اعتراض «کاتینگم» به بلندپروازی «دکارت»
سهند ستاری: «دکارت» طرح اثر دلهرهآور خود را که نتیجه واضح و روشن انقلاب دکارتی یعنی همانا چیرگی ذهن انسان بر خود بود، از سالها قبل در 23سالگی چنین عنوان کرد: «تکلیفی پایانناپذیر که از توان یک نفر به تنهایی خارج است». گرچه بنیان فکری او- به ویژه در مابعدالطبیعه- وامدار افکار و اندیشههای سنتی برجایمانده از قرون وسطی است او خود را مدعی براندازی ساختار علمی گذشته معرفی کرده بود. غالبا دکارت را پدر فلسفه جدید مینامند اما شاید بهتر است ماهیت و اساس فلسفه او را همراه دیگر انقلابیون علمی قرن هفدهم، در همان تقلای مستمری دانست که میکوشید اندیشه قدیمی را مجددا به شکل نظاممند بررسی کند. تمام تلاش فلسفه دکارت درآغاز برای مقابله با فلسفه اسکولاستیک شکل گرفت. این مکتب از ادغام فلسفه ارسطویی و دکترین کلیسای مسیحی به وجود آمده بود و نیاز عمیقی به سازگاری و تطبیق میان دین، وحی و عقل داشت تا به واسطه تحلیلهای عقلانی در ضمن حفظ سنت، به منطقی متمایز در دفاع از مواضع خود برسد. نخستین برخورد جدی فلسفی دکارت، انتقاد از فلسفه ارسطویی بود که با صرافت اندیشه پیشینیان متفاوت بود. او به هیچ عنوان ساختار
اصلی استدلال منطق ارسطو را رد نمیکرد بلکه نقد وی صرفا بر روشی بود که هر مکتبی در مواجهه با منطق ارسطویی از آن استفاده میکرد. به زعم او اتکای منطق ارسطویی بر مفاهیم کیفی غیردقیق، به درستی تعریف و تبیین نشده بود. از اینرو، دکارت آگاهانه خود را بدعتگذار معرفی کرد: «دریافتم اگر بخواهم چیزی در علوم تاسیس کنم که ثابت و دیرپا باشد، ضروری است که بار دیگر در زندگی خود، همه چیز را کاملا براندازم و دوباره از اساس آغاز کنم.» با این حال موضوعاتی که در متن فلسفه دکارت آشکارا نظام گذشته را نقد میکرد همچنان نیز در کانون فلسفه غرب (قارهای-تحلیلی) با چالشهای جدی روبهرو است؛ جستوجوی مبانی علم، انتقال از آگاهی ذهنی به معرفت یقینی، جایگاه انسان در جهان و ماهیت حالات ذهنی و ارتباط آن با بدن.
جان کاتینگم، استاد ممتاز بازنشسته دانشگاه «ردینگ» انگلستان، که عمده پژوهشهای فلسفیاش بر محور اوایل دوران فلسفه جدید، فلسفه دین و فلسفه اخلاق متمرکز است یکی از بزرگترین دکارتشناسانی است که سرویراستاری ترجمه آثار فلسفی دکارت از متون اصلی لاتینی و فرانسوی به زبان انگلیسی را بر عهده داشته و مترجم اصلی بخش مهمی از آن آثار، مانند «تاملات در فلسفه اولی» و «اعتراضات و پاسخها» بوده است. کاتینگم در این زمینه دو کتاب ارزشمند دیگر نیز دارد؛ «فرهنگ فلسفه دکارت» که چندی پیش «علی افضلی» آن را ترجمه کرد و همچنین «دکارت» که در سال 1986 چاپ شد و «مصطفی شهرآیینی» آن را به فارسی برگردانده است. کاتینگم در این کتاب به همان اندازه که انتقال مطالب تخصصی برایش مهم است، به مخاطبان خود نیز نگاه ویژهای دارد و چنان مینویسد که خواننده بهسادگی بتواند با لایههای فلسفه دکارتی و موضوعاتی که از فلسفه دکارت مطرح شده، برخورد کند. این کتاب یکی از بهترین منابع دانشگاهی برای آشنایی با فلسفه دکارت است.
حیات فکری دکارت را میتوان در چند دوره بررسی کرد. او در سال ۱۶۱۹ که با متعلقات فکری دوران متاخرش متفاوت بود به دنبال معرفتشناسی حسبنیاد بود و شناخت امور طبیعی را تنها از مسیر شباهت میان آنها با متعلقات حواس امکانپذیر میدانست. حتی برای تصور امور غیرفیزیکی نیز بهترین راه را در استفاده از امور محسوسی مانند باد و نور عنوان میکرد؛ چراکه در نزد وی باد بیانگر روح و نور حکایتگر شناخت بود. از همین منظر بود که نزدیکی عمیقی میان دکارت و دموکریتوس، اپیکور و رواقیان آشکار شد. اما دکارت در سالهای ۱۶۱۹ تا ۱۶۲۸ با سفر به نقاط مختلف اروپا با نوآوران تفکرات ضدارسطویی آشنا شد و با تمرکز بر مسایل ریاضی و علمی به نگارش قواعد هدایت ذهن پرداخت که با تاکید بر مفاهیم کمی، پیشنهاد جایگزینی آنها بر مفاهیم کیفی ارسطویی را مطرح و قوای صرفا عقلی محض را از تخیل جسمانی جدا کرد. بر این اساس وی با تمرکز بر تصاویر واضح و متمایز درپی امور بسیط بود. در سال ۱۶۲۸ در پاریس با حلقه ریاضیدانانی آشنا شد که به جد کمر بر تخریب آرای ارسطویی بسته بودند اما دکارت بهرغم انتقاداتی که بر روش
به کارگیری منطق ارسطویی داشت با آنها مخالفت کرد و گفت گرچه طردکردن فلسفه ارسطو کار پسندیدهای است اما نه به بهای آنکه آرای احتمالی دیگری را جایگزین کنیم. از اینرو، دکارت بنیان معرفت فلسفی خود را بر سه عنصر بنیادین وحدتداشتن (unity)، محضبودن (purity) و یقینیبودن (certainly) بنا کرد و گونه ادبی مدیتیشن خود را در قامت «تاملات» تقدیم تاریخ فلسفه غرب کرد. در نظر او، «یقین» در پی تصاویر واضح و متمایزی به دست میآید که باید به واسطه شهود (intuition) و استنتاج (deduction) به سراغ آن رفت و از این طریق وارد حوزه معرفتشناسی شد. اما غافل از اینکه امکان فریبندگی از سوی حواس همواره با اندیشه او همراه بود. از اینرو، با آگاهی از این موضوع شک دکارتی در تاملات دکارتی ظهور کرد؛ یک شک دستوری و مرحله خاصی از تفکر. گزاره «من میاندیشم پس هستم» در قامت گزارهای بدیهی و شکناپذیر، ناجی شک دکارتی شد. با این حال احتمال سوم شک دکارتی که همان شیطان فریبکار بود هنوز مجال فریب داشت و دکارت برای تضمین مصونیت از خطای کوژیتو درصدد اثبات خدای غیرفریبکار برآمد. درواقع وی در «تاملات» نتیجه میگیرد که خداوند فریبکار نیست؛ چراکه ما از طریق نور به فطرت خود پی میبریم، فریب از نقص ناشی میشود و از آنجا که خدا کامل است و ممکن نیست ما را فریب دهد، بنابراین وی در خوانشی جدید از برهان وجودی آنسلم، مفهوم خدای غیرفریبکار را اثبات کرده و به همین واسطه دور معروف دکارتی
(the Cartesian circle) را ترسیم کرد: «ما تنها با تصورات واضح و متمایز میتوانیم خدا را درک کنیم و خدا نیز تضمینکننده تصورات واضح و متمایز ماست.» در نظر کاتینگم دکارت درصدد نشاندادن نظر ذهنی خود در مورد حقیقت ذهنی «2+3» بود. او هیچ ادعایی در مورد حقیقت واقعی این قضیه نداشت. به عبارت دیگر، تا زمانیکه متفکر تنها به قضیه مطرحشده توجه کند، به هیچ عنوان نمیتوان حقیقت بدیهی آن را انکار کرد. از اینرو، هر آن هنگام که از دقت «من» کاسته شود سناریوی خدای فریبنده در «من» شکی ایجاد میکند که آیا آنچه درک کردهام درست است یا نه؟ بهزعم کاتینگم اگر دکارت شک موجهی را در مورد درستی و حقیقت این قضیه شهودی که «5=2+3» طرح کند دیگر نمیتوان امیدوار بود که با پرداختن به اصول کلی موجودیت خداوند را اثبات کرد. در حقیقت دور دکارتی بهطوری حلناشده و همچنین ناامیدکننده باقی میماند، بهصورتی که نمیتوان باور کرد که دکارت به دنبال آن بود که شک را تا این مرحله پیش ببرد.
اما بر آرای دکارت در همان زمانه او انتقاداتی جدی مطرح شد که به تکتک آنها پاسخ داد و البته کاتینگم نیز سعی کرده نسبت به این «اعتراضات و پاسخها» نقد و نظر و موضع خود را با نگاهی دقیق بیان کند. بهعنوان مثال واکنش کاتینگم به نقد بورمان به دکارت درباره مفهوم نامتناهی قابل تامل است. دکارت درباره مفهوم بینهایت بر این باور است که نباید با نفی متناهی به این مفهوم رسید. به نظر او در نامتناهی واقعیت بیشتری نسبت به متناهی وجود دارد و ادراک من از نامتناهی به طریقی بر متناهی تقدم دارد. بورمان او را نقد میکند که آیا این مفهوم را از مفهوم متناهی کسب کردهایم؟ به نظر بورمان فرد متفکر قبل از اینکه شناختی از خدا داشته باشد باید به درکی از نقصهای خود رسیده باشد. دکارت نقد او را نمیپذیرد و در پاسخ میگوید: «مهم نیست ترتیب این درک چگونه باشد. ادراک نامتناهی از خدا باید درواقع بر ادراک متناهی از خودمان مقدم باشد.» اما بهنظر کاتینگم دکارت در فراهمکردن معیار مستقل تمایز میان صفات منفی و مثبت موفق نشد. هرچند درست است که برای فهم اصطلاح متناهی باید مفهوم نامتناهی را درک کنیم و بالعکس. به نظر هر دو آنها مفهوم در یک سطح قرار دارند. اگر این تفسیر درست باشد ادعای دکارت در مورد تقدم و تاخر درست نخواهد بود. اما در مقابل کاتینگم بر این باور است که پاسخ دکارت به برخی اعتراضات به دلیل آنکه اعتراض ایهام داشته - مثلا اعتراض توماس و کاتروس درباره هستی- او نتوانسته به آنها پاسخ درستی دهد.
اما به باور کاتینگم، ایراد اصلی دیدگاه دکارت در بداهت و دقت بیش از حد لزومی است که برای مبانی معرفتیاش قرار داده و تعریف کرده است و همچنین حرکت از مقدماتی ساده به سوی مقدماتی که غنیترند و البته نیازمند مقدمات غنیتری است. به باور کاتینگم اعتراض اصلی، دور دکارتی نیست بلکه بلند پروازی بیش از اندازه اوست.
نویسنده در فصل نخست این کتاب، به زندگی دکارت، جایگاه علم و فلسفه در سده هفدهم و سالهای فرجامین زندگی دکارت و همچنین آثار اصلیاش میپردازد. در فصل دوم، در روش دکارتی، شناخت و شهود، نقش شک در فلسفه دکارت و اصول اولیه را بررسی میکند. در فصل سوم به برهان وجودی، پرهیز از خطا، دور دکارتی و نقش خداوند در فلسفه دکارت میپردازد. در فصل چهارم با بررسی «عالم ماده»، شناخت ما را از عالم عقل و حواس، جوهر ممتد، علم، ریاضیات و الگوهای مکانیکی، علم و دین شرح و توضیح میدهد. در فصل پنجم انسان دکارتی را بر اساس شک، برهان تقسیمپذیری، احساس و تخیل، سهگانهانگاری، دوگانهانگاری دکارتی و مشکلات آن بررسی میکند و سرانجام در در فصل آخر وضعیت انسان را همراه با درک ما از عالم و چیستی واقعی آن، تصورات فطری، اختیار و عقل و زندگی خوب با شرح و تفصیل بیان میکند.
جان کاتینگم، استاد ممتاز بازنشسته دانشگاه «ردینگ» انگلستان، که عمده پژوهشهای فلسفیاش بر محور اوایل دوران فلسفه جدید، فلسفه دین و فلسفه اخلاق متمرکز است یکی از بزرگترین دکارتشناسانی است که سرویراستاری ترجمه آثار فلسفی دکارت از متون اصلی لاتینی و فرانسوی به زبان انگلیسی را بر عهده داشته و مترجم اصلی بخش مهمی از آن آثار، مانند «تاملات در فلسفه اولی» و «اعتراضات و پاسخها» بوده است. کاتینگم در این زمینه دو کتاب ارزشمند دیگر نیز دارد؛ «فرهنگ فلسفه دکارت» که چندی پیش «علی افضلی» آن را ترجمه کرد و همچنین «دکارت» که در سال 1986 چاپ شد و «مصطفی شهرآیینی» آن را به فارسی برگردانده است. کاتینگم در این کتاب به همان اندازه که انتقال مطالب تخصصی برایش مهم است، به مخاطبان خود نیز نگاه ویژهای دارد و چنان مینویسد که خواننده بهسادگی بتواند با لایههای فلسفه دکارتی و موضوعاتی که از فلسفه دکارت مطرح شده، برخورد کند. این کتاب یکی از بهترین منابع دانشگاهی برای آشنایی با فلسفه دکارت است.
حیات فکری دکارت را میتوان در چند دوره بررسی کرد. او در سال ۱۶۱۹ که با متعلقات فکری دوران متاخرش متفاوت بود به دنبال معرفتشناسی حسبنیاد بود و شناخت امور طبیعی را تنها از مسیر شباهت میان آنها با متعلقات حواس امکانپذیر میدانست. حتی برای تصور امور غیرفیزیکی نیز بهترین راه را در استفاده از امور محسوسی مانند باد و نور عنوان میکرد؛ چراکه در نزد وی باد بیانگر روح و نور حکایتگر شناخت بود. از همین منظر بود که نزدیکی عمیقی میان دکارت و دموکریتوس، اپیکور و رواقیان آشکار شد. اما دکارت در سالهای ۱۶۱۹ تا ۱۶۲۸ با سفر به نقاط مختلف اروپا با نوآوران تفکرات ضدارسطویی آشنا شد و با تمرکز بر مسایل ریاضی و علمی به نگارش قواعد هدایت ذهن پرداخت که با تاکید بر مفاهیم کمی، پیشنهاد جایگزینی آنها بر مفاهیم کیفی ارسطویی را مطرح و قوای صرفا عقلی محض را از تخیل جسمانی جدا کرد. بر این اساس وی با تمرکز بر تصاویر واضح و متمایز درپی امور بسیط بود. در سال ۱۶۲۸ در پاریس با حلقه ریاضیدانانی آشنا شد که به جد کمر بر تخریب آرای ارسطویی بسته بودند اما دکارت بهرغم انتقاداتی که بر روش
به کارگیری منطق ارسطویی داشت با آنها مخالفت کرد و گفت گرچه طردکردن فلسفه ارسطو کار پسندیدهای است اما نه به بهای آنکه آرای احتمالی دیگری را جایگزین کنیم. از اینرو، دکارت بنیان معرفت فلسفی خود را بر سه عنصر بنیادین وحدتداشتن (unity)، محضبودن (purity) و یقینیبودن (certainly) بنا کرد و گونه ادبی مدیتیشن خود را در قامت «تاملات» تقدیم تاریخ فلسفه غرب کرد. در نظر او، «یقین» در پی تصاویر واضح و متمایزی به دست میآید که باید به واسطه شهود (intuition) و استنتاج (deduction) به سراغ آن رفت و از این طریق وارد حوزه معرفتشناسی شد. اما غافل از اینکه امکان فریبندگی از سوی حواس همواره با اندیشه او همراه بود. از اینرو، با آگاهی از این موضوع شک دکارتی در تاملات دکارتی ظهور کرد؛ یک شک دستوری و مرحله خاصی از تفکر. گزاره «من میاندیشم پس هستم» در قامت گزارهای بدیهی و شکناپذیر، ناجی شک دکارتی شد. با این حال احتمال سوم شک دکارتی که همان شیطان فریبکار بود هنوز مجال فریب داشت و دکارت برای تضمین مصونیت از خطای کوژیتو درصدد اثبات خدای غیرفریبکار برآمد. درواقع وی در «تاملات» نتیجه میگیرد که خداوند فریبکار نیست؛ چراکه ما از طریق نور به فطرت خود پی میبریم، فریب از نقص ناشی میشود و از آنجا که خدا کامل است و ممکن نیست ما را فریب دهد، بنابراین وی در خوانشی جدید از برهان وجودی آنسلم، مفهوم خدای غیرفریبکار را اثبات کرده و به همین واسطه دور معروف دکارتی
(the Cartesian circle) را ترسیم کرد: «ما تنها با تصورات واضح و متمایز میتوانیم خدا را درک کنیم و خدا نیز تضمینکننده تصورات واضح و متمایز ماست.» در نظر کاتینگم دکارت درصدد نشاندادن نظر ذهنی خود در مورد حقیقت ذهنی «2+3» بود. او هیچ ادعایی در مورد حقیقت واقعی این قضیه نداشت. به عبارت دیگر، تا زمانیکه متفکر تنها به قضیه مطرحشده توجه کند، به هیچ عنوان نمیتوان حقیقت بدیهی آن را انکار کرد. از اینرو، هر آن هنگام که از دقت «من» کاسته شود سناریوی خدای فریبنده در «من» شکی ایجاد میکند که آیا آنچه درک کردهام درست است یا نه؟ بهزعم کاتینگم اگر دکارت شک موجهی را در مورد درستی و حقیقت این قضیه شهودی که «5=2+3» طرح کند دیگر نمیتوان امیدوار بود که با پرداختن به اصول کلی موجودیت خداوند را اثبات کرد. در حقیقت دور دکارتی بهطوری حلناشده و همچنین ناامیدکننده باقی میماند، بهصورتی که نمیتوان باور کرد که دکارت به دنبال آن بود که شک را تا این مرحله پیش ببرد.
اما بر آرای دکارت در همان زمانه او انتقاداتی جدی مطرح شد که به تکتک آنها پاسخ داد و البته کاتینگم نیز سعی کرده نسبت به این «اعتراضات و پاسخها» نقد و نظر و موضع خود را با نگاهی دقیق بیان کند. بهعنوان مثال واکنش کاتینگم به نقد بورمان به دکارت درباره مفهوم نامتناهی قابل تامل است. دکارت درباره مفهوم بینهایت بر این باور است که نباید با نفی متناهی به این مفهوم رسید. به نظر او در نامتناهی واقعیت بیشتری نسبت به متناهی وجود دارد و ادراک من از نامتناهی به طریقی بر متناهی تقدم دارد. بورمان او را نقد میکند که آیا این مفهوم را از مفهوم متناهی کسب کردهایم؟ به نظر بورمان فرد متفکر قبل از اینکه شناختی از خدا داشته باشد باید به درکی از نقصهای خود رسیده باشد. دکارت نقد او را نمیپذیرد و در پاسخ میگوید: «مهم نیست ترتیب این درک چگونه باشد. ادراک نامتناهی از خدا باید درواقع بر ادراک متناهی از خودمان مقدم باشد.» اما بهنظر کاتینگم دکارت در فراهمکردن معیار مستقل تمایز میان صفات منفی و مثبت موفق نشد. هرچند درست است که برای فهم اصطلاح متناهی باید مفهوم نامتناهی را درک کنیم و بالعکس. به نظر هر دو آنها مفهوم در یک سطح قرار دارند. اگر این تفسیر درست باشد ادعای دکارت در مورد تقدم و تاخر درست نخواهد بود. اما در مقابل کاتینگم بر این باور است که پاسخ دکارت به برخی اعتراضات به دلیل آنکه اعتراض ایهام داشته - مثلا اعتراض توماس و کاتروس درباره هستی- او نتوانسته به آنها پاسخ درستی دهد.
اما به باور کاتینگم، ایراد اصلی دیدگاه دکارت در بداهت و دقت بیش از حد لزومی است که برای مبانی معرفتیاش قرار داده و تعریف کرده است و همچنین حرکت از مقدماتی ساده به سوی مقدماتی که غنیترند و البته نیازمند مقدمات غنیتری است. به باور کاتینگم اعتراض اصلی، دور دکارتی نیست بلکه بلند پروازی بیش از اندازه اوست.
نویسنده در فصل نخست این کتاب، به زندگی دکارت، جایگاه علم و فلسفه در سده هفدهم و سالهای فرجامین زندگی دکارت و همچنین آثار اصلیاش میپردازد. در فصل دوم، در روش دکارتی، شناخت و شهود، نقش شک در فلسفه دکارت و اصول اولیه را بررسی میکند. در فصل سوم به برهان وجودی، پرهیز از خطا، دور دکارتی و نقش خداوند در فلسفه دکارت میپردازد. در فصل چهارم با بررسی «عالم ماده»، شناخت ما را از عالم عقل و حواس، جوهر ممتد، علم، ریاضیات و الگوهای مکانیکی، علم و دین شرح و توضیح میدهد. در فصل پنجم انسان دکارتی را بر اساس شک، برهان تقسیمپذیری، احساس و تخیل، سهگانهانگاری، دوگانهانگاری دکارتی و مشکلات آن بررسی میکند و سرانجام در در فصل آخر وضعیت انسان را همراه با درک ما از عالم و چیستی واقعی آن، تصورات فطری، اختیار و عقل و زندگی خوب با شرح و تفصیل بیان میکند.
سهند ستاری: «دکارت» طرح اثر دلهرهآور خود را که نتیجه واضح و روشن انقلاب دکارتی یعنی همانا چیرگی ذهن انسان بر خود بود، از سالها قبل در 23سالگی چنین عنوان کرد: «تکلیفی پایانناپذیر که از توان یک نفر به تنهایی خارج است». گرچه بنیان فکری او- به ویژه در مابعدالطبیعه- وامدار افکار و اندیشههای سنتی برجایمانده از قرون وسطی است او خود را مدعی براندازی ساختار علمی گذشته معرفی کرده بود. غالبا دکارت را پدر فلسفه جدید مینامند اما شاید بهتر است ماهیت و اساس فلسفه او را همراه دیگر انقلابیون علمی قرن هفدهم، در همان تقلای مستمری دانست که میکوشید اندیشه قدیمی را مجددا به شکل نظاممند بررسی کند. تمام تلاش فلسفه دکارت درآغاز برای مقابله با فلسفه اسکولاستیک شکل گرفت. این مکتب از ادغام فلسفه ارسطویی و دکترین کلیسای مسیحی به وجود آمده بود و نیاز عمیقی به سازگاری و تطبیق میان دین، وحی و عقل داشت تا به واسطه تحلیلهای عقلانی در ضمن حفظ سنت، به منطقی متمایز در دفاع از مواضع خود برسد. نخستین برخورد جدی فلسفی دکارت، انتقاد از فلسفه ارسطویی بود که با صرافت اندیشه پیشینیان متفاوت بود. او به هیچ عنوان ساختار
اصلی استدلال منطق ارسطو را رد نمیکرد بلکه نقد وی صرفا بر روشی بود که هر مکتبی در مواجهه با منطق ارسطویی از آن استفاده میکرد. به زعم او اتکای منطق ارسطویی بر مفاهیم کیفی غیردقیق، به درستی تعریف و تبیین نشده بود. از اینرو، دکارت آگاهانه خود را بدعتگذار معرفی کرد: «دریافتم اگر بخواهم چیزی در علوم تاسیس کنم که ثابت و دیرپا باشد، ضروری است که بار دیگر در زندگی خود، همه چیز را کاملا براندازم و دوباره از اساس آغاز کنم.» با این حال موضوعاتی که در متن فلسفه دکارت آشکارا نظام گذشته را نقد میکرد همچنان نیز در کانون فلسفه غرب (قارهای-تحلیلی) با چالشهای جدی روبهرو است؛ جستوجوی مبانی علم، انتقال از آگاهی ذهنی به معرفت یقینی، جایگاه انسان در جهان و ماهیت حالات ذهنی و ارتباط آن با بدن.
جان کاتینگم، استاد ممتاز بازنشسته دانشگاه «ردینگ» انگلستان، که عمده پژوهشهای فلسفیاش بر محور اوایل دوران فلسفه جدید، فلسفه دین و فلسفه اخلاق متمرکز است یکی از بزرگترین دکارتشناسانی است که سرویراستاری ترجمه آثار فلسفی دکارت از متون اصلی لاتینی و فرانسوی به زبان انگلیسی را بر عهده داشته و مترجم اصلی بخش مهمی از آن آثار، مانند «تاملات در فلسفه اولی» و «اعتراضات و پاسخها» بوده است. کاتینگم در این زمینه دو کتاب ارزشمند دیگر نیز دارد؛ «فرهنگ فلسفه دکارت» که چندی پیش «علی افضلی» آن را ترجمه کرد و همچنین «دکارت» که در سال 1986 چاپ شد و «مصطفی شهرآیینی» آن را به فارسی برگردانده است. کاتینگم در این کتاب به همان اندازه که انتقال مطالب تخصصی برایش مهم است، به مخاطبان خود نیز نگاه ویژهای دارد و چنان مینویسد که خواننده بهسادگی بتواند با لایههای فلسفه دکارتی و موضوعاتی که از فلسفه دکارت مطرح شده، برخورد کند. این کتاب یکی از بهترین منابع دانشگاهی برای آشنایی با فلسفه دکارت است.
حیات فکری دکارت را میتوان در چند دوره بررسی کرد. او در سال ۱۶۱۹ که با متعلقات فکری دوران متاخرش متفاوت بود به دنبال معرفتشناسی حسبنیاد بود و شناخت امور طبیعی را تنها از مسیر شباهت میان آنها با متعلقات حواس امکانپذیر میدانست. حتی برای تصور امور غیرفیزیکی نیز بهترین راه را در استفاده از امور محسوسی مانند باد و نور عنوان میکرد؛ چراکه در نزد وی باد بیانگر روح و نور حکایتگر شناخت بود. از همین منظر بود که نزدیکی عمیقی میان دکارت و دموکریتوس، اپیکور و رواقیان آشکار شد. اما دکارت در سالهای ۱۶۱۹ تا ۱۶۲۸ با سفر به نقاط مختلف اروپا با نوآوران تفکرات ضدارسطویی آشنا شد و با تمرکز بر مسایل ریاضی و علمی به نگارش قواعد هدایت ذهن پرداخت که با تاکید بر مفاهیم کمی، پیشنهاد جایگزینی آنها بر مفاهیم کیفی ارسطویی را مطرح و قوای صرفا عقلی محض را از تخیل جسمانی جدا کرد. بر این اساس وی با تمرکز بر تصاویر واضح و متمایز درپی امور بسیط بود. در سال ۱۶۲۸ در پاریس با حلقه ریاضیدانانی آشنا شد که به جد کمر بر تخریب آرای ارسطویی بسته بودند اما دکارت بهرغم انتقاداتی که بر روش
به کارگیری منطق ارسطویی داشت با آنها مخالفت کرد و گفت گرچه طردکردن فلسفه ارسطو کار پسندیدهای است اما نه به بهای آنکه آرای احتمالی دیگری را جایگزین کنیم. از اینرو، دکارت بنیان معرفت فلسفی خود را بر سه عنصر بنیادین وحدتداشتن (unity)، محضبودن (purity) و یقینیبودن (certainly) بنا کرد و گونه ادبی مدیتیشن خود را در قامت «تاملات» تقدیم تاریخ فلسفه غرب کرد. در نظر او، «یقین» در پی تصاویر واضح و متمایزی به دست میآید که باید به واسطه شهود (intuition) و استنتاج (deduction) به سراغ آن رفت و از این طریق وارد حوزه معرفتشناسی شد. اما غافل از اینکه امکان فریبندگی از سوی حواس همواره با اندیشه او همراه بود. از اینرو، با آگاهی از این موضوع شک دکارتی در تاملات دکارتی ظهور کرد؛ یک شک دستوری و مرحله خاصی از تفکر. گزاره «من میاندیشم پس هستم» در قامت گزارهای بدیهی و شکناپذیر، ناجی شک دکارتی شد. با این حال احتمال سوم شک دکارتی که همان شیطان فریبکار بود هنوز مجال فریب داشت و دکارت برای تضمین مصونیت از خطای کوژیتو درصدد اثبات خدای غیرفریبکار برآمد. درواقع وی در «تاملات» نتیجه میگیرد که خداوند فریبکار نیست؛ چراکه ما از طریق نور به فطرت خود پی میبریم، فریب از نقص ناشی میشود و از آنجا که خدا کامل است و ممکن نیست ما را فریب دهد، بنابراین وی در خوانشی جدید از برهان وجودی آنسلم، مفهوم خدای غیرفریبکار را اثبات کرده و به همین واسطه دور معروف دکارتی
(the Cartesian circle) را ترسیم کرد: «ما تنها با تصورات واضح و متمایز میتوانیم خدا را درک کنیم و خدا نیز تضمینکننده تصورات واضح و متمایز ماست.» در نظر کاتینگم دکارت درصدد نشاندادن نظر ذهنی خود در مورد حقیقت ذهنی «2+3» بود. او هیچ ادعایی در مورد حقیقت واقعی این قضیه نداشت. به عبارت دیگر، تا زمانیکه متفکر تنها به قضیه مطرحشده توجه کند، به هیچ عنوان نمیتوان حقیقت بدیهی آن را انکار کرد. از اینرو، هر آن هنگام که از دقت «من» کاسته شود سناریوی خدای فریبنده در «من» شکی ایجاد میکند که آیا آنچه درک کردهام درست است یا نه؟ بهزعم کاتینگم اگر دکارت شک موجهی را در مورد درستی و حقیقت این قضیه شهودی که «5=2+3» طرح کند دیگر نمیتوان امیدوار بود که با پرداختن به اصول کلی موجودیت خداوند را اثبات کرد. در حقیقت دور دکارتی بهطوری حلناشده و همچنین ناامیدکننده باقی میماند، بهصورتی که نمیتوان باور کرد که دکارت به دنبال آن بود که شک را تا این مرحله پیش ببرد.
اما بر آرای دکارت در همان زمانه او انتقاداتی جدی مطرح شد که به تکتک آنها پاسخ داد و البته کاتینگم نیز سعی کرده نسبت به این «اعتراضات و پاسخها» نقد و نظر و موضع خود را با نگاهی دقیق بیان کند. بهعنوان مثال واکنش کاتینگم به نقد بورمان به دکارت درباره مفهوم نامتناهی قابل تامل است. دکارت درباره مفهوم بینهایت بر این باور است که نباید با نفی متناهی به این مفهوم رسید. به نظر او در نامتناهی واقعیت بیشتری نسبت به متناهی وجود دارد و ادراک من از نامتناهی به طریقی بر متناهی تقدم دارد. بورمان او را نقد میکند که آیا این مفهوم را از مفهوم متناهی کسب کردهایم؟ به نظر بورمان فرد متفکر قبل از اینکه شناختی از خدا داشته باشد باید به درکی از نقصهای خود رسیده باشد. دکارت نقد او را نمیپذیرد و در پاسخ میگوید: «مهم نیست ترتیب این درک چگونه باشد. ادراک نامتناهی از خدا باید درواقع بر ادراک متناهی از خودمان مقدم باشد.» اما بهنظر کاتینگم دکارت در فراهمکردن معیار مستقل تمایز میان صفات منفی و مثبت موفق نشد. هرچند درست است که برای فهم اصطلاح متناهی باید مفهوم نامتناهی را درک کنیم و بالعکس. به نظر هر دو آنها مفهوم در یک سطح قرار دارند. اگر این تفسیر درست باشد ادعای دکارت در مورد تقدم و تاخر درست نخواهد بود. اما در مقابل کاتینگم بر این باور است که پاسخ دکارت به برخی اعتراضات به دلیل آنکه اعتراض ایهام داشته - مثلا اعتراض توماس و کاتروس درباره هستی- او نتوانسته به آنها پاسخ درستی دهد.
اما به باور کاتینگم، ایراد اصلی دیدگاه دکارت در بداهت و دقت بیش از حد لزومی است که برای مبانی معرفتیاش قرار داده و تعریف کرده است و همچنین حرکت از مقدماتی ساده به سوی مقدماتی که غنیترند و البته نیازمند مقدمات غنیتری است. به باور کاتینگم اعتراض اصلی، دور دکارتی نیست بلکه بلند پروازی بیش از اندازه اوست.
نویسنده در فصل نخست این کتاب، به زندگی دکارت، جایگاه علم و فلسفه در سده هفدهم و سالهای فرجامین زندگی دکارت و همچنین آثار اصلیاش میپردازد. در فصل دوم، در روش دکارتی، شناخت و شهود، نقش شک در فلسفه دکارت و اصول اولیه را بررسی میکند. در فصل سوم به برهان وجودی، پرهیز از خطا، دور دکارتی و نقش خداوند در فلسفه دکارت میپردازد. در فصل چهارم با بررسی «عالم ماده»، شناخت ما را از عالم عقل و حواس، جوهر ممتد، علم، ریاضیات و الگوهای مکانیکی، علم و دین شرح و توضیح میدهد. در فصل پنجم انسان دکارتی را بر اساس شک، برهان تقسیمپذیری، احساس و تخیل، سهگانهانگاری، دوگانهانگاری دکارتی و مشکلات آن بررسی میکند و سرانجام در در فصل آخر وضعیت انسان را همراه با درک ما از عالم و چیستی واقعی آن، تصورات فطری، اختیار و عقل و زندگی خوب با شرح و تفصیل بیان میکند.
جان کاتینگم، استاد ممتاز بازنشسته دانشگاه «ردینگ» انگلستان، که عمده پژوهشهای فلسفیاش بر محور اوایل دوران فلسفه جدید، فلسفه دین و فلسفه اخلاق متمرکز است یکی از بزرگترین دکارتشناسانی است که سرویراستاری ترجمه آثار فلسفی دکارت از متون اصلی لاتینی و فرانسوی به زبان انگلیسی را بر عهده داشته و مترجم اصلی بخش مهمی از آن آثار، مانند «تاملات در فلسفه اولی» و «اعتراضات و پاسخها» بوده است. کاتینگم در این زمینه دو کتاب ارزشمند دیگر نیز دارد؛ «فرهنگ فلسفه دکارت» که چندی پیش «علی افضلی» آن را ترجمه کرد و همچنین «دکارت» که در سال 1986 چاپ شد و «مصطفی شهرآیینی» آن را به فارسی برگردانده است. کاتینگم در این کتاب به همان اندازه که انتقال مطالب تخصصی برایش مهم است، به مخاطبان خود نیز نگاه ویژهای دارد و چنان مینویسد که خواننده بهسادگی بتواند با لایههای فلسفه دکارتی و موضوعاتی که از فلسفه دکارت مطرح شده، برخورد کند. این کتاب یکی از بهترین منابع دانشگاهی برای آشنایی با فلسفه دکارت است.
حیات فکری دکارت را میتوان در چند دوره بررسی کرد. او در سال ۱۶۱۹ که با متعلقات فکری دوران متاخرش متفاوت بود به دنبال معرفتشناسی حسبنیاد بود و شناخت امور طبیعی را تنها از مسیر شباهت میان آنها با متعلقات حواس امکانپذیر میدانست. حتی برای تصور امور غیرفیزیکی نیز بهترین راه را در استفاده از امور محسوسی مانند باد و نور عنوان میکرد؛ چراکه در نزد وی باد بیانگر روح و نور حکایتگر شناخت بود. از همین منظر بود که نزدیکی عمیقی میان دکارت و دموکریتوس، اپیکور و رواقیان آشکار شد. اما دکارت در سالهای ۱۶۱۹ تا ۱۶۲۸ با سفر به نقاط مختلف اروپا با نوآوران تفکرات ضدارسطویی آشنا شد و با تمرکز بر مسایل ریاضی و علمی به نگارش قواعد هدایت ذهن پرداخت که با تاکید بر مفاهیم کمی، پیشنهاد جایگزینی آنها بر مفاهیم کیفی ارسطویی را مطرح و قوای صرفا عقلی محض را از تخیل جسمانی جدا کرد. بر این اساس وی با تمرکز بر تصاویر واضح و متمایز درپی امور بسیط بود. در سال ۱۶۲۸ در پاریس با حلقه ریاضیدانانی آشنا شد که به جد کمر بر تخریب آرای ارسطویی بسته بودند اما دکارت بهرغم انتقاداتی که بر روش
به کارگیری منطق ارسطویی داشت با آنها مخالفت کرد و گفت گرچه طردکردن فلسفه ارسطو کار پسندیدهای است اما نه به بهای آنکه آرای احتمالی دیگری را جایگزین کنیم. از اینرو، دکارت بنیان معرفت فلسفی خود را بر سه عنصر بنیادین وحدتداشتن (unity)، محضبودن (purity) و یقینیبودن (certainly) بنا کرد و گونه ادبی مدیتیشن خود را در قامت «تاملات» تقدیم تاریخ فلسفه غرب کرد. در نظر او، «یقین» در پی تصاویر واضح و متمایزی به دست میآید که باید به واسطه شهود (intuition) و استنتاج (deduction) به سراغ آن رفت و از این طریق وارد حوزه معرفتشناسی شد. اما غافل از اینکه امکان فریبندگی از سوی حواس همواره با اندیشه او همراه بود. از اینرو، با آگاهی از این موضوع شک دکارتی در تاملات دکارتی ظهور کرد؛ یک شک دستوری و مرحله خاصی از تفکر. گزاره «من میاندیشم پس هستم» در قامت گزارهای بدیهی و شکناپذیر، ناجی شک دکارتی شد. با این حال احتمال سوم شک دکارتی که همان شیطان فریبکار بود هنوز مجال فریب داشت و دکارت برای تضمین مصونیت از خطای کوژیتو درصدد اثبات خدای غیرفریبکار برآمد. درواقع وی در «تاملات» نتیجه میگیرد که خداوند فریبکار نیست؛ چراکه ما از طریق نور به فطرت خود پی میبریم، فریب از نقص ناشی میشود و از آنجا که خدا کامل است و ممکن نیست ما را فریب دهد، بنابراین وی در خوانشی جدید از برهان وجودی آنسلم، مفهوم خدای غیرفریبکار را اثبات کرده و به همین واسطه دور معروف دکارتی
(the Cartesian circle) را ترسیم کرد: «ما تنها با تصورات واضح و متمایز میتوانیم خدا را درک کنیم و خدا نیز تضمینکننده تصورات واضح و متمایز ماست.» در نظر کاتینگم دکارت درصدد نشاندادن نظر ذهنی خود در مورد حقیقت ذهنی «2+3» بود. او هیچ ادعایی در مورد حقیقت واقعی این قضیه نداشت. به عبارت دیگر، تا زمانیکه متفکر تنها به قضیه مطرحشده توجه کند، به هیچ عنوان نمیتوان حقیقت بدیهی آن را انکار کرد. از اینرو، هر آن هنگام که از دقت «من» کاسته شود سناریوی خدای فریبنده در «من» شکی ایجاد میکند که آیا آنچه درک کردهام درست است یا نه؟ بهزعم کاتینگم اگر دکارت شک موجهی را در مورد درستی و حقیقت این قضیه شهودی که «5=2+3» طرح کند دیگر نمیتوان امیدوار بود که با پرداختن به اصول کلی موجودیت خداوند را اثبات کرد. در حقیقت دور دکارتی بهطوری حلناشده و همچنین ناامیدکننده باقی میماند، بهصورتی که نمیتوان باور کرد که دکارت به دنبال آن بود که شک را تا این مرحله پیش ببرد.
اما بر آرای دکارت در همان زمانه او انتقاداتی جدی مطرح شد که به تکتک آنها پاسخ داد و البته کاتینگم نیز سعی کرده نسبت به این «اعتراضات و پاسخها» نقد و نظر و موضع خود را با نگاهی دقیق بیان کند. بهعنوان مثال واکنش کاتینگم به نقد بورمان به دکارت درباره مفهوم نامتناهی قابل تامل است. دکارت درباره مفهوم بینهایت بر این باور است که نباید با نفی متناهی به این مفهوم رسید. به نظر او در نامتناهی واقعیت بیشتری نسبت به متناهی وجود دارد و ادراک من از نامتناهی به طریقی بر متناهی تقدم دارد. بورمان او را نقد میکند که آیا این مفهوم را از مفهوم متناهی کسب کردهایم؟ به نظر بورمان فرد متفکر قبل از اینکه شناختی از خدا داشته باشد باید به درکی از نقصهای خود رسیده باشد. دکارت نقد او را نمیپذیرد و در پاسخ میگوید: «مهم نیست ترتیب این درک چگونه باشد. ادراک نامتناهی از خدا باید درواقع بر ادراک متناهی از خودمان مقدم باشد.» اما بهنظر کاتینگم دکارت در فراهمکردن معیار مستقل تمایز میان صفات منفی و مثبت موفق نشد. هرچند درست است که برای فهم اصطلاح متناهی باید مفهوم نامتناهی را درک کنیم و بالعکس. به نظر هر دو آنها مفهوم در یک سطح قرار دارند. اگر این تفسیر درست باشد ادعای دکارت در مورد تقدم و تاخر درست نخواهد بود. اما در مقابل کاتینگم بر این باور است که پاسخ دکارت به برخی اعتراضات به دلیل آنکه اعتراض ایهام داشته - مثلا اعتراض توماس و کاتروس درباره هستی- او نتوانسته به آنها پاسخ درستی دهد.
اما به باور کاتینگم، ایراد اصلی دیدگاه دکارت در بداهت و دقت بیش از حد لزومی است که برای مبانی معرفتیاش قرار داده و تعریف کرده است و همچنین حرکت از مقدماتی ساده به سوی مقدماتی که غنیترند و البته نیازمند مقدمات غنیتری است. به باور کاتینگم اعتراض اصلی، دور دکارتی نیست بلکه بلند پروازی بیش از اندازه اوست.
نویسنده در فصل نخست این کتاب، به زندگی دکارت، جایگاه علم و فلسفه در سده هفدهم و سالهای فرجامین زندگی دکارت و همچنین آثار اصلیاش میپردازد. در فصل دوم، در روش دکارتی، شناخت و شهود، نقش شک در فلسفه دکارت و اصول اولیه را بررسی میکند. در فصل سوم به برهان وجودی، پرهیز از خطا، دور دکارتی و نقش خداوند در فلسفه دکارت میپردازد. در فصل چهارم با بررسی «عالم ماده»، شناخت ما را از عالم عقل و حواس، جوهر ممتد، علم، ریاضیات و الگوهای مکانیکی، علم و دین شرح و توضیح میدهد. در فصل پنجم انسان دکارتی را بر اساس شک، برهان تقسیمپذیری، احساس و تخیل، سهگانهانگاری، دوگانهانگاری دکارتی و مشکلات آن بررسی میکند و سرانجام در در فصل آخر وضعیت انسان را همراه با درک ما از عالم و چیستی واقعی آن، تصورات فطری، اختیار و عقل و زندگی خوب با شرح و تفصیل بیان میکند.