نگاهی به «در تدارک زندگی نکرده» مائده مرتضوی
مینیاتور روان: انسان در چنبره پیرنگ تروما
در نقطه اوج رمان «در تدارک زندگی نکرده» اثر مائده مرتضوی، با تصویری بهغایت سینمایی و کلاستروفوبیک مواجه میشویم که آشکارا برای شوکهکردن مخاطب طراحی شده است: آرزو، دختر جوان خانوادهای که در هزارتوی فروپاشی خاموش خود گرفتار شده است، به خانه پدرش میرود و در میان روزمرگی پختن شیرینی نانپنجرهای، با چاقویی که قبلا با آن خودکشی کرده، انگشت حلقه همسر جدید پدرش (هنگامه) را میبُرد؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
آزاده فردوسی: در نقطه اوج رمان «در تدارک زندگی نکرده» اثر مائده مرتضوی، با تصویری بهغایت سینمایی و کلاستروفوبیک مواجه میشویم که آشکارا برای شوکهکردن مخاطب طراحی شده است: آرزو، دختر جوان خانوادهای که در هزارتوی فروپاشی خاموش خود گرفتار شده است، به خانه پدرش میرود و در میان روزمرگی پختن شیرینی نانپنجرهای، با چاقویی که قبلا با آن خودکشی کرده، انگشت حلقه همسر جدید پدرش (هنگامه) را میبُرد؛ تا آنگونه که در متن تصویر میشود، «خون شتک زد روی شیرینیها». این تابلوی گروتسک که میکوشد نمادی از تقاطع دهشت روانشناختی و ابتذال زندگی روزمره باشد، در حقیقت عصاره رویکرد مؤلف در این اثر است: تلاشی جسورانه برای نمایش فاجعه، که البته نوشتن از چنین فضای ملتهبی آنقدر روی لبه تیغ است که گاه اثر بهجای نفوذ به عمق ارگانیک روان آدمی، در سطح یک نمایش خونین متوقف میشود. مرتضوی که تبار فکریاش با انسان شهرنشین، آپارتماننشین و کافهنشین گره خورده است، در این نوولا، ذرهبین تحلیلی خود را از کلانروایتهای پرهیاهو برداشته و بر خردهروایتهای روانشناختی طبقه متوسطِ درگیرِ پنهانکاری متمرکز کرده است. او که پیشتر با نگارش آثاری همچون «کابوسهای درخت پرتقال» و «خون پرنده»، جهان روایی خود را به سوی کیفیتی از رئالیسم جادویی برده بود و با ترجمه آثار روانشناختی یوناس کارلسون نظیر رمانهای «صورتحساب» و «راز آن اتاق»، تمایل خود را به واکاوی انزوای انسان مدرن نشان داده بود، در این اثر تألیفی، به حق آزادی انتخاب و واکاوی ترومای موروثی میپردازد. خواننده از همان ابتدا با یک تمهید «فراداستان» مواجه میشود: روایت چندصدایی چهار شخصیت اصلی (امید، رؤیا، هنگامه و آرزو) در واقع فایلهای صوتی پراکنده و تدوینشدهای برای ارائه یک پروژه در کارگاه «ناداستاننویسی» هستند. این چرخش پستمدرنیستی، هرچند در نگاه اول هوشمندانه و مرزشکن به نظر میرسد، اما در ادامه متن بهجای خلق یک جهان داستانگوی مستقل، به سراغ ابزارهای مستندنگاری میرود تا کمرنگشدن کنشهای داستانی اثر را جبران کند. با این وجود، این فرم روایی مرزهای تثبیتشده میان واقعیت و خیال را مخدوش کرده و خواننده را از جایگاه یک ناظر منفعل، به یک شنونده بالینی و شریک جرم در استراقسمع خانوادگی ارتقا میدهد. استفاده از ساختار چندصدایی برای نمایش زوال یک تبار، در سنت ادبیات معاصر ایران بلافاصله یادآور شاهکار عباس معروفی، «سمفونی مردگان» است؛ اما تفاوت بنیادین اثر مرتضوی با اسلاف خود، در مقیاس، هدف و جنس این زوال نهفته است. برخلاف معروفی که در پی خلق حماسهای ملی-تاریخی است، تمرکز مرتضوی بر یک مینیاتور بالینی از انسان مدرن شهری و دیوارهای روانی او قرار دارد. در جهان «در تدارک زندگی نکرده»، تروما ماهیتی کلان و سیاسی-تاریخی ندارد، بلکه کاملا خانوادگی، پنهان، خُرد و تهنشینشده در روان نسلهاست. در این سمفونی درد، هیچ کاراکتری مطلقا گناهکار یا کاملا بیگناه نیست و هر راوی با جهانبینی خاص خود واقعیت را تحریف یا تفسیر میکند.
با این حال، چالش اصلی «در تدارک زندگی نکرده» در مواجهه با پدیدهای است که پارول سگال، منتقد برجسته معاصر، آن را «پیرنگ تروما» مینامد. در این پارادایم که امروزه بر بخش بزرگی از ادبیات جهان سایه انداخته است، تروما بهعنوان یک ابزار روایی همهجانبه، گاه پیچیدگیهای انسانی شخصیتها را کمرنگ کرده و انسان را در حد بازتابی از آسیبهای روانیاش تقلیل میدهد. در جهان داستانی مرتضوی، کاراکترها اگرچه در ظاهر خواستههایی دارند -امید به دنبال ازدواج دوباره و ساختن پناهگاهی تازه است، رؤیا برای بازگرداندن گذشته دستوپا میزند، هنگامه به زندگی موقت تن میدهد و آرزو رؤیای سفر و گریز در سر دارد- اما تمام این خواستهها، عاملیتی پیشرو و مستقل نیستند؛ بلکه صرفا مکانیسمهای دفاعی و واکنشهایی برای فرار از ترومای خانوادگیاند. گذشته مانند یک سیاهچاله آنها را میبلعد. همانطور که سگال استدلال میکند، برخلاف پیرنگهای کلاسیک که نگاه مخاطب را به سوی آینده سوق میدهند و میپرسند: «چه خواهد شد؟»، پیرنگ تروما همواره نگاه را به گذشته میدوزد و با تأکیدی مداوم میپرسد: «چه بر سر او آمده است؟». این رویکرد گاه باعث میشود ابعاد پیشبینیناپذیر رنج نادیده گرفته شود و شخصیتها از زوایای غریب و منحصربهفرد انسانی تهی شوند. آرزو در این رمان، بیش از آنکه یک جوان بیستساله درگیر فروپاشی باشد، بیشتر شبیه به مدخلی از دفترچه راهنمای اختلالات روانی به نظر میرسد. او که در محیطی مملو از دروغ بزرگ شده، به تعبیر تلخ خودش همواره در حال «تمرین کر و کور بودن» است تا بقا یابد. او خودکشی ناموفقی داشته و به گفته خود «من پاراگراف اول بوف کور را زندگی کردهام. زخمهایی که از دیگران میخوری میلی را در تو بیدار میکند، اگر به دادش نرسی دورت چنبره میزند و مغزت را میخورد میل به انتقام». در این نقطه، چالش ادبیات تروما خود را نشان میدهد: ادبیات بهجای کشف ابعاد ناشناخته انسان، به توجیه کلینیکی او نزدیک میشود و تروما سایر ویژگیهای هویتی را تحتالشعاع قرار میدهد. گذشته در جهان مرتضوی یک پناهگاه نوستالژیک -آنگونه که در آثار نویسندگانی همچون گلی ترقی و حتی احمد محمود میبینیم- نیست؛ بلکه غولی موذی است که زمان حال را آلوده کرده است. با این حال، استفاده از عنصر «تصادف» برای گرهگشایی نهایی-مانند کشف ناگهانی پرونده پزشکی خاله (رایحه) توسط آرزو- مانع از خلق یک کنش دراماتیک منسجم میشود. رازی که قرار است موتور محرک داستان باشد، اگر برآمده از پویایی روابط انسانی میبود و نه محصول یک اتفاق پیشپاافتاده بایگانی، قطعا باعث همذاتپنداری عمیقتری میشد. علاوه بر این، متن در جاهایی با چالش حفظ استقلال صدای راویان روبهرو میشود. در فواصل واگویههای چندصدایی، آرزوی جوان گاه تحلیلهای پختهای از جامعهشناسی خانواده ارائه میدهد که بیشتر بازتابدهنده صدای مسلط خود نویسنده است تا یک دختر آسیبدیده. مثلا وقتی میگوید: «خانوادههای پر از راز خطرناکند. چون آنقدر به هم نزدیک نیستند که همه چیز را برای هم تعریف کنند و حفظ بقا و زیست مشترکشان درست در همین پنهانکاریهاست». یا وقتی با لحنی نظریهپردازانه درباره تندیس «مردی که از دیوار بیرون زده» در پاریس سخن میگوید، توهم واقعیت -که شاهرگ حیاتی داستان است- کمرنگ میگردد و خواننده صدای مؤلف را پررنگتر از شخصیت میشنود. با اینهمه، آنجا که مرتضوی از بازنمایی صرف رنج عبور کرده و به نقد سیستماتیک و جامعهشناختی اسطوره مادری میرسد، ناگهان اثر از تمام این چالشها سربلند بیرون میآید. روایت رؤیا و انزوای هولناک او پس از زایمان، بیشک اصیلترین و تکاندهندهترین بخش رمان است. در اینجا، نویسنده با جسارتی ستودنی، یکی از اسطورههای فرهنگی ایران -یعنی فداکاری بیقیدوشرط مادری- را کالبدشکافی میکند. اعترافات تلخ رؤیا به اینکه چگونه «گریههای بیدلیل نوزاد او را کلافه کرده بود»، توهمات دیداری او و سقوطش به ورطه روانپریشی پس از زایمان، بازتاب مستندی از یک واقعیت هولناک است که همواره زیر نقاب تقدس پنهان نگه داشته شده است. در این خط روایی، مادر رؤیا بازتولید کهنالگوی مِدِئا است؛ مادری ویرانگر که روان فرزندانش را در محراب پنهانکاریهای تاریخی خود قربانی میکند. مرتضوی در این بخش درخشان نشان میدهد زنانی که زیر بار این مسئولیت تحمیلشده در هم میشکنند، چگونه توسط جامعه در اتاق تاریک تنهایی خود طرد و نابود میشوند. درد رؤیا، درد تنهایی انسان است، نه صرفا یک کیس اورژانسی روانپزشکی.
این بخش از رمان تطابق حیرتانگیزی با مضامین مستند تحسینشده «جادوگران» (Witches-2024) اثر الیزابت سنکی دارد. همانطور که سنکی نشان میدهد، زنانی که در طول تاریخ پس از زایمان دچار روانپریشی میشدند، توسط جامعه بهعنوان هیولا یا «جادوگر» طرد و شکنجه میشدند.
«در تدارک زندگی نکرده» اثری است با پتانسیلهای بینظیر جامعهشناختی. کتاب، خفقان دیوارهای سنگی یک خانواده و زهر سکوتهای بیننسلی را بهخوبی مجسم میکند؛ اما به دلیل دشواریهای گریز از کلیشههای پیرنگ تروما و چالش حفظ استقلال صدای راویان، گاه از تبدیلشدن به یک تجربه داستانی تمامعیار فاصله میگیرد. با اینهمه، اثر بهعنوان یک گزارش دقیق داستانی از درونیاتی که حافظه ما معمولا از فرط تلخی پس میزند، ارزش خواندن و تأمل دارد.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.