فرار از تاريكي
شرق: «سفيدبرفي بايد بميرد» عنوان رماني است از نله نويهاوس كه به تازگي با ترجمه فروغ مهرزاد در نشر نگاه منتشر شده است. نله نويهاوس از نويسندگان معاصر آلماني است كه در سال 1967 متولد شده و امروز از نويسندگان پرفروش ادبيات آلماني به شمار ميرود. او داستاننويسي را با كتابهاي جيبي عامهپسند شروع كرد و سپس به نوشتن رمان پرداخت. «سفيدبرفي بايد بميرد» دومين رمان طولاني اين نويسنده آلماني است كه در زمان انتشارش با استقبال زيادي روبرو شد. نله نويهاوس امروز به عنوان نويسنده ژانر رمانهاي جنايي شناخته ميشود و اين رمان او نيز اثري معمايي و جنايي است. رمان اينطور آغاز ميشود: «پلكان آهني زنگزده، به سمت طبقه پايين باريك و شيبدار بود. او ديوار را در جستوجوي كليد برق لمس و لحظهاي بعد حباب بيستوپنجواتي فضا را با نوري تار روشن كرد. در آهني بزرگ بدون صدا باز شد. لولا را روغنكاري كرده بود، بنابراين وقتي به ملاقتش ميآمد در جيرجير نكرده و بيدارش نميكرد. با ورود مرد بوي هواي گرم، تركيبشده با عطر شيرين گلهاي پلاسيده بلند شد، با دقت در را پشت سرش بست، لامپ را روشن و لحظهاي مكث كرد. اتاق بزرگ، در حدود نه متر درازا و
چهارونيم متر پهنا داشت، به سادگي مبلمان شده بود اما به نظر ميرسيد دختر آنجا احساس راحتي ميكرد. به سمت استريو رفت و دگمه روشن را زد. صداي خشن برايان آدامز اتاق را پر كرد. اهميت چنداني به اين نوع موزيك نميداد اما دختر، خواننده كانادايي را دوست داشت و او معمولا اولويت دختر را ترجيح ميداد؛ تا زماني كه مجبور بود دختر را پنهان نگه دارد، او نبايد كمبود چيزي را حس ميكرد. دختر مثل هميشه چيزي نگفت...». معماي اين داستان، بر اساس مرگ يك زن شكل گرفته است. ريتا از پل عابرپياده سقوط كرده و بعد از افتادن از پل ماشيني هم با او برخورد كرده و همين مسئله اين سوال را در ذهن كارآگاهان پليس ايجاد كرده كه آيا مرگ اين زن طبيعي است يا قتلي برنامهريزيشده است. تحقيقات پليس، آنها را به دهكدهاي در حومه فرانكفورت ميكشاند، جايي كه يازده سال قبل از اين ماجرا، دو دختر جوان بدون گذاشتن هيچ نشانهاي از اين دهكده ناپديد شدهاند. «سفيدبرفي بايد بميرد» در ليست بيستوپنج رمان منتخب شب جهاني كتاب آلمان قرار گرفته است. «رودخانهاي در تاريكي» عنوان كتابي است از ماساجي ايشيكاوا كه با ترجمه بهاره بقائي در نشر نگاه منتشر شده است. اين كتاب
درواقع داستان واقعي فرار از مرزهاي كرهشمالي است. ماساجي ايشيكاوا در سال 1947 در ژاپن متولد شد. پدر او متولد كره بود و در نوجواني به ژاپن رفته و در آنجا ساكن شده بود و با زني ژاپني ازدواج كرده بود. در سال 1960 زماني كه ماساجي سيزدهساله بود خانواده او به كرهشمالي مهاجرت ميكنند و در سال 1996 او تصميمي ميگيرد كه ممكن بود به قيمت جانش تمام شود: فرار از جهنم كرهشمالي. «رودخانهاي در تاريكي» هم داستان اين فرار است و هم درواقع زندگينامه نويسنده است كه در آن تصويري از وضعيت حاكم بر كرهشمالي و تبعيضهاي طبقاتي آنجا به دست داده است. نويسنده در بخشي از پيشگفتارش نوشته: «از آن شب چه چيزي به خاطر دارم؟ شبي كه از كرهشمالي فرار كردم. چيزهاي زيادي هست كه به خاطر ندارم. چيزهايي كه براي هميشه از ذهنم خارج كردم... اما آنچه را به خاطر دارم خواهم گفت. باران نمنم شروع به باريدن كرد، اما خيلي زود تبديل به باراني سيلآسا شد. آنچنان شلاقي و سنگين ميباريد كه حس ميكردم تا استخوان خيس شدهام. خود را به پناه يك درختچه رساندم و در آنجا از حال رفتم، طوري كه ديگر سپريشدن زمان از دستم خارج شد. تا انتهاي وجودم خسته بودم».
ماساجي ايشيكاوا در روايت فرارش از كرهشمالي، هم داستان زندگي و فرار خود را شرح داده و هم تصويري عمومي از مردمي به دست داده كه هيچ ارتباطي با جهان خارج ندارند و درواقع در زنداني بزرگ به سر ميبرند. در بخشي از داستان ميخوانيم: «بالاخره پريدم و خود را به نردبان انتهاي واگن چسباندم. انگشتانم را به دور ميله آن حلقه كردم و خود را بالا كشيدم. با ضربهاي محكم به در واگن وارد شدم و كنترلم را از دست دادم و در راهروي باريك بين صندليها افتادم. از نفس افتاده بودم و نميتوانستم حركت كنم. يك چراغ روي سقف بالاي سر من روشن بود اما فضا خيلي تاريك بود. در نهايت توانستم به اطرافم نگاه كنم. همه صندليها پر بود. بعضيها در راهرو راه ميرفتند اما كسي به من توجه نميكرد. اين روزها خيليها يواشكي سوار قطار ميشدند به همين سبب حضور من براي مسافران موضوع خيلي مهمي نبود».
شرق: «سفيدبرفي بايد بميرد» عنوان رماني است از نله نويهاوس كه به تازگي با ترجمه فروغ مهرزاد در نشر نگاه منتشر شده است. نله نويهاوس از نويسندگان معاصر آلماني است كه در سال 1967 متولد شده و امروز از نويسندگان پرفروش ادبيات آلماني به شمار ميرود. او داستاننويسي را با كتابهاي جيبي عامهپسند شروع كرد و سپس به نوشتن رمان پرداخت. «سفيدبرفي بايد بميرد» دومين رمان طولاني اين نويسنده آلماني است كه در زمان انتشارش با استقبال زيادي روبرو شد. نله نويهاوس امروز به عنوان نويسنده ژانر رمانهاي جنايي شناخته ميشود و اين رمان او نيز اثري معمايي و جنايي است. رمان اينطور آغاز ميشود: «پلكان آهني زنگزده، به سمت طبقه پايين باريك و شيبدار بود. او ديوار را در جستوجوي كليد برق لمس و لحظهاي بعد حباب بيستوپنجواتي فضا را با نوري تار روشن كرد. در آهني بزرگ بدون صدا باز شد. لولا را روغنكاري كرده بود، بنابراين وقتي به ملاقتش ميآمد در جيرجير نكرده و بيدارش نميكرد. با ورود مرد بوي هواي گرم، تركيبشده با عطر شيرين گلهاي پلاسيده بلند شد، با دقت در را پشت سرش بست، لامپ را روشن و لحظهاي مكث كرد. اتاق بزرگ، در حدود نه متر درازا و
چهارونيم متر پهنا داشت، به سادگي مبلمان شده بود اما به نظر ميرسيد دختر آنجا احساس راحتي ميكرد. به سمت استريو رفت و دگمه روشن را زد. صداي خشن برايان آدامز اتاق را پر كرد. اهميت چنداني به اين نوع موزيك نميداد اما دختر، خواننده كانادايي را دوست داشت و او معمولا اولويت دختر را ترجيح ميداد؛ تا زماني كه مجبور بود دختر را پنهان نگه دارد، او نبايد كمبود چيزي را حس ميكرد. دختر مثل هميشه چيزي نگفت...». معماي اين داستان، بر اساس مرگ يك زن شكل گرفته است. ريتا از پل عابرپياده سقوط كرده و بعد از افتادن از پل ماشيني هم با او برخورد كرده و همين مسئله اين سوال را در ذهن كارآگاهان پليس ايجاد كرده كه آيا مرگ اين زن طبيعي است يا قتلي برنامهريزيشده است. تحقيقات پليس، آنها را به دهكدهاي در حومه فرانكفورت ميكشاند، جايي كه يازده سال قبل از اين ماجرا، دو دختر جوان بدون گذاشتن هيچ نشانهاي از اين دهكده ناپديد شدهاند. «سفيدبرفي بايد بميرد» در ليست بيستوپنج رمان منتخب شب جهاني كتاب آلمان قرار گرفته است. «رودخانهاي در تاريكي» عنوان كتابي است از ماساجي ايشيكاوا كه با ترجمه بهاره بقائي در نشر نگاه منتشر شده است. اين كتاب
درواقع داستان واقعي فرار از مرزهاي كرهشمالي است. ماساجي ايشيكاوا در سال 1947 در ژاپن متولد شد. پدر او متولد كره بود و در نوجواني به ژاپن رفته و در آنجا ساكن شده بود و با زني ژاپني ازدواج كرده بود. در سال 1960 زماني كه ماساجي سيزدهساله بود خانواده او به كرهشمالي مهاجرت ميكنند و در سال 1996 او تصميمي ميگيرد كه ممكن بود به قيمت جانش تمام شود: فرار از جهنم كرهشمالي. «رودخانهاي در تاريكي» هم داستان اين فرار است و هم درواقع زندگينامه نويسنده است كه در آن تصويري از وضعيت حاكم بر كرهشمالي و تبعيضهاي طبقاتي آنجا به دست داده است. نويسنده در بخشي از پيشگفتارش نوشته: «از آن شب چه چيزي به خاطر دارم؟ شبي كه از كرهشمالي فرار كردم. چيزهاي زيادي هست كه به خاطر ندارم. چيزهايي كه براي هميشه از ذهنم خارج كردم... اما آنچه را به خاطر دارم خواهم گفت. باران نمنم شروع به باريدن كرد، اما خيلي زود تبديل به باراني سيلآسا شد. آنچنان شلاقي و سنگين ميباريد كه حس ميكردم تا استخوان خيس شدهام. خود را به پناه يك درختچه رساندم و در آنجا از حال رفتم، طوري كه ديگر سپريشدن زمان از دستم خارج شد. تا انتهاي وجودم خسته بودم».
ماساجي ايشيكاوا در روايت فرارش از كرهشمالي، هم داستان زندگي و فرار خود را شرح داده و هم تصويري عمومي از مردمي به دست داده كه هيچ ارتباطي با جهان خارج ندارند و درواقع در زنداني بزرگ به سر ميبرند. در بخشي از داستان ميخوانيم: «بالاخره پريدم و خود را به نردبان انتهاي واگن چسباندم. انگشتانم را به دور ميله آن حلقه كردم و خود را بالا كشيدم. با ضربهاي محكم به در واگن وارد شدم و كنترلم را از دست دادم و در راهروي باريك بين صندليها افتادم. از نفس افتاده بودم و نميتوانستم حركت كنم. يك چراغ روي سقف بالاي سر من روشن بود اما فضا خيلي تاريك بود. در نهايت توانستم به اطرافم نگاه كنم. همه صندليها پر بود. بعضيها در راهرو راه ميرفتند اما كسي به من توجه نميكرد. اين روزها خيليها يواشكي سوار قطار ميشدند به همين سبب حضور من براي مسافران موضوع خيلي مهمي نبود».