|

از بازنمایی تا عادی‌سازی

مسئولیت اجتماعی سینما در قبال فرهنگ عمومی

‌سینما و رسانه‌های تصویری در جهان امروز تنها ابزار سرگرمی نیستند، بلکه یکی از مهم‌ترین نهادهای تولید معنا، بازتولید فرهنگ و شکل‌دهی به افکار عمومی به شمار می‌روند. هر فیلم، سریال یا محتوای نمایشی، علاوه بر روایت یک داستان، مجموعه‌ای از ارزش‌ها، هنجارها و الگوهای رفتاری را نیز به مخاطب منتقل می‌کند.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

فردین کمانگر-روزنامه‌نگار: ‌سینما و رسانه‌های تصویری در جهان امروز تنها ابزار سرگرمی نیستند، بلکه یکی از مهم‌ترین نهادهای تولید معنا، بازتولید فرهنگ و شکل‌دهی به افکار عمومی به شمار می‌روند. هر فیلم، سریال یا محتوای نمایشی، علاوه بر روایت یک داستان، مجموعه‌ای از ارزش‌ها، هنجارها و الگوهای رفتاری را نیز به مخاطب منتقل می‌کند. از همین رو، فیلم‌سازان و تولیدکنندگان آثار نمایشی، به‌ویژه در عصر شبکه‌های اجتماعی که سرعت انتشار و ضریب نفوذ محتوا چندین برابر شده است، مسئولیتی فراتر از سرگرم‌کردن مخاطب بر عهده دارند. انتشار فیلم کمدی «دنده‌عقب» در شبکه اجتماعی اینستاگرام و واکنش‌های گسترده کاربران به یکی از سکانس‌های آن، بار دیگر بحث مسئولیت اجتماعی هنرمندان را در فضای عمومی مطرح کرده است. در یکی از صحنه‌های این فیلم، نامزد شخصیت اصلی با مشاهده مردی ثروتمند که سوار بر خودرویی گران‌قیمت است، بدون هیچ تردیدی نامزد خود را رها کرده و همراه آن مرد می‌شود. اگرچه ممکن است این صحنه صرفا با هدف خلق موقعیتی طنزآمیز طراحی شده باشد، اما پرسش اصلی اینجاست که آیا طنز می‌تواند هر رفتار ناهنجاری را بدون توجه به پیامدهای فرهنگی آن به تصویر بکشد؟ آیا خنداندن مخاطب، مسئولیت اجتماعی رسانه را از میان می‌برد؟ جامعه‌شناسان رسانه معتقدند رسانه‌ها صرفا منعکس‌کننده واقعیت نیستند، بلکه در ساختن واقعیت اجتماعی نیز نقش دارند. «جورج گربنر» در نظریه مشهور «کاشت فرهنگی» بر این نکته تأکید می‌کند که تکرار مستمر یک الگوی رفتاری در رسانه‌ها، به‌ تدریج برداشت مخاطب از واقعیت را تغییر می‌دهد. از نگاه گربنر، رسانه بیش از آنکه افراد را مستقیما به انجام رفتار خاصی ترغیب کند، جهان‌بینی آنان را شکل می‌دهد. اگر مخاطب بارها و بارها شاهد نمایش رفتارهایی مانند خیانت، منفعت‌طلبی، فریب، دروغ، خشونت یا روابط سوداگرانه باشد و این رفتارها بدون پیامد منفی یا حتی با نتایج مطلوب به تصویر کشیده شوند، به مرور حساسیت اخلاقی جامعه نسبت به آنها کاهش می‌یابد. این همان فرایندی است که جامعه‌شناسان از آن با عنوان «عادی‌سازی» یاد می‌کنند. در کنار این نظریه، «آلبرت بندورا» در نظریه «یادگیری اجتماعی» توضیح می‌دهد که انسان‌ها بسیاری از رفتارهای خود را از طریق مشاهده دیگران می‌آموزند. شخصیت‌های سینمایی و تلویزیونی، به‌ویژه اگر محبوب، جذاب یا موفق نشان داده شوند، می‌توانند به الگوهای رفتاری مخاطبان تبدیل شوند. نوجوانان و جوانان بیش از سایر گروه‌های اجتماعی در معرض این الگوپذیری قرار دارند. هنگامی که یک شخصیت بدون هیچ هزینه اخلاقی، صرفا به دلیل ثروت یا موقعیت اقتصادی، موفق به جلب اعتماد یا علاقه دیگران می‌شود، این پیام به شکلی غیرمستقیم به مخاطب منتقل می‌شود که ثروت، مهم‌ترین معیار انتخاب و موفقیت در روابط انسانی است. البته هیچ پژوهش علمی ادعا نمی‌کند که دیدن یک فیلم به‌تنهایی باعث تغییر رفتار مخاطب می‌شود، اما مجموعه‌ای از پیام‌های مشابه که 

به صورت مداوم در رسانه‌ها بازتولید می‌شوند، می‌توانند نگرش‌ها و ارزش‌های اجتماعی را در بلندمدت تحت تأثیر قرار دهند. از همین منظر، نقد آثار نمایشی نه مخالفت با طنز است و نه مخالفت با پرداختن به آسیب‌های اجتماعی، بلکه تلاشی برای یادآوری مسئولیت فرهنگی رسانه است.

از سوی دیگر، «استوارت هال» در نظریه «بازنمایی» معتقد است رسانه‌ها آینه جامعه نیستند، بلکه واقعیت را انتخاب، سازماندهی و معناگذاری می‌کنند. آنچه مخاطب بر پرده سینما یا صفحه تلفن همراه می‌بیند، صرفا بازتاب جامعه نیست، بلکه تفسیری از جامعه است. بنابراین اگر در بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌های سال‌های اخیر، خانواده ایرانی عمدتا در قالب فضایی آکنده از خیانت، دشمنی، سوءظن، رقابت، کینه و فروپاشی روایت می‌شود، این بازنمایی به تدریج به تصویری غالب از خانواده در ذهن مخاطب تبدیل خواهد شد؛ حتی اگر با واقعیت زندگی اکثریت خانواده‌های ایرانی فاصله داشته باشد.‌ نکته شایان تأمل آن است که در دهه‌های گذشته، آثار نمایشی ایرانی بیش از گذشته بر مفهوم خانواده، همبستگی و نقش اعضای خانواده تأکید داشتند. بدون آنکه آن آثار خالی از نقد آسیب‌های اجتماعی باشند، خانواده همچنان به‌عنوان مهم‌ترین سرمایه اجتماعی جامعه ایرانی معرفی می‌شد. اما در سال‌های اخیر، بسیاری از آثار نمایشی، تحت تأثیر رقابت رسانه‌ای و الگوبرداری از برخی تولیدات خارجی، بیش از آنکه روایتگر همدلی باشند، بر تعارض، خیانت، انتقام و فروپاشی روابط انسانی تمرکز کرده‌اند. گویی هرچه میزان تنش، خشونت و بحران در روایت بیشتر باشد، اثر جذاب‌تر خواهد بود.‌بدیهی است که جامعه امروز ایران نیز با مسائل و آسیب‌های اجتماعی متعددی روبه‌رو است و سینما نمی‌تواند نسبت به این واقعیت‌ها بی‌تفاوت باشد. با این حال، تفاوت مهمی میان «نقد آسیب» و «ترویج یا عادی‌سازی آسیب» وجود دارد. فیلمی که خیانت را به‌عنوان یک آسیب اجتماعی با پیامدهای اخلاقی، روانی و خانوادگی آن به تصویر می‌کشد، در حال نقد یک مسئله اجتماعی است؛ اما هنگامی که همان رفتار صرفا وسیله‌ای برای خنداندن مخاطب می‌شود و هیچ پیامد منفی‌ای برای شخصیت‌ها ندارد، مرز میان نقد و عادی‌سازی کم‌رنگ می‌شود. جامعه ایران، با وجود ورود به عصر دیجیتال و گسترش فناوری‌های ارتباطی، همچنان از نظر فرهنگی دارای ریشه‌های عمیق سنتی است. خانواده، وفاداری، احترام متقابل، اعتماد و روابط خویشاوندی هنوز از مهم‌ترین ارزش‌های اجتماعی به شمار می‌روند. حتی نسل‌های جدید که بیشترین ارتباط را با رسانه‌های جهانی دارند، در بسیاری از تصمیم‌های مهم زندگی همچنان تحت تأثیر همین ارزش‌های فرهنگی قرار دارند. از این‌رو، نادیده‌گرفتن این بافت فرهنگی در تولید آثار نمایشی می‌تواند فاصله میان رسانه و واقعیت اجتماعی را افزایش دهد.

از سوی دیگر، بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌های امروز، تصویری از سبک زندگی ارائه می‌کنند که با شرایط اقتصادی اکثریت مردم همخوانی ندارد. خانه‌های مجلل، خودروهای لوکس، مصرف‌گرایی افراطی و زندگی‌های تجملاتی، به بخش ثابتی از روایت‌ها تبدیل شده‌اند؛ در حالی که بخش بزرگی از جامعه با مشکلات اقتصادی، دغدغه اشتغال و تأمین معیشت روبه‌رو است. این شکاف میان واقعیت و بازنمایی، علاوه بر ایجاد احساس محرومیت نسبی، می‌تواند ارزش‌های مادی را به مهم‌ترین معیار موفقیت در ذهن مخاطب تبدیل کند. «امیل دورکیم»، جامعه‌شناس فرانسوی، معتقد بود انسجام اجتماعی بر پایه ارزش‌ها و هنجارهای مشترک شکل می‌گیرد. هرگاه این هنجارها تضعیف شوند یا جامعه در تعریف ارزش‌ها دچار سردرگمی شود، وضعیتی به نام «آنومی» یا نابسامانی هنجاری پدید می‌آید. رسانه‌ها به‌عنوان یکی از مهم‌ترین نهادهای جامعه‌پذیری، می‌توانند در تقویت یا تضعیف این انسجام نقش مؤثری ایفا کنند. اگر تولیدات فرهنگی به‌طور مستمر مرز میان ارزش و ضد ارزش را مخدوش کنند، سرمایه اجتماعی جامعه نیز در بلندمدت آسیب خواهد دید. این نقد البته به معنای دفاع از محدودکردن آزادی هنرمندان نیست. هنر زمانی زنده و پویاست که بتواند واقعیت‌های جامعه را آزادانه روایت کند، آسیب‌ها را ‌نقد‌ کرده و حتی ساختارهای اجتماعی را به چالش بکشد. اما آزادی هنری، همانند آزادی رسانه، همواره با مسئولیت اجتماعی همراه است. در بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته نیز نظام‌های درجه‌بندی سنی، شوراهای تخصصی ارزیابی محتوا، مطالعات مخاطب‌شناسی و کدهای اخلاق حرفه‌ای، برای ایجاد تعادل میان آزادی بیان و مسئولیت فرهنگی شکل گرفته‌اند. هدف این سازوکارها حذف خلاقیت نیست، بلکه کاهش آثار منفی احتمالی بر افکار عمومی، به‌ویژه کودکان و نوجوانان است. 

 

درباره فیلم «دنده‌عقب» نیز نمی‌توان با قطعیت درباره نیت سازندگان آن داوری کرد. احتمالا هدف اصلی آنان خلق اثری سرگرم‌کننده و ایجاد لحظاتی شاد برای مخاطبان بوده است؛ اما واکنش‌های گسترده به این اثر نشان داد که جامعه نسبت به نحوه بازنمایی برخی رفتارهای اجتماعی حساس است. این حساسیت، نشانه زنده‌بودن وجدان فرهنگی جامعه است و می‌تواند فرصتی برای گفت‌وگوی جدی‌تر میان هنرمندان، جامعه‌شناسان، منتقدان و مخاطبان درباره مسئولیت اجتماعی هنر باشد.

در نهایت باید پذیرفت که سینما و رسانه، تنها آینه جامعه نیستند؛ آنها معماران ذهنیت اجتماعی نیز هستند. هر روایت، هر شخصیت و هر شوخی می‌تواند در ساختن یا تضعیف سرمایه فرهنگی جامعه نقش داشته باشد. اگر هنر در کنار خلاقیت، به هویت فرهنگی، واقعیت‌های اجتماعی و مسئولیت اخلاقی نیز توجه کند، نه‌تنها مخاطب را سرگرم خواهد کرد، بلکه به تقویت اعتماد اجتماعی، انسجام خانواده و ارتقای فرهنگ عمومی نیز یاری خواهد رساند. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری به آثاری نیاز دارد که ضمن پرداختن به مسائل واقعی، امید، اخلاق، همبستگی و مسئولیت‌پذیری را نیز بازنمایی کنند؛ زیرا رسالت هنر، تنها خنداندن یا گریاندن مخاطب نیست، بلکه ساختن افقی روشن‌تر برای زندگی اجتماعی است.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.