چه کسی حقیقت را کشت؟
گاهی برای کشتن حقیقت، لازم نیست آن را انکار کرد؛ کافی است آن را در میان انبوهی از روایتها گم کرد. دروغ، همیشه با چهرهای آشکار وارد میدان نمیشود. گاهی لباس حقیقت میپوشد؛ از چند واقعیت درست، چند گزاره انتخابشده و چند سکوت حسابشده ساخته میشود. بخشی را میگوید و بخشی را پنهان میکند؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
گاهی برای کشتن حقیقت، لازم نیست آن را انکار کرد؛ کافی است آن را در میان انبوهی از روایتها گم کرد. دروغ، همیشه با چهرهای آشکار وارد میدان نمیشود. گاهی لباس حقیقت میپوشد؛ از چند واقعیت درست، چند گزاره انتخابشده و چند سکوت حسابشده ساخته میشود. بخشی را میگوید و بخشی را پنهان میکند؛ حادثه را از زمینهاش جدا میسازد؛ علت و معلول را جابهجا میکند و در نهایت تصویری میسازد که ممکن است تکتک اجزایش واقعی به نظر برسند، اما کلیت آن حقیقت نباشد. این همان جایی است که روایتسازی آغاز میشود. دروغ ساده میگوید چیزی اتفاق افتاده که اتفاق نیفتاده است؛ اما تحریف، اتفاقی را که رخ داده، چنان بازتعریف میکند که معنای آن تغییر کند و قلب حقیقت، از این نیز فراتر میرود: واقعیت را حفظ میکند، اما جای نقشها را عوض میکند. عامل، قربانی میشود؛ قربانی، مقصر و مسئولیت، آرامآرام از شانه صاحبش برداشته و بر دوش دیگری گذاشته میشود. واقعیت باقی است؛ اما نسبت انسانها با واقعیت تغییر کرده است. چرا؟ زیرا انسان فقط برای دیگران دروغ نمیگوید؛ گاهی برای خودش نیز روایت میسازد. پذیرفتن خطا دشوار است. پذیرفتن شکست دشوارتر و دشوارتر از همه، مواجهه با این حقیقت است که شاید تصویری که سالها از خود ساختهایم، با آنچه واقعا هستیم فاصله داشته باشد. اینجاست که خودفریبی متولد میشود. انسان ممکن است ابتدا روایتی را برای دفاع از خود بسازد؛ اما تکرار، آن روایت را به باور تبدیل میکند. در نهایت، دیگر از یک دروغ دفاع نمیکند؛ از هویت خود دفاع میکند. و هنگامی که چنین روایتی از فرد فراتر میرود و وارد فضای جمعی میشود، مسئله دیگر صرفا اخلاق فردی نیست؛ مسئله، قدرت و حافظه اجتماعی است.
تکرار، بیاثر نیست. پژوهشهای روانشناختی طی سالهای اخیر بارها نشان دادهاند که مواجهه مکرر با یک گزاره میتواند احساس آشنایی و در نتیجه ادراک درستی آن را افزایش دهد؛ پدیدهای که در ادبیات علمی اثر حقیقت ناشی از تکرار نامیده میشود. پژوهشهای جدیدتر حتی نشان دادهاند که تکرار اطلاعات نادرست میتواند احتمال بازنشر آنها را نیز افزایش دهد. پس یک دروغ، برای ماندگارشدن الزاما به سند نیاز ندارد؛ گاهی به تکرار نیاز دارد. یک نفر میگوید؛ دیگری نقل میکند؛ سومی به آن استناد میکند؛ چهارمی میگوید همه این را میدانند و ناگهان، دروغ دیگر صاحب ندارد. در این مرحله، روایت از سازنده خود مستقل شده است. اینجاست که قدرت وارد صحنه میشود. قدرت فقط توانایی تحمیل یک تصمیم نیست؛ گاهی توانایی تعیین این است که یک واقعه چگونه دیده شود، با چه واژهای نامیده شود و در حافظه جمعی چگونه باقی بماند. زبان در اینجا دیگر صرفا ابزار بیان نیست؛ ابزار شکلدادن به ادراک است. واقعه شاید همان واقعه باشد؛ اما قاب تغییر کرده است. و گاهی انسان نه با خودِ واقعیت، بلکه با قابی که واقعیت درون آن قرار گرفته فریب میخورد. بنابراین برای شناخت یک روایت، فقط نباید پرسید: چه گفته شده است؟ باید پرسید: چه چیزی گفته نشده است؟ چه بخشی حذف شده؟ چه کسی از این روایت سود میبرد؟ چه کسی مسئولیت را بر عهده گرفته و چه کسی از آن گریخته است؟ آیا علت و معلول جابهجا شدهاند؟ آیا معیارهای سنجش برای خودی و غیرخودی یکسان است؟ و مهمتر از همه، چه شاهدی میتواند این روایت را اصلاح کند؟
این پرسش آخر، مرز میان حقیقتجویی و روایتپرستی است. حقیقت، برخلاف روایت بسته، از پرسش نمیترسد. اما روایت بسته، هر شاهد مخالفی را دشمن خود میبیند. سند را توطئه مینامد، شاهد را مغرض، پرسشگر را بیخبر و واقعیت نامطلوب را تحریف. در این مرحله، روایت دیگر وسیله فهم واقعیت نیست؛ جایگزین واقعیت شده است و شاید این خطرناکترین لحظه باشد. زیرا جامعهای که دیگر میان آنچه اتفاق افتاده و روایتی که درباره آن ساخته شده تمایز نمیگذارد، دیر یا زود حافظه خود را نیز به دست روایتسازان خواهد سپرد. مسئله امروز فقط این نیست که چه کسی دروغ میگوید. مسئله مهمتر این است که چه کسی روایت را میسازد، چه کسی آن را تکرار میکند، چه کسی از آن سود میبرد و چرا دیگران آن را بدون پرسش بازنشر میکنند. شاید بزرگترین مسئولیت انسان امروز، نه انتخاب سریع میان روایتها، بلکه بازگشت به ابتداییترین و در عین حال دشوارترین پرسش باشد: واقعا چه اتفاقی افتاد؟ زیرا حقیقت همیشه از میان نرفته است. گاهی حقیقت درست همانجاست؛ آرام، خاموش و بیادعا. این ما هستیم که آن را در میان انبوه روایتها گم کردهایم.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.