|

سهروردی و غزالی

غلامرضا اعوانی در همایش «بزرگداشت روز شیخ اشراق»: تلاشم این است که دلایلی بیاورم که سهروردی تحت ‌تأثیر غزالی بوده یا خیر. سهروردی با فلسفه‌اش جواب مقتضی به غزالی داده و سبب تداوم فلسفه شده است. ابن‌رشد نبوده که باعث شده جریان فلسفه ادامه یابد بلکه سهروردی بوده است. کتاب حکمت‌الاشراق پاسخی صریح به غزالی است و باعث می‌شود فلسفه به حیاتش ادامه دهد. مراد غزالی از تکفیر فلاسفه رد فلسفه یونانی بوده و او با نوشتن کتاب‌هایی مانند احیاء‌ علوم دین و مشکات‌الانوار مبادی یک فلسفه بر مبنای نور را تأسیس می‌کند. او مخالف فلسفه یونان بود و در تهافت‌الفلاسفه، در سه مسئله فلاسفه را تکفیر می‌کند. اکنون ما منابع بسیاری داریم که در دسترس گذشتگان نبود و باید به داوری بنشینیم؛ اما داوری من از غزالی این است که او تکفیر کرده و بسیار خطرناک و اشتباه بزرگی است. غزالی در کتاب المنقذ من الضلال، فلاسفه را به دهریون، طبیعیون و الهیون تقسیم می‌کند و معتقد است این سه گروه کافرند. او همچنین دانش‌هایی را که فلاسفه بدان پرداخته‌اند مانند ریاضیات، الهیات و طبیعیات تحریم کرده است. خواجه طوسی وجود امام را اثبات کرده، سهروردی هم در آثارش به وجود قطب یا امام قائل است. ویلیام جیمز کتابش را بر مبنای غزالی نوشته و در کتابش چندین‌بار به غزالی اشاره می‌کند. غزالی علم تصوف و علم ذوقی را وارد فلسفه کرده و باعث شد علوم بحثی دچار انحطاط شود. اما سهروردی نظریه جدید معرفت‌شناسی را وارد معرفت اسلامی کرده و معتقد است علوم طولی است نه عرضی. براساس این نظریه کامل‌ترین حکیم کسی است که جامع بین حکمت ذوقی و حکمت فلسفی باشد و نازل‌ترین حکمت، حکمت بحثی است. افرادی مانند ابن‌سینا و فارابی حکیم بحثی‌اند. او نظریه‌ای درباره سیر حکمت ارائه می‌کند. برخلاف غزالی که فلسفه را یونانی دانسته، سهروردی فلسفه را نه یونانی بلکه مربوط به ایران باستان می‌داند. او حکمت جاویدان را مطرح و تصریح می‌کند فلسفه را می‌توان از طریق حکمت ذوقی آموخت. دستاورد دیگر سهروردی این است که عرفا را دارای حکمت ذوقی می‌داند و بین این دو حکمت جمع می‌بندد. سهروردی برخلاف فلاسفه مشاء قائل است که حکمای پیش از سقراط همه دانا بوده‌اند، ولی ارسطو به نظر حقارت به آنها می‌نگرد و در جایی می‌گوید مانند کودکانی‌اند که در تاریکی تیری رها کرده‌اند. ولی سهروردی برخلاف ارسطو آنها را سفیران الهی می‌داند. همچنین اساس حکمت غزالی براساس قاعده نور است، اما حکمت اشراق براساس رمز و تمثیل است، درحالی‌که رمز و تمثیل در حکمت بحثی جایی ندارد. در سهروردی و افلاطون هر چیزی ملکوتی دارد و به عالم مثل ارتباط دارد. اما نسبت آنها با غزالی چیست؟ به نظرم در همه‌شان این مسائل وجود دارد، اما فرق‌شان تفاوت یک عالم با حکیم است. مسائلی که در فلسفه اشراق وجود دارد در مشکات‌الانوار هم هست. اگر سهروردی را با دکارت مقایسه کنیم به نظرم هر دو قائل‌اند که ماهیت جسم امتدادی دارد، یعنی هر جسمی تعینی دارد. در نظر سهروردی جسم خودش قابل تعین نیست و آن را به عالم ملکوت نسبت می‌دهد. بحث دیگر مربوط است به رمز تمثیل که در حکمت اشراق و مشکات‌‌الانوار غزالی مطرح است. خلاصه، سهروردی بعد از حمله غزالی بر فلسفه یک نظام فلسفی حاکم کرد و فلسفه را نجات داد. اما اینکه چرا غزالی در ایران موفق نبوده باید گفت چون فردی مانند سهروردی بعد از او آمده و فلسفه اشراق را تأسیس کرده و فلسفه با آن توانست به حیاتش ادامه دهد.

غلامرضا اعوانی در همایش «بزرگداشت روز شیخ اشراق»: تلاشم این است که دلایلی بیاورم که سهروردی تحت ‌تأثیر غزالی بوده یا خیر. سهروردی با فلسفه‌اش جواب مقتضی به غزالی داده و سبب تداوم فلسفه شده است. ابن‌رشد نبوده که باعث شده جریان فلسفه ادامه یابد بلکه سهروردی بوده است. کتاب حکمت‌الاشراق پاسخی صریح به غزالی است و باعث می‌شود فلسفه به حیاتش ادامه دهد. مراد غزالی از تکفیر فلاسفه رد فلسفه یونانی بوده و او با نوشتن کتاب‌هایی مانند احیاء‌ علوم دین و مشکات‌الانوار مبادی یک فلسفه بر مبنای نور را تأسیس می‌کند. او مخالف فلسفه یونان بود و در تهافت‌الفلاسفه، در سه مسئله فلاسفه را تکفیر می‌کند. اکنون ما منابع بسیاری داریم که در دسترس گذشتگان نبود و باید به داوری بنشینیم؛ اما داوری من از غزالی این است که او تکفیر کرده و بسیار خطرناک و اشتباه بزرگی است. غزالی در کتاب المنقذ من الضلال، فلاسفه را به دهریون، طبیعیون و الهیون تقسیم می‌کند و معتقد است این سه گروه کافرند. او همچنین دانش‌هایی را که فلاسفه بدان پرداخته‌اند مانند ریاضیات، الهیات و طبیعیات تحریم کرده است. خواجه طوسی وجود امام را اثبات کرده، سهروردی هم در آثارش به وجود قطب یا امام قائل است. ویلیام جیمز کتابش را بر مبنای غزالی نوشته و در کتابش چندین‌بار به غزالی اشاره می‌کند. غزالی علم تصوف و علم ذوقی را وارد فلسفه کرده و باعث شد علوم بحثی دچار انحطاط شود. اما سهروردی نظریه جدید معرفت‌شناسی را وارد معرفت اسلامی کرده و معتقد است علوم طولی است نه عرضی. براساس این نظریه کامل‌ترین حکیم کسی است که جامع بین حکمت ذوقی و حکمت فلسفی باشد و نازل‌ترین حکمت، حکمت بحثی است. افرادی مانند ابن‌سینا و فارابی حکیم بحثی‌اند. او نظریه‌ای درباره سیر حکمت ارائه می‌کند. برخلاف غزالی که فلسفه را یونانی دانسته، سهروردی فلسفه را نه یونانی بلکه مربوط به ایران باستان می‌داند. او حکمت جاویدان را مطرح و تصریح می‌کند فلسفه را می‌توان از طریق حکمت ذوقی آموخت. دستاورد دیگر سهروردی این است که عرفا را دارای حکمت ذوقی می‌داند و بین این دو حکمت جمع می‌بندد. سهروردی برخلاف فلاسفه مشاء قائل است که حکمای پیش از سقراط همه دانا بوده‌اند، ولی ارسطو به نظر حقارت به آنها می‌نگرد و در جایی می‌گوید مانند کودکانی‌اند که در تاریکی تیری رها کرده‌اند. ولی سهروردی برخلاف ارسطو آنها را سفیران الهی می‌داند. همچنین اساس حکمت غزالی براساس قاعده نور است، اما حکمت اشراق براساس رمز و تمثیل است، درحالی‌که رمز و تمثیل در حکمت بحثی جایی ندارد. در سهروردی و افلاطون هر چیزی ملکوتی دارد و به عالم مثل ارتباط دارد. اما نسبت آنها با غزالی چیست؟ به نظرم در همه‌شان این مسائل وجود دارد، اما فرق‌شان تفاوت یک عالم با حکیم است. مسائلی که در فلسفه اشراق وجود دارد در مشکات‌الانوار هم هست. اگر سهروردی را با دکارت مقایسه کنیم به نظرم هر دو قائل‌اند که ماهیت جسم امتدادی دارد، یعنی هر جسمی تعینی دارد. در نظر سهروردی جسم خودش قابل تعین نیست و آن را به عالم ملکوت نسبت می‌دهد. بحث دیگر مربوط است به رمز تمثیل که در حکمت اشراق و مشکات‌‌الانوار غزالی مطرح است. خلاصه، سهروردی بعد از حمله غزالی بر فلسفه یک نظام فلسفی حاکم کرد و فلسفه را نجات داد. اما اینکه چرا غزالی در ایران موفق نبوده باید گفت چون فردی مانند سهروردی بعد از او آمده و فلسفه اشراق را تأسیس کرده و فلسفه با آن توانست به حیاتش ادامه دهد.

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.