|

سردرگمی در تعریف سینمای بومی- بخش پایانی

امین عنایتی : آنگاه که سینماگر با رویکردی صادقانه دغدغه‌های شخصی‌اش را با تکیه بر فنون سینما و خلاقیت از صافی هویت و فرهنگ زاد‌و‌بوم خویش عبور می‌دهد، فردیت بدیع خود را به جهان سینما اعلام می‌کند، سلیقه مخاطبش را ارتقا (و چه‌بسا هدایت) می‌کند، ایشان را به سفری در یکی از ظرفیت‌های نهفته دنیای پر‌رمز‌و‌راز هویت و فرهنگ خود می‌برد، برایشان درد دل می‌کند، پرسش ایجاد می‌کند، نقد می‌کند، همدلی مخاطبش (که حتی ممکن است ده‌ها هزار کیلومتر دورتر زندگی کند) را برمی‌انگیزد، تلنگری بر همشهریانش می‌زند و... که حاصل همه اینها احیای هویت، بازسازی، ایجاد هویتی جدید و ارتقای فرهنگ زاد‌و‌بوم خویش و صدور آن به کل جهان است. ازاین‌رو است «اشک سرما»ی عزیزالله حمید‌نژاد همان‌قدر عاشقانه، زیبا و البته بومی است که «سینماپارادیزو»ی تورناتوره.
4(اگر مؤثران چنین تعریفی از سینمای بومی داشتند، پس چرا به وضعیت موجود رسیدیم؟
عجالتا فرض می‌کنیم مؤثران عالی بودند و سوزن‌ها که هیچ بلکه تمام جوال‌دوزها را بر خود (فیلم‌سازان) می‌زنیم و الیته بی‌انصافی است اگر نمونه‌ها و استثناهای خوب و عالی که از فیلم بومی ساخته و عرضه شده را نادیده بگیریم و ستایش نکنیم. اما عموما در سطح کلان اتفاق دیگری افتاد: داستان از جایی آغاز شد که نسل‌های جدید فیلم‌سازی هم‌زمان با قرارگرفتن در شرایط جدید دیگر حوصله مشاهده، مطالعه، کشف و شهود و... را نداشتند، کل مطالعاتشان در حد کتب تکنیکی، چند فیلم، کتاب و مقداری جوگیری از محیط خلاصه می‌شد (با یادگیری نصفه و نیمه) و به‌شدت در پی راه میانبری برای رسیدن به قله‌های سینما بودند. در ادامه فیلم‌سازان جوان دو دسته شدند: طیف اول که دستی بر کتاب و فیلم داشتند، تأثیراتی آنی که از این مختصر مطالعه و فیلم‌بینی ناقصشان گرفته بودند را با ایده‌های کلی خود از بحران‌های دوره نوجوانی و جوانی مخلوط کردند و آثاری را تولید کردند. دسته دوم کسانی بودند که به اندازه دسته اول روشن‌فکر! نبودند، اما پای مکتب مؤثران نشسته بودند و ایده فیلم بومی (با درک ناقصش) را گوهر مقصود یافته و با دوربین راهی بیابان و صحرا و دریا و جنگل و روستا و سیل‌ها، زلزله‌ها و.... شدند و سیل فیلم‌های داستانی، مستندهای گزارشی و مستند داستانی‌ در لوکیشن‌های (بکر یا قدیمی) غالبا روستایی آفریده شد که طبیعتا به دلیل فقدان بسیاری از ارزش‌ها و خصوصیات سینمای بومی به جای فیلم بومی، مبدل به فیلم شبه‌بومی شدند و به همین ترتیب فیلم‌های نسل نوین سینمای ایران (که همواره آمار فوق‌العاده‌‌ای در تولید فیلم کوتاه و مستند به جای می‌گذارند) به دبیرخانه جشنواره‌ها سرازیر شد. مؤثران سینما با موقعیت پیش‌بینی‌نشده‌‌ای مواجه شدند و جز اندکی کار خوب با انبوهی از فیلم‌های کوتاه متوسط و بد را در برابر خود دیدند. به شور نشستند که در برابر این موج درهم چه کنیم؟! اما به جای آنکه با صدای رسا به هر دو دسته بگویند: ... کای بیخبران راه نه آن است و نه این...! جانب مصلحت‌اندیشی، رزومه پرکردن، «قدر سرمایه‌های خود را بدانیم!» و... را در پیش گرفته و به زعم خودشان با اندکی توجه به ساختار و تکنیک، فیلم‌ها را بد (شبه‌بومی‌ها) و بدتر (شخصی‌ها) تقسیم کردند و استدلال کردند بالاخره این فیلم‌های شبه‌بومی حداقل چند تا تصویر ایرانی از سی‌وسه پل و ماهیگیری و شالیزارهای شمال و نخل و شاهچراغ و... را در خود دارد! ولی آن فیلم روشن‌فکری‌ها را چطور توجیه کنیم؟! بنابراین بهتر است خودمان را به دردسر نینداخته و راه آسان را انتخاب کنیم:
راه آسان این بود که هر فیلم بد شبه‌بومی که دیگر بومی‌اش خوانده بودند را بر هر فیلم متوسط شخصی ترجیح دادند و نتیجتا شبه‌بومی‌ها به دنیای جذاب و فریبنده جشنواره‌ها و جوایزش و اکران و... قدم نهاد. کسانی که معتقدند از سینمای شبه‌بومی حمایت نشده، لازم است نگاهی به آمار امکانات و هزینه‌های اختصاص‌یافته به این نوع سینما، جوایز جشنواره‌ها و میزان اکران در سینما و تلویزیون بیندازند و اگر هم قبول ندارند یک فیلم‌نامه شاهکار ساخته‌نشده کوتاه، با رعایت کلیه خط قرمزها و ارزان را (بی‌پارتی) با خود به حدود 40 شبکه استانی ببرند تا ببینند اصلا نگاهی به کارشان می‌کنند یا اینکه سریعا دفترچه دیکته‌شده‌ای از سیاست‌های ابلاغی در زمینه تولید آثار بومی را جلویشان می‌گذارند!
5(ادامه ماجرا!
اینکه شخصی‌سازان به کجا رسیدند و کجایند، حدیث مفصل دیگری است که در این مقال نمی‌گنجد. ولی در میان این هیاهوی توخالی شبه‌بومی‌سازها هر چند اندکی از خیرخواهان در گوش به این دسته کامیاب (شبه‌بومی‌سازها) گفتند: فلانی! حواست باشد... اینکه صرفا رفتی در یک روستای کردنشین فیلم ساختی دلیل بر ساخت یک فیلم بومی نیست! باید خیلی کار کنی! یا به تعبیر سعید عقیقی، صرف بازنمایی رسانه‌ها فیلم خوب محسوب نمی‌شود یا به تعبیر دیگر همه اینها باید صرفا نقطه عزیمتی برای القای نگاه شخصی و منحصربه‌فردت (اگر داری) که برآمده از هویت بومی توست، شود. اما همه این نصایح در غوغای جشنواره‌ها و تجلیل‌ها و تقدیرها و تعریف‌های بیخودی و گول‌زننده برخی منتقدان (که البته برخی با نیت خیر و به قصد دادن انرژی در این مسیر پرپیچ‌وخم این‌گونه سخن گفتند) و... گم شد و بومی‌سازان (یا همان شبه‌بومی‌سازان) کم‌کم باورشان شد که مرزهای سینما را درنوردیده‌اند. پس دیگر نه تنها نیازی به فیلم‌دیدن، کلاس‌رفتن و مطالعه‌کردن را در خود حس نکردند، کفش معروف فیلم‌سازی(1) را به پا کرده، وقت خود را به دو بخش تدریس! (چه اعتماد به نفسی) و یافتن سرمایه‌گذار برای شاهکارهای بعدی‌شان تقسیم کردند. پس بر اثر سماجت، رابطه، رفاقت، زبان و... به سینمای بلند راه پیدا کردند و سرعت سقوط این سینما را بالا بردند.
به‌هرترتیب داستان آسیب‌های این رویکرد در سینمای این مملکت را همین‌جا رها کرده و به تبعات دیگر این خبط بزرگ می‌پردازیم.
6( عواید! فرهنگی وضعیت موجود!
الف) وقتی به شرح فوق فیلم‌سازان به سمت شبه‌بومی‌گرایی می‌روند، آگاهانه یا ناآگاهانه در آثارشان هر منطقه و شهری را به المان‌های عموما بصری (که راحت‌الحلقوم‌تر است) بنا بر سلیقه خودشان خلاصه و آنجا را ایزوله می‌کنند، این تقسیم‌بندی بومی ممکن است براساس هویت آن منطقه باشد یا نباشد که وقتی نباشد، چه بسا به تحریف یا حذف هویت فرهنگی آن دیار منجر می‌شود.
ب) نخستین قربانی این گرداب، شخص فیلم‌ساز است. آن‌گاه که او بدون هیچ فشار بیرونی براساس قراردادهای الکن، خویشتن را اسیر نگاه‌های تک‌بعدی و سیاه‌و‌سفید می‌یابد، جسارت و آگاهی نقد را ندارد که اگر فیلمی به‌اصطلاح منتقدانه بسازد، جز مشتی هیاهوی کاذب یا استقبال چند جشنواره به دور از نگاه سینمایی یا افتادن در بازی سیاست‌مداران داخلی و خارجی ارمغانی برایش ندارد و اگر محافظه‌کارانه در پی نگاهی ستایش‌آمیز به سراغ سوژه برود، مانند بسیاری از آثار سیما، فیلمی خسته‌کننده را به خورد مخاطب می‌دهد و در نهایت قادر به خلق اثری ماندگار و چند‌لایه نیست.
پ) غصه دیگر این ماجرا، مخاطب جوان نوگرا، جست‌وجوگر و تحصیل‌کرده امروز این زاد‌و‌بوم است. نسل جدیدی که در معرض هزاران آسیب فرهنگی، هویتی و پرسش‌های اصیل و کاذب بوده و به دنبال یافتن مسیری امن در حیات خود در دنیای پریشان امروز به هر نخی آویزان می‌شود. این نسل وقتی با این آثار شبه‌بومی مواجه می‌شود و می‌بیند که این فرهنگ و آدم‌های تک‌بعدی (قهرمانان فیلمی شبه‌بومی) هیچ تناسبی با نیازها و دنیای او ندارند و چه بسا او را به رسمیت نمی‌شناسند، کم‌کم دچار از خود بیگانگی می‌شود و عملا از نام و زبان و لباس و هر نشانه‌‌ای دیگر از هویتش، تبری می‌جوید؛ بنابراین زمانی که تعلق خاطری به ریشه‌اش ندارد، نیازی هم به مشارکت، مطالبه‌گری و... در قبال پیرامونش احساس نمی‌کند و به این شکل یکی از مهم‌ترین موانع توسعه در جامعه رقم می‌خورد.
ت) مصیبت دیگر هنگامی است که بومیان اصیل در مواجهه با این نگاه شبه‌فرهنگی ایزوله شده و درک محدودی از هویت خویش را مشاهده می‌کنند؛ پس به‌تدریج در ناخودآگاه‌شان اسیر این محدودیت می‌شوند، حد و مرز برای خودشان قائل شده و هویت فرهنگی خود را اندک می‌پندارند. نگران می‌شوند که مبادا همین هویت محدود و ناقص (و چه بسا جعلی) از دست‌شان برود که این خیال، خود سرآغاز گرفتاری‌های بعدی از قبیل دگماتیسم، خرافات و تعصبات بیجا به‌ویژه در میان اقوام، نبود زمینه مناسب برای نقد، نبود قدرت تمییز‌دادن میان تهاجم فرهنگی و توهم آن و... است.
به این صورت است که در بزنگاه‌های مختلف با کوچک‌ترین شوخی یا نقدی با قومی، شهری یا... در کتابی، روزنامه‌ای، رسانه‌ای، فیلمی، برنامه‌ای تلویزیونی و... فریادها و اعتراضات عوام و خواص آن منطقه و قوم بلند می‌شود که حداقلش در جامعه می‌شود تنش، تفرقه، افزایش بی‌اعتمادی و آسیب‌های اجتماعی و امنیتی و... .
و دیگر نیازی نیست یادآوری شود که فرهنگ و هویتی که نقد نشود، پویایی و کارآمدی خود را از دست می‌دهد و سرنوشت جامعه و مردمانش به کجاها که نمی‌رسد!
ث) وقتی این بیماری منتشر شود، مخاطب خارجی (خارج از آن زاد‌و‌بوم) رسانه و سینمای ایران براساس این فیلم‌های کوتاه، بلند، مستند و سریال و... کم‌کم این تقسیم‌بندی کاذب را باور می‌کند و گفتارها و قضاوت‌های غریبی را از خود بروز می‌دهد. مثلا در چند سال اخیر هرگاه به سفر می‌روم، همه میزبانان صرفا از بنده درباره ریزگردها، گرما، خرما، سیل، مهاجرت، فلافل و گاهی ورزش و مشکلات کارون می‌پرسند! دوست فیلم‌بین و مرکز‌نشینی از اینکه جشنواره فیلم فجر در اهواز نیز به صورت هم‌زمان برگزار می‌شود، تعجب می‌کند! و... گویی در خوزستان (که فقط در حوزه صنعت و ثروت بزرگ‌ترین منبع ارتزاق ایرانیان است) هیچ اتفاق مهم دیگری در زمینه‌های علمی، فرهنگی و هنری و اجتماعی و... نمی‌افتد! و این می‌شود درصد کمی از مردم ایران (و چه بسا خوزستان) می‌دانند که بخش ریاضی دانشگاه چمران به دلیل حضور بزرگان ریاضی کشور به‌ویژه پروفسور کرم‌زاده (که استادی برجسته و بین‌المللی است) یکی از قطب‌های ریاضی کشور است!
چندی پیش دوست فیلم‌سازی اهل کیش، طرح فیلمی برای نگارنده ارسال کرد درباره همشهری روحانی‌اش که دغدغه مهدویت دارد و فعالیت‌های جدی را در این زمینه انجام می‌دهد. قبل از هر چیز، از این طرح تعجب کردم و این طرح را سوررئال و تجربی پنداشتم (که خطا بود!) دلیل این آشفتگی اشتباهی بنده، این بود که رسانه‌ها به‌ویژه فیلم‌های شبه‌بومی در مغزم فرو کرده‌اند که مرکز دین و روحانیت قم و چند شهر مرکزی است و کیش جزیره‌ای تجاری، توریستی و بین‌المللی با اجناس و قیمت‌های گران و... بومیانی که در گوشه‌ای زندگی می‌کنند (نسبت بومیان با وضعیت مدرن چه بوده و چه شده، هم اصلا مطرح نیست و شاهکار کشتی یونانی(2) نیز بیهوده بزرگ است) و خلاصه کیش را با دین چه کار!؟ و نمونه‌های بسیار دیگر از این دست... .
به‌هرحال توصیه می‌کنم در مکالمات خود با هم‌وطنان خارج از استان و نیز مکالمات دو ایرانی غیر‌همشهری، به دیالوگ‌های طرفین در برابر زاد‌و‌بوم طرف مقابل، از این زاویه توجه کنید.
7( اواخر
بی‌شک نگارنده مدعی نیست که ریشه همه مشکلات فرهنگی در اقوام گوناگون کشور، ترویج شبه ‌بومی‌گرایی در سینما و تلویزیون است؛ اما نمی‌توان نقش این رویکرد اشتباه را در آسیب‌های فرهنگی امروز جامعه ایرانی نادیده گرفت. اجرای درست و صحیح سیاست حمایت سینمای بومی (یا حتی هنر بومی) جدای از ایجاد زمینه برای خلق آثار ماندگار هنری و سینمایی، همان‌قدر به پویایی و رشد فرهنگی و احیا و تقویت فرهنگ و هویت بومی می‌افزاید که اجرای ناقص آن تیشه‌‌ای بر درخت نیمه‌جان فرهنگ این مرز‌و‌بوم است.
8( پس از مؤخره!
و صد البته وقتی کمی از مسیر درست را پیمودیم، اندکی بیشتر خواندیم و دیدیم، در‌می‌یابیم (جز اندک نمونه‌ها) اساسا فیلم خوب، بومی و غیر‌بومی ندارد؛ در عین اینکه هم بومی است، هم غیر‌بومی!
پی‌نوشت:
1- نصیحت یکی از بزرگان سینما به هنرجویان، برای رسیدن به موفقیت در سینما، باید کفش کتانی به پا کنید.
2- اپیزود کشتی یونانی ساخته ناصر تقوایی از فیلم قصه‌های کیش

امین عنایتی : آنگاه که سینماگر با رویکردی صادقانه دغدغه‌های شخصی‌اش را با تکیه بر فنون سینما و خلاقیت از صافی هویت و فرهنگ زاد‌و‌بوم خویش عبور می‌دهد، فردیت بدیع خود را به جهان سینما اعلام می‌کند، سلیقه مخاطبش را ارتقا (و چه‌بسا هدایت) می‌کند، ایشان را به سفری در یکی از ظرفیت‌های نهفته دنیای پر‌رمز‌و‌راز هویت و فرهنگ خود می‌برد، برایشان درد دل می‌کند، پرسش ایجاد می‌کند، نقد می‌کند، همدلی مخاطبش (که حتی ممکن است ده‌ها هزار کیلومتر دورتر زندگی کند) را برمی‌انگیزد، تلنگری بر همشهریانش می‌زند و... که حاصل همه اینها احیای هویت، بازسازی، ایجاد هویتی جدید و ارتقای فرهنگ زاد‌و‌بوم خویش و صدور آن به کل جهان است. ازاین‌رو است «اشک سرما»ی عزیزالله حمید‌نژاد همان‌قدر عاشقانه، زیبا و البته بومی است که «سینماپارادیزو»ی تورناتوره.
4(اگر مؤثران چنین تعریفی از سینمای بومی داشتند، پس چرا به وضعیت موجود رسیدیم؟
عجالتا فرض می‌کنیم مؤثران عالی بودند و سوزن‌ها که هیچ بلکه تمام جوال‌دوزها را بر خود (فیلم‌سازان) می‌زنیم و الیته بی‌انصافی است اگر نمونه‌ها و استثناهای خوب و عالی که از فیلم بومی ساخته و عرضه شده را نادیده بگیریم و ستایش نکنیم. اما عموما در سطح کلان اتفاق دیگری افتاد: داستان از جایی آغاز شد که نسل‌های جدید فیلم‌سازی هم‌زمان با قرارگرفتن در شرایط جدید دیگر حوصله مشاهده، مطالعه، کشف و شهود و... را نداشتند، کل مطالعاتشان در حد کتب تکنیکی، چند فیلم، کتاب و مقداری جوگیری از محیط خلاصه می‌شد (با یادگیری نصفه و نیمه) و به‌شدت در پی راه میانبری برای رسیدن به قله‌های سینما بودند. در ادامه فیلم‌سازان جوان دو دسته شدند: طیف اول که دستی بر کتاب و فیلم داشتند، تأثیراتی آنی که از این مختصر مطالعه و فیلم‌بینی ناقصشان گرفته بودند را با ایده‌های کلی خود از بحران‌های دوره نوجوانی و جوانی مخلوط کردند و آثاری را تولید کردند. دسته دوم کسانی بودند که به اندازه دسته اول روشن‌فکر! نبودند، اما پای مکتب مؤثران نشسته بودند و ایده فیلم بومی (با درک ناقصش) را گوهر مقصود یافته و با دوربین راهی بیابان و صحرا و دریا و جنگل و روستا و سیل‌ها، زلزله‌ها و.... شدند و سیل فیلم‌های داستانی، مستندهای گزارشی و مستند داستانی‌ در لوکیشن‌های (بکر یا قدیمی) غالبا روستایی آفریده شد که طبیعتا به دلیل فقدان بسیاری از ارزش‌ها و خصوصیات سینمای بومی به جای فیلم بومی، مبدل به فیلم شبه‌بومی شدند و به همین ترتیب فیلم‌های نسل نوین سینمای ایران (که همواره آمار فوق‌العاده‌‌ای در تولید فیلم کوتاه و مستند به جای می‌گذارند) به دبیرخانه جشنواره‌ها سرازیر شد. مؤثران سینما با موقعیت پیش‌بینی‌نشده‌‌ای مواجه شدند و جز اندکی کار خوب با انبوهی از فیلم‌های کوتاه متوسط و بد را در برابر خود دیدند. به شور نشستند که در برابر این موج درهم چه کنیم؟! اما به جای آنکه با صدای رسا به هر دو دسته بگویند: ... کای بیخبران راه نه آن است و نه این...! جانب مصلحت‌اندیشی، رزومه پرکردن، «قدر سرمایه‌های خود را بدانیم!» و... را در پیش گرفته و به زعم خودشان با اندکی توجه به ساختار و تکنیک، فیلم‌ها را بد (شبه‌بومی‌ها) و بدتر (شخصی‌ها) تقسیم کردند و استدلال کردند بالاخره این فیلم‌های شبه‌بومی حداقل چند تا تصویر ایرانی از سی‌وسه پل و ماهیگیری و شالیزارهای شمال و نخل و شاهچراغ و... را در خود دارد! ولی آن فیلم روشن‌فکری‌ها را چطور توجیه کنیم؟! بنابراین بهتر است خودمان را به دردسر نینداخته و راه آسان را انتخاب کنیم:
راه آسان این بود که هر فیلم بد شبه‌بومی که دیگر بومی‌اش خوانده بودند را بر هر فیلم متوسط شخصی ترجیح دادند و نتیجتا شبه‌بومی‌ها به دنیای جذاب و فریبنده جشنواره‌ها و جوایزش و اکران و... قدم نهاد. کسانی که معتقدند از سینمای شبه‌بومی حمایت نشده، لازم است نگاهی به آمار امکانات و هزینه‌های اختصاص‌یافته به این نوع سینما، جوایز جشنواره‌ها و میزان اکران در سینما و تلویزیون بیندازند و اگر هم قبول ندارند یک فیلم‌نامه شاهکار ساخته‌نشده کوتاه، با رعایت کلیه خط قرمزها و ارزان را (بی‌پارتی) با خود به حدود 40 شبکه استانی ببرند تا ببینند اصلا نگاهی به کارشان می‌کنند یا اینکه سریعا دفترچه دیکته‌شده‌ای از سیاست‌های ابلاغی در زمینه تولید آثار بومی را جلویشان می‌گذارند!
5(ادامه ماجرا!
اینکه شخصی‌سازان به کجا رسیدند و کجایند، حدیث مفصل دیگری است که در این مقال نمی‌گنجد. ولی در میان این هیاهوی توخالی شبه‌بومی‌سازها هر چند اندکی از خیرخواهان در گوش به این دسته کامیاب (شبه‌بومی‌سازها) گفتند: فلانی! حواست باشد... اینکه صرفا رفتی در یک روستای کردنشین فیلم ساختی دلیل بر ساخت یک فیلم بومی نیست! باید خیلی کار کنی! یا به تعبیر سعید عقیقی، صرف بازنمایی رسانه‌ها فیلم خوب محسوب نمی‌شود یا به تعبیر دیگر همه اینها باید صرفا نقطه عزیمتی برای القای نگاه شخصی و منحصربه‌فردت (اگر داری) که برآمده از هویت بومی توست، شود. اما همه این نصایح در غوغای جشنواره‌ها و تجلیل‌ها و تقدیرها و تعریف‌های بیخودی و گول‌زننده برخی منتقدان (که البته برخی با نیت خیر و به قصد دادن انرژی در این مسیر پرپیچ‌وخم این‌گونه سخن گفتند) و... گم شد و بومی‌سازان (یا همان شبه‌بومی‌سازان) کم‌کم باورشان شد که مرزهای سینما را درنوردیده‌اند. پس دیگر نه تنها نیازی به فیلم‌دیدن، کلاس‌رفتن و مطالعه‌کردن را در خود حس نکردند، کفش معروف فیلم‌سازی(1) را به پا کرده، وقت خود را به دو بخش تدریس! (چه اعتماد به نفسی) و یافتن سرمایه‌گذار برای شاهکارهای بعدی‌شان تقسیم کردند. پس بر اثر سماجت، رابطه، رفاقت، زبان و... به سینمای بلند راه پیدا کردند و سرعت سقوط این سینما را بالا بردند.
به‌هرترتیب داستان آسیب‌های این رویکرد در سینمای این مملکت را همین‌جا رها کرده و به تبعات دیگر این خبط بزرگ می‌پردازیم.
6( عواید! فرهنگی وضعیت موجود!
الف) وقتی به شرح فوق فیلم‌سازان به سمت شبه‌بومی‌گرایی می‌روند، آگاهانه یا ناآگاهانه در آثارشان هر منطقه و شهری را به المان‌های عموما بصری (که راحت‌الحلقوم‌تر است) بنا بر سلیقه خودشان خلاصه و آنجا را ایزوله می‌کنند، این تقسیم‌بندی بومی ممکن است براساس هویت آن منطقه باشد یا نباشد که وقتی نباشد، چه بسا به تحریف یا حذف هویت فرهنگی آن دیار منجر می‌شود.
ب) نخستین قربانی این گرداب، شخص فیلم‌ساز است. آن‌گاه که او بدون هیچ فشار بیرونی براساس قراردادهای الکن، خویشتن را اسیر نگاه‌های تک‌بعدی و سیاه‌و‌سفید می‌یابد، جسارت و آگاهی نقد را ندارد که اگر فیلمی به‌اصطلاح منتقدانه بسازد، جز مشتی هیاهوی کاذب یا استقبال چند جشنواره به دور از نگاه سینمایی یا افتادن در بازی سیاست‌مداران داخلی و خارجی ارمغانی برایش ندارد و اگر محافظه‌کارانه در پی نگاهی ستایش‌آمیز به سراغ سوژه برود، مانند بسیاری از آثار سیما، فیلمی خسته‌کننده را به خورد مخاطب می‌دهد و در نهایت قادر به خلق اثری ماندگار و چند‌لایه نیست.
پ) غصه دیگر این ماجرا، مخاطب جوان نوگرا، جست‌وجوگر و تحصیل‌کرده امروز این زاد‌و‌بوم است. نسل جدیدی که در معرض هزاران آسیب فرهنگی، هویتی و پرسش‌های اصیل و کاذب بوده و به دنبال یافتن مسیری امن در حیات خود در دنیای پریشان امروز به هر نخی آویزان می‌شود. این نسل وقتی با این آثار شبه‌بومی مواجه می‌شود و می‌بیند که این فرهنگ و آدم‌های تک‌بعدی (قهرمانان فیلمی شبه‌بومی) هیچ تناسبی با نیازها و دنیای او ندارند و چه بسا او را به رسمیت نمی‌شناسند، کم‌کم دچار از خود بیگانگی می‌شود و عملا از نام و زبان و لباس و هر نشانه‌‌ای دیگر از هویتش، تبری می‌جوید؛ بنابراین زمانی که تعلق خاطری به ریشه‌اش ندارد، نیازی هم به مشارکت، مطالبه‌گری و... در قبال پیرامونش احساس نمی‌کند و به این شکل یکی از مهم‌ترین موانع توسعه در جامعه رقم می‌خورد.
ت) مصیبت دیگر هنگامی است که بومیان اصیل در مواجهه با این نگاه شبه‌فرهنگی ایزوله شده و درک محدودی از هویت خویش را مشاهده می‌کنند؛ پس به‌تدریج در ناخودآگاه‌شان اسیر این محدودیت می‌شوند، حد و مرز برای خودشان قائل شده و هویت فرهنگی خود را اندک می‌پندارند. نگران می‌شوند که مبادا همین هویت محدود و ناقص (و چه بسا جعلی) از دست‌شان برود که این خیال، خود سرآغاز گرفتاری‌های بعدی از قبیل دگماتیسم، خرافات و تعصبات بیجا به‌ویژه در میان اقوام، نبود زمینه مناسب برای نقد، نبود قدرت تمییز‌دادن میان تهاجم فرهنگی و توهم آن و... است.
به این صورت است که در بزنگاه‌های مختلف با کوچک‌ترین شوخی یا نقدی با قومی، شهری یا... در کتابی، روزنامه‌ای، رسانه‌ای، فیلمی، برنامه‌ای تلویزیونی و... فریادها و اعتراضات عوام و خواص آن منطقه و قوم بلند می‌شود که حداقلش در جامعه می‌شود تنش، تفرقه، افزایش بی‌اعتمادی و آسیب‌های اجتماعی و امنیتی و... .
و دیگر نیازی نیست یادآوری شود که فرهنگ و هویتی که نقد نشود، پویایی و کارآمدی خود را از دست می‌دهد و سرنوشت جامعه و مردمانش به کجاها که نمی‌رسد!
ث) وقتی این بیماری منتشر شود، مخاطب خارجی (خارج از آن زاد‌و‌بوم) رسانه و سینمای ایران براساس این فیلم‌های کوتاه، بلند، مستند و سریال و... کم‌کم این تقسیم‌بندی کاذب را باور می‌کند و گفتارها و قضاوت‌های غریبی را از خود بروز می‌دهد. مثلا در چند سال اخیر هرگاه به سفر می‌روم، همه میزبانان صرفا از بنده درباره ریزگردها، گرما، خرما، سیل، مهاجرت، فلافل و گاهی ورزش و مشکلات کارون می‌پرسند! دوست فیلم‌بین و مرکز‌نشینی از اینکه جشنواره فیلم فجر در اهواز نیز به صورت هم‌زمان برگزار می‌شود، تعجب می‌کند! و... گویی در خوزستان (که فقط در حوزه صنعت و ثروت بزرگ‌ترین منبع ارتزاق ایرانیان است) هیچ اتفاق مهم دیگری در زمینه‌های علمی، فرهنگی و هنری و اجتماعی و... نمی‌افتد! و این می‌شود درصد کمی از مردم ایران (و چه بسا خوزستان) می‌دانند که بخش ریاضی دانشگاه چمران به دلیل حضور بزرگان ریاضی کشور به‌ویژه پروفسور کرم‌زاده (که استادی برجسته و بین‌المللی است) یکی از قطب‌های ریاضی کشور است!
چندی پیش دوست فیلم‌سازی اهل کیش، طرح فیلمی برای نگارنده ارسال کرد درباره همشهری روحانی‌اش که دغدغه مهدویت دارد و فعالیت‌های جدی را در این زمینه انجام می‌دهد. قبل از هر چیز، از این طرح تعجب کردم و این طرح را سوررئال و تجربی پنداشتم (که خطا بود!) دلیل این آشفتگی اشتباهی بنده، این بود که رسانه‌ها به‌ویژه فیلم‌های شبه‌بومی در مغزم فرو کرده‌اند که مرکز دین و روحانیت قم و چند شهر مرکزی است و کیش جزیره‌ای تجاری، توریستی و بین‌المللی با اجناس و قیمت‌های گران و... بومیانی که در گوشه‌ای زندگی می‌کنند (نسبت بومیان با وضعیت مدرن چه بوده و چه شده، هم اصلا مطرح نیست و شاهکار کشتی یونانی(2) نیز بیهوده بزرگ است) و خلاصه کیش را با دین چه کار!؟ و نمونه‌های بسیار دیگر از این دست... .
به‌هرحال توصیه می‌کنم در مکالمات خود با هم‌وطنان خارج از استان و نیز مکالمات دو ایرانی غیر‌همشهری، به دیالوگ‌های طرفین در برابر زاد‌و‌بوم طرف مقابل، از این زاویه توجه کنید.
7( اواخر
بی‌شک نگارنده مدعی نیست که ریشه همه مشکلات فرهنگی در اقوام گوناگون کشور، ترویج شبه ‌بومی‌گرایی در سینما و تلویزیون است؛ اما نمی‌توان نقش این رویکرد اشتباه را در آسیب‌های فرهنگی امروز جامعه ایرانی نادیده گرفت. اجرای درست و صحیح سیاست حمایت سینمای بومی (یا حتی هنر بومی) جدای از ایجاد زمینه برای خلق آثار ماندگار هنری و سینمایی، همان‌قدر به پویایی و رشد فرهنگی و احیا و تقویت فرهنگ و هویت بومی می‌افزاید که اجرای ناقص آن تیشه‌‌ای بر درخت نیمه‌جان فرهنگ این مرز‌و‌بوم است.
8( پس از مؤخره!
و صد البته وقتی کمی از مسیر درست را پیمودیم، اندکی بیشتر خواندیم و دیدیم، در‌می‌یابیم (جز اندک نمونه‌ها) اساسا فیلم خوب، بومی و غیر‌بومی ندارد؛ در عین اینکه هم بومی است، هم غیر‌بومی!
پی‌نوشت:
1- نصیحت یکی از بزرگان سینما به هنرجویان، برای رسیدن به موفقیت در سینما، باید کفش کتانی به پا کنید.
2- اپیزود کشتی یونانی ساخته ناصر تقوایی از فیلم قصه‌های کیش

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.