تأملی با الهام از هانا آرنت1
جنگ، حقیقت و جهان مشترک
چند روز پیش با یکی از نزدیکانم که ساکن تهران است، گفتوگویی تلفنی داشتم. هنگامی که نگرانیام را از بمبها و موشکهای اسرائیلی-آمریکایی با او در میان گذاشتم، با لحنی آمیخته به افتخار از «نقطهزنی» آنان سخن گفت. پاسخ دادم که این «نقطهزنی» مدرسهای دخترانه را نیز در بر گرفته است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
نادر خطیبی-مشاور فناوری اطلاعات ساکن اروپا : چند روز پیش با یکی از نزدیکانم که ساکن تهران است، گفتوگویی تلفنی داشتم. هنگامی که نگرانیام را از بمبها و موشکهای اسرائیلی-آمریکایی با او در میان گذاشتم، با لحنی آمیخته به افتخار از «نقطهزنی» آنان سخن گفت. پاسخ دادم که این «نقطهزنی» مدرسهای دخترانه را نیز در بر گرفته است. بیدرنگ گفت: «باید دید دقیقا چه اتفاقی افتاده است». برای گریز از ادامه این گفتوگو، سخن را به وضعیت مواد غذایی در تهران کشاندم، اما بغضی گلویم را گرفت. فاصلهای نادیدنی میان ما افتاده بود؛ فاصلهای که نه از کیلومترها دوری، بلکه از تفاوت در شیوه دیدن واقعیت سرچشمه میگرفت. آن گفتوگوی کوتاه برای من تنها یک اختلافنظر خانوادگی نبود؛ پرسش اصلی این بود که چگونه دو انسان میتوانند در برابر رخدادی واحد بایستند و دو واقعیت کاملا متفاوت ببینند. چگونه ممکن است رنجی که برای یکی آشکار است، برای دیگری نیازمند تردید و تعبیر باشد؟ همین پرسش است که انسان را از تجربه روزمره به قلمرو اندیشه میبرد؛ جایی که فلسفه میکوشد نسبت میان واقعیت، ادراک و داوری را روشن کند. این روزها، در کنار دنبالکردن خبرهای جنگ، کتاب «توتالیتاریسم» نوشته هانا آرنت را نیز میخوانم. چندی پیش به دوستی نوشته بودم که دیگر میلی به شرکت در بسیاری از گفتوگوها ندارم، زیرا بسیاری از افراد پاسخهای از پیش آماده را در جیب دارند. هنگام مطالعه به این اندیشیدم که آرنت نیز پدیدهای همانند را توصیف میکند: جایی که اندیشیدن جای خود را به چارچوبهای از پیش ساختهشده میدهد. در چنین وضعی، انسان دیگر واقعیت را بیواسطه نمیبیند، بلکه آن را از صافی الگوها و روایتهایی میگذراند که از پیش پذیرفته است. به سخن دیگر، هنگامی که منطق تمامیتخواه دست بالا را پیدا میکند، افراد نهتنها پاسخها را از پیش در اختیار دارند، بلکه حتی پیش از آنکه واقعیت را ببینند، میدانند «چه باید بگویند». شاید از همینرو است که برخی انسانها، حتی در میانه فشار و هراس جنگ، نمیتوانند آنچه را واقعا بر سرشان میآید ببینند. واکنش آنان نه از سر سنگدلی، بلکه پیامد سالها فشار، تبلیغ و خوگرفتن ذهنی است؛ فشاری که به تدریج توان داوری مستقل را فرسوده است. در چنین شرایطی، گاه بخشی از قربانیان چنان سخن میگویند که گویی زبان مهاجم را به عاریت گرفتهاند. در اینجا این پرسش پیش میآید که آیا واقعیت یک نفر، الزاما واقعیت دیگری نیز هست؟ به گمان من، آرنت این مسئله را به شیوهای دیگر میبیند.۲ در تاریخ فلسفه نوین، یکی از دگرگونیهای مهم در فهم شناخت انسانی، تحولی است که ایمانوئل کانت در ادامه اندیشه رنه دکارت پدید آورد. دکارت بر نقش سوژه شناسنده و یقین عقلانی تأکید میکرد، اما کانت گامی فراتر نهاد و نشان داد که شناخت انسان از جهان همواره در چارچوب تواناییهای ذهنی او شکل میگیرد. به بیان دیگر، انسان حقیقت را نه آنگونه که در خود هست، بلکه در قالب ساختارهای ادراکی خویش درمییابد. از اینرو، شناخت انسانی ناگزیر محدود است و اختلافنظرها نیز اغلب از آنجا سرچشمه میگیرد که هرکس تنها بخشی از واقعیت را میبیند. اما در اندیشه آرنت، مسئله اندکی متفاوت صورتبندی میشود. از دید او، واقعیتی مشترک میان انسانها وجود دارد، اما دریافت این واقعیت همواره چندگانه است. تجربه انسانها از جهان یکسان نیست، زیرا انسانها یکسان نیستند. هرکس از جایگاه، تجربه و چشمانداز ویژه خود به جهان مینگرد. از نگاه آرنت، همه ما در جهانی مشترک زندگی میکنیم، اما این جهان را از زاویههای دید گوناگون میبینیم؛ مانند چند نفری که پدیدهای واحد را از جایگاههای مختلف مشاهده میکنند. هر یک بخشی از آن را میبیند و همین تفاوت دیدگاههاست که امکان گفتوگو و فهم متقابل را پدید میآورد. آنچه اندیشه آرنت را ژرفتر میکند، تأکید او بر وجود همین جهان مشترک است. همین جهان مشترک است که امکان سیاست، گفتوگو و داوری را فراهم میکند. اگر چنین جهانی از میان برود، سخنگفتن از تفاهم یا حتی اختلافنظر نیز بیمعنا میشود، زیرا دیگر نقطهای مشترک برای سنجش دیدگاهها باقی نمیماند. در برابر این وضعیت، اندیشه تمامیتخواه در پی نابودکردن همین جهان مشترک است. تفکر تمامیتخواه میکوشد واقعیت را تابع اصلی پیشینی یا ایدئولوژیای از پیش تعیینشده کند. در چنین نظامی، واقعیت نه از تجربه مشترک انسانها، بلکه از آموزههای رسمی تعیین میشود. در نگاه آرنت، قانون میان انسانها فاصلهای پدید میآورد؛ فاصلهای که در حقیقت، فضای آزادی را ممکن میکند. این فاصله همان عرصه میان انسانهاست که در آن گفتوگو، کنش سیاسی و داوری شکل میگیرد. اما تفکر تمامیتخواه با از میان بردن این فاصلهها، انسانها را به تودهای همگن بدل میکند. در چنین وضعی، افراد دیگر بهعنوان اشخاص مستقل حضور ندارند، بلکه به بخشی از جمعی یکدست تبدیل میشوند که همگی روایت واحدی از واقعیت را تکرار میکنند؛ روایتی که خود آن نظام ساخته است. در چنین شرایطی، تفاوت زاویههای دید نیز معنای خود را از دست میدهد، زیرا جهان مشترکی که امکان سنجش و مقایسه دیدگاهها را فراهم میکرد، از میان رفته است. وقتی واقعیت تنها از یک منبع رسمی تعریف شود، اختلافنظر دیگر نه بخشی از تکثر انسانی، بلکه بهعنوان انحراف یا دشمنی تلقی میشود. همینجاست که پرسش اصلی سر برمیآورد: آیا انسان میتواند دوباره توان دیدن را بازیابد؟ آرنت امید خود را از دست نمیدهد، زیرا به باور او، امکان اندیشیدن و داوری هرگز بهطور کامل از میان نمیرود. شاید نخستین گام، بازگشت به همان لحظه ساده اما دشوار باشد: لحظهای که انسان پیش از تکرار پاسخهای آماده، اندکی درنگ کند و از خود بپرسد واقعا چه بر سر انسانهای دیگر میآید. شاید بزرگترین پیروزی جنگ، نه ویرانی شهرها، بلکه ناتوانکردن انسان از دیدن باشد؛ و نخستین گام صلح، بازپسگرفتن همین توان است.
۱. تاریخ این نوشته به هفته نخست حمله اسرائیل و آمریکا به ایران بازمیگردد.
۲. این نوشته برداشت شخصی من از برخی اندیشههای هانا آرنت است، نه تفسیری تخصصی از آثار او.