دانشجو، دانشگاه و جنگ
در شرایطی که جنگ و اثرات آن به یکی از اجزای اصلی زندگی در جامعه ایران تبدیل شده، دانشگاه و بهویژه نهادهای دانشجویی کجای این ماجرا ایستادهاند و چه نقشی باید ایفا کنند؟
به گزارش گروه رسانهای شرق،
محمد شهریاری - دانشجوی دکتری علوم سیاسی
در شرایطی که جنگ و اثرات آن به یکی از اجزای اصلی زندگی در جامعه ایران تبدیل شده، دانشگاه و بهویژه نهادهای دانشجویی کجای این ماجرا ایستادهاند و چه نقشی باید ایفا کنند؟
بهتازگی در نشستی با عنوان «رسالت نهادهای دانشجویی در جنگ» که توسط انجمنهای علمی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار میشد، به عنوان سخنران نظراتم را با دانشجویان به اشتراک گذاشتم. آنچه در این یادداشت نیز آوردهام، با تأملی مجدد حول نکاتی است که برای آن سخنرانی تدارک دیده بودم؛ البته پاسخ به این پرسش، به عنوان یک دانشجو و کنشگر سیاسی، حداقل به گمان من چندان امیدوارکننده نیست.
دانشگاههای ما، بهویژه دانشگاه و دانشکدههای علوم انسانی و اجتماعی، در مواجهه با بسیاری از مسائل بزرگ جامعه بیش از آنکه کنشگر باشند، منفعل شدهاند. سیاست، اقتصاد، جنگ، اعتراضات اجتماعی، سیاست خارجی و دیگر مسائلی که مستقیم زندگی و آینده مردم را تحت تأثیر قرار میدهند، نه اینکه مورد غفلت نگاه نخبگانی باشند، اما کمتر از دانشگاه به جامعه راه پیدا میکنند. نشستهای متعددی برگزار میشود، استادان و دانشجویان نگاه خود را تببین میکنند و گاه بحثهای جدی و ارزشمندی نیز شکل میگیرد. اما بعد چه میشود؟ اغلب هیچ. گفتوگو در همان سالن یا بستر مجازی و میان همان جمع محدود نخبگانی باقی میماند. نه دانشگاه سازوکار جدی و پایداری برای رساندن این گفتوگوها به جامعه دارد و نه ظاهرا اراده و ابتکار عملی جدی از سوی این محفل با همه اعضایش برای آن نشان میدهند. اما وقتی دانشگاه میدان را خالی میکند، جای آن خالی نمیماند. تریبون به دست رسانههایی میافتد که الزاما هدف و مأموریتشان فهم پیچیدگی واقعیت نیست، بلکه هرکدام روایت و دستورکار سیاسی خود را دنبال میکنند. در جریان جنگ نیز همین اتفاق افتاد. از یک سو، بخشی از رسانههای خارجی چنان از ایران سخن میگفتند که گویی کشور در آستانه تسلیم و فروپاشی است. روایتهایی که با آب و تاب فراوان، پیشبینی میکردند ایران ظرف چند روز در برابر آمریکا و اسرائیل تسلیم خواهد شد و اساسا توان ایستادگی ندارد و از سوی دیگر، بخشی از رسانهها و تریبونهای داخلی چنان از جنگ و توان نظامی سخن گفتند که گویی هیچ هزینهای پرداخت نشده و ایران به یکی از ابرقدرتهای جهان تبدیل شده است. گویی از نگاه این افراد، کافی است چند موشک شلیک شود تا بتوان بدون دیدن هزینهها، آسیبها و ضعفها، حکم به پیروزی مطلق داد. یک طرف، ایران را سهروزه تسلیمشده میدانست و طرف دیگر، ایران را ابرقدرت چهارم جهان. و در میان این دو روایت با آنهمه پروپاگاندا، جای یک چیز خالی بود: واقعیت.
واقعیت جنگ نه فروپاشی و تسلیم چندروزه ایران بود و نه پیروزی مطلق ایران و به زانو درآوردن آمریکا با نفت چندصد دلاری. اما واقعیت این است که ایران هم ظرفیتها و تواناییهایی از خود نشان داد و هم ضعفهایی داشت و آسیبهای قابل توجهی دید که باید درباره آنها سخن گفت. هم موفقیتهایی به دست آمد و هم هزینههایی پرداخت شد. اما چه کسی باید این واقعیت پیچیده را برای جامعه توضیح دهد؟ اگر پاسخ دانشگاه نیست، پس چه نهادی؟ اگر متخصص علوم سیاسی نتواند پیامدهای سیاسی جنگ را تحلیل کند، اگر اقتصاددان آثار اقتصادی آن را توضیح ندهد، اگر جامعهشناس تجربه جامعه از جنگ را بررسی نکند و متخصص روابط بینالملل پیامدهای منطقهای و جهانی آن را تبیین نکند، دانشگاه برای مواجهه با مسائل بزرگ جامعه چه نقشی دارد؟
مسئله این نیست که در دانشگاه تحلیل تولید نمیشود؛ اتفاقا استادان و پژوهشگران بسیاری حرف دارند، مطالعه میکنند و تحلیل هم مینویسند؛ مسئله این است که این تولید فکری، به جامعه منتقل نمیشود.
گرچه تلخ، ولی دانشگاه در ایران هنوز نتوانسته میان تولید دانش و گفتوگوی عمومی، پلی جدی ایجاد کند. و این برای دانشگاه، بهویژه دانشگاه علوم انسانی، یک شکست است. دانشگاه نمیتواند ادعا کند درباره مسائل جامعه صاحبنظر است، اما در لحظهای که جامعه نیازمند فهم است، خود را به کلاس، مقاله و نشست محدود کند. مقاله و پژوهش لازم است، اما اگر حاصل این همه دانش و گفتوگو نتواند به فهم بهتر جامعه از مسائل خود کمک کند، بخش مهمی از رسالت دانشگاه انجام نشده است.
در سخنرانی «رسالت نهادهای دانشجویی در جنگ»، از سه مفهوم استقلال، حقیقت و اثرگذاری به عنوان رسالت نهادهای دانشجویی صحبت کردم. اکنون نیز فکر میکنم مسئله از همین سهگانه ذکرشده قابل فهم است: دانشگاه و نهاد دانشجویی باید آنقدر مستقل باشند که روایت آماده هیچ جریان سیاسی یا رسانهای را تکرار نکنند؛ و آنقدر حقیقت را جدی بگیرند که همزمان موفقیت و ضعف موجود را ببینند و سپس آنقدر اثرگذار باشند که فهم خود را در چهاردیواری دانشگاه حبس نکنند. دانشگاه قرار نیست سرباز جنگ روایتها باشد؛ دانشگاه باید محل بررسی روایتها باشد. اما این نقش چگونه عملی میشود؟
نخست، دانشگاه باید برای مسائل اصلی کشور «پرونده» داشته باشد، نه اینکه هر مسئله فقط موضوع یک نشست پراکنده باشد. جنگ، اقتصاد، انرژی، سیاست خارجی و مهاجرت باید بهصورت مستمر دنبال شوند؛ با تشکیل گروههای میانرشتهای، پژوهش، گفتوگو و ارائه نتایج به جامعه.
دوم، نشست باید آغاز کار باشد، نه پایان آن. هر نشست مهم دانشگاهی باید خروجی مشخص داشته باشد: یک جمعبندی تخصصی، یک گزارش قابل فهم برای عموم و در صورت امکان، پیشنهادهای مشخص برای سیاستگذار. دانشگاه باید یاد بگیرد دانش را به زبان عمومی ترجمه کند. سوم، نهادهای دانشجویی باید از واکنشمحوری فاصله بگیرند. قرار نیست با هر اتفاقی فقط بیانیه صادر شود. تشکلهای دانشجویی میتوانند برای مسائل مهم کشور پروندههای چندماهه تشکیل دهند، پرسشهای اصلی را دنبال کنند، با متخصصان گفتوگو کنند و یافتههای خود را هم به نظام سیاسی و هم به جامعه با دو زبان متفاوت منتقل کنند. نهاد دانشجویی نباید کارخانه تولید بیانیه باشد؛ باید کارخانه تولید فهم باشد.
چهارم، باید از ظرفیت خود دانشجویان برای رساندن دانش به جامعه استفاده کرد. پژوهشها و گفتوگوهای تخصصی میتوانند به یادداشت، گزارش، پادکست، ویدئو و دیگر محتواهای قابل فهم برای مردم تبدیل شوند. این هرگز بهمعنای سادهسازی و تهیسازی علم نیست، بلکه انتقال به بیانی دیگر برای مخاطب عام است.
و پنجم، دانشگاه باید حافظه داشته باشد. اگر ضعفی شناسایی شد، چند ماه بعد مجددا بپرسد چه شد؟ اگر پیشنهادی ارائه شد، پیگیری کند چه سرنوشتی پیدا کرد؟ اگر مسئولی وعدهای داد، نتیجه را مطالبه کند. این یعنی حرکت از واکنش به پیگیری و از هیجان به اثرگذاری.
البته همه اینها بدون استقلال ممکن نیست. دانشگاهی که از پیش پاسخ همه پرسشها را میداند، دانشگاه نیست. نهاد دانشجوییای که فقط از رقیب خود سؤال میکند و نسبت به همفکرانش سکوت دارد، مستقل نیست. و گفتوگویی که در آن همه از ابتدا به یک نتیجه رسیدهاند، گفتوگو نیست.
امروز نیز در جنگ، اقتصاد، انرژی، سیاست خارجی، اعتراضات اجتماعی و دهها مسئله دیگر با همین وضعیت روبهرو هستیم. دانشگاه حرف دارد، اما جامعه صدای آن را کمتر میشنود. در مقابل، تریبون در اختیار کسانی قرار میگیرد که یا همهچیز را سیاه میبینند یا همهچیز را سفید. یک طرف میگوید ایران هیچ ندارد و طرف دیگر میگوید ایران همهچیز دارد. یک طرف شکست مطلق میبیند و طرف دیگر پیروزی مطلق. اما ایران واقعی، هیچکدام از این دو نیست. ایران واقعی، کشوری است با ظرفیتها و ضعفها، قدرتها و آسیبها، فرصتها و بحرانها. فهم این ایران نه با روایتسازی ممکن است و نه با هیجان و شعار. امروز بیش از هر زمان دیگری به دانشگاهی نیاز داریم که کمتر در حصار محیطی خود بماند و بیشتر با جامعه سخن بگوید؛ دانشگاهی که مسئله را بشناسد، درباره آن پژوهش کند، دیدگاههای مختلف را به گفتوگو بگذارد، یافتههای خود را به زبان قابل فهم به جامعه منتقل کند، پیشنهاد دهد و نتایج کار خود را پیگیری کند. دانشگاه زنده، دانشگاهی است که هنوز سؤال دارد و دانشگاه مؤثر، دانشگاهی است که پاسخها و تحلیلهای خود را نیز به جامعه میرساند. شاید رسالت نهادهای دانشجویی در جنگ و پس از جنگ، بیش از هر چیز همین باشد: آنقدر مستقل باشند که حقیقت را ببینند و آنقدر به حقیقت نزدیک شوند که بتوانند فهم آن را از دانشگاه به جامعه ببرند؛ زیرا وقتی دانشگاه میدان را خالی میکند، دیگران بهجای آن سخن میگویند.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.