|

گزارش «شرق» از آغاز جنگ‌ در آستانه نوروز ۱۴۰۵

اضطرار جنگ

تهرانی‌ها شنبه صبح را با صدای انفجار عجیبی شروع کردند؛ ساعت به ۱۰ نرسیده بود که شهر لرزید و شهروندان یک کلمه را تکرار می‌کردند: «زدند» و این آغاز دوباره جنگ بود؛ یک بار در بیست‌و‌سوم خرداد و این بار در نهم اسفند‌ماه. صدای انفجارها تا حدود ساعت یک‌و‌نیم ظهر ادامه داشت، خبرها جسته‌و‌گریخته می‌رسید و در نهایت اینترنت و برای ساعاتی خطوط تلفن همراه و ثابت، قطع شد.

اضطرار جنگ

به گزارش گروه رسانه‌ای شرق،

شرق: تهرانی‌ها شنبه صبح را با صدای انفجار عجیبی شروع کردند؛ ساعت به ۱۰ نرسیده بود که شهر لرزید و شهروندان یک کلمه را تکرار می‌کردند: «زدند» و این آغاز دوباره جنگ بود؛ یک بار در بیست‌و‌سوم خرداد و این بار در نهم اسفند‌ماه. صدای انفجارها تا حدود ساعت یک‌و‌نیم ظهر ادامه داشت، خبرها جسته‌و‌گریخته می‌رسید و در نهایت اینترنت و برای ساعاتی خطوط تلفن همراه و ثابت، قطع شد. این وضعیت اما فقط برای تهران نبود؛ قم، اصفهان، تبریز، کرمانشاه، بوشهر، کیش و‌... هم مورد حملات موشکی قرار گرفتند. باد سرد آخر اسفند از کوچه‌های شهر می‌گذرد؛ شهری قد‌کشیده از زیر اخبار پرتلاطم که روزها آویزان هر باد خوشایندی بود که بتواند او را با خودش ببرد، حالا برای دومین‌‌ بار در یک سال، اسیر جنگ دیگری شد. شهر این روزها در حالی در آستانه بهار ایستاده بود که مردم هر‌کدام بار نامرئی خود را حمل می‌کردند؛ بار غم دی‌ماهی که گذشت از یک‌ سو و صدای گوش‌خراش اخبار احتمالی جنگ از دوردست‌ که شنبه‌ نهم اسفند‌، رنگ حقیقت به خود گرفت از سوی دیگر؛ صدایی که بسامدش را پیش‌تر هم می‌شد در حساب‌وکتاب‌ها، کلاس‌های نیمه‌خالی، دفترچه‌های قسط خانگی، صف دارو و در دل مادری که از واقعه می‌ترسید نیز شنید. از صبح شنبه، زندگی در آستانه نوروز ۱۴۰۵، رنگ دیگری گرفت؛ نوروزی که اگرچه نزدیک است، اما شور آن، پشت درهای بسته جا مانده ‌است.

‌جنگ و دفترچه‌های قسط

«مریم»، زن متأهلی‌ است که هر صبح، قبل از آنکه چای دم بکشد، اخبار را مرور می‌کرد. شوهرش کارمند ساده‌ای‌ است و چند ماه است اضافه‌کاری‌هایش قطع شده. همان حقوق قبلی را هم به صورت قسطی به آنها پرداخت می‌کنند؛ نیمی از حقوق را ابتدای ماه و نیم دیگر را پانزدهم ماه. تازه عیدی را هم با حقوق بهمن نپرداخته‌اند و شاید نتوانند همه مبلغ را در اسفند بپردازند. او دفتر حساب‌و‌کتاب و بررسی قسط‌هایش را مثل کتاب دعا ورق می‌زند: «سال‌هاست که این روزها همیشه برنامه ثابتی داشتم؛ برق‌انداختن خانه و شستن پرده‌ها و از همه مهم‌تر کاشتن سبزه. آن‌قدر در این کار خوب بودم که دیگر سبزه عید اقوام را هم من می‌کاشتم. یک‌ بار با بذر نارنج و یک‌ مرتبه با عدس. خاک گلدان‌ها را عوض می‌کردم و به انتظار بهار می‌نشستم. امسال اما هیچ‌ چیز رنگ و بوی عید را نمی‌دهد». بماند که وضعیت جنگی هم انجام هر کاری را برایش با وقفه و تعلیق روبه‌رو کرده بود: «حالا به همه اینها خطر جنگ را هم اضافه کنید. من خودم همه فکر و ذهنم پیگیری همین اخبار شده است. در حالی که هر روز که به خرید می‌روم تا مایحتاج معمولی خانه را تهیه کنم، هر بار محصولات گران‌تر از قبل شده‌اند. یک پاکت شیر در عرض 10 روز سه‌ بار قیمتش تغییر می‌کند. یک‌زمانی بود که همین اتفاقات توجهات را جلب می‌کرد و مسئولان اظهارنظر می‌کردند، اما دیگر کسی حواسش به این موارد نیست و ما مردم هم مدام فقیرتر می‌شویم».

غیبت‌های طولانی

«نادر» معلم ادبیات است. او سر کلاس از بهار می‌گوید؛ از شعرهایی که درباره نو‌شدن هستند. صدایش در کلاس پر از نیمکت‌های خالی‌ می‌پیچد. دفتر حضور و غیابش پر از خط‌های ممتد است؛ غیبت‌های طولانی. با‌این‌حال، هر بار که زنگ می‌خورد، تخته را پاک می‌کند و فردا را جدی می‌گیرد؛ انگار که کلاس دوباره پر خواهد شد. کلاس‌های او این روزها با صندلی‌های خالی زیادی برگزار می‌شود. بعضی دانش‌آموزها رفته‌اند شهرستان پیش فامیل و بعضی‌های دیگر که در همین تهران مانده‌‌اند اما سر کلاس درس حاضر نمی‌شوند. اولیای مدرسه می‌گویند‌ پدر و مادرها نگران هستند مدارس به هدف حملات بدل شوند: «غیبت بچه‌ها دیگر این روزها به امری عادی بدل شده است. دیروز هم مشخص شد که نگرانی والدین بی‌دلیل نبوده است». این معلم ادبیات که در سال‌های گذشته همیشه در این روزها درگیر برنامه‌های نوروزی و طراحی تکالیفی بود که دانش‌آموزان در روزهای تعطیلات عید در خانه مشغولش شوند، حالا فقط سعی می‌کند هر روز درسی را آرام و مفید بگذراند: «همیشه این روزها ما درگیر نوروز بودیم؛ سفره هفت‌سین در کلاس می‌چیدیم، اشعار مرتبط با نوروز و بهار را به بچه‌ها می‌دادیم تا بخوانند و حفظ کنند‌ و برایشان تمرین‌های در خانه طراحی می‌کردم. اما امسال امکان این کارها چندان موجود نیست». ظهر روز گذشته بلافاصله بعد از موشک‌باران، اعلام شد مدارس و دانشگاه‌ها  تا اطلاع ثانوی تعطیل هستند.

صف‌های طولانی خرید

برای ناهید نوروز امسال، وقت نو‌شدن نیست؛ وقت حساب‌و‌کتاب است: «من از زندگی چیز خاصی نمی‌خواستم. من یک زن مجردم که حقوق ماهانه‌ای دارم و به لطف ارثیه پدری، نگران اجاره‌خانه نیستم، اما زندگی روزمره مدام سخت‌تر می‌شود. حالا دیگر رسیدن نوروز برای من و بسیاری از دوستان و آشنایانم نه وقت عیددیدنی و خرید‌کردن و نو‌شدن، بلکه وقت بررسی نرخ‌های جدید است. نگرانی از نرخ جدید تورم و برای چندمین مرتبه گران‌تر‌شدن چیزها. حقوق من سال گذشته 600 دلار ارزش داشت و حالا آن حقوق که امسال بیشتر هم شده بود، به 250 دلار رسید. با همین دست‌فرمان که پیش برویم، درآمد من مدام بی‌ارزش‌تر هم می‌شود. بیش از اینکه به فکر خرید لباس و کیف‌ باشم، در حال خرید آذوقه‌ام. اگر سری به فروشگاه‌ها بزنید، متوجه می‌شوید که بیشتر مردم در چنین شرایطی به سر می‌برند. آب معدنی، کنسرو، دستمال‌کاغذی، روغن و حبوبات‌؛ اینها جدی‌ترین محصولاتی است که مردم برای خریدش صف می‌کشند. با این تفاصیل، دیگر دل و دماغی برای عید باقی نمی‌ماند».

جنگ و نسخه‌های دارو

«حسین» دیابت نوع دو دارد؛ انسولینش باید سر وقت باشد، دقیق و بی‌وقفه. بیشتر از صدای انفجار یا خبرهای بد، از کمبود دارو می‌ترسد. هر بار که به داروخانه می‌رود، قلبش تندتر می‌زند تا وقتی که جعبه داروهایش را به دست بگیرد. سفره هفت‌سین برایش یادآور سیب‌هایی‌ است که باید با حساب بخورد و شیرینی‌هایی که باید از آنها چشم بپوشد. بهار را با عدد قند خونش می‌سنجد. بعد از دی‌ماهی که گذشت و این روزهای اخیر، تنها چیزی که به آن فکر نمی‌کند عید و عید‌دیدنی است‌. این وضعیت البته فقط برای او نیست؛ بسیاری از بیماران دیگر هم در چنین شرایطی روزها را می‌گذرانند: «هر بار که داروخانه می‌روم، متوجه می‌شوم مردم چقدر با اضطراب در حال خرید دارو هستند. دفعه پیش از یک نفر پرسیدم آیا واقعا به آن همه ورق مسکن نیاز دارد؟ در جواب توضیح داد که می‌ترسم، چون در خانه مریض دارم باید داروهای زیادی برای مدت‌زمانی کافی در دسترس داشته باشم. این در حالی است که دارو کالای ویژه‌ای است؛ تاریخش منقضی می‌شود. شرایط نگهداری آن ویژه‌تر است؛ مثلا نباید در گرما یا زیر نور بماند. به همین دلیل هم امکان منقضی یا فاسد‌شدنش ‌بیشتر است. اما خب مردم هم چاره‌ای ندارند».

‌وقفه در مسیر درمان

این روزها برای بیماران سخت‌تر از دیگران می‌گذرد؛ مثل شرایطی که «الهام» با پسرش دارد که مبتلا به بیماری طیف اُتیسم است. روند درمان پسر 11‌ساله او مثل نخ باریکی‌ است که روزها را به هم وصل می‌کند. وقفه برای او فقط یک تأخیر ساده نیست؛ عقب‌گرد و از بین رفتن رشته ظریفی است که با زحمت بافته‌اند. هر بار که خبر تعطیلی یا اختلال می‌آید، دست‌های پسرش را محکم‌تر می‌گیرد. تمرین‌ها را در خانه تکرار می‌کند، با صدایی آرام و صبری کش‌دار. می‌ترسد همه آنچه ساخته‌اند، زیر سایه بی‌ثباتی فرو بریزد: «هر بار که کشور به‌ دلیل آلودگی و موضوعات مربوط به انرژی تعطیل می‌شود، بعضی‌ها از کار و کاسبی می‌افتند، اما برای من و امثال ما اتفاق بزرگ‌تری رخ می‌دهد؛ همه برنامه‌های درمان پسر من به تأخیر می‌افتد. این تأخیر فقط یک وقفه ایجاد نمی‌کند، موضوع این است که هر آنچه ‌در جلسات قبلی درمان رشته کرده بودیم نیز پنبه می‌شود». او می‌گوید‌ این روزها پسرش بارها از عید و برنامه‌های پیش‌رو پرسیده، اما «الهام» پاسخی برایش ندارد. فعلا نوروز برای او فقط یعنی حفظ ریتم؛ یعنی اینکه حتی در این وضعیت، برنامه پسرش به‌هم نخورد: «ابتدای سال با خودم فکر کرده بودم که برای عید کلبه‌ای در شمال بگیرم و چند روزی را با هم به سفر برویم. چند سالی می‌شود که من یک مادر مجردم و تمام دشواری‌های سال‌های اخیر را هم به‌تنهایی به دوش کشیده‌ام به امید همین روزهای خاص و ویژه که بتوانم با پسرم شاد باشم. حالا اما به واسطه هزار و یک بلایی که به سرمان آمده است، همین خوشی‌های اندک هم دیگر جایی در زندگی ما ندارد. اصلا نمی‌دانم فردای ما چطور خواهد بود، چه رسد به اینکه بتوانم برای عید برنامه بریزم».

 

آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.