عقلانیسازی بیماری، بروز پزشکی سلطهجو
در هفته پیش، یادآور شدیم که تاریخ پزشکی مدرن در نخستین گامهای خود در مسیر عقلانیسازی و عینیسازی بدن گام برداشت. امروز نگاهی از سده هجدهم تا بیستم نسبت به مفهوم سلامت را بررسی خواهیم کرد. سلامت، مفهومی سنجشپذیر و کاملا زیستشناختی میشود؛ سیستمی خلاصهشده در دوگانه «سالم/ فیزیولوژیک» و «بیمار/ پاتولوژیک».
به گزارش گروه رسانهای شرق،
ایرج سبحانی- پزشک: در هفته پیش، یادآور شدیم که تاریخ پزشکی مدرن در نخستین گامهای خود در مسیر عقلانیسازی و عینیسازی بدن گام برداشت. امروز نگاهی از سده هجدهم تا بیستم نسبت به مفهوم سلامت را بررسی خواهیم کرد. سلامت، مفهومی سنجشپذیر و کاملا زیستشناختی میشود؛ سیستمی خلاصهشده در دوگانه «سالم/ فیزیولوژیک» و «بیمار/ پاتولوژیک».
در این پارادایم که از آن با عنوان «زیستپزشکی» یاد میشود، بدن بیمار به «ابژه» و موضوع مطالعه دانش تبدیل میشود و در آن، پزشک، بهعنوان «سوژه فعال»، مرجع اقتدار و ضامن سلامت شناخته میشود. بنابراین، بیمار به یک «کنشگر منفعل» در روند تشخیص و درمان تقلیل مییابد؛ با این تصور نادرست که آگاهی بیمار از روند درمان، ممکن است مانع کارکرد درست مسیر بهبودی شود.
بدن در ذرهبین نگاه بالینی
در اواخر سده هجدهم، تحولی بنیادین رخ داد که گفتوگوی مبتنی بر روایتهای ذهنی بیمار جای خود را به «معاینه بالینی استانداردشده» داد. بیمارستانهای اصلاحشده پس از انقلاب فرانسه به کانون اصلی مشاهده، تشخیص، تشریح و آموزش بدل شدند. ظهور این «نگاه پزشکی» جدید که بر تجسم مستقیم ضایعه در بدن استوار بود، روایت خود بیمار را به حاشیه راند. به این ترتیب، دانش پزشکی به مرجع یکهتاز شناسایی انحرافات زیستی بدل شد و نظامی معرفتی و جهانی را شکل داد که بر سه اصل استوار بود: «بدن بهمثابه موضوع مشاهده»، «اجماع متخصصان» و «پزشکی مبتنی بر شواهد ابطالپذیر».
سلامت بهمثابه تعادل کارکردی
با آغاز سده نوزدهم، فیزیولوژی تجربی (با نقشآفرینی کلود برنار، دانشمند فرانسوی قرن 19) بدن را بهعنوان سیستمی خودتنظیمگر و تابع قوانین داخلی معرفی کرد. سلامت، همسان با تعادل و کارکرد درست اعضای بدن تعریف شد و با معیارهای کمّی و عددی (دما، فشار خون، ضربان قلب و تنفس) بهعنوان معرف برآیند «هماهنگی میان اعضا»، مورد سنجش قرار گرفت. به شکلی که روند تشخیص بیماری مسیر گردآوری دادهها و سنجش انحراف از هنجارهای زیستشناختی شد. لذا، مسیر درمان بیماری در بازگرداندن بدن به وضعیت هنجار اولیه خلاصه شد. در این ساختار، پزشک در مقام «مهندس بدن زنده» قرار گرفت، سلامت به «زیستشناسی کاربردی» تنزل یافت و نهادهای آکادمیک و مجامع علمی به مراجع انحصاری مشروعیتبخشی به این فرایند تبدیل شدند.
بیمار منفعل در برابر دانش سلطهجوی پزشکی
در این الگوی کلاسیک، بیمار عملا به یک دریافتکننده محض و منفعل تشخیص و درمان تنزل یافت؛ فردی که سخن، ذهنیت و باورهای زیستهاش هیچ سهمی در روند بهبود نداشتند. دانش پزشکی بر پایه شکافی عمیق میان «پزشک» (دارنده دانش مشروع و انحصاری) و «بیمار» (حامل خطای فیزیولوژیک و تسلیم در برابر سیستم اصلاحگر) استوار شد. به این ترتیب، مداخله درمانی کاملا تحت سیطره نگاهی عینیگرا، جهانشمول و اثباتگرایانه قرار گرفت.
این دیدگاه کارکردگرایانه -که با دستاوردهای میکروبشناسی لویی پاستور (دانشمند میکروبشناس فرانسوی) در سده بیستم تقویت شد- فرایند درمان را استاندارد کرد. بنابراین، از اواسط سده بیستم، اقتدار مطلق این نگرش به دلیل تقلیل انسان به دادههای آماری، با نقدهای جدی روبهرو شد؛ نقدهایی که ازجمله در آثار فیلسوفانی همچون ژرژ کانگیلم (نرمال و پاتولوژیک، ۱۹۴۳) بازتاب یافت. در برابر این نگاه مکانیکی، مفهوم «زیستبوم و سلامت محیطی» قد علم کرد؛ الگویی که در آن، سلامت نه با معیارهای ثابت، بلکه با توانایی فرد برای سازگاری با محیط معنا مییافت. اگرچه این رویکرد مرزهای صلب میان «سالم» و «بیمار» را کمرنگ کرد، اما تا مدتها در حاشیه ماند؛ چراکه پارادایم کلاسیک با دستاوردهای بزرگ تشخیصی و درمانی خود، همچنان گفتمان مسلط جامعه پزشکی باقی مانده بود.
بروز سلامت بهمثابه تجربه و سازهای اجتماعی
در مجموع، سده بیستم را باید نقطه عطف قاطعی در دگرگونی مفهوم سلامت دانست. در حالی که زیستپزشکی کلاسیک همچنان قدرت تبیینی و توان فناوری خود را حفظ کرده بود، رویکردهای نوین و کثرتگرا مرزهای آن را به چالش میکشیدند.
در این دوران، متغیرهایی مانند «ذهنیت فردی»، «نابرابریهای ساختاری و اجتماعی» و «عوامل روانشناختی» ابعاد تازهای به خود گرفتند. سلامت از یک «وضعیت عینی و بیولوژیک محض» فراتر رفت و بهعنوان یک «تجربه زیسته»، یک «سازه اجتماعی» و یک «حق بنیادین جمعی» بازتعریف شد. چرخشی بنیادین که روابط میان درمانگر و درمانجو را دگرگون کرد و غایات نهایی طبابت و الگوی مراقبت را از نو شکل داد.
زایش و توسعه سلامت عمومی
در گذر از دو جنگ جهانی و اوجگیری دولتهای رفاه، سلامت به یک مسئله سیاسی و جمعی تبدیل میشود. ظهور سیستمهای تأمین اجتماعی، مبارزه با بیماریهای واگیر، پیشگیری از اپیدمیها و بهبود شرایط بهداشتی، به گواه این تعهد جمعی جدید نسبت به امر سلامت بدل میشود.
بیانیه سازمان جهانی بهداشت (WHO) در سال ۱۹۴۶ بازتاب این دگرگونی عمیق است: سلامت معادل وضعیت رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی است، نه صرفا نبود بیماری. این جابهجایی معنایی، راه را برای دیدگاهی کلنگر (Holistic) به سلامت میگشاید. تا به امروز، این چارچوب زندگی، محیط، روابط اجتماعی و عوامل اقتصادی، عناصر تأثیرگذار و مؤلفههاى تعریف سلامت شدهاند.
*مجموعه یادداشتهای دکتر سبحانی که اینک در فرانسه به طبابت و تدریس میپردازند در چند شماره درباره جایگاه سلامت و بحرانهای مدرن و پسامدرن آن منتشر میشود.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.