|

ز گهواره تا گور دانش بجوی

در میان انبوهی از اوراق که بر سرم آوار شده‌اند، به قول عارف قزوینی، «این چشم هرزه‌گردم... مشغول نظربازی بود» که مجموعه‌ اسناد خانوادگی، خیالم را برد. آنها را از میان پروندان‌ جدا و سپس زیرورو کردم. هرکدام رنگی، بویی، حسی و حسرتی داشت؛ اما آنچه وقت ما را خوش ساخت، دفتر مشق‌ها و تصدیق‌نامه پدر بود که حال و هوای سالیان دور را با خود همراه داشت.

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

مهدی به‌خیال:  در میان انبوهی از اوراق که بر سرم آوار شده‌اند، به قول عارف قزوینی، «این چشم هرزه‌گردم... مشغول نظربازی بود» که مجموعه‌ اسناد خانوادگی، خیالم را برد. آنها را از میان پروندان‌ جدا و سپس زیرورو کردم. هرکدام رنگی، بویی، حسی و حسرتی داشت؛ اما آنچه وقت ما را خوش ساخت، دفتر مشق‌ها و تصدیق‌نامه پدر بود که حال و هوای سالیان دور را با خود همراه داشت.

دفتری که مربوط به سال ۱۳۳۹ بود؛ درست 20 سال پیش از تولد من. یعنی بیش از 60 سال پیش، زمانی که من نبودم، اما پدر کلاس ششم را در مدرسه شش‌کلاسه شاهپور می‌خواند. آن روزها مدیر دبستان، محمدعلی سیاهپوش علوی بود؛ مدیری خوش‌نام که برخلاف بسیاری از همگنان خود -که جز چوب و فلک و ترکه آب‌خورده، هنر دیگری نداشتند- در میان مردم جایگاه ویژه‌ای داشت. از حق نگذریم که دبیران برجسته و زبده‌ای هم بودند؛ نصرالله عبادی (تئاتری)، عشقی (پسرعموی میرزاده عشقی)، اقتباسی (چاپخانه گوتنبرگ)، شاهرخی، شاملو، راجی و نگینی زحمتکش که خدمات مدرسه را عهده‌دار بود، بعضی از  ایشان بودند.

دبستان دولتی شاهپور مدت‌زمانی در کوچه فیلخانه (خیابان باباطاهر) در دل زنان کاسب آن محل قد علم کرده بود؛ کوچه‌ای که چندان خوش‌نام نبود. خلایق می‌گفتند: «زمانی فیلی را از هندوستان به ایران آورده بودند تا برای مظفرالدین‌شاه به تبریز ببرند. این فیل را چند روز در محوطه‌ای در این کوچه نگهداری کردند و مردم از دور و نزدیک به تماشای آن می‌آمدند». ‌‌گویا خیلی هم بی‌ربط نمی‌گفتند... .

پس از آنکه مدت اجاره دبستان شاهپور در کوچه فیلخانه به اتمام رسید و خانه‌مدرسه را به مالک آن یعنی رشیدی (تلمبه‌ساز) پس دادند، با پیگیری بطحایی (رئیس اداره فرهنگ) در همان حوالی در کوچه ظهیرالحکما که نزدیک کوچه بدیع‌الحکما بود، خانه‌ای برای مدرسه اجاره کرده و تابلوی دبستان را در خانه‌مدرسه جدید آویزان کردند.

ظهیرالحکما و بدیع‌الحکما هر دو از طبیبان انسان‌دوست همدانی بودند که شرح آنها را در جایی دیگر نوشته‌ام. خوب است در اینجا خاطرنشان کنم که این محل، انتهای درِ حکیمخانه به حساب می‌آمد، از طرفی نزدیک حمام و کنیسه کلیمیان همدان بود. بی‌شک نام بدیع و ظهیر به این جهات ثبت شده بود.

اما خوب است از هم‌کلاسی‌ها و دوستان مدرسه‌ای علی‌اصغر به‌خیال هم نامی ببرم: حسین جنتی، محمود ترنج، ولی جنتی، محمود جهانپور، سعید زارعی، موسی برقزدگان، جواد محمدی، کاظم رشیدی، مرتضی و عباس صبوری، اکبر و اصغر گوران، لالجینی و امینیان.

باری به هر جهت پایان دبستان شاهپور هم رسید؛ طوری که گویا اصلا وجود نداشته است. پیش از ظهور خیرینِ مدرسه‌ساز بود که جای مدرسه را آپارتمان کاشتند و نام محل را هم به سبب جنگ ایران و عراق به‌روز کردند. ظهیر و بدیع و فیلخانه شد هم‌رنگ دیگر محلات.

در چنین مواردی هدف از این تغییر و تخریب‌ها، «شکوفایی و پیشرفت» ذکر می‌شود و از گذشت یا اجتناب‌ناپذیربودن سخن به میان می‌آید؛ البته با ارجاع به تکنوکرات‌ها و سازندگی، روشنگری فرموده‌اند؛ اگرچه به واقع ریال سکه رایج است. اما خوب بود در ساخت‌وسازهای جدید به‌جای نتراشیده و نخراشیده قدری سلیقه به خرج می‌دادند.

بگذریم و از دفتر کتاب خودمان بگوییم. به‌ هر شکل از آن دفتر 60ساله می‌گفتم که چه زیبا و دلنشین بود؛ روی جلدش خوش‌آب‌ورنگ، زنده، کودک‌پسند، چشم‌نواز و دل‌فریب بود. هم دل کودک را می‌ربود و هم دریچه‌ای از رؤیا بود. حاشیه‌های سپیدش نیز ردپایی از تلمذ و امضای جوانی را نشان می‌داد. صاحب دفتر که عمرش افزون باد، در عنفوان جوانی، نام و نوشته‌ای از خود برجای گذاشته است؛ همان که هنوز هم مرسوم است و ما نیز کم‌وبیش چنین کرده‌ایم.

اما نوشتن در چرک‌نویس‌های بی‌شمار و سپس پاک‌نویس‌کردن، آن‌هم با نیشِِ قلم‌هایی که در اندازه‌های نیم، یک و دو داشت، در شرایطی که صبح یک بار و بعد از آبگوشت ناهار دوباره سر کلاس می‌رفتند، همراه با سخت‌گیری‌های دوگانه معلمان و خانواده، همگی جزئی از شرایط زندگی بچه‌مدرسه آن عصر بود. اینها برای نسل امروز، چنان دور و دوردست است که حتی در خیالشان نیز نمی‌گنجد.

 

برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال شرق در «بله» و «روبیکا» بپیوندید.