|

اضطراب بی‌پایان و پاسخ کهن

اپیکور در آینه امروز

انسان موجودی است که هیچ‌وقت نمی‌گوید «بس» است. ثروت را می‌خواهد، بیشترش را هم می‌خواهد؛ توجه را می‌خواهد، بی‌نهایتش را هم می‌خواهد؛ عمر را می‌خواهد، جاودانگی‌اش را هم آرزو می‌کند. این «بی‌نهایت‌خواهی» نه‌تنها در اقتصاد و بازار، بلکه در گوشی هوشمند جیب ما هم خانه کرده است؛ هر بار که صفحه را پایین می‌کشیم، در واقع به دنبال کمی بیشتر از «همین حالا» هستیم. و اضطراب، دقیقا در همین فاصله می‌روید؛ فاصله میان آنچه داریم و آنچه می‌خواهیم، فاصله میان «هستم» و «باید باشم».

علی بزم‌آمون‌ . جامعه‌شناس، روان‌کاو و معمار

 

 


انسان موجودی است که هیچ‌وقت نمی‌گوید «بس» است. ثروت را می‌خواهد، بیشترش را هم می‌خواهد؛ توجه را می‌خواهد، بی‌نهایتش را هم می‌خواهد؛ عمر را می‌خواهد، جاودانگی‌اش را هم آرزو می‌کند. این «بی‌نهایت‌خواهی» نه‌تنها در اقتصاد و بازار، بلکه در گوشی هوشمند جیب ما هم خانه کرده است؛ هر بار که صفحه را پایین می‌کشیم، در واقع به دنبال کمی بیشتر از «همین حالا» هستیم. و اضطراب، دقیقا در همین فاصله می‌روید؛ فاصله میان آنچه داریم و آنچه می‌خواهیم، فاصله میان «هستم» و «باید باشم».
دو‌هزار‌و ۳۰۰ سال پیش، مردی در باغی کوچک در آتن نشسته بود و همین مسئله را دیده بود. نامش اپیکور بود. او نه پیامبر بود و نه زاهد؛ مردی بود که به گفته خودش، «باغ» را به‌جای «شهر» انتخاب کرد تا در آن، هنر کوچک‌کردن خواسته‌ها را تمرین کند. اما برخلاف تصور رایج، اپیکور انسان را به «تسلیم منفعل» در برابر هر چیز بیرونی فرا نمی‌خواند. او چیزی رادیکال‌تر می‌گفت: ریشه اضطراب تو، نه در جهان، بلکه در قضاوت تو درباره جهان است. و این، هم وعده او بود و هم تیغ نقدی که بعدها بر گلویش گذاشتند.
اپیکور خواسته‌های انسان را به سه دسته تقسیم می‌کرد؛ خواسته‌های طبیعی و ضروری (غذا، پناه، دوستی)، خواسته‌های طبیعی اما غیرضروری (غذای لذیذ، خانه بزرگ‌تر)‌ و خواسته‌های نه طبیعی و نه ضروری (شهرت، قدرت، ثروت بی‌پایان). به باور او، تنها دسته اول است که ارضای آن آسان است و برای شادی کافی. دو دسته دیگر، ساختاری معیوب دارند؛ حد ندارند و هر چیزی که حد نداشته باشد، هرگز ارضا نمی‌شود. ثروت بی‌نهایت، توجه بی‌نهایت، تأیید بی‌نهایت و اینها نه «هدف»اند و نه «مسیر»؛ آنها چاهی‌ هستند که خود انسان با دست خودش عمیق‌ترش می‌کند.
اینجاست که نخستین درس اپیکور برای قرن بیست‌ویکم آشکار می‌شود؛ شادی از کاهش خواسته به دست می‌آید، نه از افزایش لذت. ما در عصری زندگی می‌کنیم که اقتصاد توجه، دقیقا بر دسته سوم بنا شده است. شبکه‌های اجتماعی، ما را به مقایسه بی‌پایان دعوت می‌کنند؛ تبلیغات، ما را به «کمی بیشتر» فرا می‌خوانند؛ و فرهنگ «بیشتر، بهتر، سریع‌تر» چنان در گوشمان زمزمه می‌کند که فراموش می‌کنیم «کافی» چه طعمی دارد. اپیکور در چنین جهانی، نه یک فیلسوف کهنه، بلکه یک پادزهر است. اما اپیکور فقط از «کم‌کردن» نمی‌گفت. او درباره آنچه در اختیار ما نیست، مرگ، حوادث طبیعی، رفتار دیگران، گذشته‌ نیز حرف داشت. و حرفش این نبود که «تسلیم شو و خاموش باش»؛ حرفش این بود: قضاوتت را عوض کن. معروف‌ترین نمونه، استدلال او درباره مرگ است: «مرگ برای ما هیچ نیست؛ زیرا تا ما هستیم، مرگ نیست‌ و وقتی مرگ بیاید، ما نیستیم‌». این جمله ساده، یک بمب فلسفی است. ترس ما از مرگ، ترس از چیزی نیست که تجربه‌اش کرده‌ایم؛ ترس از تصور ذهنی ما از آن است. و تصور، قابل اصلاح است. اپیکور این را در «چهارگانه درمانی» خود خلاصه کرد: از خدایان نترس؛ از مرگ نگران نباش؛ خیر به‌ آسانی به دست می‌آید؛ شر به‌ آسانی تحمل می‌شود. این چهار جمله، نه دستور تسلیم، بلکه دستور بازسازی قضاوت است.
این ایده، بعدها در سنت رواقی با «دوگانه کنترل» بیان شد: برخی چیزها در اختیار ما هستند (قضاوت، اراده) و برخی نیستند (بدن، دارایی، شهرت). اضطراب زمانی رخ می‌دهد که انرژی خود را صرف نیمه غیرقابل‌کنترل کنیم. اما اپیکور تأکید کمتری بر «کنترل» و تأکید بیشتری بر «حد» داشت. او نمی‌گفت «همه‌ چیز را کنترل کن»؛ می‌گفت «بدان کجا باید بایستی».
اینجا باید منصف بود. اپیکور درمانی ارائه می‌دهد که بیش از حد عقلانی و ارادی است. فرض کنید بدانید ترس از مرگ «پوچ» است؛ آیا این دانش به‌تنهایی ترس را از بین می‌برد؟ منتقدان می‌گویند «چهارگانه درمانی» بر نوعی اراده‌گرایی فکری تکیه دارد که قدرت اندیشه را بیش از حد می‌بیند. اضطراب اغلب از لایه‌های ناخودآگاه، بدن و شرایط مادی تغذیه می‌کند که با یک «قضاوت درست» از بین نمی‌روند. کسی که از بیکاری، بیماری درمان‌ناپذیر یا تبعیض رنج می‌برد، با شنیدن «خواسته‌هایت را محدود کن» تسکین نمی‌یابد؛ ممکن است حتی آن را نوعی سرزنش قربانی بشنود.
نقد دوم، سیاسی است. اپیکور توصیه می‌کرد از سیاست و دادگاه فاصله بگیرید تا آرامش حفظ شود. اما این «عقب‌نشینی» برای کسانی که با بی‌عدالتی ساختاری روبه‌رو هستند، نه یک انتخاب، بلکه یک امتیاز طبقاتی است. باغ اپیکور، باغی بود برای کسانی که می‌توانستند از شهر بیرون بمانند. بسیاری نمی‌توانند.
با این حال، بینش اپیکور برای امروز ما ضروری است. در جهانی که اضطراب عملکرد، اضطراب مقایسه اجتماعی و اضطراب اقلیمی، سلامت روان میلیون‌ها نفر را تهدید می‌کند، اپیکور یادآوری می‌کند که بخشی از این اضطراب، محصول خواسته‌های ساختگی است که ما خودمان آنها را «طبیعی» فرض کرده‌ایم. او یادآوری می‌کند که دوستی، ساده‌زیستی و خودکفایی، منابع کهنی هستند که هنوز کار می‌کنند. و او یادآوری می‌کند که قضاوت ما درباره رویدادها، اغلب بیش از خود رویدادها، ما را رنج می‌دهد.
اما اپیکور ناکافی است. اضطراب‌های ساختاری مانند نابرابری، بی‌ثباتی اقتصادی، بحران اقلیمی، سیستم‌های سیاسی ناتوان، با «اصلاح قضاوت فردی» درمان نمی‌شوند. برای اینها به چیزی بیش از فلسفه نیاز داریم: به سیاست‌گذاری سلامت روان، به عدالت اجتماعی، به اقدام جمعی. اپیکور به ما می‌گوید چگونه با آنچه نمی‌توانیم تغییر دهیم کنار بیاییم، اما برای تغییر آنچه می‌توانیم، چارچوبی ارائه نمی‌دهد.
پاسخ اپیکور به اضطراب انسان بی‌نهایت‌خواه، نه «تسلیم» است و نه «انفعال». پاسخ او «حدگذاری عقلانی» است: آنچه در اختیار تو نیست، با قضاوت درست، بار اضطرابی خود را از دست می‌دهد؛ و آنچه در اختیار توست، خواسته‌هایت، باید محدود شود. این بینش، برای قرن بیست‌ویکم، ضروری اما ناکافی است. ضروری است زیرا ما را از دام خواسته‌های بی‌پایان بیرون می‌کشد؛ ناکافی است زیرا اضطراب معاصر اغلب ریشه در شرایطی دارد که با «قضاوت ذهنی» تغییر نمی‌کنند.
شاید بهترین درس اپیکور برای امروز‌ همین باشد: نه فرار از جهان، نه تسلیم کامل به آن، بلکه ایستادن در نقطه‌ای میان این دو در جایی که انسان، با دست خودش، برای بی‌نهایت خویش، حدی می‌کشد. و این، شاید همان «آرامش» باشد که همه ما در گوشی‌های هوشمندمان‌ بی‌وقفه به دنبالش می‌گردیم.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.