از بوشهر تا بمپور؛ جنگ و دیگر هیچ
دیشب که ما خواب بودیم، کسانی جان دادهاند. از تلاقی تکههای آتشین فلزی با بدنهای بیدفاعی که جز روکش پوست، چیز دیگری ندارد. در جزیره خارگ، آهوها آنقدر ترسیدهاند که آمدهاند میان آدمها و آنجا، چشمهای ترسیده آنها به هم دوخته شده و صداها هی بیشتر و بیشتر شده، آنقدر که فکر میکردهاند دنیا دارد تمام میشود. ما فقط نگران «کارن» بودیم.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
دیشب که ما خواب بودیم، کسانی جان دادهاند. از تلاقی تکههای آتشین فلزی با بدنهای بیدفاعی که جز روکش پوست، چیز دیگری ندارد. در جزیره خارگ، آهوها آنقدر ترسیدهاند که آمدهاند میان آدمها و آنجا، چشمهای ترسیده آنها به هم دوخته شده و صداها هی بیشتر و بیشتر شده، آنقدر که فکر میکردهاند دنیا دارد تمام میشود. ما فقط نگران «کارن» بودیم. مدیر دبستان به خانوادهها زنگ زده بود که فوری بیایید دنبال بچهها و خواهرم زنگ زد که «حدیث فقط بدو». چون خانه ما به مدرسه کارن نزدیکتر بود و من نمیدانم چطور خودم را با عجله به مدرسهای رساندم که پسرهای کوچک در آن درس میخواندند و من باید همه چیز را قورت میدادم و نگرانی را از صورتم دور میکردم تا کارن نفهمد چرا باید هرچه سریعتر و در میانه درس، مدرسه را ترک کند. کارن فکر میکرد مدرسه وقتهایی تعطیل میشود که عید شده باشد. عید نبود، جنگ بود. جنگ قایمکردنی نیست؛ وقتی خانهات مثل گهواره تاب میخورد، وقتی محله عاشوری بوشهر زندگی میکنی و صدای انفجارها، تو را کر میکند و پدرت ناخدای لنجی است که دیگر نمیتواند برود دوبی و بار بیاورد، چون لنجهای ایرانی را دیگر آنجا راه نمیدهند. مادرم میگوید حداقل جنگ هشتساله قبلی، یک خبری میدادند، آژیر میزدند، میدویدیم و میرفتیم پناهگاه یا یک جای امن. اما حالا، حتی چیزهایی هم که این طرف و آن طرف یاد گرفتهایم، موقع حمله یادمان میرود. مثلا یادمان میرود که دهانمان را باز کنیم که موج انفجار پردههای گوشمان را پاره نکند.
«رقیه»، جنگ را از سیم تلفن خانه شنیده، وقتی زنگ زده به دوستش «فاطمه» در محله سلطانآباد شیراز و او تعریف کرده در جنگ 12روزه و جنگ 39روزه، نزدیک خانهشان چطور مدام کوبیده میشد یا از صدای نگران دوستش در بوشهر. خودش را به در و دیوار زده تا خانوادهاش بگذارند برود سمت جنوب، خانه یکی از دوستانش تا جنگ را از نزدیک تجربه کند و آنها نگذاشتهاند و رقیه هر بار که از دوستانش تلفنی خداحافظی میکردند، فکر میکرد شاید این آخرین باری باشد که صدای آنها را از روشنکوه در شهر خواجهجمالی در بختگان استان فارس میشنود. «حیات» میگوید با صدای انفجار بیدار میشویم و با صدای انفجار به خواب میرویم. کاری از دستمان برنمیآید. ما مردمانی عادی بیش نیستیم، ساکنان ساده بهارستان اهواز. «عطا بایوان»، فقط 13 سال دارد. آبادان زندگی میکند و معنای جنگ برایش تعطیلی مدرسه و آنلاینشدن کلاسهایش است. میگوید: «جنگندهها میآیند و میروند. صدایشان خیلی بلند است، ولی من هیچوقت نترسیدم».«حبیب وفامنش» یکی از تجار چابهار است. در صدایش نومیدی موج میزند. میگوید: «بلاتکلیفیم. هر کجا که فکر کنید رفتیم و گفتیم بارهای ما را از گمرک ترخیص کنید. کسی به ما گوش نکرد. ماشینهای زیادی وقتی گمرک موشک خورد، آسیب دیدند و شیشههایشان شکست. در این شرایط، میگفتند عوارض بدهید تا ترخیص شود. همین امروز که ۲۴ تیر ۱۴۰۵ است، ساعت پنجونیم صبح، کل گمرک و پایگاه را زدند. ما مدتهاست بلاتکلیف ماندهایم. از جنگ اول تا به حال، فرودگاه اینجا دیگر باز نشده. اگر کسی بخواهد بیاید چابهار، باید بیاید زاهدان و از آنجا ۷۰۰ کیلومتر بکوبد تا خودش را برساند به چابهار. چه کسی حاضر است هزارو ۴۰۰ کیلومتر برود و بیاید تا به اینجا برسد. تازه این مسیر زاهدان به چابهار است. هر ۲۰ لیتر بنزین دو میلیون تومان میشود. ما در این استان کلا مشکل سوخت داریم. خود من، فقط ماهی ۶۰ میلیون تومان هزینه بنزین میدهم که این هم هزینه سنگین دیگری است که به ما تحمیل میشود. در این شرایطی که مدتهاست کار نکردهایم، نه مسافری هست، نه باری میآید، نه چیزی ترخیص میشود. برج مراقبت را که زدند، گمرک گفت چک بگذارید، ماشین و چیزهای دیگر را ببرید. یعنی در این شرایط هم کوتاه نمیآیند. کار و کاسبی ما را نمیبینند. تا ریال آخر، پول شارژ و اجاره مغازه و عوارض و همه چیز را میگیرند. بیشتر مغازهها خالی است. بندر یکجورهایی تعطیل است. کشتیها نیستند. از تاجر تا مردم عادی، همه دارند از جیب میخورند و سرمایهشان نابود میشود. نگران نرخ ارز هستیم. دلار که پایین میآید، یکجور ضرر میکنیم، بالا میرود، یکجور دیگر». «مینا» میگوید: «ما فقط «یسنا» و «لیانا» را گذاشتیم داخل کمددیواری و در را بستیم. همه جیغ میکشیدیم. تمام شیشهها ریخته بود و بمبهای سنگرشکن، همه چیز را درو میکردند. این زندگی ماست. ساکنان کوی نیرو در اندیمشک که به هر سو بگریزیم، به جنگ میرسیم. داریم میان جنگ له میشویم. مردهایی که شغل آزاد داشتهاند، کاسبیشان نابود شده. اینجا شغل نیست، هوا نیست و گرما بیچارهات میکند». برق میرود، آب قطع میشود و .... اینجا اندیمشک است. مدیر بیمارستان خاتم شهر ایرانشهر میگوید: «۱۰ دقیقه از نیمهشب گذشته بود که صدای انفجار مهیبی شنیده شد. بمپور 20کیلومتری اینجاست. مردم اینجا به جنگ عادت ندارند. جنگندهها را میشد دید. حملات سنگین بود، مردم وحشتزده بودند. بیمارستان ناگهان با وضعیتی عجیب و غریب روبهرو شد. جمعیت زیادی به بیمارستان آمدند. ایرانشهر کوچک است. بیمارستان خیلی مجهزی ندارد. اما پزشکان و کادر درمان، همه فراخوانده شدند. حدود ۴۰ نفر مجروح آوردند. تعدادی سرپایی بودند و کسانی هم بستری یا اعزام شدند. سردخانه بیمارستان هم فقط ظرفیت ۱۰ جسد دارد. بنابراین در حوادث ناگهانی، وقتی لازم باشد، حادثهدیدگان به کرمان، زاهدان یا شهرهای دیگر اعزام میشوند. این بیمارستان تخت زیادی ندارد. امکاناتش در حد فوقتخصصی نیست. فرودگاه بسیار کوچکی هم دارد و همه اینها، تنگناها را بیشتر میکند. دستمان از خیلی چیزها خالی است. اما دیشب اینجا جنگ بود».