گفتوگوی «شرق» با جمعی از نیروهای هلالاحمر که از ابتدای جنگ تاکنون در خط مقدم حملهاند
روایت امدادگران از دل آوار جنگ
«تصاویری که دیدم بهقدری سخت است که حتی برای خانواده خودم هم نمیتوانم بازگو کنم. یکی از سختترین تصاویری که دیدم پیکر کسی بود که فقط بخشهایی از بدنش پیدا شد؛ فکر کردم خانواده با چه چیزی باید وداع کند و چه را به خاک بسپارد»
در شهر جنگزده، خط مقدم به خیابانها رسیده است؛ به خانهها و کلاسهای درس. جایی که امدادگران و نجاتگران، پیش از آنکه گردوغبار فروبنشیند، خود را به دل خانههای فروریخته میرسانند، کسانی که زیر سنگ و خاک بهدنبال نشانهای از حیات میگردند. این گزارش، روایت آدمهایی است که با وجود ترس، خستگی و فقدان، ایستادهاند تا شاید یک نفر بیشتر زنده بماند.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
در شهر جنگزده، خط مقدم به خیابانها رسیده است؛ به خانهها و کلاسهای درس. جایی که امدادگران و نجاتگران، پیش از آنکه گردوغبار فروبنشیند، خود را به دل خانههای فروریخته میرسانند، کسانی که زیر سنگ و خاک بهدنبال نشانهای از حیات میگردند. این گزارش، روایت آدمهایی است که با وجود ترس، خستگی و فقدان، ایستادهاند تا شاید یک نفر بیشتر زنده بماند.
چیزی که دیدم باورکردنی نیست
خبرهایی که از حملات اخیر منتشر شد، آنچه بیش از همه افکار عمومی را تکان داد، کشتار کودکان در دبستان «شجره طیبه» میناب بود؛ فاجعهای که ابعاد انسانی آن، فراتر از آمارها و گزارشهای رسمی، در روایت امدادگرانی که در صحنه حضور داشتند، آشکار میشود.
«کبری آجیحیدری»، امدادگر جمعیت هلالاحمر در میناب و مربی آموزش کمکهای اولیه، بیش از ۱۵ سال سابقه فعالیت داوطلبانه دارد. او از نخستین کسانی است که پس از حمله به دبستان شجره طیبه همراه تیمی از زنان امدادگر در محل حادثه حاضر شد. او در گفتوگو با «شرق» میگوید: «آن روز، در شیفت اداری مشغول انجام کارهای روزمره بودیم که صدای انفجار را شنیدیم». ساختمان دوطبقه اداره، با دستور فوری تخلیه مواجه میشود و همه به حیاط میروند. همزمان، تیمی از امدادگران به محل حادثه اعزام میشوند و دقایقی بعد، تماس برای اعزام فوری نیروهای بیشتر برقرار میشود؛ مقصد، دبستان «شجره طیبه» است که هدف قرار گرفته است. فاصله اداره تا محل حادثه کوتاه بوده، اما آنچه در محل دیده میشود، به تعبیر او «بسیار دردناک» است؛ والدینی که سرگردان، با ناله و شیون، در جستوجوی فرزندان خود هستند و پیکرهایی که تکهتکه در محوطه پراکنده شدهاند؛ «در میان آوار، دست، پا و استخوان بچهها پراکنده بود».
در یکی از همین لحظات، کسی آجیحیدری را برای یافتن پیکر یک معلم صدا میزند. اما آنچه با آن مواجه میشوند، از مرزهای تصور فراتر است؛ «میگفتند پیکر دوستم است که معلم مدرسه بود، اما چیزی که من دیدم قابل شناسایی نبود». او از بدنی میگوید که بدون سر، همچنان نشانههایی از حیات داشت؛ «بدنش تکان میخورد. همهچیز وحشتناک بود. برای همین پرده کلاس را که میان آوار بود، بیرون کشیدند و روی پیکرش انداختند».
در همان شرایط، عملیات امدادی بهسرعت سازماندهی میشود. تیمها تقسیمبندی میشوند و بخشی از نیروها، بهویژه تیمهای «سحر» که متشکل از زنان امدادگر برای حمایتهای روانی است، به گفتوگو با خانوادهها و بازماندگان میپردازند؛ در شرایطی که هر لحظه احتمال تکرار حمله وجود داشت؛ «به خانوادهها میگفتیم بروند خانه، خطرناک است. اما دلشان طاقت نمیآورد».
حادثه به همانجا ختم نمیشد. در میانه عملیات، بار دیگر محل هدف قرار میگیرد. با اصابت موشک دوم، جمعیت پراکنده میشود و بسیاری از حاضران محل را ترک میکنند. عملیات جستوجو و جمعآوری بقایا، بهگفته آجیحیدری، ساعتها و حتی روزها ادامه داشته است تا نیمهشب، در میان بقایایی که بهشدت سوخته و غیرقابل شناسایی بودهاند. حدود ۳۰ امدادگر زن در این عملیات حضور داشتهاند؛ نیروهایی که برای نخستینبار با چنین صحنهای در یک موقعیت جنگی مواجه میشدند؛ «در میان آوارها با گریه به دنبال پیکرها بودیم. در مواردی، فقط بخشهایی از بدن بچهها پیدا شد».
بهگفته او، شدت سوختگیها بهحدی بوده که امکان شناسایی از طریق چهره وجود نداشته و خانوادهها ناچار به نشانههایی حداقلی، مانند لباس یا جزئیاتی محدود، مثل رنگ جوراب متوسل شدهاند: «سخت بود به مادرها بگوییم وقتی تمام بدن بچه از بین رفته دیگر جورابی هم باقی نمانده که قابل شناسایی باشد».
هر لحظه آماده باشیم
در میان روایتهای خط مقدم، برخی صحنهها نهفقط از شدت تخریب که از زاویه نگاه امدادگران ماندگار میشوند؛ آنهایی که در دل آوار، با تکیه بر تجربه، به دنبال نشانهای از حیات یا پیکری برای بازگرداندن به خانوادهها میگردند. «سیدرضا مؤمنی»، رئیس مرکز آموزش و نگهداری سگهای تجسس سازمان امداد و نجات، در گفتوگو با «شرق» از تجربه عملیاتی نیروها در جنگ اخیر، تفاوت آن با جنگ ۱۲روزه و چالشهایی میگوید که امدادگران در خط مقدم با آن مواجه بودهاند. به گفته او، یکی از تفاوتهای اصلی این دوره از جنگ با تجربه پیشین، افزایش آمادگی عملیاتی نیروهاست: «تجربهای که در جریان جنگ ۱۲روزه به دست آمده، باعث شده واکنش تیمهای جستوجو و نجات در حوادث جنگی، سریعتر و مؤثرتر شود. ساختار عملیاتی نیز در این مدت با تمرکز بیشتری سامان یافته است. در تهران، پنج پهنه عملیاتی شامل شمال، جنوب، شرق، غرب و مرکز تعریف شده که هرکدام با پشتیبانی چند استان، مسئولیت پاسخ به حوادث ناشی از اصابتها را بر عهده دارند. در کنار اینها، سه پهنه پشتیبان نیز برای تقویت عملیات در نظر گرفته شده که نقش پشتیبانی از پهنههای اصلی را ایفا میکنند».
در این ساختار، بهمحض وقوع حادثه، تیمهای ارزیاب به محل اعزام میشوند و پس از بررسی اولیه، تیمهای عملیاتی وارد عمل شده و عملیات جستوجو و نجات را آغاز میکنند؛ فرایندی که به گفته مؤمنی با سرعت و انسجام بالا در حال اجراست و تیمهای تخصصی در قالب واحدهای واکنش سریع، ستون اصلی آن را تشکیل میدهند.
با این حال، چالشهای میدانی همچنان جدی است. یکی از مهمترین تهدیدها، تغییر در الگوی حملات است. به گفته مؤمنی، در جنگ پیشین، عمدتا با بمبارانهای دو مرحلهای مواجه بودند، اما در این دوره، استفاده از بمبهای دو زمانه نیز به این الگو اضافه شده؛ موضوعی که خطرات عملیات را برای امدادگران دوچندان کرده است. در مواردی، نیروها به دلیل ناآشنایی اولیه با این نوع تهدید، در حین عملیات دچار آسیب شدند و حتی شماری از نجاتگران جان خود را از دست دادند.
حضور مردم در حادثه
در کنار این تهدیدها، حضور هیجانی مردم در صحنه حادثه، یکی دیگر از چالشهای جدی عملیات است. مؤمنی تأکید میکند که تمایل طبیعی خانوادهها و شهروندان برای ورود به محل حادثه، میتواند روند امدادرسانی را مختل کند و حتی جان خود آنان را نیز به خطر بیندازد: «بهویژه در شرایطی که احتمال ریزش سازههای آسیبدیده یا وقوع حملات مجدد وجود دارد. به همین دلیل، رعایت فاصله از محدوده عملیاتی و همکاری با نیروهای امدادی، یکی از الزامات حیاتی در چنین شرایطی است».
مدیریت خستگی نیروها نیز بخش مهمی از این عملیات مستمر است. مؤمنی توضیح میدهد که برای نیروهای اعزامی از استانها، شیفتهای ۱۰ روزه طراحی شده تا امکان جایگزینی و بازیابی توان فراهم شود. این سازوکار علاوه بر کاهش فرسودگی نیروها، فرصتی برای کسب تجربه عملیاتی برای نیروهای جوانتر نیز ایجاد کرده است؛ نیروهایی که بسیاری از آنها پیشتر تجربه حضور در شرایط جنگی را نداشتهاند.
در عین حال، فشار اصلی بر نیروهای مستقر در ستاد و بدنه عملیاتی سازمان باقی مانده است؛ نیروهایی که از روز نخست جنگ بیوقفه در میدان حضور داشتهاند. مؤمنی از تجربه شخصیاش هم میگوید: «بیش از ۳۰ روز است که به خانه نرفته و عملا بهصورت شبانهروزی در سازمان مستقر بوده»؛ وضعیتی که برای بسیاری از نیروهای عملیاتی و پشتیبانی نیز تکرار شده است.
فقط به خاطر وطن
در میان تیمهای جستوجو، تیمهای «آنست» هلالاحمر که مسئول تجسس با سگهای زندهیاب هستند، یکی از دقیقترین و در عین حال سختترین مأموریتها را بر عهده دارند. «محمد نوحی»، مربی آنست در هلالاحمر آذربایجان غربی، در گفتوگو با «شرق» از روزهایی میگوید که از نخستین ساعات آغاز جنگ درگیر عملیات بوده؛ ابتدا در ارومیه و سپس با اعزام به تهران. با اعلام آمادهباش در همان روزهای ابتدایی، نیروها بلافاصله تجهیزات خود را آماده کردهاند. از دهم اسفند، همزمان با آغاز اصابتها در ارومیه، مأموریتها یکی پس از دیگری شروع میشود. نخستین اعزام، حوالی ساعت هفت صبح به یکی از پادگانهای شهر بوده؛ جایی که هم مجروح وجود داشته و هم شهید؛ «عملیات جستوجو آغاز شد اما در میانه کار، دستور تخلیه دادند». نیروها از محل دور میشوند، اما در این میان، شرایطی پیش میآید که نوحی ناچار میشود در محل باقی بماند؛ تنها، در کنار سگ زندهیابش «توگو»: «تجهیزات همراهم بود و امکان جابهجایی سریع نبود. آن لحظه مدام به شهادت فکر میکردم. اما خدا خواست و زنده ماندم».
صحنههای جستوجو، بهگفته او، از سختترین بخشهای کار است؛ جایی که اغلب پیکرها بهصورت تکهتکه زیر آوار قرار دارند و بهندرت میتوان پیکری سالم یافت: «تصاویری که دیدم بهقدری سخت است که حتی برای خانواده خودم هم نمیتوانم بازگو کنم. یکی از سختترین تصاویری که دیدم پیکر کسی بود که فقط بخشهایی از بدنش پیدا شد؛ فکر کردم خانواده با چه چیزی باید وداع کند و چه را به خاک بسپارد».
با ادامه مأموریتها، نوحی به تهران اعزام میشود؛ شهری جنگزده که صدای انفجار جزئی از زندگی شده است؛ «در تهران وضعیت سختتر است. زمان استراحت نیروها به حداقل میرسد؛ در ۲۴ ساعت، گاهی تنها یک تا دو ساعت فرصت خواب فراهم میشود و باقی زمان، یا در محل حادثه سپری میشود یا در آمادهباش برای اعزام بعدی. گاهی تازه ساعت شش عصر صبحانه میخوردیم!».
در کنار فشار جسمی، آنچه بیش از همه برای این امدادگر آزاردهنده است، مواجهه با رنج مردم است؛ زنها، کودکان و سالمندانی که از ترس، خانههای خود را ترک کردهاند و در خیابانها سرگردان هستند. دیدن تخریب خانههای مسکونی و ازبینرفتن حاصل سالها تلاش خانوادهها، برای او یکی از تلخترین ابعاد این تجربه است. نوحی به نقش حیاتی سگهای زندهیاب هم اشاره میکند: «سگها با تکیه بر حس بویایی، نقاط احتمالی حضور افراد زیر آوار را شناسایی میکنند و تیمهای تخصصی براساس همین نشانهها، عملیات آواربرداری را ادامه میدهند. با این حال، شرایط محیطی از جمله بوی باروت و آلودگی ناشی از انفجار بر وضعیت تنفسی سگها نیز تأثیر میگذارد و حساسیت ریه آنها را افزایش میدهد». این امدادگر میگوید تنها چیزی که مانع از عقبنشینی در چنین شرایطی میشود، مفهوم «خاک» و «وطن» است. مسئولیتی که بهگفته او، جایی برای ترس باقی نمیگذارد؛ «در هر صورت، مرگ گریزی ندارد و آنچه میماند، نحوه ایستادن در این موقعیت است».
32 روز است به خانه نرفتهام
در تهران، جایی که صدای انفجار با فاصلههای کوتاه تکرار میشود و زمان، به مهمترین عامل نجات تبدیل شده، روایت امدادگران بیش از هر چیز بر «رسیدن» متمرکز است؛ رسیدن در چند دقیقهای که میتواند مرز میان زندهماندن و ازدسترفتن باشد. «علی آرمان»، امدادگر داوطلب هلالاحمر در تهران، در گفتوگو با «شرق» از تجربهای میگوید که پیش از این هرگز با آن مواجه نبوده؛ کار در شرایط جنگی، در دل شهری که همزمان چند نقطه آن هدف قرار میگیرد. او تأکید میکند که ماهیت داوطلبانهبودن نیروها، تفاوت مهمی در نوع حضورشان ایجاد کرده است؛ اینکه میتوانند در خانه بمانند و هیچ الزامی برای حضور ندارند، اما انتخاب کردهاند در میدان باشند. همین انتخاب، بهگفته او، نوعی جسارت و بیواهمگی ایجاد کرده که در لحظههای حساس خود را نشان میدهد.
بهگفته او، سرعت عمل در این شرایط تعیینکننده است. تیمها در تهران بارها توانستهاند در کمتر از چهار دقیقه خود را به محل حادثه برسانند و در بسیاری از موارد، همین سرعت باعث شده افراد زنده از زیر آوار بیرون کشیده شوند. این حضور سریع، البته همواره با خطر همراه است؛ هشدارهایی درباره احتمال انفجار گاز یا ریزش ساختمان بارها داده میشود، اما وقتی صدایی از زیر آوار شنیده میشود، تصمیم برای ورود به ساختمان برای امدادگران گریزناپذیر است. به گفته آرمان، یکی از این صحنهها در ساختمانی در منطقه زعفرانیه رقم خورده؛ جایی که با وجود هشدار خطر، تیم وارد ساختمان میشود و با دنبالکردن یک صدا، موفق میشود پدر و مادری را زنده از زیر آوار خارج کند. همان لحظهای که زن نجاتیافته دست امدادگر را میبوسد، به یکی از تصاویر ماندگار این روزها تبدیل شده است.
آرمان حجم و شدت تخریبها را در مقایسه با جنگ ۱۲روزه بسیار بیشتر توصیف میکند. بهگفته او، در برخی روزها چند نقطه بهطور همزمان هدف قرار میگیرد و در بسیاری از موارد، مناطق مسکونی مستقیم هدف قرار میگیرند یا در مجاورت اهداف دیگر آسیب میبینند. این وضعیت، گستره عملیات را افزایش داده و فشار مضاعفی بر نیروها وارد کرده است.
در کنار این شرایط، مسئله استراحت نیز عملا معنای خود را از دست داده است. هرچند محل استقراری برای نیروها در نظر گرفته شده، اما آمادهباش دائمی و حساسیت شدید به صداها، امکان خواب و استراحت واقعی را سلب کرده است؛ بهگونهای که با کوچکترین صدایی، نیروها بلافاصله بیدار شده و آماده اعزام میشوند.
فشار کاری، فاصله از خانواده را نیز بهدنبال داشته است. او میگوید در طول ۳۲ روز گذشته، تنها حدود نیمساعت مادرش را دیده؛ آن هم در حد ایستادن دم در و یک سلام و خداحافظی کوتاه؛ «مادرم هم جور دیگری در کنار ما ایستاده است. غذا درست میکند و برای نیروها میفرستد».
آنچه علی آرمان و دیگر امدادگران را در دل جنگ و انفجار پیش میبرد، از یک حس مشترک میآید، اینکه همه این افراد، خانواده خودشان هستند و در چنین موقعیتی، نمیتوان کنار ایستاد.