا با صرف منابعی چندبرابر نیز بهسادگی مهار نشود. خطایی که امروز پذیرفته میشود، میتواند سرچشمه اصلاح باشد؛ اما همان خطا، اگر در حصار توجیه و انکار بماند، ممکن است به رویهای نادرست بدل شود. ازاینرو در سنجش کارآمدی مدیران و نهادها، تنها نباید پرسید چه تصمیمی گرفتهاند؛ باید پرسید چه تصمیمی را، با وجود ضرورت و امکان، نگرفتهاند؛ چه فرصتی را از دست دادهاند؛ و چه هزینهای را به سبب درنگ بیحاصل، بر جامعه تحمیل کردهاند. گاه تصمیم دیرهنگام، چیزی جز پذیرش پرهزینه حقیقتی نیست که میشد زودتر شناخت و آسانتر اصلاح کرد.
تأخیر در عدالت؛ فاصله میان حق و رسیدن به حق
عدالت نیز از تأخیر آسیب میبیند؛ چهبسا حقی به رسمیت شناخته شود، اما رسیدن به آن چنان طولانی شود که صاحب حق، در مسیر مطالبه، بخشی از توان، آرامش و امید خویش را از دست بدهد. عدالت، تنها صدور حکم درست نیست؛ بهنگام رسیدن حق به صاحب حق نیز هست. حقیقتی که دیر شنیده شود، رنجی که دیر دیده شود و حقی که پس از فرسودگی صاحبش ادا شود، اگرچه ممکن است سرانجام به مقصد برسند، اما از هزینهای که تأخیر بر دوش انسان گذاشته است، نمیکاهند. گاه تأخیر در رسیدگی، خود به بخشی از رنج تبدیل میشود؛ گاه طولانیشدن انتظار، اعتماد را فرسوده میکند؛ و گاه آنقدر میان وقوع بیعدالتی و جبران آن فاصله میافتد که ترمیم پیامدها، دشوارتر از اصل اصلاح میشود. ازاینرو، عدالت کارآمد، هم به درستی نیاز دارد و هم به زمانشناسی؛ هم به تشخیص حق و هم به ارادهای که اجازه ندهد حق، در راهروهای بیپایان انتظار سرگردان بماند. عدالت، هنگامی کاملتر میشود که فرصتها نیز عادلانه توزیع شوند؛ هنگامی که شایستگی، قربانی پیشداوری نشود؛ هنگامی که معیارها برای همگان روشن و امکان پیشرفت، از انحصار عادتها و امتیازهای بهارثرسیده خارج شود. زیرا جامعهای که در شناخت استعدادها تأخیر میکند، در بهرهبرداری از ظرفیتهای خود نیز عقب میماند؛ جامعهای که در گشودن میدان برای اندیشههای تازه درنگ میکند، ناخواسته به تکرار پاسخهای کهنه تن میدهد؛ و جامعهای که فرصت را نابرابر تقسیم میکند، نباید از نابرابری در نتیجه شگفتزده شود. گاه بیعدالتی، تنها دری نیست که بسته میشود؛ فرصتی است که آنقدر دیر گشوده میشود که دیگر نمیتوان همه آنچه را از دست رفته است، بازگرداند.
تأخیر در مسئولیت؛ هنر پنهانشدن پشت واژهها
در این میان، شاید خطرناکترین تأخیر، تأخیر در پذیرفتن مسئولیت باشد؛ همانجا که مسئله روشن است، پیامدها آشکارند و ضرورت اصلاح انکارناپذیر، اما هرکس میکوشد سهم خویش را در پیدایش مشکل کوچکتر نشان دهد و بار حلکردن آن را بر دوش دیگری بگذارد. در چنین وضعی، کلمات فراوان میشوند، اما اقدام اندک؛ وعدهها تکرار میشوند، اما نتیجهها تغییر نمیکنند؛ جلسهها برگزار میشوند، اما مسئلهها برجای میمانند؛ و هر فرد، برای توضیح آنچه انجام نشده است، دلیلی تازه میآورد. مسئولیتپذیری از جایی آغاز میشود که توجیه پایان مییابد؛ آنجا که انسان، بهجای پرسیدن اینکه چرا دیگران کاری نکردند، از خود میپرسد چه کاری از من برمیآمد و چرا آن را انجام ندادم. البته هر تأخیری نشانه بیمسئولیتی نیست. گاه کمبود منابع، پیچیدگی مسائل، نبود اطلاعات کافی یا موانع بیرون از اختیار، اقدام را دشوار میکنند. با این حال، میان تأخیر ناگزیر و تعلل قابل پیشگیری باید فرق گذاشت؛ همانگونه که میان احتیاط مسئولانه و هراس پنهان، میان تدبیر و تعویق و میان انتظار معقول و گریز از پاسخگویی، فاصلهای روشن وجود دارد. نقد تأخیر، هنگامی به اصلاح میانجامد که علتها را بشناسد، مسئولیتها را روشن کند و راه اقدام را بگشاید؛ نه آنکه همه چیز را به شتابی کور فرابخواند یا هر درنگی را نشانه ناتوانی بداند.
تأخیر؛ وقتی فرصت به حسرت بدل میشود
زمان، تنها چیزی است که بیآنکه صدایی برآورد، از دارایی ما میکاهد. نه هشدار میدهد، نه اجازه میگیرد و نه برای بازگشت آنچه گذشته است، تضمینی میسپارد. بسیاری از داراییهای ازدسترفته را میتوان دوباره به دست آورد، بسیاری از خطاها را میتوان اصلاح کرد و بسیاری از زخمها را میتوان التیام بخشید. اما برخی فرصتها، با گذشت لحظه، صورت دیگری مییابند؛ برخی سخنان، اگر بهموقع گفته نشوند، دیگر همان اثر را ندارند؛ برخی عذرخواهیها، اگر دیر از راه برسند، دیگر بهسادگی اعتماد نمیآفرینند؛ و برخی تصمیمها، اگر در زمان خود گرفته نشوند، دیگر چیزی را نجات نمیدهند. تأخیر، گاه فاصله میان امروز و فرداست؛ ولی گاه فاصله میان یک امکان و یک حسرت است. در زندگی فردی ممکن است به سبب تعلل، فرصتی شغلی از دست برود، رابطهای آسیب ببیند یا استعدادی در غبار روزمرگی خاموش شود. در زندگی اجتماعی، ممکن است مسئلهای حلنشده به بحرانی فراگیر بدل شود، نابرابریای که میشد کاهش داد، ریشهدارتر شود و اعتمادی که میشد حفظ کرد، در پی وعدههای بیسرانجام فرسوده شود. گاه آنچه از دست میرود، تنها یک فرصت نیست؛ امکان تجربهکردن، آموختن، اثرگذاشتن و ساختن است. هر استعدادی که نادیده میماند، میتواند اندیشهای باشد که شنیده نشده؛ هر صدایی که به حاشیه رانده میشود، میتواند هشداری باشد که جدی گرفته نشده است؛ و هر دری که دیر گشوده میشود، میتواند سالهایی را پشت خود پنهان کرده باشد که دیگر بازنمیگردند. در هر دو عرصه، پرسش بنیادین یکی است: چه چیزی را میدانستیم، چه کاری از دستمان برمیآمد و چرا آن را بهموقع انجام ندادیم؟ این پرسش، نه برای ماندن در حسرت گذشته، بلکه برای جلوگیری از تکرار آن است؛ زیرا گذشته را نمیتوان بازگرداند، اما میتوان از آن آموخت؛ فرصت ازدسترفته را نمیتوان همیشه احیا کرد، اما میتوان فرصت پیشرو را جدی گرفت؛ و خطای دیروز را نمیتوان از تاریخ پاک کرد، اما میتوان مانع شد که به عادت فردا تبدیل شود.
و سرانجام؛ پیش از آنکه دیر شود
اکنون، در روزگاری که همه از سرعت سخن میگویند، شاید بیش از هر زمان دیگری به فهم درست زمان نیازمندیم؛ به اینکه بدانیم کجا باید شتاب کرد و کجا باید درنگ؛ کجا باید بیشتر اندیشید و کجا دیگر فرصت اندیشیدن بیپایان باقی نمانده است. باید بیاموزیم که سرعت، بهتنهایی فضیلت نیست؛ همانگونه که درنگ، بهخودیخود عیب نیست. فضیلت آن است که زمان درست هر کار را بشناسیم، حقیقت را پیش از آنکه به بحران بدل شود ببینیم، مسئله را پیش از آنکه ریشه بدواند بفهمیم، تصمیم را پیش از آنکه فرصت بگریزد بگیریم و مسئولیت را پیش از آنکه هزینهاش بر دوش دیگران بیفتد بپذیریم. باید از خود بپرسیم چه حقیقتهایی را دیر دیدهایم؟ کدام تصمیمها را به فردا سپردهایم؟ کدام استعدادها را در حصار پیشداوری محصور کردهایم؟ چه فرصتهایی را به سبب عادت، ترس یا تنگنظری از دست دادهایم؟ کدام بیعدالتیها را به امید اصلاحی نامعلوم تحمل کردهایم؟ و کدام مسئولیتها را چنان به تأخیر انداختهایم که امروز بهای سنگین آنها را میپردازیم؟ این پرسشها، اگر صادقانه مطرح شوند، میتوانند آغاز تغییری باشند که سالها در انتظارش ماندهایم؛ تغییری که از دیدن آغاز میشود، با فهم ادامه مییابد، در تصمیم شکل میگیرد و تنها با اقدام به ثمر میرسد. زیرا جهان، با نیتهای نیک ناگفته تغییر نمیکند، جامعه، با وعدههای تکرارشونده پیش نمیرود؛ عدالت، با انتظار بیپایان تحقق نمییابد؛ و آینده، با آرزوهایی که هر روز به فردا حواله میشوند، ساخته نمیشود. تأخیر، اگر به تأمل بینجامد، آموزگار است؛ اگر به عادت بدل شود، آفت است؛ اگر راه سنجیدن بگشاید، تدبیر است؛ و اگر بهانهای برای گریز از مسئولیت باشد، فرسایش خاموش فرصتهاست. چه تلخ است آن روز که حقیقت روشن شود، اما دیگر مجالی برای اصلاح نمانده باشد؛ چه سنگین است آن لحظه که تصمیم درست گرفته شود، اما دیرتر از آنکه بتواند چیزی را نجات دهد؛ و چه اندوهبار است آن هنگام که جامعه به ارزش استعدادی پی ببرد که سالها در انتظار فرصت، خاموش مانده است. از اینرو، شاید مهمترین پرسش روزگار ما این نباشد که چقدر سریع حرکت میکنیم، بلکه این باشد که چه چیزهایی را در مسیر این شتاب، دیر میبینیم، دیر میفهمیم و دیر به انجام میرسانیم. مبادا آنقدر در انتظار شرایط مطلوب بمانیم که فرصتهای موجود از دست بروند؛ مبادا آنقدر در پیچوخم تردید گرفتار شویم که تصمیم، معنای خویش را از دست بدهد؛ مبادا آنقدر در پی توجیه خطاها باشیم که راه اصلاح را گم کنیم؛ و مبادا آنقدر دیر به شایستگیها اعتماد کنیم که جامعه، بهای سالهای ازدسترفته را با عقبماندگی خویش بپردازد. زمان میگذرد؛ با تصمیم ما یا بیتصمیمی ما، با مسئولیتپذیری ما یا شانهخالیکردن ما، با دیدن حقیقت یا پناهبردن به انکار. و در پایان، آنچه باقی میماند، نه وعدههایی است که دادیم، نه تصمیمهایی که در ذهن پروراندیم و نه فرصتهایی که میتوانستیم از آنها بهره بگیریم؛ آنچه باقی میماند، حاصل آن چیزی است که بهموقع دیدیم، بههنگام فهمیدیم و پیش از دیرشدن، برایش کاری کردیم. زیرا تأخیر، گاه چند لحظه درنگ است؛ گاه چند سال عقبماندگی؛ و گاه تمام فاصله میان آنچه میتوانستیم باشیم و آنچه، به بهای دیر جنبیدن، هرگز نشد. پس پیش از آنکه دیر شود، باید دید؛ پیش از آنکه فرصت بگذرد، باید سنجید؛ پیش از آنکه زخم عمیق شود، باید درمان کرد؛ پیش از آنکه اعتماد فروبریزد، باید پاسخ داد؛ و پیش از آنکه استعدادها در سایه انتظار فرسوده شوند، باید میدان شکوفایی را گشود. زیرا زندگی، در انتظار تردیدهای ما متوقف نمیشود؛ زمان، برای تصمیمهای به تعویق افتاده بازنمیگردد؛ و تاریخ، بیش از آنکه به نیتهای ناگفته بنگرد، پیامدهای اعمال و ترک اعمال ما را به خاطر میسپارد. مبادا آنقدر دیر ببینیم که دیدن، دیگر سودی نداشته باشد؛ آنقدر دیر تصمیم بگیریم که انتخاب، معنای خود را از دست بدهد؛ و آنقدر در اصلاح تأخیر کنیم که هزینه جبران، از توان ما فراتر رود. زیرا برخی فاصلهها را میتوان پیمود، برخی خطاها را میتوان جبران کرد و برخی زخمها را میتوان التیام بخشید؛ اما زمان، همیشه فرصت دوباره نمیدهد. و شاید حقیقت تلخ تأخیر همین باشد: روزی فرا میرسد که درمییابیم زمان کم نیاورده بود؛ این ما بودیم که فرصت را به انتظار نشاندیم، حقیقت را پشت درهای تردید محبوس کردیم و تصمیم را آنقدر به فردا سپردیم که فردا، دیگر چیزی برای نجاتدادن باقی نگذاشت. در نهایت، بزرگترین حسرت، از دست دادن زمان نیست؛ از دست دادن چیزی است که میتوانست در زمان خود، به زیباترین شکل ممکن است اتفاق بیفتد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.