|

به مناسبت تجدیدچاپ «رستاخیز» تالستوی با ترجمه سروش حبیبی

حماسه بورژوایی تالستوی

در میان آثار تالستوی رمان «رستاخیز» جایگاهی دوگانه دارد و می‌توان آن را واپسین شاهکار بحث‌برانگیز او دانست. این رمان از یک‌ سو آخرین رمان بزرگ تالستوی و نقطه اوج نقد اجتماعی و ایدئولوژی متأخر او است و از سوی دیگر، از نظر برخی منتقدان، در مقایسه با «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا»، ‌ارزش هنری و ادبی کمتری دارد؛ گرچه به اعتبار عمق فلسفی این رمان، برخی آن را برتر از «آنا کارنینا» دانسته‌اند.

حماسه بورژوایی تالستوی

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

پیام حیدرقزوینی: در میان آثار تالستوی رمان «رستاخیز» جایگاهی دوگانه دارد و می‌توان آن را واپسین شاهکار بحث‌برانگیز او دانست. این رمان از یک‌ سو آخرین رمان بزرگ تالستوی و نقطه اوج نقد اجتماعی و ایدئولوژی متأخر او است و از سوی دیگر، از نظر برخی منتقدان، در مقایسه با «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا»، ‌ارزش هنری و ادبی کمتری دارد؛ گرچه به اعتبار عمق فلسفی این رمان، برخی آن را برتر از «آنا کارنینا» دانسته‌اند.

«رستاخیز» با وقفه‌ای طولانی و پس از «آنا کارنینا» منتشر شد و تالستوی را بار دیگر به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان مطرح کرد. این رمان محصول دوره پایانی زندگی تالستوی است که پس از بحران روحی و گسست از طبقه خود، دیدگاه‌های رادیکال‌تری نسبت به جامعه، دولت، کلیسا و مالکیت پیدا کرده بود. در «رستاخیز» تمام دغدغه‌های متأخر تالستوی نظیر عدالت، معنای زندگی، نقد بنیادهای اجتماعی و آموزه‌های انجیل دیده می‌شود.

یکی از دلایل اصلی تفاوت «رستاخیز» با «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» در ساختار آن است. «رستاخیز»، برخلاف آن دو اثر، چندخطی نیست و از یک خط داستانی اصلی پیروی می‌کند. شخصیت‌ها در این رمان کمتر تحول و پیچیدگی روان‌شناختی دارند و بیشتر نمونه‌هایی هستند که نماینده نیروها و طبقات مختلف اجتماعی‌اند.

تالستوی در «رستاخیز» شدیدترین نقد را بر نهادهای روسیه تزاری وارد کرده است. او در این داستان، روایتی از تیرگی‌های جامعه‌ای در آستانه فروپاشی به دست داده است. رمان در همان آغاز نقدی بر رفتار و مناسبات انسانی حاکم بر جامعه دارد و خیلی زود به فضای زندان وارد می‌شود. روستاهای ویرانه، زندان‌ها، دادگاه‌های ناعادلانه و جاده تبعید به سیبری تصاویری‌اند که در «رستاخیز» پیش‌روی خواننده قرار می‌گیرند. تالستوی در این رمان همچنین زندگی زنان خدمتکار در خانواده‌های مرفه، وضع دستگاه دادگستری، حال سربازان زیر خشونت فرماندهان خودخواه، روزگار زندانیان تحت ستم و شرایط انتقال‌شان از زندان به اردوگاه و خلاصه همه زیر و بم‌های جامعه را با نگاهی موشکاف و ژرف‌بین می‌کاود.

شخصیت اول داستان، مردی ثروتمند با نام نخلیودوف است که به حدی اندوخته دارد که می‌تواند تمام عمرش را در نهایت خوشی به سر ببرد. اما یک اتفاق باعث می‌شود او نظم همیشگی زندگی‌اش را بر هم بزند و به بازبینی گذشته‌اش بپردازد. قضاوت او بر خود و تلاش جدی‌اش برای جبران خطایی که در جوانی مرتکب شده، نقطه عطف داستان است. نتیجه خطای جوانی او، سقوط زنی است که دوست داشته اما زندگی‌اش را تباه کرده است و این تلاش بسیار خطیر است و طی سال‌های دراز، یعنی نزدیک به نیمی از عمر او را در‌ بر می‌گیرد. نخلیودوف سرانجام ثروت خود را میان روستاییان بی‌زمین تقسیم می‌کند و برای جبران خطای خود، که اسم گناه بر آن نمی‌گذارد، یعنی بی‌طمعِ اجر یا ترس از مجازات، سخت تلاش می‌کند و حتی اصرار دارد ‌با زنی که به علت خطای او گمراه و به اتهام آدم‌کشی به زندان محکوم شده است، ازدواج کند. در واقع نخلیودوف تصمیم می‌گیرد زندگی اشرافی خود را رها کند و برای نجات کاتیوشا تلاش کند، حتی اگر این به معنای دنبال‌کردن او در تبعید به سیبری باشد. این سفر به یک سفر عمیق درونی و دگرگونی شخصیتی برای نخلیودوف تبدیل می‌شود. با این حال، پایان داستان پیچیده‌تر از یک رستگاری ساده است: کاتیوشا پیشنهاد ازدواج او را رد می‌کند و به یکی از زندانیان سیاسی می‌پیوندد. نخلیودوف با پذیرش این موضوع، به نوعی آرامش درونی و درک عمیق‌تری از مسئولیت اخلاقی دست می‌یابد.

«رستاخیز» حاصل دوران اوج کمال‌یافتگی تالستوی بوده و به پایان دهه 1880 مربوط است و در میان آثار تالستوی جایگاهی پرارج دارد. تالستوی در این رمان به‌عنوان رئالیستی چیره‌دست، روایتی از جامعه‌‌ای به دست داده که از بالا تا پایین رو به زوال دارد و در آستانه فروپاشی است. در این رمان دیگر خبری از «بهشت خانوادگی»، نقطه کانونی برخی از آثار طولانی تالستوی،‌ نیست و او تصویری از تیرگی و ویرانه‌های یک دوران به دست داده است. به تعبیر سروش حبیبی، مترجم رمان، «تالستوی در این کتاب پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که بیدارکننده‌اند. مثلا می‌پرسد به چه حقی در جامعه گروهی از انسان‌ها همنوعان خود را در بند می‌کنند و به زیر شکنجه می‌کِشند و می‌کُشند حال آنکه در حقیقت از قربانیان خود چیزی کم ندارند و اغلب از آنها آلوده‌ترند».

«رستاخیز» را می‌توان سومین رمان بزرگ تالستوی دانست. او در این رمان با نگاهی شکاک و بدبینانه روایتی از وضعیت سیاه عصر تزاری و نابرابری‌ها و فسادهای سیاسی آن جامعه به دست داده است. «رستاخیز» رمانی است که به‌جز ویژگی‌های ادبی‌اش، به لحاظ وجه اخلاقی نهفته در آن از اهمیت زیادی برخوردار است. قهرمان «رستاخیز» صادقانه با وجدانش مواجه می‌شود و بار گناهانش را به دوش می‌کشد. آن‌طور که اشاره شد، تالستوی در این رمان انحرافات اخلاقی جامعه را با نگاهی نقادانه به تصویر کشیده است. این رمان با توصیف طبیعت و زندگی به سراغ روایت فضای زندان می‌رود. زندانی که یک زن در آن محبوس است و بعدتر سرگذشت این زن بازگفته می‌شود.

«رستاخیز» را می‌توان به دو لایه اصلی تقسیم کرد: داستان فردی رستگاری و نقد اجتماعی گسترده. تالستوی در این رمان به‌شدت سیستم قضائی، دستگاه زندان، بوروکراسی دولتی و به‌ویژه کلیسای ارتدوکس روسیه را محکوم می‌کند. او این نهادها را به‌عنوان ابزارهایی برای حفظ ظلم و ریاکاری نشان می‌دهد. به‌عنوان مثال، توصیف دادگاه به‌گونه‌ای است که قاضی و دادستان را افرادی بی‌تفاوت و خودشیفته نشان می‌دهد که تنها به اجرای تشریفات و تحت تأثیر قرار‌دادن مخاطب اهمیت می‌دهند، نه به حقیقت. «رستاخیز» منعکس‌کننده پدیده اجتماعی واقعی در روسیه اواخر قرن نوزدهم است: مهاجرت زنان دهقان به شهرها به دلیل فقر، که بسیاری از آنها در نهایت به دلیل نیاز اقتصادی به روسپی‌گری روی می‌آورند. تالستوی از این پدیده برای نقد استثمار جنسی و بی‌عدالتی اجتماعی استفاده می‌کند.

در مقابل نقد نهادها، تالستوی بر مسئولیت شخصی و امکان «رستاخیز» معنوی از طریق فداکاری و خدمت به دیگران تأکید می‌کند. سفر نخلیودوف نشان‌دهنده تلاش برای یافتن معنای زندگی از طریق عمل اخلاقی است، حتی اگر این عمل پاداش شخصی به همراه نداشته باشد.

لوکاچ، تالستوی ‌را یکی از نمایندگان بزرگ «رئالیسم انتقادی» می‌دانست. از دیدگاه او، این رمان اگرچه در سطح ایدئولوژیک بازتابی از تصورات تالستوی است، اما در سطح هنری به دلیل وفاداری بی‌رحمانه به واقعیت اجتماعی، همچنان به‌شدت واقع‌گرایانه است. لوکاچ معتقد بود‌ تالستوی‌، به‌عنوان یک نویسنده بزرگ، همواره شکاف مقاومت‌ناپذیر جامعه روسیه، یعنی تقابل بین دهقانان و اشراف زمین‌دار را به تصویر کشیده است. در «رستاخیز»، از طریق تضاد طبقاتی که نخلیودوف مشاهده و تجربه می‌کند، این شکاف به وضوح نمایان می‌شود. لوکاچ اشاره می‌کند که تالستوی آگاهانه تلاش می‌کرد از طریق اخلاق و مذهب بر این شکاف اجتماعی غلبه کند، اما واقعیت به تصویر کشیده‌شده در رمان پیوسته غیرعملی‌بودن این آرمان را آشکار می‌‌کند.

توجه لوکاچ به «رستاخیز» ارتباط تنگاتنگی با نظریه «رمان» او دارد. در «نظریه رمان»، او روسیه را به‌عنوان یک «دیگری» فرهنگی در نظر می‌گیرد که با اروپای غربی متفاوت است و ممکن است بتواند از «مرگ روح» ناشی از «شیءوارگی» رها شود. تالستوی و داستایوفسکی نمایندگان این امید هستند. قهرمان رمان «رستاخیز» تلاش می‌کند از طریق کنش اخلاقیِ فردی به رستگاری دست یابد، اما این تلاش در نهایت توسط نیروهای عینی اجتماعی مانند سیستم، طبقه و قدرت بلعیده شد. این «پیروزی غم‌انگیز واقعیت» دقیقا تنش اصلی تراژیک رمان به‌عنوان یک «حماسه بورژوایی» است. با نوع نگاه لوکاچ، «رستاخیز» را می‌توان به‌عنوان یک «متن نمونه» در نظر گرفت: از یک سو، این رمان با قدرت بی‌رحمانه‌اش در افشای واقعیت اجتماعی، دستاوردهای رئالیسم انتقادی را به نمایش می‌گذارد؛ اما از سوی دیگر، تناقضات و افول درونی خود تالستوی‌ را نیز آشکار می‌کند و به این ترتیب افق‌ها و محدودیت‌های رئالیسم قرن نوزدهم را به تصویر می‌کشد.

لوکاچ در «پژوهشی در رئالیسم اروپایی» می‌گوید که تالستوی سنت‌های رئالیست‌های بزرگ را نگه داشت و پیش برد و در عصری که رئالیسم به صورت ناتورالیسم یا فرمالیسم انحطاط یافته بود، این سنت‌ها را به صورتی هنجارمند گسترش داد. او نوشته: «عظمت او در مقام نویسنده در این نکته نهفته است. او این اندیشه را پاسداری کرد که هنر بزرگ به‌طور جدایی‌ناپذیری ریشه در مردم دارد، و اگر آن را از زمین بومی خود برکنند پژمرده خواهد شد، و اینکه عظمت شکل و قالب هنری به طرز جدایی‌ناپذیری با شکل و محتوای همگان‌پسند پیوستگی دارد. ارزش فناناپذیر او در همین است‌».

تالستوی نگارش «رستاخیز» را در سال ۱۸۸۹ آغاز کرد و آن را در سال ۱۸۹۹ به پایان رساند. یکی از انگیزه‌های مهم او برای اتمام این کتاب، جمع‌آوری کمک مالی برای فرقه‌ای مذهبی بود که تحت آزار و اذیت قرار داشتند. این رمان بازتاب‌دهنده بحران معنوی و گرایش‌های رادیکال تالستوی‌ در اواخر عمر اوست. او در این دوره از کلیسا و دولت انتقاد می‌کرد و به دنبال بازگشت به تعالیم ساده مسیحیت و عدالت اجتماعی بود.

از «رستاخیز» به‌عنوان اثری کلاسیک بیش از یک ترجمه به فارسی در دست است. علی‌اصغر حکمت سال‌ها پیش این رمان را به فارسی برگرداند و در مقدمه مفصلش بر این رمان به داستانی جالب درباره ترجمه‌اش اشاره کرده و توضیح داده که نخستین ترجمه‌اش از این رمان بر اساس ترجمه‌ای از زبان عربی بوده است و او بعدها این ترجمه را بر اساس ترجمه‌های فرانسوی و انگلیسی رمان کامل و بازنویسی می‌کند. طبق توضیح حکمت، این ترجمه در آغاز قرار بوده در مجموعه‌ای که علیقلی‌خان سردار اسعد بختیاری، یعنی همان سردار اسعد مشهور انقلاب مشروطه، قصد داشته از آثار کلاسیک جهان فراهم آورد، چاپ شود. حکمت نوشته که سردار اسعد «ایام آخر عمر خود را وقف ترجمه و انتشار کتب کلاسیک جهان به زبان فارسی کرده و انجمنی برای این نیت خیر فراهم ساخته بود و کتب فراوان از قلم مترجمین به همت آن رادمرد نگاشته شد که متأسفانه هنوز بسیاری از آنها زینت طبع نیافته است». حکمت همچنین نوشته که اجل به سردار اسعد فرصت عملی‌کردن نیتش را نمی‌دهد و ترجمه «رستاخیز» هم که قرار بوده جزء آن مجموعه منتشر شود، می‌ماند و فراموش می‌شود تا بعد زین‌العابدین رهنما آن را می‌بیند و خوشش می‌آید و در پاورقی روزنامه ایران چاپش می‌کند و حکمت بعدها با تجدیدنظر و تکمیل و بازنویسی این ترجمه، آن را در قالب کتاب منتشر می‌کند.

سروش حبیبی چند سال پیش ترجمه‌ای خواندنی از «رستاخیز» منتشر کرد تا به این ترتیب یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات روسی با ترجمه‌ای از زبان اصلی در دست باشد. در بخشی از ترجمه حبیبی از این رمان می‌خوانیم: «هر قدر هم که چند صد هزار آدمی، که در فضایی نه‌چندان کلان می‌زیستند، می‌کوشیدند خاکی را که تنگاتنگ روی آن به سر می‌بردند، از شکل بیندازند، هر قدر هم که فرش‌سنگ بر آن می‌گستردند تا چیزی بر آن نروید، هر قدر هم که علف‌های سر برکشیده از رخنه‌ سنگ‌ها را از بیخ می‌کندند، هر قدر هم که هوا را با دود زغال و نفت می‌آلودند، هر قدر هم درختان جنگل را می‌انداختند و مرغان و جانوران را از آن می‌راندند، بهار همچنان بهار بود؛ حتی در شهر. آفتاب بر زمین می‌تابید و خاک را گرم می‌کرد. علف جان می‌گرفت و می‌بالید و بر هر بستری که داس علف‌کن بیخ زندگی را از آن بیرون نکشیده بود، فرشی سبز می‌گسترد. نه‌فقط چمن بر بولوارها دوباره خرم می‌شد؛ بلکه سبزینه حتی از بند میان الواح سنگ بیرون می‌زد. درختان غان و سپیدار و گیلاس وحشی برگ‌های چسبناک و خوشبوی خود را وامی‌گشودند و جوانه‌های ورم‌کرده نوبرگ بر شاخ‌های زیزفون می‌ترکید. زاغچه‌ها و گنجشکان و کبوتران مثل هر بهار، شادمانه لانه می‌آراستند و مگس‌های جان‌گرفته از آفتاب، پای دیوارها ترانه وزوزشان را سر می‌دادند. گیاه و مرغ و حشره و جانور و آدم‌بچه همه به نشاط می‌آمدند؛ اما آدم‌ها، این بزرگان و سالمندان خردمند، همچنان در کار فریفتن خود و آزردن دیگران بودند. آنها این بامداد بهار و این جلال دنیای خدا را نعمتی بزرگ و مقدس نمی‌شمردند که به همه موجودات ارزانی شده بود و درِ صفا و یک‌دلی و عشق را بر دل‌ها می‌گشود. معتبر برای آنها حیله‌ها و تدابیری بود که خود می‌اندیشیدند تا بر همنوعان‌شان چیره شوند. به همین قیاس در دفتر زندان مرکز استان، آنچه معتبر بود، نشاط و آتش مهری نبود که بهار در جان جانور و انسان می‌اندازد؛ بلکه نامه‌ای بود بر کاغذی نشان‌دار، با شماره و مهر مخصوص که روز پیش رسیده بود، بدین مضمون که آن روز، بیست‌وهشتم آوریل، ساعت نُه صبح، سه زندانی، دو زن و یک مرد، برای محاکمه به دادگاه تحویل داده شوند».

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.