روایت ایرانیان خارج از کشور از روزهای پر اضطراب در وطن و نگرانی از وضعیت خانوادههایشان
در غربت تنهاتر شدیم
صدای انفجار، دود و تغییر رنگ آسمان، در ایران تا چند روز پیش به اتفاقی روزانه تبدیل شده بود. در این شرایط ایرانیها نگران کشور، مردم و خاکشان هستند؛ حتی اگر کیلومترها دورتر از خاکشان نفس بکشند. مهاجران ایرانی که در اقصینقاط این کره خاکی به سر میبرند، هرکدامشان چندین سال یا حتی دههها را دورتر از کشور خود گذراندهاند و این روزها، در شرایطی که قطعی اینترنت بینالمللی سبب شده امکان گفتوگو و تماس با خانواده خود را به قرار گذشته نداشته باشند، روزها را زیر سایه هولناک نگرانی بگذرانند؛
به گزارش گروه رسانهای شرق،
مهسا کسنوی: صدای انفجار، دود و تغییر رنگ آسمان، در ایران تا چند روز پیش به اتفاقی روزانه تبدیل شده بود. در این شرایط ایرانیها نگران کشور، مردم و خاکشان هستند؛ حتی اگر کیلومترها دورتر از خاکشان نفس بکشند. مهاجران ایرانی که در اقصینقاط این کره خاکی به سر میبرند، هرکدامشان چندین سال یا حتی دههها را دورتر از کشور خود گذراندهاند و این روزها، در شرایطی که قطعی اینترنت بینالمللی سبب شده امکان گفتوگو و تماس با خانواده خود را به قرار گذشته نداشته باشند، روزها را زیر سایه هولناک نگرانی بگذرانند؛ نگرانی عزیزانشان در ایران، آسیب به زیرساختهای کشور و مردمی که نمیشناسند اما با آنها میلیونها ژن مشترک دارند و آنها را «هموطن» صدا میزنند. این گزارش حال و روز تعدادی از مهاجرانی ایرانی در کشورهای مختلف را در دوره قبل از آتشبس روایت میکند.
من را در ایران دفن کنید
«آرامش مردم اینجا آزارم میدهد»؛ این را «مژده» میگوید که 10 سالی میشود به آلمان مهاجرت کرده است. او با بغضی که یک لحظه هم قطع نمیشود، ادامه میدهد: «از زمان حمله آمریکا و اسرائیل به ایران دیگر نمیتوانم با همکاران آلمانیام غذا بخورم و حرف بزنم؛ از آدمهایی که دغدغهشان دغدغه من نیست و زندگی روتین خود را دارند فراریام». او درباره نظر خارجیها درمورد این جنگ میگوید: «آنها میگویند ایران هم مثل افغانستان، عراق و سوریه میشود. اما من جواب میدهم که ایرانیها فرق دارند، ما عاشق وطنمان هستیم». «مژده» خود را شیفته ایران میداند و میگوید پس از تجربه جنگ 12روزه بیش از همیشه به این شیفتگی و عشق بیحدوحصر پی برده است: «برای من تمام خاک ایران عزیز است. این رنجی که میکشیم ارزشمند است. کسی که وطن ندارد هویت ندارد. من هیچوقت آلمانی نمیشوم و بچههایم هم همینطور. بعد از شروع جنگ به همسر آلمانیام گفتم اگر جانم را از دست دادم، جنازهام را در ایران دفن کند؛ باید برگردم به خاک خودم». مژده بیماری خودایمنی دارد و بعد از حمله به ایران، سلامتیاش بهدلیل استرس بالا، به وضوح بدتر شده است. او با اشاره به بیماریاش میگوید: «با اینکه رو به بهبود بودم اما بهتازگی راهرفتن برایم سخت شده و کند حرکت میکنم. ابروها و مژههایم هم شروع به ریختن کردهاند. همه چیز مثل یک کابوس است». او در نهایت حسش به ایران را در دو بیت شعر بیان میکند: «تو آن آغوش بیاندازه هستی، برای بستر تنهایی من/ من از چشم تو میبینم جهان را، تو ای آینه بینایی من».
در غربت تنهاتر شدیم
«رامین» 46ساله است و بیش از 20 سال است در اسپانیا زندگی میکند. او با تمام خانوادهاش در جوانی به خارج از کشور مهاجرت کرده؛ بنابراین کسی را در ایران ندارد که نگران ارتباطگرفتن با آنها باشد. رامین دوستانی از قشرهای مختلف دارد که بهتازگی و با شروع جنگ با برخی از آنها مجبور به قطع ارتباط شده است؛ قطع ارتباطی که برای او تجربه جدیدی از زندگی را ساخته است. «یادم نیست آخرین بار کی با مادرم صحبت کردم»؛ «آوا» سه سال است به ایتالیا مهاجرت کرده و دانشجو است. او از دلهرهای که این روزها تحمل میکند، میگوید: «آخرین باری که با مادرم درست و حسابی حرف زدم را به خاطر نمیآورم. منتظرم کسی از داخل ایران، شانسی به نت وصل شود تا احوال خانوادهام را بپرسم». او ادامه میدهد: «دانشجویان به دنبال اپلیکیشنهای مختلفی هستند تا شاید بتوانند لحظهای با خانوادهشان تماس بگیرند. ضمن اینکه تمام این برنامههایی که برای تماسگرفتن با خانوادههایمان داریم پولی است و به خاطر آن هزینه قابل توجهی به ما و خانوادههایمان تحمیل میشود. اما چارهای نداریم». آوا که از داخل ایران با رواندرمانگر و استاد برنامهنویسیاش در ارتباط بوده، حالا تماس با آنها را هم از دست داده است. او توضیح میدهد: «هزینه تراپیست و کلاسهای برنامهنویسی در ایتالیا بسیار بالاست، برای همین من از طریق آنلاین در ایران با تراپیست در ارتباط بودم. با قطعی اینترنت ایران، دیگر استفاده از این گزینهها هم برایم ممکن نیست».
گناه دوربودن از وطن
«فرید» از اهالی شهرهای جنوب غربی ایران است که در جنگ هشتساله ایران و عراق، زیر بمباران دشمن زندگی کرده بود. او حالا و بعد از گذشت چندین دهه در حالی که ساکن هلند است، شرایط فعلی را با آنروزها مقایسه میکند: «من تجربه جنگ را دارم؛ اولی سالها پیش در وطن و حالا اینجا در هلند و دور از وطن. باید اعتراف کنم حسی که امروز تجربه میکنم بسیار سختتر است؛ زیرا از عزیزانم دور هستم و نگران احوال آنها. همچنین گاهی احساس گناه عجیبی هم به سراغم میآید؛ گناهِ دوربودن. انگار بخشی از من هنوز آنجاست و آنجا ایستادهام، دور از خیابانهایی که میشناسم، دور از مردمی که زبان نگاهشان را میفهمم؛ و فقط میتوانم نگاه کنم، فکر کنم و نگران باشم. مهاجرت فاصله میآورد، اما درد را کم نمیکند. گاهی حتی آن را عمیقتر میکند». «فرید» مخالف جنگ است و امیدوار به آینده؛ این امید را حتی در صدای او میتوان حس کرد وقتی میگوید: «جنگ همیشه انسان را میبازد، حتی وقتی کسی ادعا میکند که پیروز شده است. با این حال هنوز چیزی در من زنده است؛ امید. امید به روزی که ایران نه با صدای انفجار، بلکه با صدای زندگی شناخته شود. روزی که مردمش بتوانند بدون ترس، فقط زندگی کنند».
فقط میخواهم صدای مردمم باشم
درست هشت سال میشود که «نیما» از ایران مهاجرت کرده است. مقصد اولیه او پاریس بود اما نتوانست در آنجا بماند. ساحل را بیشتر دوست داشت و همین شد که کارش را تغییر داد و به جنوب اسپانیا رفت تا به قول خودش «در آرامش دریا زندگی کند». زندگی برای او اما مسیر دیگری ساخته بود: «آدم با خودش فکر میکند که اگر به جایی برود که شرایط بهتر باشد، زندگی هم بهتر میشود. اما وقتی دور میشود میفهمد که دوری بهترین راهکار نیست. دو سال اول خوب بود اما به مرور مهاجرت روی قلبم سنگینی کرد و با هر خبر بدی که از ایران میرسید، راه نفسکشیدن در اینجا سخت و سختتر میشد». او حالا در روزهای جنگ، بدترین دوران عمرش را سپری میکند: «وقتی در تصادف رانندگی خواهر کوچکم را از دست دادم فکر میکردم دیگر زندگی بدتر از این نخواهد شد، اما حالا فهمیدم که چرا همیشه بدتر از بد هم وجود دارد. تماشای مردم کشور زیر موشکباران بدترین بدی است که ممکن بود در جهان رخ دهد». برای همین هم همه توان نیما متمرکز بر انتشار صدای مردم ایران است: «در این مدت خیلی فکر کردم که چه کاری از دستم برمیآید، بهخصوص که اینترنت بینالمللی قطع است و نمیتوانیم صدای آنها را درست بشنویم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید تمام توانم را بر صدای مردم کشورم متمرکز کنم. صدای آنها باشم و دستکم در فضای پیرامونی خودم، به پژواک حرفهای آنها بپردازم».