چرا شوروي فروپاشيد؟
در بررسی اقتصاد سياسی شوروی، برخی مارکسیستها بر این باورند هر چند انقلاب ۱۹۱۷ روسیه توانست حکومت تزاری را سرنگون کرده و انقلاب سوسیالیستی را به پیروزی برساند، اما این انقلاب نتوانست وظیفههای سیاسی و اقتصادی سوسیالیسم را پیاده سازد و به یک کشور سوسیالیستی تبدیل شود. در نظر این متفکران چپ، نظام اقتصادی شوروی سرمایهداری دولتی بود. در مقابل اما برخی دیگر روشهایی مثل دیوانسالاری (بوروکراتیسم) و پذیرش اجباری احکام مطلق استالین در جنبش کمونیسم، چه در شوروی و چه در میان حزبها و کشورهای کمونیست در سراسر جهان را تنها روشهای کاربست مارکسیسم در شرايط جهاني آن روز میدانند. در سال ۱۹۵۳، بعد از مرگ استالین، نیکیتا خروشچف توانست قدرت را به دست آورد. در ۱۹۵۶ خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی کشتارهای استالین را موضوع قرار داد و درصدد تخریب چهره استالین برآمد. در دوران زمامداری خروشچف بسیاری از سختگیریهای دوره استالین تعدیل شد. بسیاری از زندانیان سیاسی و عقیدتی آزاد شدند و از بسیاری که در دوره استالین به عنوان جاسوس و مخالف اعدام شده بودند اعاده حیثیت شد. همچنین در این دوران قانون تجارت آزاد تا حدی
پذیرفته شد و آثار جبرانناپذیری را بر بدنه نظام سوسیالیستی که پشتیبان اقتصاد هدایتشده بود وارد آورد. همین نکته بعدها به سلسله حوادث و رخدادهایی منجر شد كه نهايتا به فروپاشی شوروی رسید. در واقع با تحولات طبقاتي در شوروي و پيدايش «نومانكلاتورا»، در كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي، طبقهاي پرده از چهره انداخت كه عملا از پيش و به طور سازمانيافته بر حزب كمونيست، دولت و ارتش تسلط يافته بود. همچنان كه در نشست مسكو 1958 بر جنبش جهاني كمونيستي نيز به استثناي احزاب كمونيستي چين، آلباني و شش حزب ديگر تسلط يافته بود.
كتاب «تاملاتي درباره ديكتاتوري حزبي و مالكيت دولتي» ميكوشد جنبههاي مختلف اين شكست و عارضههاي جهاني آن را بررسي كند. نويسنده معتقد است با وجود اينكه تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي تجربهاي منحصربهفرد و مثبت در تاريخ بشر بوده است اما آنچه در شوروي سرانجام باعث شكست اين انقلاب در مرحله تكميلياش شد، تجديدنظر در پايهايترين تز ماركسيستي يعني جدايي ديالكتيكي دولت از حزب براي تشكيل دولت مستقيما (بيواسطه) كارگري بود. در واقع نظريه ديكتاتوري حزبي و مالكيت دولتي (ديواني) پايه نظری اين انحراف و شكست انقلاب بود. او نقطه عزيمت خود را در كتاب گزارش خروشچف نميداند بلكه تاثير برنامههاي اجتماعي و اقتصادي شوروي بلشويكي را در اين روند بررسي ميكند و نشان ميدهد كه اين برنامهها تا كجا صحيح بوده و در كجا بر اثر ديكتاتوري حزبي يا فرمانروايي حزب دچار تناقضاتي شدند كه در بستر آنها قشر ممتازي پديد آمد و در سير رشد خود، به بورژوازي ديوانسالار نوظهور بدل شد. خروشچف تنها سخنگوي این بورژوازی بود.پس از چيرگي تام و تمام خروشچفيها (بورژوازي ديوانسالار نوظهور) بر اركان حزب و دولت، اقتصاد شوروي نه در جهت اصلاحات واقعي و
ادامه رشد و توسعه بلكه بنابر ماهيت نظام حاكم شوروي به سوي نظاميگري سوق يافت و عمده توش و توان كشور و نيروهاي توليدي مصروف آن شد. در واقع، مناسباتي بر شوروي حاكم شد كه بنيان نظام اقتصادياش نظامیگری بود. زيرا حكومت اهدافي جهانخوارانه داشت و منطبق با خواست برتريطلبي بورژوازي نوظهور، كشور شوروي را به ماجراجوييهاي نظامي در خارج مانند اشغال چكسلواكي(1968)، هجوم به چين (1969) و تجاوز به افغانستان و اشغال آن كشور (1979) كشاند و به بحران فزايندهاي را در جهان دامن زد. تسلط بورژوازي ديوانسالار نوظهور بر شوروي نتيجه محتوم طرز تلقي ديوانسالارانه از قدرت سياسي و اقتصادي در نظام شوروي بود. زیرا ديكتاتوري بلامنازع حزب كمونيست در سياست و اقتصاد يعني تمركز تدريجي قدرت در دست ديوانسالاران حزبي و دولتي و استيلاي نظام پليسي بر جامعه (يعني زوال تدريجي دموكراسي تودهاي) به مرحلهاي رسيده بود كه تجديدنظرطلبي همچون «محصولي طبيعي» از دل نظام حاكم بيرون زد و با طرد بقاياي بلشويسم و تحريف ماركسيسم، حكومت شوروي يكسره در خدمت مقاصد و مطامع بورژوازي ديوانسالار نوظهور قرار گرفت. اين بورژوازي، مالكيت دولتي (ديواني) را همچون
شكل دلفريب «سوسياليستي» كاربست مفيدي براي بقاي خود ميدانست. ميتوان گفت تضادهايي كه از عصر استالين شروع به پديدارشدن كرده بود در دوران برژنف به پختگي رسيد. دولت همچون يك كل (قدرت مطلقه) به طور قاطع از جامعه و زحمتكشان شوروي بريد و خود را از آنها جدا ساخت. شهروندان همچون رعاياي دولت به زائدهاي تبديل شدند و به كلي از حقوق اساسي و مسلم خود محروم گرديدند و دولت چون يك كل مرده و بيروح شروع به پوسيدن كرد.
در بررسی اقتصاد سياسی شوروی، برخی مارکسیستها بر این باورند هر چند انقلاب ۱۹۱۷ روسیه توانست حکومت تزاری را سرنگون کرده و انقلاب سوسیالیستی را به پیروزی برساند، اما این انقلاب نتوانست وظیفههای سیاسی و اقتصادی سوسیالیسم را پیاده سازد و به یک کشور سوسیالیستی تبدیل شود. در نظر این متفکران چپ، نظام اقتصادی شوروی سرمایهداری دولتی بود. در مقابل اما برخی دیگر روشهایی مثل دیوانسالاری (بوروکراتیسم) و پذیرش اجباری احکام مطلق استالین در جنبش کمونیسم، چه در شوروی و چه در میان حزبها و کشورهای کمونیست در سراسر جهان را تنها روشهای کاربست مارکسیسم در شرايط جهاني آن روز میدانند. در سال ۱۹۵۳، بعد از مرگ استالین، نیکیتا خروشچف توانست قدرت را به دست آورد. در ۱۹۵۶ خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی کشتارهای استالین را موضوع قرار داد و درصدد تخریب چهره استالین برآمد. در دوران زمامداری خروشچف بسیاری از سختگیریهای دوره استالین تعدیل شد. بسیاری از زندانیان سیاسی و عقیدتی آزاد شدند و از بسیاری که در دوره استالین به عنوان جاسوس و مخالف اعدام شده بودند اعاده حیثیت شد. همچنین در این دوران قانون تجارت آزاد تا حدی
پذیرفته شد و آثار جبرانناپذیری را بر بدنه نظام سوسیالیستی که پشتیبان اقتصاد هدایتشده بود وارد آورد. همین نکته بعدها به سلسله حوادث و رخدادهایی منجر شد كه نهايتا به فروپاشی شوروی رسید. در واقع با تحولات طبقاتي در شوروي و پيدايش «نومانكلاتورا»، در كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي، طبقهاي پرده از چهره انداخت كه عملا از پيش و به طور سازمانيافته بر حزب كمونيست، دولت و ارتش تسلط يافته بود. همچنان كه در نشست مسكو 1958 بر جنبش جهاني كمونيستي نيز به استثناي احزاب كمونيستي چين، آلباني و شش حزب ديگر تسلط يافته بود.
كتاب «تاملاتي درباره ديكتاتوري حزبي و مالكيت دولتي» ميكوشد جنبههاي مختلف اين شكست و عارضههاي جهاني آن را بررسي كند. نويسنده معتقد است با وجود اينكه تجربه ساختمان سوسياليسم در شوروي تجربهاي منحصربهفرد و مثبت در تاريخ بشر بوده است اما آنچه در شوروي سرانجام باعث شكست اين انقلاب در مرحله تكميلياش شد، تجديدنظر در پايهايترين تز ماركسيستي يعني جدايي ديالكتيكي دولت از حزب براي تشكيل دولت مستقيما (بيواسطه) كارگري بود. در واقع نظريه ديكتاتوري حزبي و مالكيت دولتي (ديواني) پايه نظری اين انحراف و شكست انقلاب بود. او نقطه عزيمت خود را در كتاب گزارش خروشچف نميداند بلكه تاثير برنامههاي اجتماعي و اقتصادي شوروي بلشويكي را در اين روند بررسي ميكند و نشان ميدهد كه اين برنامهها تا كجا صحيح بوده و در كجا بر اثر ديكتاتوري حزبي يا فرمانروايي حزب دچار تناقضاتي شدند كه در بستر آنها قشر ممتازي پديد آمد و در سير رشد خود، به بورژوازي ديوانسالار نوظهور بدل شد. خروشچف تنها سخنگوي این بورژوازی بود.پس از چيرگي تام و تمام خروشچفيها (بورژوازي ديوانسالار نوظهور) بر اركان حزب و دولت، اقتصاد شوروي نه در جهت اصلاحات واقعي و
ادامه رشد و توسعه بلكه بنابر ماهيت نظام حاكم شوروي به سوي نظاميگري سوق يافت و عمده توش و توان كشور و نيروهاي توليدي مصروف آن شد. در واقع، مناسباتي بر شوروي حاكم شد كه بنيان نظام اقتصادياش نظامیگری بود. زيرا حكومت اهدافي جهانخوارانه داشت و منطبق با خواست برتريطلبي بورژوازي نوظهور، كشور شوروي را به ماجراجوييهاي نظامي در خارج مانند اشغال چكسلواكي(1968)، هجوم به چين (1969) و تجاوز به افغانستان و اشغال آن كشور (1979) كشاند و به بحران فزايندهاي را در جهان دامن زد. تسلط بورژوازي ديوانسالار نوظهور بر شوروي نتيجه محتوم طرز تلقي ديوانسالارانه از قدرت سياسي و اقتصادي در نظام شوروي بود. زیرا ديكتاتوري بلامنازع حزب كمونيست در سياست و اقتصاد يعني تمركز تدريجي قدرت در دست ديوانسالاران حزبي و دولتي و استيلاي نظام پليسي بر جامعه (يعني زوال تدريجي دموكراسي تودهاي) به مرحلهاي رسيده بود كه تجديدنظرطلبي همچون «محصولي طبيعي» از دل نظام حاكم بيرون زد و با طرد بقاياي بلشويسم و تحريف ماركسيسم، حكومت شوروي يكسره در خدمت مقاصد و مطامع بورژوازي ديوانسالار نوظهور قرار گرفت. اين بورژوازي، مالكيت دولتي (ديواني) را همچون
شكل دلفريب «سوسياليستي» كاربست مفيدي براي بقاي خود ميدانست. ميتوان گفت تضادهايي كه از عصر استالين شروع به پديدارشدن كرده بود در دوران برژنف به پختگي رسيد. دولت همچون يك كل (قدرت مطلقه) به طور قاطع از جامعه و زحمتكشان شوروي بريد و خود را از آنها جدا ساخت. شهروندان همچون رعاياي دولت به زائدهاي تبديل شدند و به كلي از حقوق اساسي و مسلم خود محروم گرديدند و دولت چون يك كل مرده و بيروح شروع به پوسيدن كرد.