در ستایش ایران
شاهنامه با شمشیر آغاز نمیشود، با خرد آغاز میشود. بزرگترین حماسه ایرانیان، پیش از آنکه از پهلوانان و نبردها بگوید، خداوند را «خداوند جان و خرد» میخواند.
شاهنامه با شمشیر آغاز نمیشود، با خرد آغاز میشود. بزرگترین حماسه ایرانیان، پیش از آنکه از پهلوانان و نبردها بگوید، خداوند را «خداوند جان و خرد» میخواند.
این آغاز تصادفی نیست. در جهانبینی فردوسی، جان و خرد دو پایه هستیاند و هر قدرتی که این دو را پاس ندارد، دیر یا زود به بیداد میگراید. در ماههای اخیر، دو بار شنیدیم که سرمستان قدرت، تمدن را با معیاری دیگر میسنجند. یک بار سخن از آن رفت که تمدنی کهن «در یک شب خواهد مرد و دیگر بازنخواهد گشت». بار دیگر، بر تپهای در آتن، «خشم و شور و غرور» جوهر تمدن نامیده شد و با ستایش اسکندر و کورتس در جهت جبران تحقیری که متحمل شدند، ایرانیان را «فرقه مرگ» خواندند. این نوشته پاسخ به آن سخنان نیست، چون آن سخنان بیش از آنکه پرسشی تاریخی باشند، ابزار سیاست روز برای روایتسازیاند. اما فرصتی است برای پرسشی کهنتر: ستایش یک تمدن یعنی چه؟ و ایران را با کدام معیار باید ستود؟
تاریخ یکسویه نیست
روایت رایج غربی از جنگهای یونان و ایران، روایت آزادی در برابر استبداد، از هرودوت آغاز شد و در سده نوزدهم به یکی از پایههای هویت اروپایی بدل شد. امیرمهدی بدیع در «یونانیان و بربرها» نشان داد که این روایت چگونه از چشم یک سوی ماجرا نوشته شده است. او یادآور شد که شهرهای یونانی بیش از آنکه با ایران بجنگند با یکدیگر جنگیدند و زر و میانجیگری شاهنشاهی هخامنشی بارها داور منازعات آنان بود. تورج دریایی نیز یادآوری میکند که پیش از لشکرکشی خشایارشا، آتنیان در آتشزدن سارد، از مراکز مهم شاهنشاهی، دست داشتند. اگر قرار است تاریخ باستان معیار داوری امروز باشد، باید همه صفحههایش را خواند: اسکندری که تخت جمشید را به آتش کشید و امروز قهرمان تمدن خوانده میشود؛ رومی که کورنت را در ۱۴۶ پیش از میلاد ویران کرد؛ کراسوس که بیهیچ تجاوزی از سوی اشکانیان به ایران لشکر کشید و در حران شکست خورد؛ و تراژان و سپتیموس سِوِروس که تیسفون را گشودند و غارت کردند و دهها هزار نفر را به بردگی بردند. هرچند جنگافروزی در تاریخ کهن ویژگی یک قوم نبود، لیکن یونانیان و رومیان بیشتر از دیگران به این ابزار توسل میجستند. اما آنان که امروز تاریخ را به دو اردوگاه «تمدن» و «بربریت» تقسیم میکنند، فقط صفحههایی را میخوانند که به کارشان میآید.
نخستین قوم تاریخی
هگل که خود از معماران روایت اروپامحور تاریخ بود و پیروزی یونانیان بر ایرانیان را پیروزی آزادی میدانست، نتوانست تاریخ جهانی را بیایران آغاز= کند. او در درسگفتارهای فلسفه تاریخ نوشت که با شاهنشاهی پارس نخستین بار به تاریخ پیوسته گام مینهیم و پارسیان نخستین قوم تاریخیاند. به گمان او، تاریخ جهان از خاور به باختر میرود و آسیا آغاز آن است. هگل در سازمان سیاسی پارس چیزی تازه میدید: قدرتی که مردمانی با زبانها و آیینهای گوناگون را زیر یک اصل گرد میآورد؛ سرزمین ایران، بیآنکه هویت ویژهشان را از میان بردارد. سیدجواد طباطبایی این رشته را تا جایی پی گرفت که از دید او ایران، پیش از آنکه دولت ملی به معنای جدید در اروپا پدید آید، در آگاهی تاریخی خود مانند یک «ملت» زیسته بود. این تداوم از اندیشه ایرانشهری تا شاهنامه و از شاهنامه تا دوران جدید کشیده شده است. محمد محمدیملایری نیز نشان داد که فرهنگ ایرانی از گذرگاه سخت سدههای نخستین اسلامی نگذشت تا از میان برود؛ گذشت تا در تمدن اسلامی بازآفریده شود. شرق گهواره تمدن بود و ایران یکی از کانونهای آن. این سخن دعوی انحصار نیست؛ یادآوری سهمی است که بدون آن تاریخ بشر ناتمام میماند.
شاهنامه و ایلیاد
ایلیاد با خشم آغاز میشود؛ خشم آخیلئوس. شاهنامه با خرد. ایلیاد سرگذشت چند روز از یک جنگ و سرنوشت چند پهلوان است. شاهنامه سرگذشت یک ملت در گذر هزارههاست و قهرمانان راستینش ایرانیان هستند، نه یک پهلوان. هر دو سوگ را میشناسند؛ ایلیاد با گریستن پریام بر پیکر هکتور به پایان میرسد. اما محور شاهنامه پرسشی است که ایلیاد کمتر میپرسد: داد چیست و قدرت در برابر چه کسی پاسخگو است؟
یکی داستان است پر آب چشم/ دل نازک از رستم آید به خشم
فردوسی جنگ را میشناسد و از همین رو آن را نمیستاید. در شاهنامه، ایرج بیسلاح نزد برادران میرود تا تاج را به آنان ببخشد و آشتی بخرد و قربانی آز آنان میشود. سیاوش پیمان آشتی با افراسیاب را نمیشکند، حتی به فرمان پدر، و غربت را بر پیمانشکنی برمیگزیند. رستم، بزرگترین پهلوان، ناخواسته فرزند خود را میکشد. این سه داستان سه درساند: جنگ زاده آز است، پیمان آشتی ارجمندتر از فرمان جنگ است و حتی پیروز میدان در جنگ چیزی جبرانناپذیر از دست میدهد. فرهنگی که حماسهاش بر سوگ سهراب و سیاوش ایستاده، فرهنگ مرگ نیست؛ فرهنگ سوگواری بر زندگی ازدسترفته است.
از گوبینو تا غزه
طنز تلخ تاریخ آن است که نام ایران که از «آریا» برآمده، در اروپای سده نوزدهم دستمایه نظریههای نژادی شد. گوبینو و پیروانش آن را به سلسلهمراتبی از نژادها بدل کردند و نازیسم آن را به کورههای آدمسوزی رساند. هولوکاست نشان داد که وقتی انسانها به برتر و فروتر تقسیم شوند، کشتار سازمانیافته میتواند سیاست رسمی دولتی متمدن شود. این زخم بسته نشده است و گویی کسانی میخواهند با نیشتر سرِ آن را باز کنند. امروز همان دولتهایی که هولوکاست را بحق محکوم میکنند، از دولتی پشتیبانی سیاسی و نظامی بیدریغ میکنند که نخستوزیرش زیر حکم بازداشت دیوان کیفری بینالمللی است و کارنامهاش در غزه در دیوان بینالمللی دادگستری به اتهام نسلکشی بررسی میشود. نقد این سیاست هیچ پیوندی با یهودستیزی ندارد. آنچه آن را ضروری میکند، همان درسی است که از هولوکاست باید گرفت: جان کودک فلسطینی، ایرانی، یهود یا اوکراینی یک اندازه ارزش دارد. معیاری که فقط برای خودی به کار رود، معیار اخلاق نیست، ابزار قدرت است.
میراثخواران استعمار و روایتسازی
مهدی بهار نزدیک به 60 سال پیش در «میراثخوار استعمار» نشان داد که آمریکا جای قدرتهای استعماری کهن را در منطقه ما گرفته است؛ با همان منطق و در جامهای تازه. یکی از ابزارهای همیشگی استعمار، روایت بود: فاتح خود را حامل تمدن مینامید و مغلوب را بربر. کورتس هم آزتکها را به نام تمدن ویران کرد. امروز آن ابزار بار دیگر به کار افتاده است. یورشی که قرار بود در چند روز به نتیجه برسد، پس از ماهها به هدفهای اعلامشدهاش نرسیده است. وقتی میدان آنی را که آنان میخواستند نداد، نوبت روایت میرسد؛ وقتی واقعیت را نمیتوان دگرگون کرد، نوبت به معناستانی از آن میرسد. تلاش میشود تا به ضرب روایتسازی دروغین و با تکیه بر شبکههای رسانهای گسترده در جهان، طرف مقابل را از دایره تمدن بیرون نهاد تا شکست در میدان در روایت پیروزی پنهان شود. اما ملتی که سه هزار سال روایت خود را نوشته و امروز دشمن را در رسیدن به اهدافش ناکام گذاشته است، روایتش را از سخنرانی دیگران نمیگیرد.
میناب
همه این بحثها اگر به جان انسان نرسند، بازی با واژههاست. صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، در روزی عادی از ماه رمضان، موشکهای آمریکایی بر دبستان دخترانه شجره طیبه در میناب فرود آمد. به گزارش آسوشیتدپرس، ۱۵۷ نفر جان باختند که ۱۲۳ نفر از آنان کودک بودند. ماهها گذشته و هنوز تحقیق پنتاگون منتشر نشده و کسی مسئولیت را نپذیرفته است. از میان آوارها کیفها و دفترها و نقاشیهای کودکان بیرون آمد. هیچ تمدنی با ویرانکردن مدرسه بزرگ نمیشود. اگر بخواهیم تمدن را بسنجیم، معیارش همین است: آیا کودک میتواند صبح به مدرسه برود و ظهر به خانه بازگردد؟
ستایش ایران، ستایش آشتی
ستایش ایران گردنفرازی در برابر جهان نیست. ما عضوی از جامعه بزرگ انسانی هستیم و سرنوشتمان به سرنوشت دیگر مردمان گره خورده است. میراث فردوسی به ما میآموزد که آشتی را بجوییم، پیمان را پاس بداریم و آز را مهار کنیم؛ همان راهی که سیاوش رفت. راه زندگی مسالمتآمیز با همسایگان و با جهان، نه نشانه ضعف که نشانه خردی است که شاهنامه با آن آغاز میشود. اما آشتیجویی تسلیم نیست. تاریخ ایران نشان داده است که این مردم در اختلافهایشان هرچه باشند، و هرچند دشمن بر این ملت رنج و ستم فراوان تحمیل کرده است و روزگار بر ایرانیان بهسختی میگذرد، در برابر تجاوز به سرزمینشان یکپارچه میایستند. همانگونه که در برابر لشکرکشیهای روم و یورشهای بسیار دیگر ایستادند. ایرانیان اسیر روایتهایی نخواهند شد که برای آنان ساخته میشود؛ نه روایتی که آنان را فرقه مرگ میخواند و نه روایتی که میخواهد میان آنان و سرزمینشان جدایی بیفکند. ایران را با خرد و داد باید ستود و با همبستگی باید پاس داشت؛ نه برای جاودانهکردن جنگ، بلکه برای آنکه جان و خرد، همان دو گوهری که فردوسی سخن خود را با آنها آغاز کرد، در این سرزمین پایدار بمانند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.